تبليغاتX
عبدالله شریفی
امروز 

چهارشنبه هجدهم مهر 1386

كمونيسم كارگرى و تند پيچ هاى تاريخى!

مقدمه

قبل از پرداختن به موضوع لازم است چند نكته را توضيح بدهم:

متاسفانه در اين آشتفه بازارى كه به نام جدل دسته هاى مخالف معروف است، استفاده نادرست از اسم منصور حكمت و تكرار اسم او، نقل قول از او و قياس با او، يكى از نگرانيهايى است كه اگر مواظب نبود بزرگترين ضربه را به كمونيسم منصور حكمت ميرساند. دواير منشعب حككا و" ليدرها و رهبران" هر يك براى توجيه خرابكاريهاى خود، خود را به منصور حكمت آويزان ميكنند. البته منصور حكمت سيستم كاملى است از تفكر و پراتيك و سنت همه جانبه كمونيستى و منحصر به فرد نيست، استناد به او، حق همه است و نشانه ارزش و قدرت كمونيسم كارگرى است، مساله اين است كه كشاندن منصور حكمت تا سطح ابتزالات فرقه اى، در ذهنيات مردم ميتواند از او تصوير فرقه اى و مهجور ترسيم كند. حركتى كه اتفاقا آگاهانه و يا نا آگاهانه در جهت تصوير شكنى از منصور حكمت، فى الحال در جريان است. با اين وجود دفاع از كمونيسم منصور حكمت در مقابل اين جنجال كه راه افتاده است، با توجه به خصلت جدل، اجتناب از مراجعه به او و اسم او را غير ممكن ميكند. قصدم اين است كه بگويم اسم منصور حكمت براى من به مثابه كاپيتال و بازخوانی کاپیتال، ايدولوژى آلمانى، و ماركس است به عنوان سه منبع و سه جزء سوسیالیسم خلقی، دمکراسی تعابیر و واقعیات، نقد ناسیونالیسم و قومیت و ملت گرائی، به عنوان مبانى كمونيسم كارگرى به عنوان اسطوره بورژوايى و بلند کردن پرچم کمونیسم و دفاع از حقانیت مارکسیسم در سخت ترین دوران تهاجم بورژوازی بین المللی به کمونیسم و دوران "کمونیسم گریزی" روشنفکرران ناراضی، دوران عبور دادن کمونیسم و حزب سیاسی آن از سخت ترین تندپیچهای تاریخ معاصر ایران و خلاصه متد و آموزشهاى ماركسيستى او است.

آنچه كه بعد از مرگ منصور حكمت بر حزب كمونيست كارگرى گذشت، مستقل از تمام رنجها و تلخيهايش يكى از مقاطعى است كه بايد مورد ارزيابى و بررسى جدى قرار گيرد. چه شد؟ اين چه اتفاقى بود؟ چطورشد كه كمونيسم ايران بعداز سالها كه به يك فاکتور جدى و مطرح در معادلات صحنه سياست ايران بدل شده بود،اين چنين سرنوشتى پيدا كرد؟ اين مقطع از تاريخ كمونيسم كارگرى را بايد از زوايای گوناگون مورد تجزيه و تحليل قرار داد. حركت آتى جنبش كمونيستى كارگرى بدون نقد روشن و شفاف از اين دوره بحرانى، نميتواند كمر راست كند، نميتواند اعتماد زايل شده حاصل شيرنكاريهاى شعبات به جاى مانده از حككا را باز گرداند و از نو طرح جديدى حول اين امر در جامعه را آغاز كرد.

مستقل از وزن موجود شعبات "كمونيسم كارگرى"، مستقل از سرنوشت آتى اين جريانات، شناخت و آناتومى اين دوره ضرورى است. بخاطر حركت به جلو، بخاطر سرنوشت اين كمونيزم بايد با نقد ماركسيستى همه جانبه اين انواع ورژن هاى كمونيسم كاذب و خرده بورژوايي كه هنوز به اشكال گوناگون اسم منصور حكمت را يدك ميكشند، نقد كرد و تفاوت آشكار اين كمونيزم را از آنها نشان داد.

 ساختن ايستگاه مخالفين كورش و حميد و ايجاد شغل افشاگرى در شكافها، نه تنها كار نقد كمونيستى نيست بلكه خود زوائد و حواشى كمپين عليه كمونيسم كارگرى است. نقدى ماركسيستى و سلبى از انواع كمونيسم خرده بورژوايى موجود اگر متكى به كمونيسم ماركس و منصور حكمت نباشد، اصلاح اين روش و آن روش است، كار من نيست و از نظر من به لعنت شيطان هم نميارزد.

بدون ترديد اين امرى ساده و منحصر به فرد نيست، تاريخى است عمومى تر. اميد به جنبش آزادى و برابرى، اميد به تغيير، بدون افق و پرچم كمونيستى ميسر نيست. كمونيسم منصور حكمت اين پرچم است كه اكنون حككا و حزب حكمتيست با تزهائی "بديع" در پوشش " عبور از منصور حكمت" آنرا به زمين انداخته اند.

