دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
جايگاه اسلام سياسى دربلوك بنديهاى جهانى! بخش اول جهان به كدام سو ميرود؟
مقدمه
مدتى است پروسه بایگانی کردن واژه "اسلام سياسى" از متون تحليلى سياستمداران چپ و راست در جهان مطبوعات آغاز شده است، در حاليكه در دنياى واقعى و بر متن كشمكش هاى جارى نميتوان نقش و تاثيرات اين پديده مخرب و معاصر را ناديده گرفت۔ من تلاش ميكنم در اين نوشته سير تاريخى و روند اسلام سياسى را در جهان امروز بار ديگر مورد بررسى قرار دهم. با اين وصف ناچارا و منطقا با دو سطح از تحليل روبرو خواهيم بود۔ ابتدا تصويرى از جهان رقابت ها و بلوك بنديها را بايد بدست داد و سپس بر متن اوضاع جهانى و در متن تحولات جارى جهانى، جايگاه اسلام سياسى را مانند جنبشى، به مثابه ابزارى در تقابلهاى منطقه اى و جهانى عليه آزاديخواهى در جامعه و هم چنيين در ميدان رقابت ها جهت سهم خواهى قدرت سرمايه مورد نقد و بررسى قرار داد۔ در اين سطح از بحث قطعا مباحث كنكرت تر و عملى تر، از جمله جمهورى اسلامى ايران و سر نوشت آن، موقعيت مردم و طبقه كارگر در مقابل اين پديده، موضوعات مورد بررسى خواهند بود۔
جهان چند قطبى
اگر چه بخش زيادى از سرنوشت قرن بيستم را معادلات جنگ سرد و يا به عبارت ديگر جهان دو قطبى رقم زد، اما قبل از جنگ دوم جهانى و آغاز دوره موسوم به جنگ سرد، دو پديده يعنى جنگ جهانى اول و انقلاب اكتبر دو واقعه متناقض اما در عين حال با اهميت بودند، هر دو در محدوده جغرافيايى خاصى مسدود نماندند و هر يك به سهم خود جهان را حول مسائل خود تكان دادند۔
با انقلاب اكتبر روند آگاهى بشريت و عدالتخواهى اجتماعى گسترش يافت، اين پديده سرمايه جهانى را به وحشت انداخت۔ در آن زمان، به شكست كشاندن اين روند مسله محورى بلوك هاى جهانى سرمايه دارى بود۔ سرمايه دارى در عصر انحصارات با بكار گيرى قدرت دولتى و امكانات بيدريغ كارتل هاى مالى و صنعتى بسيج شد تا با انقلاب اكتبر و روند جهانى آن تصفيه حساب كند۔ متاسفانه پیشروی انقلاب اکتبر در نيمه دوم دهه بيست قرن بيستم از قلمرو سياست به اقتصاد، مسدود شد۔ مرگ لنين و حضور فعال گرايشات ناسيوناليستى تحت نام سوسياليسم غلبه ناسيوناليسم چپ بر سوسياليسم كارگرى و شكست انقلاب اكتبر را قطعى كرد۔ اين روند تا ١٣٣٣ كه دولت آمريكا هم به ليست دول جهانى اضافه شد كه شوروى را رسما به رسميت بشناسند، پايان يافت۔ به اين ترتيب اين تناقض با متحول شدن انقلاب کارگری اکتبر و قرار گرفتن آن در بستر بورژوازی با آرمانهاى صنعتی كردن و در ادامه به نحوى "انقلاب مشروطه" روسیه، به بستر بازسازی سرمایه داری مرتفع شد۔ اما هنوز دهها فاكتور براى تجديد تقسيم جهان بقوت خود باقى بود، هنوز جهان پر تناقض و تخاصم بعد از جنگ جهانى اول معلق مانده بود، هنوز فقر و فلاكت سراسر جهان را فرا گرفته بود، هنوز قدرت بلامنازع بلوكهاى با ثباتر سرمايه بر جهان مسلط نشده بود كه بار ديگر دنيا را به كام جنگى ديگر كشاندند۔
