دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
نگاهى به پلنوم دهم حزب حكمتيست
اخيرا پلنوم دهم حزب حكمتيست برگزار شد۔ از جمله مصوبات علنى و گفته شده اين پلنوم مصاحبه پرتو با كورش مدرسى است كه نه تنها جمعبندى از آن پلنوم بلكه گوياى مسيرى است كه اين حزب در پيش گرفته است۔ قطعا پرداختن به اين پلنوم براى من كه بيش از يكسال است انتقاد هاى خود رادر تقابل با اين نوع "كمونيسم" مطرح كرده ام، نه از زاويه اهميت اين واقعه در متن اوضاع پیچیده كنونى، چون در حقيقت اين اتفاق در قياس با اوضاع متحول جارى جايگاه چندان با اهميتى احراز نميكند، بلكه از زاويه صحت سير قانونمند تاريخى يك گسست ، گسست و عبور از نوعى معين كمونيسم و شكل دادن به نوعى ديگرمعنى پيدا ميكند۔
يكسال قبل جدلى بر سر تغيير ريل و مسير اين حزب در جريان بود، اين دوره تاريخ خود را دارد، دفاعياتى از كمونيسم منصور حكمت در ميان فضای هيستريك و جنجالى حزب حكمتيست پا به عرصه گذاشت، پرچم نقدى را بلند كرد، تلاشهاى ناموفق براى ايجاد فراكسيون و ابراز علنى "تمرد" از بیعت با "سیاست آوردنها" با نا سالم ترین روش پس رانده شد و امكان رشد و نفوذ طبيعى پيدا نكرد. مرور زمان كوبنده تر از هر استدلالى به وضوح صحت آن پرچم انتقادى و به درجه اولى صحت متد و كمونيسم منصور حكمت را دارد ثابت ميكند۔ در این زمینه است که جایگاه پلنوم دهم حزب حکمتیست برای من قابل تامل است اين نوشته قصد دارد بار ديگر با داده هاى جديد، احكامى را كه نقد ما در مقابل اين جريان قرار داد، مروركند۔ بگذاريد قدم به قدم به چند نكته قابل ملاحظه در اين ميان اشاره بكنيم۔
اوضاع سياسى ايران
من يكسال قبل در نوشته اى با عنوان (نقدى بر مواضع كورش مدرسى، نگاهى به تزهاى انقلاب ايران و وظايف كمونيستها)، مواضع دوخردادى مستتر در آن تزها را مبسوط نشان دادم۔ گفتم كه اين همان تبيين ايرج آذرينى از اوضاع سياسى جمهورى اسلامى است، نوشتم كه اين نگرش جواب خود را گرفته است۔ آن روز نوشته من و چند نقد از طرف ايرج فرزاد با هستريك شناخته شده فرقه اى مواجه شد۔ قرار بياد ماندنى تقبيح ما براى دم فرو بستن مخالفان آتى جار زده شد۔ از هيچ تلاشى براى مقابله با حقايق، فرو گزار نشد۔ اكنون يكسال از اين ماجرا ميگذرد، يكسال در بعد تاريخى لحظه اى بيش نيست، ما شاهديم كه به زبان صريح خود در قالب "اوضاع عوض شده است" ناگفته ها با صراحت بيان ميشوند۔ ناگفته هايى كه انسان را بخاطر افشاكردنش بيحرمت و ترور شخصيت ميكردند، اكنون به عنوان پيشرفت از قلم جارى ميشوند، اين ناگفته ها را از زبان خودشان بشنويد، كورش مدرسى در جواب پرتو ميگويد:
از نظر من، که یکی از نظرات مطرح است، اتفاقاتی که در جامعه ایران رخ داده است یک زلزله عمیق سیاسی است که صف بندی جامعه را عوض میکند و صحنه جدیدی در مبارزه علیه جمهوری اسلامی را مقابل ما قرار داده و میدهد. این صحنه جدید فراز و نشیب های خاص خودش را دارد. این تغییر صحنه در نتیجه شکست یکی از اصلی ترین جنبش های اجتماعی این دوره تاریخ ایران، جنبش ناسیونالیستی ایرانی بطور کلی و جنبش ناسیونالیسم عظمت طلب پر غرب بطور اخص، در مقابله با جمهوری اسلامی است. این جنبش در رابطه با جمهوری اسلامی با شکست سیاسی، ایدئولوژیک، تاکتیکی و عملی مواجه شد و ما به ازاء این شکست باز شدن فضا برای سایر جنبش های موجود در جامعه است. باعث شد این بار صداهای دیگر، از جمله صدای جنبش ما، بیشتر شنیده شود.