 يكى از پايه هاى جواب به چه بايد كردنها، برافراشته نگه داشتن نقد كمونيستى و پرچم دفاع و تمايز كمونيزم منصور حكمت با اين جريانات است. جواب به همه سوالاتى است كه بايد در تداوم خود منجر به بازيابى و "اعاده حیثیت" از این كمونيسم شود.

من چند ماه قبل بخش اول نقد نظرات كورش مدرسى در مباحث انقلاب ايران و وظايف كمونيستها را نوشتم و در آن نوشته به ماهيت دو خردادى مستتر در بحث ايشان مفصل و دقيق پرداختم. اين مطلب هنوز در وبلاگ شخصى من قابل دسترسى است. اين مطلب و همزمان نقد هاى ايرج فرزاد از سياستهاى كورش مدرسى، در حزب حكمتيست با موجى از نفرت پراكنى و جار زدن قرار تقبيح ما منجر شد. از همان اوايل معلوم بود كه رهبران حزب حكمتيست قصد جواب سياسى دادن و تحمل مخالف سياسى را ندارند. در پلنوم هفتم اين حزب قرار ترور شخصيت ايرج فرزاد و ذبح سياسى او به پاى حرمت حميد تقوايى عرصه را عوض كرد و در آن مدت، به دلیل پافشاری در تن ندادن به ايجاد فراكسيون از جانب رهبرى اين حزب، جمعى از ما حزب را ترك كرديم. مسائلى كه قرار بود تحيلا در بخش دوم نوشته خود بنويسم تحقيقا و عملا، خود عملكرد، چند ماهه اخير رهبرى آن حزب بر روى پرده آورد و عملا مرا از نوشتن آن بي نياز كرد. اين مطلب به نحوى پيگيرى مجدد همان نقد ميباشد كه ميبايست در چنين مقطعى دنبال ميشد. 

 

از كنگره تعدد نظرات تا كنگره خانه تكانى!

 

كنگره دوم حزب حكمتيست و نقد آن، براى من نه به خاطر اهميت آن و نه به خاطر مطالبه اى از آن حزب، بلكه به عنوان نقد بر يكى از جريانات متمايز از سنت و كمونيزم منصور حكمت و به عنوان يكى از آكترهاى كمونيزم خرده بوژوايي است كه بر ويران ساختن دستاوردهاى كمونيزم كارگرى، معنى و مفهوم دارد. بر خلاف نظرات برخى از منتقدين كه نهايت نقدشان مطلبه علنى بودن كنگره بود، نقد و نقطه حركت من از موضع اپوزيسيون بودن آن جريان نيست، بلكه نقد ماركسيستى بر جريانات موجود براى من، به عنوان تک و تای نوعی از سوسیالیسمهای خرده بورژوائی عتیق اند که در تحلیل نهائی دارای سیستمهای منسجمی هستند. نوعی از انواع سوسیالیسمهای تخیلی و گاه بورژوائی که در مانیفست به بستر عمومی تر گرایش آنها، اشاره شده است. بستر كنونى حككا و حزب حكمتيست بستر كمونيزم، و بطور مشخص تر بستر کمونیسم منصور حكمت نيستند، بلكه بستر شناخته شده و معرفه چپ قديمى و سنتى اند. اگر نقد و موضع مورد نقد در متن تقابل و تعارض دو بستر جداگانه قرار نگيرند، به سطح اپوزيسيون "درونی" كه مطالبات خود را طرح ميكند تنزل ميابد، من مطالبه اى از كسى ندارم، نقد بر روندى دارم و هدفم دفاع از روند ديگرى است. براى من جنجال هاى كنونى در اين سطح نازل، غير قابل تصور نبود. تاريخ بطور كلى و تاريخ چپ ايران بطور خاص، باره ها شاهد چنين دوران هايى بوده است. دوران بى افقى، دوران جابجايى، حقيقتا اگر در مقطع جنگ خليج، منصور حكمت و كمونيزمش نبودند بزرگترين فاجعه ها به اسم مبارزه ايدولوژيك راه ميفتاد. منصور حكمت افق روشنى در مقابل بى افقى و سردگمى چپ و جامعه قرار داد و بر عكس نتيجه منجر به گسترش فعاليت سازمانى و سياسى اجتماعى كمونيستى شد. مساله اين است كه مرگ منصور حكمت دو جريان كه خود دو روى يك سكه بودند را رها كرد و بطرف سيستم هاى چپ ديگر پرتاب شدند. مدتى به اميد تحولاتى از پايين در شكاف كشمكش آمريكا و ايران بسر بردند و با "انقلاب" و "سرنگونى" در واقع انتظار كشيدند. معلوم شد اين افق تيره گشت، ناميد و مايوس به درون خود بر گشتند. قبل از انقلاب ٥٧ در چنين فضاى ياسى بود كه چپ شروع به فشار و طرد و خانه تكانى درون خود كرد. شريف واقفى درآن  فضاى ياس ترور شد. نه تنها چپ بلكه راست هم چنين تجاربى را پشت سر دارد. براى نمونه سير افول وشكست جنبش بارزانى، حزب دمكرات كردستان ايران به ده فرقه تبديل كرد، مخالفين خود را سر بنيست و ترور ميكردند، صديق انجيرى به جرم مخالفت با رهبرى در آن دوره ترور شد. به هر ميزان جوانب قضيه گسترده تر باشد طبيعى است دامنه بحران هم وسيع تر ميشود.

