تبليغاتX
عبدالله شریفی
امروز 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

در دفاع از يك تاريخ!(پيرامون تنش ها و جنجال اخير حول مساله كومه له)

با اعلام علنى و رسمى جمعى از اپوزيسيون درون كومه له، به نام (فراكسيون فعاليت به نام كومه له)، بار ديگر تاريخ و سياست هاى قديم و جديد كومه له به روايت هاى گوناگون از جانب احزاب و شخصيت هاى متفاوت مورد بازبينى قرار گرفت۔

در اين ميان اين نكته قبل توجه است كه جنجال و هلهله حول مساله كومه له و فراكسيون آن، خود مساله فراكسيون را به حاشيه راند، اين جنجال از اصل موضوع برجسته تر گرديد۔ اوضاع طورى پيش رفت كه اگر كسى جانب انصاف را رها نكرده باشد، بايد از دريچه اين اتفاق به اين جنجال نيز بپردازد۔

به همين دليل من در اين نوشته سعى ميكنم ابتدا به خود مساله، يعنى فراكسيون و خود كومه له، مستقل از قضاوتهاى رايج بپردازم و آنگاه در دفاع از يك تاريخ، جنجال و پژواك حول اين قضيه را نيز بررسى كنم۔

 

فراكسيون محصول چيست؟

 

اعلام فراكسيون درون كومه له نه تنها دور از انتظار نبود بلكه تاخير و نابهنگامى سياسى تحرك راست ناسيوناليستى درون كومه له مقدارى جاى تامل است۔

فكر نميكنم اين واقعيت غير قابل انكار كه گرایش ناسیونالیستی از همان بدو فعالیت علنی کومه له در این سازمان وجود داشته است، مورد اعتراض حتى كسانى در صفوف كومه له هم واقع شود۔ اين گرايش، در هر شرایطى بسته به توازن قوا واكنش نشان داده است۔ زمانى در مقابل كمونيزم سكوت كرد، زمانى با عروج موج ضد كمونيستى سر از لاك خود در آورد و تحرك علنى خود را شروع كرد و تا اكنون در هر شرايطى به نحوى خود نمايى كرده است۔

نقد ماركسيستى منصور حكمت در اين رابطه، دستاوردهايى كه عملا، صحت و استوارى خود را به همه نشان داده اند،چه از نظر متدلوژيك و چه از نظر شفافيت تاريخى، بخشى از دستاورد كمونيسم معاصر است كه خوشبختانه در دسترس عموم است۔ (من نسل جوان و مشتاق به سرنوشت كمونيسم ايران را به مباحثى نظير، فقط دو گام به پس، كومه له و ديپلماسى در شكاف دولت هاى منطقه، سمينار انشعاب كومه له در انجمن ماركس، انشعاب كومه له و بازسازى ناسيوناليسم كرد و۔۔۔ از منصور حكمت مراجعه ميدهم۔)

من قصد ندارم اين تاريخ را تكرار كنم، اما ياد اورى بسيار كوتاه و موجز بخشى از اين رويدادهاى تاريخى برمدخل  اين بحث، جهت نشان دادن پيوستگى و رابطه درونى يك رگه انتقادى معين از اين تحولات وارتباط آن با اين واقعه اخير، در متن يك پروسه، بى شك مفيد خواهد بود۔

روشن است كه جدال بر سر اينكه كومه له چيست؟ جدالى است بسيار با سابقه، از كنگره اول اتحاد مبارزان كمونيست، از كنگره دوم كومه له، تا كنون اين جدال به بهانه هاى مختلف جلودار صحنه ارزيابى تاريخى حول مساله كومه له بوده است۔

متاسفانه دفالت رهبرى كنونى كومه له بشيوه قابل تاسفى دگرگون شده است۔ اكنون حتى چند گام از همان روايت "باورهاى مشترك" هم به عقب رفته است و لحن و مواضع آنها در مقايسه با گذشته غير قابل شناسايى است۔ اكنون به نظر میرسد كه هر چه در مورد بستر کمونیستی، سابقه پراتیک کمونیستی، نقش در همسوئی با مارکسیسم انقلابی و کلا زیرو بم های تاریخ دلبستگی کومه له قدیمی تر به مارکسیسم گفته و نوشته شود، از نظر رهبری کومه له فعلی، با خونسردی نزدیک به روحیه یخ روی سنگ، روبرو شود۔

 شما هر اندازه و حجم از حقايق تاريخى را سر رهبرى كومه له بريزيد از نظر آنها، كومه له همان اردوگاه نظامى و همان ذهنيت جا افتاده ناسيوناليستى است. در ذهنیت ناسیونالیسم چپ، کمونیسم، بویژه کمونیسم کارگری "عملی" نیست، اما حق تعیین سرنوشت، با هر راه و روشی، چه فدرالی و چه خودمختاری، مساله ای واقعی و عملی و مهمتر از آن میدانی برای "بقاء" نام "کومه له" است.

 ماركسيسم ديگر از منظر اين ناسيوناليسم چپ نقد علمى و سلبى جهان وارونه سرمايه نيست، نوعى از چپ و "كمونيزمى" است كه با آن تنها ميشود حق تعيين سرنوشت و نهايتا مسله ملى كرد را توضيح داد۔ شما اگر ماركس را، اگر لغو كار مزدى را، اگربرابرى انسان را از حزب كمونيست ايران حذف كنيد اتفاق عجيبى روى نميدهد اما اگر مسله كرد را  اگر مسله سرنگونى رژيم را حذف كنيد تار و پود اين سازمان بهم ميريزد۔ اين هم نوعى از انواع كمونيزم هاى رايج است۔

اكنون رهبرى كومه له روزانه از طرق متفاوت دارند به جامعه میگویند كه گذشته کومه له هر چه بوده، بوده، کمونیسم آن در خوش بینانه ترین حالت به برکت کمونیستهای "کرد" بوده است. اكنون افتخار به یاد همرزمیها با "کومه له رنجدران و مام جلال" در قندیل و قرار دادن کمونیستهائی چون دکتر جعفر در آن لیست حشر و نشر و در آن همسرنوشتی در "روزهای سخت شورش"،  بازار گرمى و مشغله رهبرى كومه است و بر سر اين نزديكيها و دوستيهاى ديرينه با سران احزاب ناسيوناليست كرد، با ساير لايه هاى مدعى كومه له در مسابقه غم انگيز و كسل كننده اى بسر ميبرند۔ ترديد بايد داشت كه ياداورى اين تاريخ روشن و مستند، بتواند نورى بر  فضاى تار و بيروح حاكم براين جريان بتاباند۔ اما با اين همه نبايد جانب حقيقت را رها كرد و اجازه داد تاريخ را با اين گونه روايات دستكارى و جعل كنند۔  

بر گرديم به مسله فراكسيون، ظاهرا مساله فراكسيون حذف نام "حزب كمويست ايران" است۔ از نظر اين فراكسيون مانع، تابلو "كمونيست" بودن است۔ (فراكسيون فعاليت به نام كومه له)  يك اسمگذارى سطحى و غير واقعى است۔ اين رمز و كدى است كه قرار است تابلو "كمونيست بودن" را بر در ورودى اين سازمان مورد تعرض قرار دهد۔

از منظر ناسيوناليسم كرد، كومه له، جريانى است كه به كمونيزم آلوده شده است و بايد در هر مرحله تراپى و جراحى ناسيوناليستى شود۔ اين بار خاصيت فراكسيون اين است كه با حذف نام (حزب كمونيست ايران) زمين بازى را به همان جا ببرد كه خود ميخواهند۔ حذف كلمات"كمونيست" و "ايران" براى اين فراكسيون معناى سياسى جدى دارند۔ ناسيوناليزم كرد نه با جريانى سراسرى و ايرانى و نه با جريانى كه اسم كمونيزم را يدك بكشد نميتواند به اهداف خود دست يابد۔ اينها خسته شده اند، ديگر حاضر نيستند يك بام و دو هواى تا كنونى را تحمل كنند۔

فراكسيون، بر خلاف انشعاب دور قبل (سازمان زحمتكشان)، ميخواهند تمام كومه له را با خود ببرند۔ پيروزى اين جماعت در حذف نام حزب كمونيست ايران، سير رفرم و اصلاحات ناسيوناليستى را دامنه ميزند و برنامه و اساسنامه و سياست و عملكردها را در مراحل بعدى با تكاندن اثرات "كمونيستى" مواجه خواهند شد۔ نه تنها اين بلكه در صورت پيروزى و دست بالا پيدا كردن اين جماعت، بعيد نيست كه روند تصفيه و كنار گذاشتن و محاكمات غير رسمى "كمونيستها"  نيز در دستورقرار نگيرد۔

سازمان زحمتكشان درست شد تا به مسائل روز جواب دهد، اين سازمان با كنار زده شدن پروژه كه فلسفه وجوديش را توضيح ميداد، شكست خورد و رفت و تكه پاره شد۔ عملا اين باند هر كارى كنند ديگر از خاصيت تهى شده اند۔

 داستان فراكسيون بر عكس است، اين جمع معين فراكسيون، هر تصميمى بگيرند و هر جايى بروند، باز ذره اى از اين واقعيت كم نميكند كه مساله اساسى فراكسيون، جواب به مساله مقطعى روز نيست بلكه پروژه دراز مدت ترى است كه ميخواهد كومه له را تصاحب كند و در فكر و چاره تحقق آرمانهاى استراتژيك تر ناسيوناليسم كرد باشد۔

تحرك ناسيوناليستى فراكسيون را با سياه لشكر و پدر خوانده هايش، بايد شناخت۔ طومار حمايت از فراكسيون را با طومارهاى دوران انشعاب عبدالله مهتدى مقايسه كنيد خوب متوجه خواهيد شد كه تقريبا همان نيرو اين بار هم به حركت در آمده است۔

اگر توجه كرده باشيد، هنگام انشعاب سازمان زحمتكشان از كومه له، صراحت ناسيوناليستى و قوم پرستى در اوج بود، مايه افتخار بود، اصلا لازم نبود كه چيزى پنهان بماند۔ عبدالله مهتدى حق به جانب ظاهر ميشد و با هلهله ضد كمونيستى آن دوره همراه شده بود۔ براى اشغال و جنگ ويرانگر آمريكا عليه مردم عراق سر دسته سازمان دادن سور و سات و "هلپه ركه" در ميادين شهرهاى اروپا بود۔  و حتى طرح حمله و خلع سلاح كومه له را جار ميزدند۔

 كومه له دست بالا نداشت بلكه با سكوت و با مرزبندى خود از گذشته كمونيستى خود، به اميد سپرى شدن آن موج نشسته بود۔

 امروز اوضاع فرق ميكند با فاكتورهاى انشعاب عبدالله مهتدى از كومه له نميتوان ظهور فراكسيون را توضيح داد۔

امروز همان رهبران تئوريك از بيرون سازمان زحمتكشان، همان طراحان فكرى از نوع شعيب ذكريايى دم از چپ و كمونيزم ميزنند۔ امروز همان نقش را اما با رداى قرمز دارند ايفا ميكنند، چرا؟

فراكسيون درون كومه له در هسته اصلى خود ناسيوناليست است كه سوسياليسم و چپ نمايى را به عاريه گرفته است۔ دليل اين عاريه گرفتن را بايد در موقعيت كنونى ناسيوناليسم كرد جستجو كرد۔ در چنيين شرايطى مقابله با سايه اعتبار و اثرات كمونيزم كارگرى درون كومه له اين پوشش "چپ" را ضرورى كرده است۔

 ناسيوناليسم كرد اكنون از اعتبار ساقط است، افول و بى آينده بودن اين ناسيوناليسم احزاب خود را بيش از همه با بحران روبرو كرده است۔ احزاب ناسيوناليست در كردستان عراق ضربدر اوضاع بحرانى احزاب دمكرات كردستان ايران، براى كسى مايه تسلى و قوت قلب نيستند۔

 شرایط عرض اندام تعرضی ناسیونالیسم درون کومه له نيز به همين موازات زیر و رو شده است. همان فاکتوری که این دریدگی قبلی را موجه میکرد و قوت قلبی بود( به قدرت رسیدن احزاب ناسیونالیست)، اکنون خود در نقطه حضیض است.