پايان جنگ جهانى دوم، آغاز رسمى تقسيم جهان بر مبناى جهان دو قطبى بود، كه به دوران جنگ سرد معروف است۔ اين دوره نه تنها تقسيمات جغرافياى سياسى بلكه تمام شئونات زندگى بشر را تحت شعاع خود قرار داد۔ ايدوئولوژى، فرهنگ، سياست، اقتصاد و كل زير بنا و روبناى فكرى و سياسى دنيا بر اساس تقابل بين اللملى اين دو اردوگاه سرمايه دارى تعريف شد۔ در اين دوره جنبش هاى استقلال طلب، چپ، ملى، مذهبى، بر متن موازنه اين دو قطب آمدند و رفتند۔ ضرورت دفاع و حفظ سلطه اين بلوكها مكاتب فكرى متعدد را حول خود شكل داد۔ كشورهاى كه قبلا بر جغرافياى دنيا جايى نداشتند، تشكيل شدند و جنگهاى خونين فراوانى روي دادند۔ ميليونها انسان قربانى مستقيم اين منافع و موازنه شدند۔ ميليونها انسان با رنج و محنت با فقر و بى حقوقى قربانى اين تنازع بقا شدند۔
خاورميانه در اين دوره نيز با تاثير گرفتن از اين تقابل خود را به قرن بيست يكم كشاندند(در اين باره مفصل تر در قسمت بررسى اسلام سياسى اشاره شده است)۔
اگر چه جهان، قرن بيستم را با حدود يكصد و هفتاد جنگ و نزديك به صد و پنجاه ميليون تلفات انسانى(فقط طى اين جنگها) پشت سر گذاشت اما با انقلاب در عرصه تكنولوژى، پيشرفت دستاوردهاى بشر در علم پزشكى و كشاورزى جمعيت كره زمين كه در ابتداى قرن بيستم بش از يك ميليارد و دوصد ميليون نبود، در ابتداى قرن بيست و يكم نزديك به شش برابرافزايش يافت۔
با انقلابات تكنو لوژيك و انفورماتيك بشريت پا به قرن جديد نهاد۔ شكست سرمايه دولتى و غلبه سرمايه بازار آزاد و از صحنه بيرون راندن شوروى، به جنگ سرد پايانى درداور بخشيد۔ همراه با هياهوى كر كننده بورژوازى عليه كمونيسم وآزاديخواهى و آرمانهاى بشريت، تعرضى به وسعت جهان عليه انسانيت و آرمانخواهى انسانى راه افتاد۔ جهان با تناقضات حل نشده، با ابهامات پاسخ نگرفته، با تنازعات پايان نيافته وارد دوره اى شد كه آن را "نظم نوين" نامگذارى كردند۔ دوره اى كه جنگ خليج دروازه ورودى آن بود، دوره اى كه جنگهاى قومى و مذهبى در يوگسلاوى سابق و ويران كردن بلگرادها از ويژگى بارز آن بود، با توحش بيسابقه اين دوره آغاز شد۔
در غياب قطب رقيب، آمريكا جهت كسب موقعيت هژمونيك خود بر جهان و براى تثبيت جايگاه ژاندارم جهان به سياست ميليتاريزم متوسل شد۔ جنگ خليج، جنگ يوگسلاوى، جنگهاى سومالى، افغانستان، آمريكاى لاتين، آسياى مركزى منظره هايى بودند كه اين دوره برزخى را تعريف ميكردند۔
شكل دادن به كشورهاى مستقل بدون پيشينه و سابقه مبارزات استقلال طلبانه، تعويض دولتها از مجراى انقلابات رنگين، سر بر اوردن ارتجاعيترين جريانات قومى و مذهبى، گسترش جنبش هاى تروريستى اسلامى، شكل دادن به ارتش ها و مليشاى قومی و۔۔۔ نمايش جنگى بيسابقه بود كه بخش اعظم جهان را به كام خود كشاند۔ عمليات هاى انتحارى و ترور و آدمربايى و فقر و فلاكت و تخريب تمدن، تنها چند محصول اين پديده ضد بشرى به شمار ميروند۔