 جابجايى و تغيير افق جنبش هاى طبقاتى بود كه منجر به قتلها و اعدامهاى دوره استالينى شد. كسى كه پشت كامپيوترش مينشيند و همان لحظه جنبش اسلام سياسى را جنبش ناسيوناليستى مينامد، دارد عبارت پردازى ميكند، از مكانيزم و اصطكاك و تنش هاى جابجايى ها را حذف ميكند.

 به همين دليل بى افقى است كه جريانات موجود تحمل مخالف را ندارند، كوچك شدن را به جان ميخرند، دنيايشان كوچك و كوچكتر ميشود، خام انديشى محض است كه اين اتفاقات و تنش ها به پاى ضعف معرفتى و مشكل عقل نوشت. اين قضيه با ترويج وسر عقل آوردن كسى حل نميشود، منافعى طبقاتى  منشا جابجايها ميباشند.  

اكنون بعد از پنج سال كه به اولين پلنوم بعد از مرگ منصور حكمت يعنى پلنوم ١٦ نگاه كنيد، متوجه ميشويد كه بلافاصله كورش مدرسى و حميد تقوايى دارند سياستهاى خاص خودشان، كه نه "ابداع" بود و نه "در افزوده"، بلكه بازگشتى بود به سنتهاى چپ قديمتر و طرد شده و نقد شده ٥٧ البته با اسم تعلق به منصور حكمت به ميدان آمدند. زیر پوشش "حزب بعد از مرگ منصور حکمت"، "خلا استراتژیک در حزب دوران منصور حکمت"، "تز حزب و قدرت سیاسی منصور حکمت ما را به جائی نمی رساند" و غیره به تدریج فضا را برای سربرآوردن مناسب تشخیص داده بودند. آن زمان هنوز فشار نفوذ کلام و سايه قدرت اتوریته سیاسی و معنوی منصور حكمت امكان نميداد كه به روشنى و صراحت امروزشان حرف بزنند. به نظر من اين دو خط وجود داشتند، هميشه هم بودند، اما غيبت منصور حكمت امكان داد از پستو و تاريكى بيرون آيند و جلو نورافكن ظاهر شوند. در دورانهای قبل، سر برآوردن هر از گاه خط حمید تقوائی را از همان دوران کنگره اول اتحاد مبارزان و "همراه" شدن بدون اقناع با "نقدهای نادر" را شاهدیم و در تاریخ ثبت است. کورش مدرسی به شهادت تاریخ در هیچ مقطعی هیچ گوشه ای از آنچه اکنون "درافزوده" خود و یا "خلا استراتژیک" در سیاستهای حزب دوران منصور حکمت نامیده است،  را به کسی نشان نداده است، هیچ نوشته، بحث متقابل نه علنی و نه غیر آن در پیشینه "تز" های کورش مدرسی وجود خارجی ندارد. قصدم اين نيست كه بگويم از اول و هميشه اين دو نفر يا جمعى نماينده گرايشات امروزشان بوده اند. انسانها ميتوانند بياند و بروند، انسانها در مقاطعى با انتخاب خود محمل انسانى گرايشات خاصى ميشوند. اگر انسان در پروسه تحولات بخشى از تغيير و تحول هستند، پس بايد پذيرفت كه انتخابات سياسى متنوع و متضاد نه از سرشت ذاتى كسى بلكه حاصل توازن قواى معينى در تقابل جنبشها و رودررويى طبقاتى ميباشد. با اين حساب چيزى كه تازه بود نه نظرات حميد و كورش بلكه غيبت منصور حكمت وايجاد شرايطى بود كه بروز ديدگاههاى كهنه و پاسخ گرفته شده و نیز "نگفته" ها و "سکوتهای عظیم" در قالب نو را ممکن و مجاز كرد.