 زیر سوال رفتن "حاکمیت هه ریم" توسط حکومت ائتلاف مالکی و به ریاست جمهوری طالبانی( که رئیس یکی از دو حزب "عمده" کرد است)، ابهام در مساله "کرکوک" و جریان تشنج نیروهای "دولت" مرکزی با نیروی میلیشای احزاب کرد درشهرهاى خانقین و مندلی و مهمتر از آن باز شدن یک جریان انتقادی از سوی جامعه علیه "بی کفایتی" و "فساد" حکام کرد و نیز فاصله گرفتن طیف هائی از "روشنفکران" و "اليت سياسى کرد"، به نحو روشنی نشان داده است که مساله کرد، علیرغم شرایط مساعد، از جانب احزاب ناسیونالیست پاسخ نگرفت.

انسانها عقل و هوش دارند و مقایسه میکنند. چطور شد که مسائل "ملی" کمتر مهمی چون تیمور شرقی و کوسوو "حل" شدند اما مساله کرد در کردستان عراق با وجود امکان تشکیل دولت مستقل ولی بی شهامتی سیاسی جریانات ناسیونالیست لاینحل ماند و زندگی مردم کردستان عراق بازیچه دولتمداران، ایران و ترکیه و عراق و آمریکا باقی ماند؟ 

با اين وضعى كه بر سر اين جنبش آمده است، با صراحت كلام ناسيوناليستى، سهمى از نيرويى نه در داخل ايران و نه در داخل كومه له به فراكسيون نخواهد رسيد۔ اين گنگى فراكسيون درون كومه له، محصول شرايط كنونى جنبش ناسيوناليستى كرد در منطقه است۔ اشتباه محض و ساده لوحى است كه جدل را به اين عرصه" كمونيزم" عاريه گرفته شده كشاند تا مثلا ثابت كنيم اين فراكسيون كمونيست هست يانه؟! دلبستگى اين جماعت به كمونيزم حتى نزد خودشان نيز قابل باور نيست۔

در اين رابطه بايد اشاره كرد كه عدم امكان به ميدان آمدن جدى یک راه حل قاطع و روشن از جانب جریان چپ و رادیکال و سوسیالیست نیز فاكتورى است كه موجب شده است "ناسیونالیسم چپ" میدانی برای فعالیت دگر باره و ابراز وجود خود پیدا کند.

 این میدان را جریان فراکسیونی ها با نوستالژی کومه له قبل از تشکیل حزب کمونیست ایران و تکرار توهم آمیز تحولات آن سالها نشان میدهند. انگار میشود امثال شیخ عزالدین را دوباره به عنوان "شیخ سرخ" علم کرد و با حزب دمکرات و جریان فدائی، "هیات نمایندگی خلق کرد" و طرح چند ماده ای خودمختاری به دولت مرکزی تدوین کرد. این اشتها، علاوه بر غیر سیاسی بودنش، غیر واقعی و ذهنی و یک ساده لوحی نوستالژیک است. چرا که نه ماموستا دیگر یادش میرود که اسلامی است و نباید با کمونیستها تداعی شود، نه حزب دمکرات پس از جنگ با کومه له و تکه پاره شدن خود، ردای "هیات خلق کرد" را میپوشد، و نه جریانی چون فدائی در آن مقطع لرزان در صحنه سیاسی باقی است و نه بافت متغیر و جوان جمعیت شهر هاى گسترش یافته  كردستان آن دوران قبلى است، همه چيز عوض شده است، از جمله مکانیسمهای تغییر قدرت و دخالتگری در سیاست و همراه کردن مردم با خود، نيز تغيير كرده است۔ در اين ميان چيزى كه مشمول اين تغيير نميباشد ذهنيت جماعت فراكسيون درون كومه له است، اين فراكسيون به نظر ميرسد كه در آن دوران اولیه و غیر قابل تکرار فریز شده اند. این فراکسیون در دنیای فعلی زندگی نمیکنند و تحولاتی که بر سر ذهنیت مردم، بافت جمعیتی آن و توقعات و انتظارات مردم و نیز تغییراتی که بر سر جنبشهای اجتماعی آمده است را کلا از ذهنیت خود حذف کرده اند. پر کردن این خلا با ذهنیت این  لایه از ناسیونالیست چپ نوستالژیک اسیر در روحیات سه دهه قبل، مطلقا میسر نیست.

 

چرا كتمان حقيقت؟

 

نميدانم در درون كومه له چند تا انسان به همان درجه  منصف، مانند محمد نبوى پيدا ميشوند كه با تفسير و لحن خاص خود، توجه را به تفكيك و تمايز منصور حكمت با امثال كورش مدرسى معطوف كنند و علنى بيان كنند۔ اما ميدانم كه حقيقتى به قدرت و واقعيت خود موجوديت كومه له وجود دارد كه كتمان ميشود و آن اين است كه تلاشى ممتد و سمج در حذف منصور حكمت از تاريخ كومه له  در جریان است۔

 شاید اگر کسانی که خود به فاکتهای حقیقتى واقعی تاریخ کومه له و مباحث آن، در تندپیچهای سیاسی نزدیکترند، شجاعت سیاسی لازم را داشتند، اميد به سد كردن اين تصوير سازى كاذب  چندان دور از انتظار نبود۔

باور كنيد كه اين حقيقت را نميشود حذف كرد كه كومه له با منصور حكمت و كمونيزمى كه او نمايندگى كرد، كومه له شد۔ اكنون نيز حافظه تاريخى كه كومه له را با اعتبار كمونيزم در جامعه ميشناسند، تصويرهمان دوره است۔ در غياب اين روند كومه له مسير متفاوتى را ميپيمود۔

 اگر كومه له در اذهان تاريخى معادل آزادى و برابرى است، معادل برابرى زن و مرد، مدافع حقوق انسانى، طرفدار طبقه كارگر و انقلاب سوسياليستى است، اگر اين تاريخ با آزادى بي قيد و شرط، اعتقاد به آزادى و برابرى حقوق شهروندىمعنی شده است، اگر كومه له با ضد مذهب و ضد خرافه ناسيوناليستى شناخته شد واگر كومه له جريانى است كه قلدرى نظامى حزب دمكرات كردستان را شكست داد و۔۔۔

 اين همه تصوير انصافا و واقعا از كجا آمده است؟

 اين ١٥ سال اخير اين تصوير را داده است؟ آن چند سال اول و نشريه شورش و طرح چند ماده ای "هیات نمایندگی خلق کرد" برای خودمختاری اين تصوير را ساخت؟ يا اين تصوير دهه هشتاد است كه مايه افتخار همه ماست كه در آن سهيم بوديم۔

انسان ها ميتوانند و حق دارند انتخاب هاى سياسى خود را داشته باشند، اما محق نيستند تاريخ را وارونه كنند و براى خود تاريخ سازى كنند۔

  ميگويند كه منصور حكمت كومه له را منحل كرد، اسناد و مدارك و حقايق تاريخى موجودند، آيا كار زيادى ميخواهد كه رهبرى كومه له در مقابل اين اراجيف خصمانه ناسيوناليستى درون خود بايستد و از حقيقت دفاع كند؟ منصور حكمت در ساختن كومه له با آن اعتبار و قدرت طبقاتى يكى از عناصر مهم و تعيين كننده بود۔ آمدنش و رفتنش روشن و مستدل در اختيار قضاوت عمومى است۔

انصافا تنها یک سازمان را منصور حکمت منحل کرد و آن سازمان اتحاد مبارزان کمونیست بود که پس از تشکیل حزب کمونیست ایران موجودیت مستقل آنرا لازم ندید. در حالی که اصرار و پافشاری کرد که کومه له نه تنها باقی بماند، بلکه برای پس زدن تحریکات حزب دمکرات و ناسيوناليسم كرد، حتی "حق ویژه" هم داشته باشد. برعکس این کادرهای قدیمی تر کومه له در آن مقطع بودند، از جمله شعیب زکریائی، که در جلسات پلنومها و کنگره ها، از جمله کنگره موسس حزب کمونیست ایران، چند نوبت مختلف در رد حفظ استقلال تشکیلاتی کومه له استدلال میکردند که چنان موضعی "امتیاز دادن و باج دادن" به ناسیونالیسم درون کومه له است! نوار مباحث کنگره موسس و کنگره سوم کومه له که در سایت رسمی کومه له و حزب کمونیست ایران است، به نفع این حقایق گواهی میدهند.

 منصور حكمت طرح حل مساله كرد را آورد۔ منصور حكمت طرح آتش بس یک جانبه در جنگ حزب دمكرات عليه كومه له را آورد. او بود كه در كمونيستی كردن و افق دادن به كومه له خستگى ناپذير كوتاه نيامد، با اين وصف سوال اين است چرا كسى پيدا نميشود و انصاف را بر هر مصالح حقير و زود گذر ترجيح دهد و بگويد " من هر چند به سياستهاى بعدى منصور حكمت انتقاد دارم و منتقد او هستم اما اين تصوير و سكوت در مقابل شيطان سازى ناسيوناليستى ضد حقيقت است"۔

 و همان گونه و به همان روش انسانى كه منصور حكمت در بحث انشعاب كومه له در انجمن ماركس ميگويد كه بگوييم اينها "چيزى نيستند" غلط است. منظورش از اينها، عبدالله مهتدى و بقيه بود. گفت اینها که امروز اين انتخاب سياسى را كرده اند هر يك در پروژه هاى بزرگ و انسانى شركت داشتند۔ رهبرى كومه له در توجيه جانب محتاطانه و محافظه کارانه ای كه معمولا در مقابل مخالفين خود دارد از "احترام به زحماتى كه در راه كومه له كشيده شده" دم ميزند، انصافا كسى بود كه بيش تر از منصور حكمت در اين راه تلاش كرده باشد؟ پس انصاف و عدالت كجا رفت؟؟!!!