فکر میکنم پدیدهی احمدی نژاد - سپاه پاسداران و خامنه ای، پدیده متفاوتی از جریانات قبلی در جمهوری اسلامی را نمایندگی میکند. این جریان با جریان رفسنجانی متفاوت است. این ائتلاف یا اتحاد یا هرچه که هست، تلاش میکند جمهوری اسلامی را به سمت متعارف شدن اقتصاد سرمایه داری سوق دهد. این پروسه و مسیر ممکنی در مقابل جمهوری اسلامی است. اما اینکه این پروسه به نتیجه دلخواه اینها میرسد یا نه و تا چه حد عملی میشود به فاکتورهای زیادی بستگی دارد. اما در هر حال چرخ به گردش در آمده است و طی این مسیر آگاهانه در پیچ گرفته شده است.
كورش مدرسى همان تز هاى عتيق ايرج آذرين را بعداز چند سال عاريه گرفته،در پروسه اى از سكوت به گفتن پوشيده در استعارات مبهم و دو پهلو به مرحله صراحت كلام ميرساند۔ اكنون نه از زبان منتقدين بلكه خود دارد بيان ميكند كه اوضاع سياسى را چگونه ارزيابى كرده است۔ اشتباه فاحش است اگر تصور كنيم اين تحليل حاصل و نتيجه تغيير اوضاع است، جمهورى اسلامى پديده يكساله نيست، پديده ای است كه نميشود يكروزه و بدون سيستم منسجم نظرى راجع به مراحل و مقاطع آن صحبت كرد۔ كسى كه ارزيابي اش از جناح بندى رژيم متفاوت بوده باشد و از منظر گرايشات و منافع جنبش هاى غير كارگرى به اين پديده نگريسته باشد با هر تحولى رنگ سيستم فكرى خود را در ارزيابيش منعكس كرده است۔ اين نه كشفى تلوريك است و نه در افزوده چيزى. اين نظر به قدمت جمهورى اسلامى در اپوزيسيون وجود داشته است و سير تحول خود را طى كرده است، زمانى اكثريت و توده، زمانى دو خرداد، زمانى شيفتگان تزهاى رفسنجانى امثال ايرج آذرين مبلغ اين گونه اظهارات و سياست ها در قبال جمهورى اسلامى بوده اند۔ اين يك سيستم منظم تحليلي است كه خوشبختانه با سيستمى منظم ماركسيستى جواب گرفته است۔ حال ديگر دردسر زياد نميخواهد، كورش مدرسى خود به صراحت نظرش را "كه يكى از نظرات مطرح است" بيان ميكند۔ اگرچه شكل جدل تغيير كرده است، اما باز جدل به قوت خود باقى است۔ ادعای تاخير شده در بيان قطره چكانى مواضع كورش مدرسى مساله جدل را ممكن است تغيير داده باشد، اما خود تعارض دو خاستگاه متفاوت طبقاتی در تحلیل ها را نميشود ناديده گرفت۔ اين بحث جديد نيست، اين بیان صریح تر و بدون نگرانی از فشار گرایش انتقادی همان تزهائى است كه در نوشته هاى ايشان به نام انقلاب ايران و وظايف كمونيستها به روايتى پوشيده بيان كرده بود۔ اين روايت صريح امروزى همان روايت پوشيده ديروزى است۔ قرار بود اين آكروباتبازى سياسى به "خلا استراتژيك حزب كمونيست كارگرى در زمان منصور حكمت" جواب بدهد۔
سوالى كه اكنون مطرح است اين است كه واقعا آيا اين يكسال چنيين تحولات و تغييراتى روى داده است كه پرچمدار پروسه متعارف شدن جمهورى اسلامى را به دست احمدى نژاد داد؟