 مساله اين بود كه بعد از ٣٠ سال حضور كمونيسم منصور حكمت و صحنه گردانى كمونيسم او، امكان طرح و كشاندن سر راست و مستقيم و بسيج نيرو حول هيچكدام از اين نظرات گفته و ناگفته در صفوف حككا نبود. براى اين منظور احتياج به زمان و فراهم كردن شرايط و كار كردن طرفين را طلب ميكرد. اختلافات كه شروع شد در ابتدا كورش و حميد همديگر را تكميل ميكردند و بر پلاتفرم همديگر اصلاحيه ميدادند. رفته رفته اختلافات را چنان آنتاگونيزه كردند و چنان فضائى خلق كردند كه همراه خود جو وحشت از آينده اين كمونيسم و دستاوردهايش بر كل حزب چيره شد. جالب بود که همسان بودن بستر مشترک نظرات حمید تقوائی و کورش مدرسی را در ارائه پلاتفرمهای نسبتا واحد میشد به روشنی دید. حمید تقوائی در ارائه "پلاتفرم" پیشنهادی خود چکیده آنچه را که اکنون "منشور سرنگونی" نام گرفته است، نمایندگی میکرد و تنها با جمله "دولت موقت" مخالفت داشت! کورش مدرسی این قدم زدن در بستر و مسیر واحد را با تز "جنگ قدرت" فرموله کرد. و واقعا هم رویدادهای متعاقب این جدالهای درونی نشان داد که بحث تکه پاره کردن حزب کمونیست کارگری نه بر اساس دو سیاست کمونیستی و خرده بورژوائی یا غیر آن، که "سهم" در آن جنگ قدرت بود.  نحو پيش راندن جدالها امكان فكر كردن را از جمع وسيعى سلب كرد. من با ارزيابى ايرج فرزاد كاملا موافقم كه ميگويد در چنين شرايطى اگر نظر سومى براى حفظ حككا خارج از حيطه نظرات حميد تقوايى و كورش مدرسى امكان طرح شدن پيدا ميكرد،  حككا ميتوانست سرنوشت ديگرى داشته باشد. فقط این را هم به ارزیابی ایرج فرزاد اضافه میکنم که این نظر سوم میبایست اشتها برای رهبری حزب و جلوگیری قاطع از تکه پاره کردن آن، در میان لایه ای از کادرهای معتقد به مبانی کمونیسم منصور حکمت وجود میداشت.

بدون شك در مقطع جدايى و تشكيل حزب حكمتيست، بر خلاف زمان حال، احدى يافت نميشد كه بخاطر نظرات كورش مدرسى از حككا جدا شده باشد.  همه و همه افراد موجود، براى دفاع از كمونيزم منصور حكمت براى حفظ وجهه و تصويرى اميدوار كننده از تحزب او راه ديگرى را در تقابل با سترونى چپ حاشيه كه حميد تقوايى آن موقع آن را نمايندگى ميكرد، به چنان انتخابى روى آوردند. بنا به دلایل قابل توضيح، ما همراه با لایه ای از کادرهای کمونیسم کارگری نسبت به اسرار این "جنگ قدرت" خبری نداشتيم. كسى فكر نميكرد كه یکی از قطبهای این جنگ قدرت كه بعدها سر برآورد و سیاستهای ناظر به و در سمینارها و تزهای بدیع عرضه كرد، به مبشر عبور از منصور حکمت مبدل شود. سیاست قطب مقابل معرفه بود و توان پس زدن آن برای ما مشکل نبود. ندیدن جوانبی از آن سیاستها، که در بحثهای "دولت موقت"، "خلا استراتژیک" و "حزب سیاسی لیدر نیاز دارد" و... نقطه مقابل و خط حمید تقوائی را به دلیل ماهیت آشکارا راست آن نظرات، متقابلا تقویت کرد و بحث به جای سرنوشت عمومی جنبش کمونیسم کارگری و  حزب آن، به کانال دروغين "چپ و راست" منحرف شد. بخشی از کادرهای سنتی تر حزب که بویژه در بحث "سلبی و اثباتی" و در دورانی از حیات منصور حکمت و در حضور او ناظر خاموش سلطه خط اثباتی حمید تقوائی بر نشریات و رادیو و ارگانهای حزبی بودند، در این تند پیچ، یک بار دیگر و این بار در جدلی حاد و تعیین کننده، در کنار خط معرفه حمید تقوائی قرار گرفتند. خودفریبی این لایه با نمودهای راست در " تزهائی با صدای بلند" کورش مدرسی در جریان بحثهای پلنوم پانزده و شانزده حککا، شتاب بیشتری بخود گرفت.

 در آن مقطع بحث، بحث چگونگى تداوم حزب و "قدرت سياسى" بود. حرف، حرف امكان ابراز نظر آزاد و تحمل تعدد نظرات بود. بحث رهبرى جامعه و دخالتگرى كمونيستى بود، بحث حفظ سنت ها و سياست هاى رشد و پيروزى كمونيزم در اوج بود و تخطئه اين اميدوارى منشا حركت جدايى از هپروت بازيهاى خط حميد تقوايى و اقمارش بود. تئورى خلا استراتژى و مجلس موسسان نبودند كه نيروى كنگره موسس حزب حكمتيست  را جمع كرد. مدت ها گذشت تا مباحث منشور سرنگونى و  انقلاب ايران و وظايف كمونيستها بطور خزنده جا خوش كردند. قطره چكانى نظرات دو خردادى كورش مدرسى به درون حزب حكمتيست تزريق شد، اما هنوز باز هم متاسفانه كسى، قطبى، جمعى، پيدا نشدند كه امتداد اين خط را تشخيص دهند. تا سرانجام مدتي قبل از  كنگره اول جوانه هاى بروزات انتقادى سربر آورد. مسائل عملى تر چشمان جمعى را بر واقعيات بزرگتر و مخاطرآميزتر بطور جدى باز كرد.  زمزمه نپذيرفتن و نقد سياست هاى ليدر، يكباره ژست حزب تعدد نظرات را محوكرد و حزب قرار و قطعنامه ها جاى آن را گرفت. در آن دوران فراموش نشدنى، مخالف تقبح ميشد، منتقد ترور شخصيت ميشد ورفته رفته همزمان با اين، سياست هاى جديد و شكست طلبانه، فرجه طرح و عرض اندام پيدا كردند. ياس و نوميدى گرايش راست، جناح چپ جنبش اصلاحات رسما ميدان ابراز وجود پيدا كرد. اسلام سياسى با ناسيوناليسم اسلامى در ادبيات اين حزب جا عوض كرد. باز هم از موضوع دو خردادى شكست راست پرو غرب را با افق مردم  براى سرنگونى مترادف فرض كردند و دهها سياست بديع در اين رابطه كه هر يك از آنها كافى است تا تمايز و تنازع جدى با تحليل ها و ارزيابيهاى منصور حكمت را افشا و برملا كند.