منصور حكمت با رفتن خود دست از سر كومه له بر نداشت و از تلاش براى تقويت كمونيزم در درون كومه له باز نايستاد او در جدل با عبدالله مهتدى و عمر ايلخايزاده، نقاط قوت تاريخى كومه له را ياداورى ميكند. در بحث انجمن ماركس بارديگر بر امكان نقش كمونيستى كومه له در آينده ميگويد و موانع آن را نشان ميدهد از اين عمل مسئولانه تر كجا ميشود پيدا كرد؟

 

نگاهى به جنجال حول مساله!

 

در ميان جنجال و بررسى تاريخ كومه له در پرتو واقعه اعلام فراكسيون درون كومه له، سناريويى كه قبلا بدان اشاره كردم به طرز عجيبى كامل ميشود۔ در ابتدا گفتم كه تاريخسازى براى خود و به اختيار خود و دستكارى تاريخ، سكوت عامدانه در مقابل مخالفان و ساختن اساطير غير واقعى كه كومه له را نجات داده اند، كارى است كه هر كس ميخواهد به جنبش هاى ديگر باج بدهد براى خود ميسازد۔ در ميان كسانى كه در مورد فراكسيون و كومه له بزبان آمدند و گفتند و نوشتند، بررسى كورش مدرسىمحمد آسنگران، جاى تامل دارد۔

هر چند محمد آسنگران چيز زيادى نگفت و فقط به تكرار فاعلین مشترک و ناموجود "ما و منصور حکمت گفتیم" بسنده كرده بود، اما خطوط مباحث اين دو آشكارا نشانى از يك نگرش را نمايش ميدهد۔

البته این نوع مواضع، بخشى از رهبرى كومه له و كل رهبرى بيرون تشكيلاتى و درونى فراكسيون را خوشحال كرد. چرا که اين نقاط ضعف بهانه شد، خود آويزان كردن اين دو به منصور حكمت دليلى بدست داد، تا بار ديگر سيل بدگويى و قضاوت هاى غير منصفانه و خصمانه را عليه منصور حكمت بر كاغذ بياورند۔

اين دو منتقد، ميگويند كه كومه له "فعال" نيست۔ معلوم نيست اين به چه معنا است؟ در چى و در چه كارى فعال نيست؟ آكسيون خارج كشورى ندارد؟ اطلاعيه هاى محكوم ميكنم و حمايت ميكنم نميدهند؟ دانشجوى هوادار ندارند؟ عليه مخالفين درون خود كمپين نميگذارند، (که انصافا به گردپای شیوه های رایج در حزب متبوع خود منتقدین نمیرسند)، و بر اين مبنا براى خود كار سياسى تعريف نميكنند؟ در چه كارى فعال نيست، اگر فعاليت هاى احزاب متبوع ايشان فعاليت است خوب كومه له هم كم و بيش از اينها كمتر فعال نبوده است۔

يكى از اين دوتن، كومه له را تحقير ميكند و ديگرى شرايط را نميبيند۔ بگذار محض يادورى دوستداران متد ماركس هم شده با ارجاع به مقدمه ماركس بر چاپ دوم آلمانى كتاب هيجدهم برومر لوئى بناپارت(١٨٦٩) اين روش را بر ملا سازيم۔ ماركس در مورد وقايع سياسى فرانسه در اواخر نيمه اول قرن نوزدهم، و در بررسى كودتا و تحولات آن دوره ميگويد: "بسيارى عكس العمل نشان دادند و نوشتند اما دو نوشته، يكى از ويكتور هوگو به اسم ناپلئون صغير و ديگرى از پرودن باسم كودتا شاخص هستند۔" او  در ادامه ميگويد: "هوگو با تحقير ناپلئون شرايط را فراموش ميكند و پرودن با نديدن نقش ناپلئون و چسپيدن به شرايط با روح خشك عناصر تحركات و كودتا را مى ستايد و به اشتباه مورخان به اصطلاح واقع بين دچار ميشود۔" او در ادامه در دفاع از متد خود مي افزايد كه :" من اما نشان ميدهم كه نبرد طبقاتى در فرانسه چگونه اوضاع و احوالى به وجود مياورد كه در نتيجه آن آدم كم مايه دلقك مابى توانست نقش قهرمان را بازى كند۔۔۔"

البته قابل انتظار نيست كه متد ماركس در اين آشفته بازار جايى داشته باشد اما  اوضاع هر چه باشد متد علمى بررسى تاريخى صحت خدشه ناپذير خود را از دست نميدهد۔

كورش مدرسى بر خلاف محمد آسنگران فراتر ميرود و به نقد "جعل تاريخ" البته با جعل اختيارى تاريخ و تاريخسازى براى خود ميپردازد۔ دو نمونه از چند نمونه مستتر در سخنرانيش را تحت عنوان (كومه له توهم يا واقعيت به بهانه اعلام فراكسيون) اينجا نقل به معنى ميكنم و به كذب هر كدام از اين ادعاها اشاره ميكنم۔

او ميگويد كه مذهب سراپاى كومه له را فرا گرفته بود۔ رهبرى كومه له در خرافات بود كه براى اولين بار مطلب ضد مذهبى ايشان در راديو پخش شد و رهبرى كومه له از ترس و هراس به او "بر و بر" نگاه ميكردند و۔۔۔ اين تصوير ضد واقعيت است۔ اولا  مدتها قبل از آمدن كورش مدرسى، در ميان بخش قابل ملاحظه اى از كادرها و رهبرى كومه له طرفدارى جدى از مباحث ا۔ م۔ ك شكل گرفته بود۔ دوره برزخى کوتاه آمدن و محافظه کاری در برابر مذهب به بهانه "باور توده ها"، و پوپوليسم ضربات جدى خورده بود۔  خوشبختانه جمع كثيرى از شاهدان عينى آن دوره در قيد حيات هستند و حتما بسيارى از اين انسانها از جمله كسانى كه فعال حزب حكمتيست و يا احزاب ديگر هستند مانند من اين خاطرات را بياد دارند و آن دوره را به شكلى تجربه كرده اند۔ من كه هر هفته بنا به مسئوليتم در جوله واحدهاى نظامى ميبايست براى مردم سخنرانى كنم و به واحد تحت مسئوليتم خط بدهم، فاصله گرفتن از و نقد مذهب و گرايش به مانيفست و آثار كلاسيك ماركسيستى را در میان جمع زيادى از کادرهای کومه له، ميديدم و حس ميكردم۔ هنگامى که كورش مدرسى به  مقرها و اردوگاههای كومه له آمد، مفاد برنامه و پيش نويس برنامه حزب از جانب ا۔ م۔ ك خيلى وقتها بود كه در مقرها و در ميان واحدهاى نظامى مورد بحث و بررسى بود۔

خيلى وقت ها بود كه ضد مذهبى بودن مايه افتخار بود۔ حتى مردمانى كه در ارتباط با كومه له بودند با اين خصلت جديد ضد مذهبى كومه له آشنا بودند۔

البته هميشه گرايشات عقب مانده در هر شرايطى چه بصورت سكوت يا ابراز وجود علنى مقاومت خواهند كرد اما در حقيقت ضد مذهبى شدن كومه له با كمترين مقاومت روبرو بود۔ اما اين تصوير را به رهبرى و كادرهاى كومه له آن دوره بار كردن براى تاريخسازى از خود، براى خود نقش تراشيدن، بشدت غير واقعى و متاسفانه ناچارم بگويم سالم نيست۔

نكته دوم مساله تخليه ناحيه اورامان است، كه بنا به ادعاى ايشان چون جمعى كشف كرده بودند كه مردم كارگر نشين اورامان بنا به خصلت كارگريشان فاسد هستند پس اين منطقه مكانى مناسب براى فعاليت كومه له نيست و به اين دليل کمیته کومه له در اورامان از جانب رهبری کومه له منحل شد۔۔۔۔ اين ادعا نشانه بى مسوليتى و اهانت به تاريخ كسانى است كه در  آن تصميم شركت داشتند۔

 براى روشن شدن قضيه من بار ديگر به عنوان شاهد زنده ناچارم مساله را در رد این جعل آشکار، توضیح بدهم: ماجرا از اين قرار بود كه منطقه آزاد اورامان فقط عبارت بود از نودشه و نوسود و روستاهاى اطراف، شهر پاوه هيچگاه به تصرف نيروى پيشمرگ در نيامد و يكى از پايگاههاى استراتژيك نظامى جمهورى اسلامى بود۔ واحد هاى ما در منطقه اى بسر ميبردند كه از يك طرف به مرز عراق منتهى ميشد كه آن هنگام كومه له نه تنها با دولت عراق رابطه نداشت بلكه نيروى كومه له در عراق هم تحت تعقيب بود، از طرفى ديگر با منطقه مجاور بود كه باز مانده نيروى خلع سلاح شده سپاه رزگارى در آن مستقر بودند كه با كومه له در جنگ بودند۔ و از طرفى ديگر شهر پاوه بود كه تحت اشغال نيروهاى نظامى رژيم بود۔

بدين گونه تنها راه ارتباط واحدهاى رزمى كومه له در آن منطقه با ساير تشكيلات كومه له در مريوان و كامياران از راه صعب العبور كوه شاهو ممكن بود كه آن هم در فصل سرما و زمستان كه بخش زيادى از سال بود، عملا غير ممكن بود۔

نه تنها تامين آذوقه بلكه بيمارى و مداواى زخميهاى اين واحد محاصره شده، معضل لاينحلى بود۔ در همين بحبوحه، در حاشيه اين فضا، چند نفر انگشت شمار اين مساله را طرح كرده بودند كه چون مناسبات منطقه اورامان دهقانى نيست پس بدرد فعاليت كومه له نميخورد، اين نظر عقب مانده همان جا به تندى جواب گرفت و هيچگاه به عنوان استدلال يا فشارى بر تصميم تخليه ناحيه اورامان جايى پيدا نكرد۔

 هر سه تن از اعضا كميته ناحيه اورامان در دور بعدى كه من هم يكى از آنها بودم اكنون زنده هستيم  و حتما به ياد داريم كه اتفاقا همين مشكلات ارتباطى باعث شد كه مقر كميته ناحيه اورامان درمنطقه ژاورود مستقر شود۔