براى ترسيم تصوير روشنترى از اين پروسه بد نيست كه از يك مثال تاريخى كمك بگیرم۔ در مساله شورورى سابق، شما ميتوانيد از گورباچوف تا پوتين امروز را در نظر بگيريد۔ مقطعى از يك تاريخ، مسير یک روند، مراحل يك پروسه را در اين مقطع با فاكتورهاى متنوع ميشود ديد. بدون اينكه بطور اختیاری و دلبخواه كسى يا چيزى را در سطحى از تحليل كم و زياد كنيم تمام عناصر اين روند را ميشود ديد و مرور كرد۔ گورباچوف با سيستم سرمايه دارى دولتى از نظر اقتصادى در بحران فرو رفته و از نظر سياسى ورشكسته، روبرو است۔ گورباچوف با داده هاى معين دوران خود در ابتداى روندى است كه پوتين امروز يا بقول ژورناليسم رايج"تزار معاصر" در انتهاى تكميل شده آن قرار دارد۔ در اين فاصله اتفاقاتى جهانى و پيچيده روى داد، يلتسينى آمد، مجلسى به توپ بسته شد، اقتصاد فلج شده سرمايه دارى دولتى بر دوش مافيا و در مسير پر پيچ و خم سياسى به دامن بازار آزاد انداخته شد۔ داده هاى امروزپوتين با هيچكدام از فاكتورهاى كه گورباچوف داشت يكى نيستند، مسير انتقال هم به سهم خود با هيچكدام از دو سر اين روند يكى نبود۔
اكنون ما به جمهورى اسلامى بر گرديم۔ مدال "جمهورى اسلامى دارد متعارف ميشود" و جناحى از آن بسوى متعارف كردن سرمايه دارى در ايران است را بايد به "نوابغ" دوران رفسنجانى"سردار سازندگى" داد۔ جواب منصور حكمت از منظر كمونيسم و ماركسيسم آن موقع اين بود كه جمهورى اسلامى نميتواند با هر جناحش جمهورى اسلامى بماند و اقتصاد ايران را در بازار سرمايه جهانى انتگره كند، اين بحرانى جدى و عميق است كه هستى جمهورى اسلامى را با خود ميبرد۔ همانگونه كه پوتين ديگر گورباچوف نيست و پديده كاملا جديد و باز تعريف شده است۔ حل بورژوايي مساله جمهورى اسلامى به هر شكلى كه اتفاق بيفتد يك پديده كاملا جديدى خواهد بود۔ آن زمان گفته شد اگر كسى پيدا نشود جمهورى اسلامى را بيندازد اين پله آخر ممكن است سالها طول بكشد۔
بايد پرسيد اگر احمدى نژاد و سپاه پاسداران، گورباچوف جمهورى اسلامى هستند و يا نقش يلتسين رابازى ميكنند، كشمكش هاى قدرت با غرب را كه همين جمهورى اسلامى در راس اسلام سياسى قرار دارد چگونه بايد توضيح داد؟
مساله اين است كه جمهورى اسلامى در تحليل نهايى نميتواند تا ابد با اين سيماى اقتصادى و اين چهره سياسى ماندگار شود۔ آنچه واضح است بحران اقتصادى دامنگير جمهورى اسلامى، در دراز مدت قطب اسلام سياسى را در تقابل بلوكى جهانى و منطقه اى فلج خواهد كرد۔ اگر ژاپن با قدرت اقتصادى غول آسا اما بى چهره بودن در عرصه سياست بتواند در دراز مدت در كشمكش بلوكهاى امپرياليستى دوام آورد، براى جمهورى اسلامى با عكس توازن مداراى جدال دراز مدت را نخواهد داشت۔ تا آنجا كه به منافع طبقه كارگر و مردم محروم ايران و بشريت متمدن جهان بر ميگردد اين تناقض امكان دخالت و ساقط كردن اين نظام را توسط مردم و از پايين را نشان ميدهد۔ از بالا چگونه با چه شكلى و به وسيله كى فيصله می يابد مساله كنونى من نيست۔