آمريكا با به سطح آوردن كثيف ترين رسوبات تاريخ و پاشيدن خون به بخشى از جهان نه تنها قدرت هژمونيك خود را تثبيت نكرد بلكه برعكس در موقعيت بسيارتضيف شده تر از دوران جنگ سرد گرفتارشد۔
اين هنوز نيمى از حقايقى است كه بر جهان در اين دوره گذشت۔ همزمان با سير رو به افول جايگاه آمريكا در جهان، روند ديگرى، يعنى روند سر بر آوردن قدرت هاى غول آسای ديگر كه زمينه هاى آن قبلا شكل گرفته بود به رشد و حركت صعودى خود ادامه داد۔ قطبها و بلوك هاى جديدى سر بر آوردند۔ وحدت آلمان و قدرت غول آساى اقتصاديش اين كشور را به جرگه شش كشور پر قدرت جهان ارتقا داد. اين كشور در گروه پنج بعلاوه يك بصورت نيروى غير قابل انكار به رسميت شناخت شد و به معادلات درجه اول جهانى تحميل شد۔
چين بصورت غول اقتصادى و سياسى جهان، يكى از قطبها جدى عرصه رقابت شده است كه بازار جهانى را با مخاطره جدى براى رقباى خود مبدل كرده است۔
ژاپن هر چند با شكست در مقابل آمريكا از قدرت سياسى افتاد اما به بازسازى تكنولوژيك و رشد سر سام آور از نقش صندوقدار آمريكا به عرصه رقابت پر مخاطره جهانى رانده شد۔
روسيه و ارپاى شرقى كه بافروپاشى اقتصاد دولتى از نفس افتاده بودند، با گشودن دوازه هاى خود بر روى غرب و اقتصاد آزاد كمر راست كرد و از نقش محمل و تضمين كننده اقتدار هژمونيك آمريكا به بازيگر رقابت هاى بلوكى تبديل شده اند۔
و اما مهمتر از همه تغييرات اساسى در تركيب و سير دگرگونى اروپا بود۔ با پايان جنگ سرد تنها بلوك شرق نبود كه متلاشى شد، اين به هم ريختن ها فلسفه وجودى غرب را بصورت بلوكى واحد نيز از مضمون و محتوى تهى كرد۔ اروپاى تقسيم شده غربى و شرقى حول محور جنگ سرد به صورت اروپاى واحد در آمد۔ اين اروپاى جديد به هيچ وجه آن اروپاى غربى متحد و پشت جبهه امن آمريكا در جنگ سرد نيست، بلكه اكنون با قدرتمندتر شدن و با بلعيدن بخش اعظم كشورهاى اروپاى شرقى سابق، در اتحاديه اروپا خود را به قطبى در مقابل مجوعه بلوكهاى ديگر قرار داده است۔ ظهور جديد اروپا اكنون در قالب اروپاى واحد و يا بلوك اروپاى قاره خود نمايى ميكند۔
اين چند قطبى آمريكا، اروپا، چين، روسيه همراه خود اقمار فرعى ترى مانند كشورهاى آمريكا لاتين، كشورهاى آسياى جنوبى و مركزى، خاورميانه و اسلام سياسى، تبعات آفريقايى اروپا و آمريكا را نيز شكل داده اند۔
بااوضاع نابسامانى که آمريكا در جنگ عليه عراق با آن دست به گریبان است و با بن بست در افغانستان، نظم نوين به اوج بحران رسيد و پرونده جهان تك قطبى عملا بسته شد۔ با تقابل هاى روسيه و آمريكا در اروپاى شرقى، با كشمكش چين با آمريكا در كره و بخش آسيايى خاور دور با تقابل هاى خاورميانه، عراق، لبنان، ايران و افغانستان و جدال با اسلام سياسى به رهبرى جمهورى اسلامى ايران، ديگر كسى نميتواند با دكترين و مباحث جهان تك قطبى اوضاع منطقه و جهان را ترسيم كند۔