به نظرم تصوير سازى براى جمعى جوان بيگناه و بى خبر از آن تاريخ، از رهبرى كومه له آن دوره، كه مذهبى بود و ضد كارگر بود و ضد زن بود، در جهت تاريخسازى حول محور "خود"، براى آينده كورش مدرسى نيز مفيد نيست۔ هنوز زود است كه تاريخ پر افتخار آن دوران كه كمونيزم را با جدال و فداكارى خستگى ناپذير بصورت اجتماعى به پرچمی تبدیل كرد، اختيارى و براى منافع حقير دستكارى شود۔

تصوير عقب مانده و دهقانى به رهبرى كومه له زمانى خيلى زودتر از جانب منصور حكمت چلنج شد و پرونده اش بايگانى شد۔ دست بردن مجدد به آن آرشيو خاك خورده جدل در مقابل سياست هاى امروز كومه له و فراكسيون نيست، اظهار ندامت و پشيمانى است در مقابل جواب آن موضع كه كومه له را، درست در مقطعی که به نیروهای مدافع قاطعانه برنامه حزب کمونیست تبدیل شده بود، دهقانى و عقب مانده ارزيابى ميكرد۔

عقب ماندگيهاى كه كورش مدرسى به آنها اشاره ميكند نه تصوير و معرف رهبرى و كادرهاى آن موقع كومه له، بلكه گرايشى حاشيه اى بود كه هيچگاه در آن زمان قادر به ابراز وجود علنى نشد۔

مساله تنها به اين منتهى نميشود، كورش مدرسى در بحث خود ادعا ميكند كه از نظر اصولى فراكسيون حق دارد اعلام شود. ادعای خیلی حکیمانه و حاتم بخشی سخاوتمندانه ای است، اما تاريخ زنده همين دو سال حزب حكمتيست نشان ميدهد كه اگر چه احكام ايشان در مورد فراكسيون عموما درست است اما ايشان فرد صاحب صلاحیتی برای اين ابراز نظر نميباشد۔ كومه له نهايتا اگر حتى هم صورى بوده باشد امكان تشكيلاتى را از مخالفينش قطع نكرد و كسى را بخاطر نقد و موضع متفاوت سیاسی علنا و در ملا عام تقبیح نكرده است۔

در خاتمه او اصرار دارد كه همه چيز كومه له را به كنگره اول اين سازمان نسبت دهد. اين هم واقعى نيست. كنگره اول كومه له هيچ جايگاهى حتي نزد عبدالله مهتدى و عمر ايلخانزاده هم پيدا نكرد۔ نه فراكسيون كنونى كومه له و نه كسى را نميتوان يافت كه از اين كنگره، يعنى كنگره اول كومه له، دفاع و خود را منتسب به آن بداند۔ همان گونه كه كسى كورش مدرسى را با آخرين شماره نشريه رزم انقلابى از سازمان رزم انقلابى نميشناسد و نبايد بشناسد، امروز كسى يا جناحى را از كومه له نميتوان با كنگره اول كومه له شناخت۔ اين هم متد و روش غير علمى و غير ماركسيستى است از بررسى و نقد تاريخ ميباشد كه متاسفانه در اين آشفته بازار سياست امكان خود نمايى پيدا كرده است۔

 

آينده كو مه له و فراكسيون!

 

فعلا فراكسيون و رهبرى كومه له در "همزیستی مسالمت آمیز" بسيار شكننده اى بسر ميبرند۔ رهبرى كومه له از زبان پلنوم حزب كمونيست ايران اعلام كرد كه فراكسيون را برسميت نمى شناسد و فراكسيون مستقل از ارگانهاى حزبى گزارش و تفسیر خود را از كنگره ارائه داد۔

رويدادها و شواهد نشانه اى از وحدت و توافقى بين دو طرف قضيه را نشان نميدهند۔ از طرفى ديگر، حركت از دو طرف فاقد نقشه و برنامه عمل معين و مشخصى است۔ اختلافات رفته رفته در اين مسير بيشتر ميشود و با توجه به سابقه جدل و لحن دو طرف قضيه، فعاليت دراز مدت در كنارهم، بعيد به نظر ميرسد۔

 فراكسيون نيز مانند رهبرى كومه له دركى اردوگاهى از كومه له دارد و قبول اين درك مشترك، نقطه ضعف فراكسيون است، چون نيروى فراكسيون بيشتر در تشكيلات خارج ميباشد و براى مقاصد و اهداف مبنتى بر اين درك از كومه له نيروى قابل اتكايى نيست۔

ضمنا سياه لشكر طومارهاى حمايت از فراكسيون، نيروى سيال و ناپايدارى است كه هيچگاه اين نيرو جمعا در يك سازمان متحد نميشود۔ اين نيروى غير مادى و فرمال كه گروه فشار ناسيوناليسم كرد در اروپا است، در دوره هاى قبل هم نشان داد كه براى عبدالله مهتدى و سازمانش نيرويى نشد كه هيچ، بلكه اسباب"زحمت" را فراهم آورد۔

سوما رهبرى اصلى و "تحریک کنندگان" و پدر خوانده های فراكسيون خارج از تشكيلات كومه له هستند۔ اينها در ميان تشكيلات كومه له فاقد اتوريته و اعتبار ميباشند۔ اينها در جريان انشعاب عبدالله مهتدى در خصومت عليه همان مقدار چپ بودن كومه له كوتاهى نكردند و سابقه اين دوره حافظه قابل اتكاى صفوف كومه له است۔

با اين وصف اين فراكسيون نهايتا  پتانسيل و امكان متلاشى شدن و هر يك  به گوشه اى رفتن را در خود دارد۔ ازتناقض كاراكتر هاى شخصيتهاى فراكسيون و عبدالله مهتدى و سير رو به افول پروژه ايشان، امكان رفتن و ملحق شدن به آن بخش نيز كمترين احتمال است۔

رهبرى كومه له آلياژى از گرايشات مختلف كه از هواداران ايرج آذرين گرفته تا هواداران عبدالله مهتدى بصورت گرايشات فكرى را در خود جمع كرده است۔

خط رسمى فعلا فى سبيل الله در دست چپ طرفدار حق تعيين سرنوشت است۔ كه فعلا با  اين توجيه كه نيروها را و كومه له را حفظ كنيم تا ببينيم چه ميشود، اين محافل را دور هم نگهداشته است۔

البته حفظ نيرو كار منطقى و مقوله اى سياسى  و معتبر است، فى نفسه كار نادرستى نيست اما استراتژى انتظار آن هم با اتكا به توهمى محشون از يك گذشته غير قابل تكرار، گرفتار شدن در دام نوستالژى است كه نه تنها مقدور به حفظ نيرو نيست بلكه نيروى جمع شده را بتدريج و تناوب متفرق ميكند۔

تنها راه كومه له باز گشت قاطع به بستر کمونیسم پراتیک و تاریخ واقعی اش در جدال بر سر کمونیسم و افق كمونيزم ماركس است كه اين انتظار هم متاسفانه چندان ماتريال دلخوش كننده ندارد.

 آيا نسل جوان كومه له قادر است با اين افق، رهبرى كومه له را در دست بگيرد و كومه له را بار ديگر به همان حافظه تاريخى قدرتمند كمونيستى وصل كند؟ سوالى است كه جواب آن را بهتر است به آينده بسپاريم۔

 

٥ سپتامبر ٢٠٠٨

 

نوشته شده توسط عبدالله شریفی در 5:55 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

جمهورى اسلامى به كدام سو ميرود؟

جايگاه اسلام سياسى در بلوك بنديهاى جهانى!

بخش دوم

جمهورى اسلامى به كدام سو ميرود؟

 

در بخش اول اين نوشته با عنوان (جهان به كدام سو ميرود؟)، تصوير عمومى از تعارضات جهان چند قطبى را ترسيم و بر متن اوضاع جهانى و بلوك بنديهاى امپرياليستى، جايگاه اسلام سياسى و روند تاريخى آن مورد بحث قرار گرفت۔ در امتداد منطقى بحث، در اين قسمت به جمهورى اسلامى ايران به مثابه يكى از محوريترين اهرمهاى اسلام سياسى ميپردازم۔ در اين رابطه اوضاع سياسى ايران، موقعيت مردم و طبقه كارگر، اپوزيسيون و سناريوهاى محتمل بار ديگر موارد بحث و بررسى اين نوشته ميباشند۔

 

عروج و افول  جمهورى اسلامى

 

قصدم اين نيست كه بار ديگر اين تاريخ را بيان كنم، اما جهت ورد به اصل موضوع اشاره كوتاهى به آن تاريخ ضرورى است۔

جمهورى اسلامى بر متن جنگ سرد در مقابل انقلاب مردم ايران عليه نظام سلطنتى قرار داده شد۔ غرب و جهان امپرياليستى غافلگير شده در مقابل انقلاب ايران، با ناكام ماندن از تلاش هاى ناسيوناليستى، با شاه و بدون شاه، با فرمول هاى متنوع از جمله بختيار، مجلس شوراى ملى و بنى احمد ها، ارتش و ژنرال ها ۔۔۔ سر انجام جنبش اسلامى را كه ذخيره ضد كمونيستى و ضد كارگرى غير قابل انكار در حاشيه جامعه و رويدادهاى انقلاب مردم ايران بود، به جلو صحنه سياست راند۔ غرب از اين جنبش زنگ زده و عقب مانده نيرويى جدى در مقابل انقلاب و روند رو به جلو تحركات انقلابى در ايران ساخت۔

 اسلام سياسى در ابتدا با اهداف معين جنگ سردى و حتى كوتاه مدت از نظر غرب به عنوان تاكتيك (كمربند امنيتى سبز در خاورميانه) به ميدان فرستاده شد۔ با پا گذاشتن اين جنبش در جنگ قدرت سياسى، با سازماندادن لومينيزم و قشر انگل جامعه، طيف وسيع و متفاوت و حتى متناقض از نيروهاى مذهبى، ملى مذهبى، چپ خلق گرا و ضد امپرياليست از اديب و شاعر و نويسنده و هنرمند و۔۔۔ شرق زده و ضد تمدن  را در جوار خود به تحرك باورنكردنى دراورد۔