پس به نظر من تزهاى شكست ناسيوناليسم پرو غرب و عروج ناسيوناليسم اسلامى كورش مدرسى كه خود روپوش همين مسير متعارف شدن جمهورى اسلامى را ميرساند در اساس تحليلى غير ماركسيستى و انعكاس روانشناسى نيروى حاشيه ناسيوناليسم مايوس پرو غرب ميباشد، در جاى ديگر بايد مفصلتر به اين پديده پرداخت۔
كمونيسم و تحزب
تحزب كمونيستى هميشه يكى از عرصه هاى جدال و كشمكش كمونيسم كارگرى با كمونيسم هاى موجود غير كارگرى بوده است۔ تمايز در اين عرصه نه صرفا تئوريك بلکه مساله عملى تر مصاف هاى طبقاتى بوده است۔ حزب ظرف مبارزه كدام طبقه؟ سنت كدام جنبش؟ و ابزار كدام اهداف؟ و سوالات از اين جنس را هميشه در مقابل ما قرار داده است۔
يكسال قبل شروع كشمكش ما با "حزب قرار و مصوبات" كه تز كورش مدرسى بعد از حزب تعدد نظرات بود، مفصل تر شامل چگونگى تفاوت ها و تمايز ها حول مساله تحزب كمونيستى بود۔ من در نوشته هاى آن دوره مفصل نظر خود را گفتم و در اینجا به تكرار آن نميپردازم ۔ آنجا گفتم كه منصفانه نيست براى ما كه تاريخ دو حزب سياسى كه منصور حكمت در راس آن بود، را شاهد بوده ایم، بشنويم كه " منصور حكمت هم نتوانست حزب سياسى بسازد۔۔"
امروز اين بيان را روشنتر به بهانه پلنوم دهم مجددا میشنويم۔
كورش مدرسى ميگويد:"۔۔ بعد از دهه شصت، چپ در سیاست ایران هرگز با این ابعاد پا به میدان نگذاشته بود. بخش زیادی از چپی که امروز به جلوی صحنه جامعه آمده است خود را کمونیست و مارکسیست میداند و خود را با این حزب تداعی می کند و آرمان خود را متعلق به آن می داند.۔۔"
و چند پاراگراف بعد دقيقا در تناقض با ادعا خود ميگويد:
"۔۔۔ . یادمان هست که بخش مهمی از رفقای ما پایه فعالیت در میان طبقه کارگر در کردستان بودند. تا جائی که در دهه ٧٠- ٦٠ شمسی هیچ کارگر کـُردی نبود که خودش را کمونیست و کومهله ایی نداند.۔۔۔"
ببينيم چه اتفاقى افتاده است كه كارى كه چپ بعد از دهه شصت نكرد ايشان قادر به انجامش شدند؟ معلوم است استعاره "بعد از دهه شصت" اسمى است براى همان گفته قبلى "منصور حكمت هم نتوانست۔۔"
خوب فرض كنيم كه ايشان عكس همين ادعا را در همان مصاحبه نگفته است كه دهه شصت و هفتاد كمونيسم چه نفوذى در طبقه كارگر كردستان داشته است۔ اما نميشود اين حقيقت را كتمان كرد كه در آن زمان(دهه شصت به بعد) اول مه هاى شهرهاى كردستان آوازه كمى نداشتند، اثرات و صداى آن هنوز در گوش و حافظه جامعه ايران طنين افكنند، چه شد در همان سنندجى اين همه و حتى بقول خودشان طبقه كارگر خود را با كمونيستها تداعى ميكرد يكسره در زمان نفوذ حزب متبوع كورش مدرسى كارگر را در سنندج شلاق ميزنند و توازن قوا اين همه به نفع دشمنان طبقه كارگر پس رفته است؟ حقيقت را كه نميشود پنهان كرد۔ نفوذ كمونيسم در جامعه ايران دوران كنگره سوم حككا و حتی در دورانی از حزب کمونیست ایران كجا و اكنون كجا؟!