اكنون جهان در جنگى تمام عيار براى تقسيمات جهان چند قطبى بسر ميبرد۔ جايگاه و دليل ماندگارى تاكنونى اسلام سياسى و بطور اخص جمهورى اسلامى ايران را بايد در اين تناقضات و شكافها جستجو كرد۔ تقسيم جغرافياى جهان و تعريف روبناى فكرى و سياسى بر محور جهان چند قطبى كشدارتر، پر رنج تر، و مشقتبارتر خواهد بود۔ جامعه بشرى اگر نتواند حل انسانى اين بحران و تناقضات را بيابد و به اين هرج و مرج خاتمه دهد، در گرداب طولانى تر و بسيار پيچيده تر از جهان دو قطبى و بسيار پر تباه تر از دوره تك قطبى گرفتار خواهد آمد و بايد دوران هاى برزخى به مراتب دردناك ترى را انتظار بكشد۔ اين روند عقب گردى جدى در سير تكامل مبارزه طبقاتى است و زيان ها دراز مدتى بر روند تاريخى جامعه خواهد گذاشت۔
اسلام سياسى كجا ايستاده است؟
اگر مشخصات اقتصادى و سياسى با ثبات و كلاسيك را مبناى يك بلوك جهانى بدانيم نميتوان اسلام سياسى را كه تاريخا فاقد مدل اقتصادى معينى بوده است و هيچگاه كشور ويا كشور هاى اسلامى بعنوان توليد كننده و صادر كننده كالا هاى صنعتى و اتخاذ جايگاه خاصى در بازار جهانى صنعت وجود نداشته اند، در اين ليست قرار داد۔ ما كشورى اسلامى پيدا نميكنيم كه ظرفيت و قابليت راه اندازى اقتصاد معطوف به صادرات كالاهاى صنعتى و ماشين آلات را از خود نشان داده باشد و قادر به اشغال بخشى از بازار جهانى در اين عرصه باشد۔ اين كشورها غالبا با اتكا به ذخاير معدنى و آنهم عمدتا نفت و به عنوان زعمای یک پمپ بنزین بزرگ و دارای قدرت پولی و بانکی ويا صنايع دستى امكان گرويدن به كاپيتاليسم در بازار جهانى يافته اند۔ اما در قلمرو سياست و ويژگى هاى خاورميانه عدم حل مسله فلسطين و بويژه در شرايط بحرانى، اسلام سياسى در حاشيه تقابل هاى جهانى و بصورت ابزار دخالت و كشمكش بلوكهاى اصلى سر بر آورده است و تابع افت و خيز تقابل هاى جهانى تر بوده است۔ اگر چه بقا و سرپا ماندن اسلام سياسى در خاورميانه نتيجه شكست ناسيوناليسم در مدرنيزه كردن سرمايه دارى در اين منطقه در طى قرن بيستم است، اگرچه رشد و دامنه دار شدن اسلام سياسى در كشورهاى خاورميانه محصول عقيم ماندن پروسه سكولاريزه كردن جامعه توسط بورژوازى ناسيوناليست منطقه ميباشد اما با اين همه دو فاكتور انقلاب ايران و فروپاشى بلوك شرق و فروريزى ديوار برلن نقش تعيين كننده به معاصر بودن اين پديده ارتجاعى ميدهند۔
انقلاب ايران بر متن جنگ سرد، نه تنها استراتژسين هاى غرب بلكه كل بوژوازى جهانى را غافل گير كرد۔ انقلابى با ماهيت چپگرايى ميرفت كه يكى از پايگاههاى مطمئن غرب در خاورميانه را واژگون سازد و به پيروزى دست يابد۔ انقلاب ايران شمشير دولبه عليه غرب بود، از يكسو اگر انقلابى كه توسط مردم بپا خاسته به پيروزى میرسید تنها به ايران محدود نمي ماند بلكه كل منطقه را با خود دستخوش تغييرات اساسى ميكرد و كنترل غرب بر مناطق نفت خيز خليج بطور جدى از دست ميرفت۔ دوما، ايران حوزه نفوذ غرب در معرض نزديكى به شوروى قرار ميگرفت۔ هر دو حالت براى غرب باعث لطمات و خسارات غير قابل جبرانى ميشد۔