شكل ابتدايى حكومت اسلامى، حول محور خمينى- بازرگان، حكومتى پشمالو و معمم نبود۔ هنوز با احتياط حساب شده جرات تظاهر كاملا اسلامى را به خود نميدادند۔ مكلاهاى نيمه اسلامى و جبهه ملي هاى نماز خوان در وزارت خانه ها و كابينه ازدحام كرده بودند۔ اين دوران گذار به سرعت به تصفيه بخشى از نيروهاى درون اين جنبش مانند مجاهدين خلق همراه شد۔ دوران صدارت بنى صدر آخرين نفسهاى يك ائتلاف اسلامى ملون بود۔ اگر چه بنى صدر در راس حكومت جنايت و خشونت در مقابل طبقه كارگر، مردم كردستان، اعترضات مردم در نقاط ديگر ايران، تحركات دانشجويي و جنبش زنان از هيچ جنايتى مضايقه نكرد، اما آن شكل از حكومت قادر به تامين فلسفه وجودى اسلام سياسى به قدرت خزيده نبود۔ سركوب قطعى و خونين انقلاب ايران بدون كشتار و توحش ٣٠ خرداد ١٣٦٠ شمسى متيوانست توازن را به زيان اين جنبش ارتجاعى و به نفع مردم باز گرداند۔

٣٠ خرداد ٦٠ مقطعى است كاملا متفاوت، آغاز سربرآوردن و تولد جمهورى اسلامى است۔  بدين ترتيب جمهورى اسلامى نه محصول انقلاب ٥٧ بلكه محصول سركوب خونین و ضد انقلابى بود كه با خشونت سازمانيافته و كشتارو قلع و قمع بر اريكه قدرت تكيه زد۔

راه يافتن اسلام سياسى به قدرت، خصلت و كاراكتر اين جنبش را دگرگون كرد۔ تهاجم پليسى و نظامى عريان و لگام گسيخته، به محور سياستهاى جمهورى اسلامى براى سركوب انقلاب در تمام عرصه ها مبدل شد و علاوه بر آن شعبات خود را در منطقه گسترش داد و تقويت كرد۔

هنوز جامعه به خون نشسته ايران از اين فجايع كمر راست نكرده بود كه جنگ نسبتا دراز مدت ايران و عراق به اين جامعه تحميل شد۔

از نظر غرب كه در تقسيمات جهانى، ايران را حوزه بلامنازع خود ميدانست و با انقلاب ايران اخلالى در اين بخش مهم و حياتى متحمل شده بود، با سركوب انقلاب و به ركود كشاندن مبارزات سياسى توده مردم در ايران، توسط جمهورى اسلامى، عمر "مفيد"  جمهورى اسلامى پايان يافته تلقى ميشد۔

 اما شروع جنگ ايران و عراق با حضور بلوك شوروى و وحشت از تكرار بالا گرفتن تحركات مردم، سياست مماشات  در مقابل جمهورى اسلامى را به صدر سياست هاى غرب راند۔ دول غربى و توليد كنندگان سلاح و مهمات نظامى، جنگ آن منطقه را به بازار دادوستد زراد خانه جنگى تبديل كردند۔ اين دوران، براى بسيارى از كشورهاى غربى، دوران طلايى اقتصادى محسوب ميشود۔

 

لازم به ياداورى است كه به موازات تاريخ شكل گيرى جمهورى اسلامى، ما شاهد تاريخ فروپاشى و استيصال چپ خلق گرا و دگرگونيهاى اساسى در جبهه اپوزيسيون هستيم۔ در اين بحران جدى كه طبقه كارگر از حزب با افق سوسيالستى محروم ماند و از نظر مبارزاتى تحت سيطره و هژمونى تفكر اهداف و شيوه هاى مبارزاتى  سوسياليسم هاى خرده بورژوازى قرار گرفت، باعث عقب نشينى سريع جنبش كارگرى و مبارزات توده اى شد۔ سترونى چپ در اعمال رهبرى سياسى زمينه را براى عروج كمونيسم اصيل و بازگشت به ماركسيسم انقلابى ايجاد كرد۔  در اين حالت تدافعى بود كه حزب كمونيست ايران تشيل شد، تشكيل اين حزب خود تعرضى بود در متن يك عقب نشينى سياسى حاصل سركوب انقلاب، اين تعرض روند به عقب راندن مبارزات طبقه كارگر را به درجاتى سد كرد۔

 

جمهورى اسلامى و پايان جنگ سرد

 

پايان جنگ ايران و عراق مصادف بود با زمزه فروپاشى بلوك شرق، براى غرب محرز گشته بود كه بايد انرژى و هزينه خود را صرف به انتها رساندن رقابت اساسى و تاريخى خود كند۔ غرب براى رسيدن به "پيروزى" بدون جنگ، آماده  پرداخت هزينه هاى هنگفت بود۔ غرب با تمام توان به فروپاشى از درون در بلوك شرق چشم دوخته بود۔  براى دول غربى اين تنها نقطه پايان رقابت طولانى مدت دوران جنگ سرد نبود، بلكه "اميدى" بود براى عبور از بحران سياسى و اقتصادى كه جهان سرمايه  را فرگرفته بود۔ در اين چنين اوضاعى نه تنها مايل به رفتن جمهورى اسلامى نبودند بلكه تلاش ميكردند كه اين رژيم را از خطر ساقط شدن توسط مردم برهانند۔

با پايان جنگ ايران و عراق بار ديگر طبقه كارگر و مردم توقعات متعارف خود را كه فضاى جنگى آن را خفه كرده بود، سربر آورد۔

 با اين روند بحران در بالا شدت گرفت۔ جمهورى اسلامى كه با ثبات نسبتا موقت، جنگ را به انتها رسانده بود، اكنون بار ديگر با بحران سياسى و اقتصادى در قالب جديد و ابعاد وسيع روبرو بود۔ مساله بقا بار ديگر محور جدال جناحهاى درون جمهورى اسلامى شد۔

دوران "سازندگى" و تزهاى معروف رفسنجانى براى ارتباط با غرب و رسيدن به فرمولى كه بتوان جذب بازار جهانى سرمايه شد، به اختلاف و شكاف هاى جديدى در درون حاكميت اسلامى دامن زد۔

ناكامى نظامى در جنگ با عراق، "نوشيدن جام زهر"، نيش اسلام سياسى در صادر كردن انقلاب اسلامى را كشيد۔ محافل "تعامل" و"تساهل" با غرب در درون دواير جمهورى اسلامى شكل گرفتند۔ رمز و كدهاى ايدولوژيك "شيطان بزرگ" و امپرياليسم جهانخوار" رفته رفته به بايگانى سپرده شد۔ عملا اسلام سياسى و تحرك جمهورى اسلامى به فلسطين و لبنان محدود شد۔

پايان جنگ سرد، كل مسائل روز و مطرح را دگرگون ساخت۔ جهان پر تناقض جنگ سرد پا به عرصه جهان تك قطبى و هرج و مرج "نظم نوين" گذاشت۔ بر اين بستر نه تنها جمهورى اسلامى بلكه اشكال حكومت هاى كهنه قبلى نيز به عمر خود ادامه دادند۔

شيوخ عرب و سلطنت عشيره اى در عربستان، امارات سران قبايل و نگهبانان چاههاى نفت، ديكتاتورهاى غربى شده مانند قذافى، جمهوريهاى مورثى مانند سوريه، سلطنتهاى رسمى مانند اردن، رياستهاى مدام العمر مانند مصر در بى نظمى نظم نوين با كمى عوض كردن دكور به حيات سياسى خود هم چنان بر مسند قدرت ماندگار شدند۔ اين يكى از وجوه تناقضات جنگ سرد بود كه به دوران جديد منتقل شده بود۔

شاخص اين دوران، جنگ خليج و جنگ يوگسلاوى ميباشد۔ دولت آمريكا هم چنان براى سلطه خود و نقش ژاندارمى جهان، بخشى از اين كره خاكى را به خون كشيد۔ در آن دوران اسلام سياسى نه تنها با محدويت تحركات خود مواجه نشد، بلكه از انزواى پايان جنگ ايران و عراق خارج شد، و امكان گسترش جبهه رقابت هاى منطقه اى در معادلات جديد پيدا كرد۔ ديگر نه تنها لبنان و فلسطين بلكه شمال آفريقا و آسياى مركزى و جنوبى نيز به ميدان تاخت و تاز اين جنبش ارتجاعى تبديل شد۔ همزمان با جنگ در يوگسلاوى امكان يافت تا در بخش هاى از اروپا نيز موش بدواند۔

١١ سپتامبر اوج تعرضات اسلام سياسى به حساب ميايد۔ حمله به افغانستان نه تنها طالبان خود ساخته را از بين نبرد بلكه پاكستان نيز به جبهه مورد منازعه غرب با اسلام سياسى مبدل شد۔

 

جمهورى اسلامى و دوخرداد

 

با تغيير بافت جمعيت  در ايران و حضور نسلى كه با موجوديت حاكميت اسلامى بزرگ شده بود، سيماى جامعه را دگرگون كرد۔ اين نسل به سرعت به ميدان مبارزه با نظام اسلامى پا گذاشت۔ تضاد ماهوى حاكميت اسلامى و زندگى روزمره مردم بروزات عينى يافت و بار ديگر خطر ساقط كردن رژيم اسلامى مسله مطرح روز شد۔

اين دوره با اعتراضات شهرى، اعتراضات كارگرى، تحركات دانشجويى، و مبارزات زنان عليه بردگى جنسى شناخته ميشود۔ همزمان شكاف در جناحهاى حاكميت رژيم بر سر بقا نظام مساله محورى شد۔ دو خرداد، جبهه رنگين و متنوعى بود، اين جبهه شكل گرفته بود تا نظام اسلامى را از اين مهلكه نجات دهد۔

كشمكش حاد مردم و رژيم بر سر مرگ و زندگى نظام اسلامى در اين دوره قريب يك دهه بطول انجاميد۔ نزديك به يك دهه از تاريخ ايران را تقابل حاد اقشار به ستوه آمده مردم از استبداد و فقر و جنگ و نابرابرى با رژيم اسلامى رقم زد۔ جبهه آزادى از امكان حزب روشن بين كمونيستى برخوردار بود۔

دول غربى بدون مضايقه هزينه كردند كه نوعى از اسلام و نوعى ديگر از حاكميت اسلامى را به مردم حقنه كنند۔ در اين دوره بار ديگر دول غربى زيربال و پر جمهورى اسلامى رفتند و او را سر پا نگه داشتند و از سقوط محتوم نجاتش دادند۔

حمله و تهاجم نظامى آمريكا و متحدينش به عراق و اشغال عراق، معادلات را در سطح منطقه و ايران به نفع رشد و گسترش جريانات اسلامى تغيير داد۔  اين دوره، دوره سر بر آوردن جريانات قومى و اسلامى است كه مثل قارچ از هر گوشه و كنار سبز شدند۔ سياست هاى رفراندم، و معتدل غرب بر امكان تهاجم نظامى به ايران منتقل شده بود۔ جريانات ارتجاعى و فاشيستى به صحنه ريخته بودند۔ صف طويل فدراليست چى هاى قومى  راه بندان كرده بودند۔ همه قومى شده بودند۔ رژيميها هم، خانه اقوام را بصورت دواير خودى برپا كرده بودند۔ كروبى يادش افتاده بود كه مادربزرگش لر بوده و خامنه اى به تركى پيام ميداد۔