تنها فاكتورى كه ظاهرا حزب حكمتيست را دگرگون كرده است اتفاقات دانشگاهها ميباشد، من در نوشته ديگر در نقد نظرات كورش مدرسى گفتم كه كمونيسمى كه ايشان نمايندگى ميكند كمونيسم دانشجويى است۔ اكنون اضافه ميكنم كه قرار است حزب دانشجويى در امتداد همان كمونيسم دانشجويى ساخته شود۔
اما خود واقعه دانشگاه هم به نظر من بر خلاف ارزيابى كورش مدرسى نه تنها به نفع جبهه آزادي و برابرى در ايران نبود بلكه متاسفانه اين تحركات فداى آوانتوريسم و ماجراجويى خرده بورژوايى شد۔ منصور حكمت در يكى از مصاحبه هاى راديويى با راديو انترناسيونال دقيقا در جهت خطر چنيين پيشامدى هشدار ميدهد، بحث او اين است كه با تحركات دانشجويى نميشود جمهورى اسلامى را انداخت، دانشگاه در محيط استبداد زده بايد چپ باشد، نبايد دانشجويان چپ را در مقابل توحش اسلامى قرار داد، نبايد اجازه داد ما تلفاتش را بدهيم و دستاوردش را ديگران بخورند و۔۔۔ ما در اين دوره شاهد عكس اين متد بوديم۔ تلفاتش را داديم، و برای برداشت دستاوردش هم کافی است نگاهی داشته باشید به محتوای تماما "ایرانی" اعلام همبستگی و شب همبستگی ادبا و شعرائی که حتی در تلویزیون پرتو حزب حکمتیست هم با تكبر گفتند که مبارزه برای آزادی "ملک طلق" احزاب نیست! براى گريز از اين حقيقت است كه كورش مدرسى در اين مصاحبه ميگويد: اين حركت تنها دانشجويى نبود حركتى مردمى بود، لازم به ياداورى است حميد تقوايى خيلى پيشتر ميگفت چون دانشجويان شعار "كارگر دانشجو اتحاد" را بلند كرده اند پس هژمونى طبقه كارگر در اين بخش متعين و تامين شده است!!
كورش مدرسى نه تنها حقيقت را وارونه جلوه ميدهد و بر خلاف متد و روش منصور حكمت تحركات اجتماعى را بررسى ميكند بلكه فراتر رفته و از اين اتفاقات وارونه به خط خود مدال ميدهد.