 "جنگ قدرت" به سرانجام رسیده بود! بدين ترتيب تعرض خزنده و "مليح" به ديدگاههاى منصور حكمت علنى شد. تز "ما در دانشگاه دست بالا داريم" رنگ باخت و ماهيت آن عيان شد. رقابت با حككا و حفظ نيرو كه ديگر بر توهمات گذشته ممكن نميشد، در دوره حزب قرارها و حزب سياسى، فضاى ارعاب مخالفين و بستن منفذهاى انتقادى را هدف گرفت. در اين رابطه براى قابل پذيرش كردن چنان دگرديسى ميبايست همه چيز طورى چيده شود كه باورش ممكن و غير قابل دسترس و ارزيابى باشند. مقولات غير قابل كشف و سياستهای غيرقابل ارزيابى جايگاه ويژه پيدا كردند. اين داستان حتى به عرصه سازمانى و تشكيلاتى تسرى يافت. داستان مداد قرمزى و مداد رنگى مصطفى صابر در قالب "نيروى داخل" که در دایره پر رمز و مخفی و نامتعین و غیر قابل ارزیابی ابژکتیو، پیچیده شده بود و تحميل اين نيروى غايب در چنان شرايطى در مركزيت حزب حكمتيست، اهداف معينى را دنبال ميكرد. ديگر قايم كردن و رفتار واقعبينانه و متانت در ارزيابيها رخت بر بست و سبك جديدى از رهبرى كردن ظهور علنى كرد. از سياست تا سازمان، از سنت تا رهبرى همه به سطح كلى كويى خسته كننده و غير قابل ارزيابى، در شكل عبارات نيمه عرفانى  نيمه مذهبى چپ سابق سراپاى حزب حكمتيست را درنورديد. ديگر هر اظهار نظر عجيب و غريب ليدر سياست تلقى شد و مورد پذيرش بى چون و چرا قرار ميگرفت. در دوره حزب قرارها و حزب سياسى توده اى چه ابداعات و اختراعاتی تحويل ملت داده نشد؟! كار را به آنجا كشاندند كه ادعا كنند "منصور حكمت هم نتوانست حزب سياسى بسازد و كمونيسم هشتاد سال است در بحران است". براى اين نظرات، براى تثبيت اين نظرات كنگره دوم ضرورى بود. سوال این است: چرا؟

هضم يك ايده تا سطح باور و از آن سطح تا پناسيل، پروسه اى است كه روش و سبك خود را ميطلبد. بستگى دارد ايده چه باشد. "در افزوده" هاى آن چنانى، ايده هاى من در آوردى و اختيارى، باز گشت به دوران رفیق ۲۲ و حوزه غیبی و مجهول،  روحيه و اخلاقيات خاص خود و نيروى ويژه خود را ميخواست. گرفتن كنگره فورى و يكسال بعد از كنگره اول، عينيت بخشيدن به اين روند بود. كنگره دوم ربطى به جامعه و مبارزه مردم براى رهايى ندارد، به كمونيزم و سوسياليزم كارگرى بيربط است، هر جريانى به هر ميزان فرقه اى تر شود، از جامعه و مردم بى ربط شود، به ادعاهاى غير زمينى تر و داعيه هاى خود فريبانه تر متوسل ميشود. شكل دادن به چنين نيرو و قابل هضم كردن اين "در افزودها" دليل طولانى بودن و مخفى بودن آن كنگره است نه چيز ديگرى. كنگره دوم لازم است چون وزنه هاى اضافى براى اين دگرديسى از دست و پاى خود را بايد بردارند. بايد از آنها پذيرفت كه براى اين كار عجله دارند و وقت كمى در دست دارند. بايد "عبور از منصور حكمت" را توجيه كنند.

 

"عبور از منصور حكمت"!