سر انجام شكست دو خرداد و تسلط مجدد جناح راست درون حاكميت و همزمان سلطه اسلاميها بر اوضاع عراق و نتيجه جنگ سى و سه روزه حزب الله با اسرائيل بر تسريع طبل شكست سياست هاى نظامى بوش كوفت۔  جناحهاى در حاكميت آمريكا همراه اروپا استراتژى تغيير رفتار رژيم و طرح بيكر─ هميلتون را در ايران به صدر سياست هاى غرب رساندند۔

تشديد رقابت هاى بلوكى بر سر ايران و منطقه خاورميانه، سماجت اروپا در "حل ديپلماتيك" مناقشه ايران، منافع روسيه و چين، وابستگى صنايع ژاپن به نفت و منزوى شدن جناح بوش در عرصه داخلى و تنفر افكار عمومى و بويژه مردم آمريكا، طرفداران "حل ديپلماتيك" منازعه ايران را ميداندار كرده است۔

 

آيا جمهورى اسلامى رژيم تثبيت شده است؟

 

براى رسيدن به جواب درست اين سوال بايد ديد منظور از تثبيت چيست؟ تثبيت براى چه هدفى؟ با چه معيارى؟ اگر منظور اين است كه رژيم اسلامى ايران با خشونت و سركوب مداوم و سازمانيافته توانسته است نزديك به سه دهه بساط خود را پهن نگهدارد، بايد نتيجه اين باشد كه رژيم تثبيت شده اى است۔ اما حقيقت ماجرا، خلاف اين را به ما ميگويد۔

اولا ويژگيهاى جهان بعد از جنگ سرد غليرغم پيچيدگى خاص خود، نظم فوق العاده درهم ريخته و بى در و پيكرى بر بخش اعظم جهان حاكم كرد۔ دوما بخش قابل ملاحظه اى از مردم جهان رها شده اند وگرنه با چه معيار و چه سنجشى به حاكميت اسلامى ايران دولت و حكومت گفته ميشود؟!

 ائتلاف چند باند مافيايى كه بدون كشتار و سركوب، بدون زندان و شكنجه، بدون خشونت و جنگ معنايى ندارد۔ سلاطين شكر و آستان قدس رضوى و رانت خواران اقتصادى، و مافياهاى نفت و گاز همراه مشتى  آدمكش تا دندان مسلح دور هم هم جمع شده اند و به آن ميگويند دولت اسلام، شهروند در اين دولت بى حقوق ترين موجود است۔ مخالف در هر شيوه و شكلى، دستگير و زندان و نابود ميشود۔ زن در بى حقوقى محض و سركوب و تحقير دائم بسر ميبرد۔ كارگر استثمار شده از تامين حداقل معيشت روزمره عاجز است، حقوق مزد بگيران و كاركنان آن جامعه را علنى و در روز روشن بالا ميكشند۔ چپاول در هر تناوب زمانى دامنه گسترده تر بخود ميگيرد۔ اگر اين وضع ثبات است پس بايد گفت رژيم اسلامى ايران دولت با ثباتى ميباشد۔

در حقيقت اگر ايران از اهميت استراتژيك و اقتصادى و به لحاظ سياسى با تحرك، در خاورميانه نبود وضع طورى ديگر بود۔ به ليبى نگاه كنيد يك ژنرال زواردر رفته سالها است آن گوشه دنيا دستش در جيب مردم محروم است و با معيارهاى رياكارانه جهان سرمايه دارى رژيم تثبيت شده است۔

كردستان عراق را ببينيد، احزابى كه معلوم نيست از كجا صلاحيت گرفته اند و حتى خودشان هم نميدانند دولت هستند يا نه، قادرند بدون كوچكترين فوكسيونهاى رايج انتخابات حتى فرمال و نمايشى، يك دهه و نيم غارت و چپاول و بكش و ببند بر مقدرات زندگى و حيات يك جامعه چند ميليونى حاكم شوند۔ عراق را نگاه كنيد، به افغانستان سرى بكشيم۔ سوريه، لبنان، بخش اعظم قاره آفريقا چگونه؟؟ مردم سومالى و اتيوپى و سودان و۔۔ مردم اين قاره پهناور در دست سران عشاير و دستجات مسلح مذهبى و قبايل مسلح شده رها شده اند۔

ميگويند در سومالى ٦٠ حزب اسم نوشته اند، چون ٦٠ طايفه و قبيله در آن كشور در كشمكش و سازش و نزاع دائم بسر ميبرند۔ حزب در آن ديار اسم رمز و حقوق بشرى طايفه و قبيله است۔ در اين گونه كشور ها تا بخواهيد مهمات و اسلحه و مسجد و آخوند پيدا ميشود در حاليكه از دارو خانه و پزشك و مدرسه و كار و حرفه خبرى نيست۔ اكثر كشورهاى جهان "متمدن" در اين كشورها  بيا و برو دارند و اسلحه و مهمات حمل ميكنند در حاليكه مردم از گرسنگى بصورت دسته جمعى تلف ميشوند۔  در معيارهاى امروزى به اين بساط هم دولت با ثبات ميگويند،!!

اگر با حداقل تمدن كنونى اكتفا كنيم بايد گفت در كشورهاى غربى دول با ثبات بورژوازى وجود دارند۔ با ثبات به اين معنى كه استثمار و سيستم كار مزدى سر جايش ميباشد، طبقات هستند، تبعيض وجود دارد تمام خواص يك جامعه طبقاتى عمل ميكند با اين وجود به هر نحوى مردمش را طورى تحت سلطه قرار داده است كه فعلا و بالفعل اين مردم قصد سرنگونى و نابودى اين نظام را ندارند۔  اگر حتى با اين معيار نظام سرمايه دارى، درجه ثبات جمهورى اسلامى را سنجيد۔، شود، چگونه به چنين رژيمى ميشود اتهام "دولت با ثبات" داد؟!

 

 

  آيا رژيم جمهورى اسلامى ميتواند رژيم متعارف بورژوازى ايران باشد؟

 

طرح اين سوال و اين مشغله جديد نيست۔ حداقل سابقه اين بحث به دوران رياست جمهورى رفسنجانى بر ميگردد۔ سياستها و طرح هاى اقتصادى و سياسى رفسنجانى براى بقا نظام اسلامى  ماتريال و منابع اين بحث بودند۔ اين بحث ابتدا از موسسات آكادميك و دواير فكرى حواشى دولت آمريكا به جريان افتاد۔ سير اين ماجرا اپیدمى كسالت آورى بود كه بعدا در زمان عروج دو خرداد  به روشنفگران دگر انديش ملى و مذهبى سرايت كرد، تسرى اين خط به درون جريانات  كمونيستى و چپ منجر به كشمكش هايى شد۔ كمونيست هاى دو خردادى شده با اين هماوازى از بستر خود بريدند و به دنبال مشروطه خود رفتند۔  ظاهرا اين بحث جواب خود را گرفته بود و پرونده اش مختومه اعلام شده بود۔ اما اخيرا بار ديگر بر متن جدال هاى معروف به جدال غرب و ايران، پژواك آن بحث كهنه در قالب جديد بگوش ميرسد۔  بگذاريد بار ديگر اين بحث بى جواب نماند و كوتاه در حوصله اين نوشته اشاره به آن داشته باشيم۔

باز هم من ميپرسم رژيم اسلامى متعارف ميشود يعنى چه؟ براى چه كسى و براى چه هدفى؟ طبيعى است كه خاندان ملكى حاكم بر عربستان سعودى "متعارف" است۔ در اين كشور غرب و به درجه اولى دولت آمريكا بدون مشكل منافع تجارى و اقتصادى خود را پيش ميبرند۔ دسترسى به امكانات نفت و گاز بدون ايجاد اشكال پيش ميرود۔ اين سيستم حاكميت هر چه هست مورد اعتراض دول غربى و سازمانها و نهاد هاى بين المللى نيست۔ در عربستان هنوز زنان حق داشتن شناسنامه را ندارند۔ زن املاك خانواده است و مرد حق سلب حيات او را با هر بهانه اى دارد۔ دمكراسى و حقوق بشر هم اعتراضى به اين ندارد۔ در اين جامعه قطع اعضا بدن مجرمين و سنگسار امرى طبيعى است ۔ اين چنين رژيمى سالها است كه از دوستان نزديك دولت هاى غربى هستند و كسى زبان اعتراضى به اين جنايت باز نكرده است۔ در مقابل، مردم اين سرزمين هم قادر به بروز تحركات اعتراضيى نبوده اند۔ شركت هاى نفتى مانند آرامكو مستقلا زندان، دادگاه و جلاد خود را عليه كارگران همچنان دارند۔ جنبشى، حركتى، از پايين به چشم هيچ رهگذرى راه نيافته است۔ ممكن است و طبيعى است كه نفرت و انزجار خفته عليه اين توحش قطعا بايد باشد۔ جهان بيرون در اين رابطه با هيچ تحرك عينيت يافته اى روبرو نيست۔ پس در نتيجه سيستم حاكميت در آن كشور هر چه باشد، متعارف  كارش را انجام ميدهد۔

در ايران برعكس، رژيم اسلامى  با تاريخ كاملا جداگانه از نوع عربستانى كه مثال آورديم سر كار آمده است۔ هم بورژوازى ايران و هم طبقه كارگر و مردم ايران دمى از تحركات سياسى باز نايستاده اند۔ از نظر سياسى اين رژيم هيچگاه نتوانسته است بدين معنا استقرار يابد۔ مردم ايران حاكميت اسلامى را با مضامين زندگى روزمره و توقعات عادى و جارى زندگى خود در تعارض ديده اند و مي بينند۔ اين حكم چه هنگامى كه فضاى اعتراضى بالا بگيرد و چه زمانى كه ركود مبارزاتى باشد صادق است۔

 نه تنها طبقه كارگر و اقشار زحمتكش، نه تنها زنان و جوانان آن مملكت، بلكه حتى ناسيوناليست و ليبرال آن سرزمين هم سازگارى چندانى با رژيم اسلامى ندارد۔

از منظر قدرت ها و قطب هاى جهانى سرمايه دارى هم رژيم اسلامى با اين شكل و فرم ، مانع جدى است در مقابل خود، بحث اينكه غرب با اسلاميت رژيم و يا با افراطى گرى آن مخالف است بيشتر استدلال هاى تو خالى ژورناليستى است۔ اگر جمهورى اسلامى هم مانند قذافى ميكرد با هر آنچه كه دارد جاى اعتراض غرب نبود۔