او ميگويد:"۔۔۔ گرچه کمونیسمی که منصور حکمت مبلغ آن بود در دوره های مختلف همیشه در کمونیسم ایران وزنه مهمی داشته است و در کانونهای فکری چپ ایران پدیده ی شناخته شده و مطرح بوده است، اما موقعیت امروز حزب حکمتیست محصول پراتیک خود حزب است، محصول خط آن است، محصول سیاستهائی است که در پیش گرفته و یا نگرفته است،۔۔۔"
از اينكه منصور حكمت بعد از اين تاريخ تنها به مبلغ نوعى كمونيسم تقليل ميیابد خود جاى سوال است۔ اما بگذاريد بقول ايشان "فول" نگيريم و به خود جدل بپردازيم۔ به نظر من اگر منظور از نفوذ كمونيسم است، پس حساب جدا است، اگر نفوذى براى كمونيسم در عرصه دانشگاه باشد بطور يقين محصول خط كورش مدرسى نيست۔ حتى اگر خود را در "كارنوال خود فريبى" شريك كنيم و جهان را مانند ايشان دانشجويى ببينيم، باز هم طيف وسيعى از چپ دانشجو، چپ بودن خود را با ماركس و لنين ومنصور حكمت و تروتسكى و غيره تداعى ميكردند۔ ما مطلبى نديديم كه انعكاس خط كورش مدرسى باشد۔ اگر جمعى خود را با اين خط تداعى كرده اند كه لابد جمعى هم با جريانات ديگر خود را تداعى كرده اند۔ نميتوان حساب همه را يكراست به يك شماره حساب ريخت۔ ما و بقيه مردم و راسا خود دانشجويان هم به وجود تنوع گرايشات ملون چپ در دانشگاه هستيم۔ احزاب مدعى كمونيسم كارگرى و يا محافل متفرق سوسياليست همه براى بالا بردن روحيه خود، ميتوانند چنيين ادعاى بكنند۔ اما واقعيت چيز ديگرى است، حقيقت اين است كه جامعه ايران در تقابل با جمهورى اسلامى از عدم حضور و غيبت كمونيسم دخالتگر رنج ميبرد و ضرورت حضور مجدد چنيين كمونيسمى را ميطلبد۔
ايشان اين اتفاقات را به پاى خط خود مينويسد، ما كه كاسه از آش داغتر نيستيم، خوب قبول است لابد خرابكاريهاى حاصل اين آكسونيسم ماجراجويانه و عواقب پاسیفیسم منتج از آن را هم قبول كرده است۔ من ترديدى ندارم كه حاصل اين كمونيسم خرده بورژوايى را در تضعيف اين تحركات متوقف نميشود بلكه در ترافيك رفتن به زير پرچم فلان شاعر ملى گرا و پذيرش "اوامر بجان" را هم بايد به پاى اين خط نوشت۔ بايد قبول كرد كه تور نجات منصور حكمت مانع شد تا اين گرايش در زمان مرگ شاملو، زير بيرق ترحيم شاملو اذدحام كند و شام غريبان راه اندازد، در غياب اين تور نجات هر سقوط آزادى "پيشرفت" محسوب ميشود۔ بالاخره چه میشود کرد ، اینها را باید به حساب اعجاز "شرایط تغییر کرده است" نوشت. بگذار اين پديده بلوغ خود را با "جايگاه من غير قابل جايگزينى" است براى محفل خود و "رهبران در سايه" به سرانجام برساند۔ لابد عينيت تاريخ و سير قانونمند آن را نميتوان با اين گونه ژست گرفتن ها در مقابل محفل و عواملى كه پرچم سفيد بلند كرده اند تغيير داد۔ ما دير زمانى است كه فراگرفته ايم كه بقول ماركس احزاب و جريانات و افراد را نه بر مبنى قضاوت خود بلكه بر اساس جايگاه واقعى و نقش واقعى آنها در تحولات طبقاتى ارزيابى كنيم۔ از اين دشواريها آنچه بايد منتج شود اين است كه جامعه و كمونيسم بايد تلاش سخت و پيچيده خود را براى شكل دادن به كمونيسم دخالتگر صد چندان كند۔ متاسفانه روندى كه ساختار رهبرى احزاب "چپ" و انشقاقات در خود و برای خود، آنرا را ناچار به تغيير كرده است نه كنگره سوم پيش رو حزب حكمتيست بلكه با كنگره چهاردم حزب دمكرات كردستان شروع شده است۔
١٢ آپريل ٢٠٠٨