اكنون بعد از سه دهه، هنوز كارشناسان دولتى پنتاگون و دست اندر كاران موسسه راند از اين "خطر" عظيم، با هراس اسم ميبرند۔ اكنون خودشان با بيان صريح افشا ميكنند كه اگر اسلام سياسى را در مقابل اين موج قرار نميدادند پيروزى يك انقلاب چپگرا در ايران حتمى بود۔
در آن زمان با ناكام ماندن آزمونهاى پى در پى از جناح هاى ناسيوناليستى، تز "كمربند سبز" را با كمك هاى بيدريغ پیاده كردند و جنبش اسلامى كه در حاشيه به خود مشغول بود، به جلوصحنه سياست رانده شد و از آمريكا تا اسرائيل براى كمك به اين جنبش بسيج شدند و سنگ تمام گذاشتند۔
با روى كار آمدن جمهورى اسلامى و سركوب خونين انقلاب ايران، فلسفه وجودى جمهورى اسلامى نيز پايان يافته بود، اما بحران آلترناتيو و عدم اطمينان به دست به دست كردن قدرت از يكسو و رشد غير قابل مهار جريانات اسلامى در سايه مسله لاينحل فلسطين در منطقه از سوى ديگر، غرب را به سردرگمى كشاند و عملا سياست مماشات اروپا، محور اساسى برخورد به جمهورى اسلامى شد۔
متعاقبا با فروپاشى بلوك شرق، دنيا و خود اردوى غرب نيز دستخوش تغييرات و جابجايهايى شد كه اوضاع منطقه بكلى در حيطه مهار و كنترل خارج شد۔
جنگ خليج، جنگ و اشغال عراق، مسله افغانستان، جريانات اسلامى نظير جمهورى اسلامى و طالبان را بشدت تقويت كردند۔
اكنون با تغييرات استراتژيك و با پيش آمدن روند جهان چند قطبى، تلاش براى موقعيت جديد در جريان است۔ در يوگسلاوى سابق اسلام سياسى وطيف قومگرائی افراطی و پاکسازیهای همزاد آن سرشان را بر بالين ناسيوناليسم نهاده اند، با فرعى كردن جبهه اسلامى در آفريقاى شمالى و با راندن نيروى جنبش اسلامى، در كشورهاى آسياى جنوبى و مركزى زير چتر بازار و دمكراسى عملا تمركز بر مسله عراق و خاورميانه به ضرر اسلام سياسى، تجديد آرايش شد۔
خنده دار خواهد بود اگر تصور شود با مهاجران سومالى تبار بخش حاشيه جوامع اروپايى، اسلام سياسى بتواند بنيادهاى اساسى تمدن غرب را دگرگون كند۔ تا اين درجه از مماشات دول اروپايى، دست مردم آزاديخواه جوامع اروپايى را در دفاع از دستاوردهاى تاريخى مدنيت غرب بسته است وگرنه اين درجه از نيروى فشار هم تاب مقاومت در برابر تعرض مردم اين جوامع را نميداشت۔
سوالى كه پيش ميايد اين است كه اگر روند تضعيف اسلام سياسى بصورت بلوكى هم چنان پيش رود، مسله"خطر" تروريسم اسلامى كه خير زيادى به غرب رسانده است، چه ميشود؟