اينجا لازم است كمى موشكافانه نقبى به اين مباحث كه قبلا كمونيسم كارگرى مبسوط به آن پرداخته است، بزنم۔ از نظر بورژوازى ايران همان درجه از ثبات و امنيت سرمايه كه بار ديگر تجارت نفت و مواد معدنى و سرمايه گذارى ها به چرخش در آيد و سكوت مردم و عقب راندن آنها به يك رضايت عمومى به آن وضع، نهايت مشروطه آنها است۔ بورژوازى ايران به حالتى شبيه به تركيه كنونى نيز قانع است۔

اين حداقل توقع طبقه بورژوا در ايران با رژيم كنونى ممكن نيست۔ براى اين حداقل نياز به امنيت نسبى سياسى است۔ انتگره شدن كاپيتاليستى در خاورميانه مدل خاص خود را دارد۔ هيچ كشور مسلمان نشين و بويژه خاورميانه اى هنوز مدل مانند كره و سنگاپور و تايوان را از خود بروز نداده است۔ ايران هر چه باشد با جمهورى اسلامى و يا سلطنتى و يا هر چيز ديگر، مرکز ثقل جذب كليت خاورميانه است۔ تابع اوضاع عمومى منطقه است۔ عقيم ماندن ناسيوناليسم در اواسط قرن گذشته در منطقه در سير سكولاريزه كردن جامعه زخمى است بر پيكره كل خاورميانه، بنابراين مدل كره و تايوان يعنى كشورهاى توليد كننده و صادر كننده صنايع و ماشين آلات سنگين، در اين نوع كشورها مستلزم سه فاكتور است يكى نيروى كار ارزان و ديگرى سرمايه گذارى عظيم و دراز مدت و سوما يافتن مكان با ثبات  در بازار جهانى براى فروش و صادرات، در ايران از بركت جمهورى اسلامى اوضاع فقر و فلاكت و بيكارى به درجه اى رسيده است كه نيروى كار ارزان كم نمياورد، اما بلوك هاى جهانى سرمايه به دلايل سياسى و منطقه اى سرمايه گذارى در برزيل را بر ايران ترجيح ميدهند۔

هر گونه سرمايه گذارى عظيم در اين منطقه با مساله فلسطين، با مساله لبنان و امروز با مسائل جارى عراق و افغانستان در منطقه روبرو ميشود، دور نماى كدر و غير قابل اعتماد را در مقابل سرمايه گذاران قرار ميدهد۔ تصادفى نيست كه تمام سرمايه گذاريهاى تا كنونى در زمينه تجارت و صدور ملزومات مصرفى محدود مانده است۔

خاورميانه اگرچه يكى از نقاط پر ثروت جهان است اما  سرمايه گذاريهاى تجارى، بر پايه نفت و منابع طبيعى استوار است۔ شما كسى را در هيچ گوشه و كنار دنيا نمى توانيد پيدا كنيد كه صبح زود از خواب بيدار شود و در بازار دنبال خريدن فلان ماشين و يا كامپيوتر ساخت عربستان باشد۔

نتیجتا رابطه طبقه بورژوا با دولتش و با طبقه اش، ميزان انطباق فرهنگى و سياسى با نيازهاى دراز مدت اقتصادى در ايران براى طبقه سرمايه دار چنان است كه او را هم قانع به همان درجه از متعارف بودن كرده است۔

حتى جذب بازار كار شدن به مدل خاورميانه اى هم با سد موجوديت كنونى جمهورى اسلامى مواجه ميباشد۔

 بعلاوه، جمهورى اسلامى با شئونات جارى زندگى مردم در تناقض است و اين تناقض بصورت كشمكش هاى حاد خود را بروز ميدهد۔ مردم ايران خواهان سرنگونى جمهورى اسلاميند، هنوز به ماندگار شدن اين رژيم رضايت نداده اند۔ هنوز نفرت و انزجار بصورت مادى و واقعى موجود است۔ مردم ايران جمهورى اسلامى را نپذرفته اند اين حقيقتى است كتمان ناپذير و اين كشمكش از زاويه سرمايه يعنى بى ثباتى و ناامنى جهت سرمايه گذارى و۔۔۔

از بالا هم جمهورى اسلامى باعث عدم ثبات و امنيت نيازهاى اقتصادى و سياسى دراز مدت سرمايه دارى ايران و دول قدرتمند جهانى است۔

 سوال اين است كه راه حل چيست؟ كوتاه و روشن، راه حل اين است كه جمهورى اسلامى بايد برود۔ بديهى است از نظر ما راه حل سوسياليستى برچيدن كل بساط نظام اسلامى و سرمايه دارى است۔ و از نظر جبهه سرمايه دارى جهانى هم نفى موجوديت كنونى به شيوه  طبقاتى خود ميباشد۔

 

جمهورى اسلامى و سناريوهاى محتمل

 

اين سوال كه سرنوشت جمهورى اسلامى چه ميشود؟ چه بلايى بر سر جامعه ايران خواهد آمد؟

 آيا جنگ ميشود يانه؟ و۔۔۔  سوالات واقعى و دلواپسيهاى مزمن مردم ميباشند۔

 ميگويند كه رژيم اسلامى در بحران هاى اقتصادى و سياسى و فرهنگى چنان غرق است كه رفتنى است،  حتى مردم ميگويند كسى نيست اين رژيم را بيندازد۔ دراين روايت عاميانه حقايق محكمى وجود دارد۔ اين رژيم از بدو تولدش ناپايدار و از نظر جامعه ايران رفتنى محسوب شده است۔ مردم مقاطعى را تجربه كرده اند كه اين رژيم به يك قدمى مرگ نزديك كرده اند۔ اين مردم، رژيم را بارها تا لب پرتگاه عقب رانده اند۔ اما هنوز از شر آن خلاص نشده اند۔ تاريخ سى ساله اخير تاريخ جدال مرگ و زندگى جمهورى اسلامى بوده است۔

ما بارها گفته ايم جمهورى اسلامى رژيم شاه نيست كه سرمايه اش را بر دارد و برود۔ اين جنبشى است كه با خون و كشتار بر مسند قدرت تكيه زده است۔ دو حالت براى رفتن اين رژيم موجود است، يا بايد اين رژيم را توسط نيروى مردم با زور از ميدان بيرون راند  واين راه حل از پايين است، و يا اين رژيم بايد از درون خود سير تصفيه و نوعى استحاله را طى كند، طوری که اسلامی بودن رژیم دیگر بی معنی شود و اين محتمل ترين راه حل از بالا است، چرا؟

از منظر كمونيسم دخالتگر ما دو فرصت مناسب را به دلايل خود از دست داديم ۔ دور اول از قيام بهمن ١٣٥٧ شمسى تا خرداد ١٣٦٠ ميباشد، اين دوره هنوز فضاى انقلابى بر جامعه حاكم است ۔ در اين دوره طبقه كارگر و اقشار پايينى جامعه به حركت در آمده و ظرفيت تحرك انقلابى بالا بود۔ متاسفانه طبقه كارگر از نظر فكرى و سياسى تحت هژمونى سوسياليسم هاى خرده بورژوازيى و خلقی بود و از تحزب و افق طبقاتى و كمونيستى محروم بود۔ اين كمبود تاريخى جامعه ايران را از امكان يك دگرگونى اساسى ناتوان ساخت۔

دوره دوم، از سال ١٩٩٨ ميلادى تا ٢٠٠١ ميلادى است۔ كمونيسم در ايران در تاريخ خود هيچگاه چنين دوره اى از روشن بينى طبقاتى و آمادگى دخالتگرى سياسى به خود نديده است۔  كمونيسم در اين دوره ميرفت كه از نظر رهبرى و جلب اعتماد جامعه به نيروى جذاب و قابل انتخاب مبدل شود۔

اين دوره هنوز جبنش كارگرى از شكست هاى قبلى سر راست نكرده بود۔ هنوز در سيطره تفكر سنتى خرده بورژوايى رها نشده بود، هنوز نه امكان انتخاب و انه امكان ساختن آلترناتيو خود را نداشت۔ اين عاملى ازمجموعه عواملى بود كه باز جامعه از امكان يك تغيير رو به جلو محروم ماند۔

اكنون ما در هر دو طرف معادله مشكل داريم۔ آن كمونيسم جذاب و پذيرفتنى، ميدان تاخت و تاز فرقه اى و گرايشات غير كارگرى غير كمونيستى است۔

فشار سحر انگيز گذشته بر آينده بقدرى زياد است كه فاصله اى را كه كمونيسم معاصر، طى سى سال با تلاش بى وقفه، با جنگ و مبارزه، با عبور از تند پيچها و گذرهها، در مسير تلخ و شيرين سى سال طى كرد، در عرض سه سال اين مسير به عقب و به جاى اول خود باز گرانده شد۔

سيلونه بدرستى در كتاب فونتامارا ، قدرت بازگشت به گذشته را در بعد اجتماعى چنين توصيف ميكند" مردمانى كه طى صدها سال به برق عادت داده شده بودند، طى يك هفته با چراخ پيه سوز سازگار شدند"۔

چپ و مدعيان كمونيسم امروز  خارج از فضا و سوخت وساز حيات جنبش كارگر و جامعه دارد براى خود ميچرخد و هراز چند گاهى اطلاعيه ميدهد و يا به جنبش طبقه كارگر سقلمه و تشر با پز رهنمود دهنده ظاهر ميشود، و ميرود دنبال كار اصلى خودش.