 

"عبور از منصور حكمت" چيست؟ خود منصور حكمت زمانى كه هنوز در قيد حيات بود در دوران بيماريش خود پيشقراول طرح اين بحث بود كه كمونيسم كارگرى و حككا "بعد از نادر" چه ميشود؟. تلاش كرد كه با طرح اين مساله، خرده تكانى در صف بالاى آن حزب بوجود آورد و واكنشى اميدوار كننده ببيند، اما بحث رهبرى نه در ابعاد عظيم اجتماعى و سياسى بلكه در ذهنيت رهبرى آن موقع حزب، بصورت اداره كردن حزب و آرايش بالا منجمد شد و از دنياى محدود سازمانى سرسوزنى فراتر نرفت. به نظر من روشن است در زمان منصور حكمت و حككا با منصور حكمت، هنوز سکان سياستها، برنامه ها، جدال ها و مصافها در دستان پرتوان او بود.اعلام وفادارى در آنچنان مقطعى كافى بود، هر چند بيشترين رنج اين محدوديت تاريخى را خود او متحمل شد، اما با تمام اين نواقص آن حزب در منظر جامعه در چشم دوست و دشمن، حزب منصور حكمت بود. واقعا بعد از ساليان طولانى، به اميد هزاران انسان نيازمند رهايى و تغيير تبديل شده بود. كمونيسم آن دوره، در ايران، با آن حزب تداعى ميشد، چنان جايگاهى پيدا كرد كه وجود آن چنان حزبی امكان مادى بدست داد كه بحث پيروزى كمونيسم در ايران مطرح شود و به جلو صحنه رانده شود.

 مرگ منصور حكمت چنان زلزله سياسى بود كه مترادف شد با محروميت كمونيسم در ايران با چنين اميد و امكان عينى. اما هنوز در منظر بخش پيشرو طبقه كارگر واليت سياسى مردم ايران، اين حزب، حزب منصور حكمت بود وبا نگرانى سرنوشت آنرا تعقيب ميكردند. تجربه انقلاب اكتبر در بعد وسيعتر و جهانى تر گوياى اين حالت است. مرگ لنين پايان كمونيزم در روسيه بود اما آن زمان به اسم لنين و لنينيسم از لنين عبور كردند. زير تابلوى لنين و لنینیسم، ناسيوناليسم چپ برتخت نشت و زير همين تابلو، قطبى جهانى سرمايه به نام سوسياليسم نزديك به يك قرن، تاريخ جهان را تحت تاثير خود قرار داد. البته كه احزاب موجود و تاريخ موجود كمونيزم بسيار با آن دوره فرق دارد، قدرت جهانى "حزب کمونیست" شوروی در دوره استالین با حاشيه نشينى فرقه هاى موجود از حككا قابل قياس نيستند، اما تجارب تاريخى قابل دسترس و استفاده هستند. منظورم اين است كه بحث عبور از منصور حكمت داراى جنبه سياسي و اجتماعى  است و معناى سياسى دارد نه صرفا تئوريك و يا نظرى.

براى اين هدف، يعنى آنچه عبور از منصور حكمت ناميده ميشود، ميبايست بر آموزشهاى منصور حكمت همان بلا را آورد كه بر آموزشهاى ماركس و لنين آوردند، يعنى حفظ قواره و فرم و نام و کدها و نقل قولها و خالى كردن آنها از محتوى.

حزب و قدرت سياسى، حزب و جامعه، حزب و شخصيتها، حزبيت، رهبرى كمونيستى، و همه تئورى هاى منصور حكمت، در نهايت تاسف، كاريكاتور شدند و به ابزار اداره سازمان و حفظ مقام ليدرى تنزل داده شدند. كنگره دوم قرار است "تفاوت هاى ما" جديدى را بنويسد، معنى زمينى آن، اين است كه منصور حكمت جوابگو نيست. براى پرده پوشى اين سقوط، توجيهات اينكه شرايط عوض شده است كه اگر منصور حكمت هم زنده بود چيز ديگرى ميگفت را پيش كشيده اند. نشر و جار زدن "تكرار طوطى وار شعارهاى كهنه" اسم رمز جهاد براى هموار كردن راه در جهت "عبور از منصور حكمت"ميباشد.

 

كنگره دوم همان كنگره پنجم است!

 