به نظر نميايد تصوير خطر سازى از اسلام، جهان را چنان مرعوب كرده باشد كه بتوان براى دوره اى طولانى مردم مرعوب شده را به سكوت و سكون واداشت۔ اين تصويرسازى هيچگاه موفق نبوده است۔ "خطر" بلوك شرق بر مبناى شكل دادن به فرهنگ و ايدولوژى ضد كمونيستى بر متن توافق و توازن جهانى جنگ سرد به دلايل قابل توضيح در قرن بيست ممكن شد۔ اما از جريانات بى ریشه و پيوسته در حاشیه مافياى"رانت خواری اقتصادی" و بدون قدرت سازماندهی در عرصه اقتصادى و توليدى و ناتوان در سرمایه گذاری و جذب سرمایه و تامین امنیت سیاسی برای آن، در گوشه هاى دور افتاده جهان، نميتوان تصوير مشابهى را به مردم حقنه كرد۔
سياست قابل مذاكره كردن اسلام سياسى اكنون در بورس ميباشد، اين زمين بازى آشنا و ديرينه غرب است۔ انداختن جريانات اسلامى به روند مذاكره و ديپلماتيك زمينه حاشيه اى كردن اين جنبش ميباشد۔ شواهد دال بر پيشروى غرب در اين مسير است۔ فقط کافی است به گوشه ای از این روند در سیر عروج و افول اسلام سیاسی در تركيب ائتلافى با ناسيوناليسم در ترکیه نگاهی انداخت. ارتش و میت ترکیه که در دوران تلاطمهای همزمان با انقلاب ۵۷، راسا برای تشکیل ۹۰۰ مکتب قرآن و تشکیل گرادنهای ترور رهبران اتحادیه ها و سندیکاهای کارگری و خفه کردن روشنفکران سکولاریست وارد عمل شدند، اکنون تحت عنوان پاسداری از ستون سکولاریسم پان ترکیستی، و در رابطه با مساله "حجاب" در مصاف با دست پرورده های خود در همان دوره قرار گرفته اند. اين سرنوشت اسلام سياسى منحصر به تركيه نيست وضع مشابه را نتوان در اشكال متنوع در پاكستان و ساير جبهه هاى "اميد" اسلام سياسى مشاهده كرد۔
اين تشريح به اين معنى نيست كه امكان ماندگار شدن اسلام سياسى كلا منتفى است، مسله اين است كه در حل و فصل تضادها و تناقض ها بر بستر رقابت هاى جهان چند قطبى و ناتوانى و عقب گرد ناسيوناليسم در خاورميانه هنوز امكان حضور و ايفاى نقش از اسلام سياسى سلب نخواهد شد۔
تنها راه دگرگون كردن قطعى و سريع اين موازنه نيم بند، حضور جنبش سوسياليستى و آزاديخواهانه در منطقه است۔ در غياب چنين آلترناتيوى، سايه شوم اسلام سياسى چه بشكل انتحارى و يا به شكل ديپلماتيك، بر سر جوامع خاورميانه كم نخواهد شد۔ حل اين قضيه در گرو ساقط كردن جمهورى اسلامى از پايين و حل مسله فلسطين بصورتشكل دادن به دولت مستقل ميباشد۔
غرب و سکولاریسم عاریه ای در منطقه خاورمیانه، چشم انداز آن نوع از ناسیونالیسم تازه به دوران رسیده کشورهای بالکان را برای منطقه خاورمیانه خواب دیده اند. اسلام سیاسی برای پراگماتیسم همیشگی اروپا در منطقه خاورمیانه، برعکس "شرق" اروپائی، هنوز تاریخ مصرف ضد کمونیستی، ضد آزادیخواهی و مهمتر از همه به عنوان ابزاری برای تعرض به توقعات شهروندان در جهان از دست نداده است. سناریو غرب کماکان این است که برخلاف تاریخ تعرض تجددخواهی و رنسانس علیه دستگاه مذهب و انگیزیسیون، اسلام سیاسی با یک انقلاب آزادیخواهانه بزیر کشیده نشود و به عنوان یک پدیده سنتی و تاریخی در فرهنگ "شرق" در یک پروسه تدریجی، طولانی، درد آور، تعیین تکلیف شود.