 طبقه كارگر هم در اوج پراكندگى از سلطه تفكرات و سنت هاى توده ایستی اسلامى در تلاش براى بقا فيزيكى است۔ بخش سوسياليستى اين جنبش هنوز تصويرى از خود به مثابه رهبرى كننده و تسخير كننده قدرت سياسى ندارد۔ اين بخش هنوز پا به جنگ قدرت نگذاشته است، هنوز افق روشن و كمونيستى را انتخاب نكرده است، اين نواقض جدى، كار حل انقلابى از پايين را پيچيده و دشوار ساخته است۔

بررسى راه حل اول از چنان نواقص عمده اى رنج ميبرد كه متاسفانه مرور زمان توازن را چندان به نفع جبهه آزاديخواهى ثبت نكرده است، قدرت سازمانى و فقدان رهبرى شايسته جنبش مردم براى سرنگونى را در سير تاسف بار نزولى قرار داده است۔ در اين باره لازم است مفصلتر ودر فرصتى ديگر به آن بپردازيم، اما اكنون بى مناسبت نيست كه به شق دوم يعنى احتمالات راه حل از بالا  اشاره اى داشته باشيم۔

انتقال قدرت از بالا بدون دخالت مردم، دوره اى، پروژه مورد نظر غرب بود۔  بعدا متوجه شدند كه اين سياست در ايران قابل اجرا نيست، چون نه جمهورى اسلامى رژيمى است كه با قرار و مدار برود و نه مردم ايران آن مردم ساكت و بى تحرك است كه بشود آنها از ميدان سياست دور كرد۔

سياست هاى تهاجم نظامى و يا بقول ژورناليسم رايج "گزينه نظامى" هم كه مدتها اميد جريانات متعدد راست بود، مدتى است كه از اولويت خارج شده است۔ مساله اشغال عراق و گرفتار شدن در عراق و افغانستان آمريكا و غرب را به حقايق جديدى نزديك كرد۔

 روند جارى اگر چه مملو از تبليغات جنگى است اما از نظر تحليلى كمترين احتمال محسوب ميشود۔ غرب دنبال توازنى است كه اسلام سياسى را قابل مذاكره كند۔ اين ترند در فلسطين، در لبنان و در عراق علنا در جريان است۔

آتش بس حماس با اسرائيل پس از سفر كارتر به خاورميانه اگرچه شكننده باشد باز از نظر سیاسیتهای استراتژیک غرب نتيجه پيشرفتى در اين زمينه است۔ تبادل اسرا بين حزب الله لبنان و اسرائيل، مذاكرات مستقيم سوريه و اسرائيل در تركيه، گواه پيشروى در مسيرى است كه حمله نظامى را بشدت كمتر محتمل ميكند۔ حاد شدن اختلافات بلوكى در گوشه هاى ديگر جهان از جمله نزاع سپر ضد موشكى در چك و رور در رو شدن روسيه و احتمالا چين با آمريكا، امكان تمركز نظامى و ايجاد كانون جديد بحران را بشدت كم رنگ كرده است۔ ما بارها گفته ايم كه ايران، عراق و افغانستان نيست، حمله به ايران به قول ژنرالهاى خود ارتش آمريكا منطقه را به گلوگه آتش مبدل ميسازد۔ مانور هاى نظامى دو طرف و آزمايش تسليحاتى دو طرف هميشه بوده و خواهد بود۔

اينكه حمله و اشغال نظامى منتفى است، جاى ترديدى نيست، اما ممكن است آمريكا از طريق اسرائيل به مراكز هسته اى ايران حمله كند؟

 در صورت وقوع چنين سناريويى، جنگ عملا شروع خواهد شد۔ شاخه هاى نظامى دو طرف فرصت خواهند يافت كه جلودار صحنه شوند، در چنين صورتى دستاوردهاى نسبى در عراق و فلسطين و حتى لبنان به سرعت به جاى اول خود باز خواهند گشت۔ اوضاع خاورميانه، از كنترل خارج خواهد شد، بحران اقتصادى با سرعت زياد در اكثر كشورهاى صنعتى صعود خواهد كرد و۔۔۔۔

 البته در هر دو طرف تخاصم جناح هاى تندرو تر و كه محور نظاميگرى سياستشان ميباشد وجود دارند و مرتبا مشغول جو سازى خواهند بود۔ اظهارات سران سپاه پاسداران به نظر ميرسد بيشتر فشار به درون حاكميت براى حفظ سلطه سپاه پاسداران و سهم بيشتر چپاول در خدمت اين نهاد باشد۔ سپاه پاسداران هميشه در شرايط جنگى خود را به رخ مخالفين "خودى" كشانده است۔ ايجاد فضاى رعب و ترس جناح هاى رقيب درون حاكميت را متزلزل ميكند۔

بر خلاف تحليل هاى سطحى و دنباله روانه از پروپاگاند میديا كه يك خط در ميان بيانيه ضد جنگ صادر ميكنند و با هر خبر مانور نظامى در كنار "صلح طلبان درونى" نظير خانم عبادى، به تحرك در ميایند،  و چند روز بعد تحليل هاى خود را رها ميكنند، احتمال جنگ يكى از احتملاتى است كه دور به نظر ميرسد۔

 

پس دو راه موجود را بايد مورد بررسى قرار داد۔

كم مشقت ترين راه ساقط كردن اين رژيم است توسط مردم، و پر مشقت ترين تهاجم نظامى است۔ راه سومى كه اكنون به نظر ميرسد روند مورد پذيرش و نقطه تعادل است اين است كه غرب از طريق "ديپلماسى فعال" جريانات اسلامى و جمهورى اسلامى را به پاى مذاكره بكشاند ۔ و تلاش كند كه جمهورى اسلامى از درون طبق مدل شوروى اما با ورژون اسلامى آن سير تغيير را طى كند۔

 اين سير احتمالى نيز يكى از پيچيده ترين روندهايى است كه قربانيان آن كل جامعه ايران خواهد بود۔  اكنون كه از نظر اقتصادى، اگر چه قيمت نفت در بالاترين حد خو رسيده است اما نميتواند كمترين تاثير را بر تشديد بحران اقتصادى ايران داشته باشد۔ افزايش نقدينگى و اشباع بازار از صادرات خارجى و مصرفى تورم را بشدت بالا برده است۔ رها كردن اين روند فقر و فلاكت موجود را چند برابر خواهد كرد۔

از نظر سياسى نيز بحران حكومتى و كشمكش جناح هاى حاكميت اوج خواهد گرفت۔ مردم و مبارزات اعتراضى فروكش شده كنونى اين بار در منافذ غير قابل كنترل انفجار خواهد كرد۔

زمينه هاى واقعى امكان بر چيدن رژيم بسيار زياد است اما نواقض جدى اين مسله را بغرنج كرده است۔ حل انقلابى نجات از شر جمهورى اسلامى كماكان در دستان جنبش سوسياليستى و طبقه كارگر است۔

اين يكى از ويژگيهاى قرن بيست و يكم است۔ عجز تاريخى بورژوازى در منطقه حل ابتدايى ترين و غير سوسياليستى ترين مسائل جامعه از يك طرف و عقب نشينى جهانى جنبش طبقه كارگر از طرف ديگر  هر راه حل به جلو را به حل سوسياليستى گره زده است۔ 

بخش سوسياليست جنبش كارگرى با معظلات و وظايف سنگينى مواجه است۔ درك اين شرايط تاريخى مهم است۔ هنوز متاسفانه اين بخش از طبقه كارگر از خود تصوير مدعى قدرت را ندارد، هنوز خود را صاحب اصلى جامعه نميداند، اين باور و تصوير از خود بايد دگرگون شود۔

اينكه طبقه كارگر ظرفيت و پتانسيل غير قابل تصورى را تاريخا در خود دارد جاى شك و ترديد نيست اما از پتانسيل اين طبقه نميشود اكنون صرفا حركت كرد۔ بخش سوسياليست طبقه كارگر ميتواند و بايد در فكر ساختن آلترناتيو خود، تحزب خود، وصل شدن به افق طبقاتى خود باشد، اين آن امر ضرورى است كه بالفعل قابل اجرا و عملى است۔ وظيفه كمونيستها تسريع و تسهيل اين روند دشوار و پيچيده ميباشد۔

 

١٠ جولاى ٢٠٠٨

 

 

نوشته شده توسط عبدالله شریفی در 5:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

جايگاه اسلام سياسى دربلوك بنديهاى جهانى! بخش اول جهان به كدام سو ميرود؟

مقدمه

 

مدتى است پروسه بایگانی کردن واژه "اسلام سياسى" از متون تحليلى سياستمداران چپ و راست در جهان مطبوعات آغاز شده است، در حاليكه در دنياى واقعى و بر متن كشمكش هاى جارى نميتوان نقش و تاثيرات اين پديده مخرب و معاصر را ناديده گرفت۔ من تلاش ميكنم در اين نوشته سير تاريخى و روند اسلام سياسى را در جهان امروز بار ديگر مورد بررسى قرار دهم. با اين وصف ناچارا و منطقا با دو سطح از تحليل روبرو خواهيم بود۔ ابتدا تصويرى از جهان رقابت ها و بلوك بنديها را بايد بدست داد و سپس بر متن اوضاع جهانى و در متن تحولات جارى جهانى، جايگاه اسلام سياسى را مانند جنبشى، به مثابه ابزارى در تقابلهاى منطقه اى و جهانى عليه آزاديخواهى در جامعه و هم چنيين در ميدان رقابت ها جهت سهم خواهى قدرت سرمايه مورد نقد و بررسى قرار داد۔ در اين سطح از بحث قطعا مباحث كنكرت تر و عملى تر، از جمله جمهورى اسلامى ايران و سر نوشت آن، موقعيت مردم و طبقه كارگر در مقابل اين پديده، موضوعات مورد بررسى خواهند بود۔

 

 جهان چند قطبى

 

اگر چه بخش زيادى از سرنوشت قرن بيستم را معادلات جنگ سرد و يا به عبارت ديگر جهان دو قطبى رقم زد، اما قبل از جنگ دوم جهانى و آغاز دوره موسوم به جنگ سرد، دو پديده يعنى جنگ جهانى اول و انقلاب اكتبر دو واقعه متناقض اما در عين حال با اهميت بودند، هر دو در محدوده جغرافيايى خاصى مسدود نماندند و هر يك به سهم خود جهان را حول مسائل خود تكان دادند۔

با انقلاب اكتبر روند آگاهى بشريت و عدالتخواهى اجتماعى گسترش يافت، اين پديده سرمايه جهانى را به وحشت انداخت۔ در آن زمان، به شكست كشاندن اين روند مسله محورى بلوك هاى جهانى سرمايه دارى بود۔ سرمايه دارى در عصر انحصارات با بكار گيرى قدرت دولتى و امكانات بيدريغ كارتل هاى مالى و صنعتى بسيج شد تا با انقلاب اكتبر و روند جهانى آن تصفيه حساب كند۔ متاسفانه پیشروی انقلاب اکتبر در نيمه دوم دهه بيست قرن بيستم از قلمرو سياست به اقتصاد، مسدود شد۔ مرگ لنين و حضور فعال گرايشات ناسيوناليستى تحت نام سوسياليسم غلبه ناسيوناليسم چپ بر سوسياليسم كارگرى و شكست انقلاب اكتبر را قطعى كرد۔ اين روند تا ١٣٣٣ كه دولت آمريكا هم به ليست دول جهانى اضافه شد كه شوروى را رسما به رسميت بشناسند، پايان يافت۔  به اين ترتيب اين تناقض با متحول شدن انقلاب کارگری اکتبر و قرار گرفتن آن در بستر بورژوازی با آرمانهاى صنعتی كردن و در ادامه به نحوى "انقلاب مشروطه" روسیه، به بستر بازسازی سرمایه داری مرتفع شد۔ اما هنوز دهها فاكتور براى تجديد تقسيم جهان بقوت خود باقى بود، هنوز جهان پر تناقض و تخاصم بعد از جنگ جهانى ا