كنگره دوم حزب حكميتست، روى ديگری از كنگره پنجم حككا است، با اختلاف فاز زمانى. تثبت تغيير ريل و رفع موانع سر راه. در اين ميان سوال اين است چه عواملى اين اختلاف فاز را توجيه ميكند؟ به نظر من همان گونه فوقا گفتم جمعيتى كه حزب حكمتيست را تشكيل دادند دنبال سياست و "در افزوده" هاى كورش مدرسى نيفتاده بودند، كادرهايى بودند كه به تغيير و دخالتگرى كمونيسم منصور حكمت چشم دوخته بودند. برجسته شدن بحث حزب و قدرت سياسى، تصادفا در دوران جدائيها براى ما عمده نشده بود. تصور كنيد ۵ سال آزگار زمان لازم بود تا كسانى جرات نوشتن قرار ها و مباحث سياسى كه اكنون از طرف رهبرى حزب حكمتيست منتشر ميشوند ، را به خود بدهند. تصادفى نبود كه با طرح نقد سياستهاى كورش مدرسى از جانب ايرج فرزاد و من، با جار زدن قرار تقبيح و هتک حرمت سیاسی ما در ملا عام جواب گيرد. تثبيت اين فرهنگ زمان لازم داشت. كنگره دوم اين حزب بر مجراى كمپين ها عليه مخالفين، ترور شخصيت  و تعرض عليه انديشيدن مستقل برگزار ميشود. مناسك كنگره پنج حككا ممكن شد چون جمعى از كادرهاى با سابقه در مقابل سياستهاى معرفه حميد تقوايى پرچم سفيد بلند كرده بودند. حميد تقوايى بعد از كنگره پنجم حزبشان گفت "كنگره پنج برايشان تولدى مجدد است" درست ميگفت! براى او دوران "پس ميگيرم ها"و گوشه نشينى ها پايان يافته بود. جمعى را به مقدر شدن تسلط خط خود به عنوان تنها راه بعد از مرگ منصور حكمت، قانع كرده بود. حق داشتند چون كنگره پنجم حككا رسميت داددن به گسست و تغيير بستر آن حزب بود. تولد دوباره بود.

اكنون كنگره دوم كنگره حزب حكمتيست، كنگره  "خانه تكانى" و نوشتن تفاوت هاى ما ميباشد، دقيقا همان داستان كنگره پنجم حككا است، روى ديگرهمان سكه است.

 براى رفع شك و شبهه اجازه بدهيد كه همراه هم به همان فضاى قبل از جدائيها برگرديم و يكى از قرارهائى كه مشغله كنونى كورش مدرسى و حزب سياسيش را معرفى ميكند، بطور فرضى به آن فضا منتقل كنيم و با آن توقع و تصور موجود در تقابل قرار دهيم. قرارى كه قبلا كورش مدرسى در فاصله پلنوم شش و هفت حزب حكمتيست آورد و اكنون به همراه جمعى ديگرى به كنگره شان نازل كرده اند قرارى است در باره موقعيت كادرها وتعهدات آنها... در اين قرار جنگ تمام عيار عليه آزاد انديشى و حق استقلال فكر و فرد و حقوق مدنی او، به جرم كادر بودن را شروع كرده است. اين قرار مبنتنى بر چند پيش فرض و احكام جالب و حيرت آور نوشته شده است، سمبليك است، ميگويد هر عضو كميته بايد نظرات سياسي اش را قبل از بيان با كميته اش در ميان بگذارد، حق نشر نظراتش را بدون اجازه كميته ندارد و تعهد و سوگند به وجدان كمونيستي اش ميخورد كه حتى اگر زمانى هم كه حزب را ترك كند اختلافات و اسرار را علنى نميكند و.... واقعا بايد پرسيد اين ديگر چه كمونيزمى است؟ چرا اين كمونيزم بايد آن چنان مخفى باشد كه اسرارش از چشم همگان مخفى بماند؟ اين اسرار مخوف چى هستند كه وجدان كادر دائم العمر برای درز نکردن آنها، گرو گرفته شود؟

فرض نويسندگان چنين قرارى اين است كه اسرارى هست كه بدرد علنى شدن نميخورد، اين سريات چيستند؟ درجه امنيتى دارند يا نه؟ جان كسانى را به خطر ميندازند يا نه؟ معلوم نيست. فرض اين است اختلاف نظر، اسرار است و بايد از چشم جامعه دور بماند. فرض دوم اين است كه كادرها جاى اعتماد و اطمينان نيستند بايد قسم بخورند و تعهد بدهند. اين اهانت به كادرها را با توقعى كه منصور حكمت از كادرها ساخته و پرداخته بود مقايسه كنيد و ببريم به همان فضاى قبل از انشقاق حككا، تصور كنيد همين تاييد كنندگان امروز چنيين قرارى چگونه در مقابل آن مي ایستادند! اما امروز سربزير و با "وقار" تن به چنين هتك حرمتى ميدهند. كنگره دوم قرار است حاصل اين جنگ و جدال عليه كادرها و تبديل كردن كادر به مهره مطيع در بارگاه مناسبات مرید و مرشد  را به سرانجام برساند. این حزب سیاسی نیست، اين بيشتر به خانقاه و کلیسای راهبه ها شبيه است.

رهبران در سايه!

يكى ديگر از روش و منش سياسى اين چپ رجعت خورده به منشا، اين است كه خود، جدالش را، به سرانجام نميرساند. منصور حكمت خود در راس جدل با پوپوليسم با راه كارگر، با رزمندگان، با وحدت انقلابى، و هر مدعى قرار داشت. جدل با عبدالله مهتدى با دو خرداد و ايرج آذرين با مجله نيمروز و اطلس و حتی هر عضوی که دیروز به عضویت درآمده بود ولی نظرات متضادی داشت، را به كسى محول نكرد. خود راسا جدال را تا سطح مبارزه نظرى قدرتمند به عنوان عرصه اى از مبارزه طبقاتى رهبرى ميكرد. سكاندار و نفر اول بود. ليدرهاى كنونى در سايه مينشينند و با سفارش فحش نامه عليه مخالفين اين عرصه از مبارزه را به شدت تخريب كرده اند. باور كنيد جواب نوستالوژى انقلاب ايرج فرزاد اگر مش قاسم باشد، نخوانده بايد پذيرفت كه طرف دوم جدل چقدر بى مايه است و نياز به كنكاش دليل براى انتخاب نكردنش نيست. این نوعی قائل شدن به سیستم کاست و امانت گرفته شده از فرهنگ "نخبگان" در شرق و در مبارزه فکری و سیاسی است، ربطی نه تنها به کمونیسم که به تاریخ بشر و تکامل و پیشرفت علم و فلسفه و علوم، ندارد. حجم بالاى توليد اسپكولاسيون سياسى و جدلى اين دوره اخير انسان را به ياد مباحث ماركس در روند توليد محصولات بنجل و مخاطره آميز سرمايه دارى  براى كسب فورى سود در مقاطع بحرانى ميندازد.

دوره اخير و تراژدى جدايى و انشقاق حككا و نرم شدن ليدربازيها  نشانى از روند متمايزى است كه با مرگ منصور حكمت شروع شده است. دوران منصور حكمت دوران اميد و قوت قلب بود. دوران گسترش و نفوذ و محبوبيت بود. دوران حرمت و جسارت بود. آن زمان عزت نفس بالا بود، طورى بود كه رفته رفته كلمات "دمكراسى و حقوق بشر و ملت گرئی و تعلقات مذهبی..." به سخره گرفته ميشد واز چنان بار منفى برخوردار بودند كه حتى عار بود در نوشته هايت با آنها تداعى شويد، اكنون افتخار "رهبران" اين است كه خود رادر ملا عام فعالين حقوق بشر و كمپينر اكس مسلم ( مسلمان سابق) اينجا و آنجا معرفى ميكنند و ديگر جايي براى خلوص و اصولگرايى كمونيستى باقى نمانده است.

در تاريخ بسيار يافت ميشود كه روند تجزيه و پروسه رجعت به گذشته با چه مكانيسم هاى محير العقل صورت گرفته است، تاريخ مملو از ادا در آوردن بي پايه نا رهبران در دوران بعد از اقتدار و عظمت ها ميباشد. بعد از مرگ امپراتورها دوران تجزيه آغاز ميشد و هر حاكمى در ايالتى خود را امپراتور خطاب ميكرد و از امپراتورى فقط تشريفات تاجگذارى و رو دوش انداختن شنل برايشان باقى مانده بود و بس. تاريخ بارها ثابت كرده است كه كسى تنها با تشريفات و  با شنل و تاج، امپراتور نميشود. و نمیشود در نمایشی کاریکاتوری در برابر هر نقد این جست و خیز سوسیالیسمهای خرده بورژوائی "رها" شده از زیر اتوریته منصور حکمت، "از منظر اژدها" نوشت!

مساله اساسى اين است كه نبايد اجازه داد در اين اوضاع دامنه تعرض به كمونيزم منصور حكمت را "عادی" جلوه بدهند. از هم اكنون اين شرايط  باعث شده است كه، همه کسانی که در مقاطع پیشین یا توسط "جنبش اصلاحات" و یا جنبش ناسیونالیسم کرد احضار شدند و آنها هم با شتابی باور نکردنی از ارابه کمونیسم کارگری بیرون پریدند، و هر ميرزا بنويسى در  نفرت عليه منصور حكمت "مورخ"های پسامدرنیست از نوع شرقی و اسلام زده و "اصلاحات"زده و "کردایه تی"زده ظاهر شود و تکه پاره شدن حککا و ادبیات و فرهنگ رایج در مجادلات "مش قاسم" و "جدل آنلاین" را دلیلی بر سقوط کمونیسم و ناممکن بودن پیروزی سوسیالیسم جار بزنند. بايد با نقد روشن از اين روند، با دفاع از حقانيت مسلم كمونيزم منصور حكمت در ميان اين آوار راه بيرون رفت را باز كرد. بايد به بدبينى و ساختن تصوير كاذب عدم لياقت رهبرى کمونیستی، به رهبرى خوش بين و به كمونيزم دخالتگر شكل داد. هيچ شكستى پايان تاريخ نيست. دنيا بيش از هميشه به كمونيزم ماركس نياز دارد. تحليل هاى سياسى تراوش افكار ليدرها برد چندانى ندارد، بايد صحنه خالى كمونيزم پر قدرت را بار ديگر اشغال كرد. كمونيزم منصور حكمت و توده وسيع مردم كاركن و نيازمند آزادى و برابرى هر دو موجودند. بايد اين دو پديده را براى رهايى انسان به هم وصل كرد.

٨ اكتبر ٢٠٠٧

نوشته شده توسط عبدالله شریفی در 5:55 | موضوع:
• لینک ثابت   •