"اسلام سياسى يك جنبش ارتجاعى معاصر است"
يكى از وجوه تمايز تحليلى و به موازات آن استنتاجات سياسى جريانات و احزاب متنوع و تاكتيك هاى مختلف از جانب دول و جريانات راست و چپ در قدرت و يا اپوزيسيون در ايران و منطقه، بر سر ترسيم كردن و تعريف كردن اين پديده "اسلام سياسى" بوده است۔
غرب و جريانات وابسته و حامى دولت آمريكا، از مراكز استراتژيك و دانشگاهى و سياست گذارى گرفته تا پراكتيسين هاى جنگ و ديپلماتهاى ميز مذاكره جملگى در مورد مشروعيت بخشيدن به جنبش ارتجاعى اسلامى به عنوان جنبشى تاريخى و ادامه يك تاريخ طولانى متفق القول اند۔
استفاده هاى هدفمند از ترم هايى چون اسلام بنياد گرا، فاندمنتاتاليسم اسلامى، اسلام معتدل، اسلام مدنى و یا عرفانی، و غيره انعكاس يك تحريف عامدانه و گمراه كننده از كل ماجرا است كه بايد بعنوان بخشى از تلاش اين جبهه، در جهت تثبيت اين برداشت وارونه تلقى شود۔
تصادفى نيست كه اكنون مدافعان ملى مذهبى و چپ وارفته و مجامع ضد عقل و تاريخ، اليت سياسى عتيق مذهب زده چپ نما، وقتى واقعه ١٥ خرداد ١٣٤٢ را تبيين ميكنند، خمينى آن دوره را در پيوستگى با خمينى سركوب انقلاب قرار ميدهند۔ در صورتيكه حقيقت اين است كه خمينى در آن دوره خواهان "عزت كشور شاهنشاهى" است و از اين زاويه به شاه "نصيحت" ميكند۔(به سخنرانى خمينى در ١٥ خرداد ٤٢ مراجعه كنيد)
اسلام سياسى آنچه كه اكنون در ايران در حاكميت است و در خاورميانه از عراق و فلسطين تا لبنان كانون بحرانى و جنجال آفرين كنونى است مضافا از شمال آفريقا و آسيايى جنوبى و مركزى تا گتوهاى حواشى شهرهاى بزرگ اروپا همه و همه، پديده اى است كه ريشه در تاريخ معاصر دارد۔ و قطعا هيچ تشابهى پايه اى با تاريخ گذشته اسلام سياسى چه در دوران كولنياليزم و چه در اوايل قرن بيستم و آغاز نيمه دوم قرن بيستم ندارد۔ تنها شكل و فرم و بعضا بكارگيرى شكلى از ترمينوژيك هايى مانند ولايت فقيه، امامت، خلافت و غيره وجه اشترك تاريخى اين دوره ميباشد، در صورتيكه محتوى اين ترمينولوژيهاى سنتى و قابل استفاده در تاريخ معاصر با مضامين و اهداف زمينى اين دوره خود را آپ ديت كرده اند۔
براى اثبات اين ادعا لزوما بايد مرورى كوتاه به تاريخ گذشته اين جنبش داشته باشيم۔
بعد از شكست هاى پى در پى و سياسى جريانات اسلامى در قرن نوزدهم، اسلام از نظر فقهى نيز به شاخه ها و تقسيمات شرعى و فقهى تجزيه شد۔ اين تجزيه حتى فراتر از تشيع و تسنن رايج و مباحث امامت و خلافت بود۔
همان گونه كه جنبش اسلامى تا قبل از واقعه گوادلوپ با "حل المسائل" به خود مشغول بود، در آن دوره نيز در حاشيه جامعه با مباحث فقهى بخود مشغول بودند۔ اين تجزيه از سياست به فقه و نوعى انشقاق روايتى و قرائتى از كل پديده اسلام را در بر گرفت۔ متاثر از رنسانس و عصر روشنگرى اروپا و متاثر از فلاسفه خردگرا و امپیريست(تجربه گرا) در غرب، روحانيون اسلامى نيز اسلام را به شاخه هاى (حكمت مشائى) و (حكمت اشراقى) تقسيم كرده بودند و در جدال درونى و كشدار خود گرفتار بودند۔ سرانجام در اواخر قرن نوزدهم، عصر تسلط كولينياليزم بريتانيا بر بخش اعظم خاورميانه و جهان عرب و ممالك مسلمان نشين، شكل دادن به ابزارى اسلام گرا براى دخالت به نفع اين سلطه را ضرورى كرد۔ جريانى كه بتواند سلطه انگليس را حفظ كند و مانع گسترش حوزه نفوذ عثمانيها شود۔ در آن زمان سيد جمال الدين اسد آبادى با علم كردن فلسفه (حكمت عاليه) پيروان متضاد و متفرق دو فلسفه متخاصم كه فوقا ذكر كردم را دور خود جمع اورى كرده بود و قدرى بر فضاى تفرقه و تشتت جريانات اسلامى غلبه كرده بود۔
اولين بار با كمك و رهنمود شبكه هاى امنيتى و اطلاعاتى انگليس در مصر توسط سيد جمال اسد آبادى در سال ١٨٧٠ اولين گروه (اخوان المسلمين) تاسيسس شد و با كمك هاى سرشار دولت انگليس و مصر مدارس مذهبى و از جمله دانشگاهى براى تدريس اسد آبادى تاسيس كردند۔ محمد عبدو و حسن البنا كه بعدا از رهبران فعال اين سازمان اسلامى شدند، از شاگردان اين مدرسه بودند۔
در دوره ديگر تاريخى يعنى بعد از جنگ جهانى اول بار ديگر اخوان المسلمين به وسعت خاورميانه با رهبرى حسن البنا و زير چتر مالى و سياسى دولت انگليس تجديد فعاليت كردند، اين بار ديگر نه جريانى فقهى بلكه سازمانى تروريست و سياسى بودند كه در معادلات قدرت و دولت نقش بازى ميكردند۔ حضور شوروى در معادلات جهانى بهانه اى شد تا رسما و علنا خصلت ضد كمونيستى و ضد چپگرايى اين سازمان دست راستى، در بازاريابى سياست منطقه مشتريان فراوانى بيابد۔
سر انجام با پايان جنگ دوم جهانى اين بار در متن جنگ سرد شعبات و شاخه هاى اسلامى توسط دو بلوك رقيب براى امتياز گيرى به صحنه آورده شدند۔ شوروى با سازمان دادن حزب التحريريه در ميان مناطق مسلمان نشين شهر هاى اروپاى غربى و غربيها با راه انداختن و سازمان دادن جريانات اسلامى در كشورهاى حوزه نفوذ شوروى در اروپاى شرقى و بخشى از آسيا براى همديگر ابزار مزاحمت فراهم آوردند۔
اما ويژگى خاور ميانه و شكست ناسيوناليزم در امر مدرنيزه كردن جامعه، توازن را به نفع اسلاميها نگه داشت. سياست پراگماتيستى غرب هم در رشد اين پديده بى تاثير نبوده است۔ در دوره هايى كه ناسيوناليسم "چپ" نمايى كرده است و منافع غرب در خطر بوده باشد، با سياست سخاوتمندانه مالى و سياسى غرب، جريانات اسلامى را به جان جامعه انداخته اند۔ در زمان مصدق كه با ملى كردن نفت، انگليس متحمل سنگين ترين ضررها شد، اين واقعه منجر به كوتاه كردن دست امپرياليست بريتانيا از چپاول شد۔ در همين زمان است كه فدائيان اسلام به سركردگى نواب صفوى و آيت الله كاشانى چنان علم شدند و چنان به جلو صحنه رانده شدند كه با اتكا به ارعاب و با بسيج بازاريان و اصناف توانستند، توازن را در كوتاه مدت بضرر مصدق برگرداندند۔ عين همين اتفاق در مقابل جمال عبدالناصر در مصر توسط اخوان المسلمين با رهبرى و هدايت انگليس به پيش رفت۔
با اين وصف اسلام سياسى، هميشه در اين تاريخ ها بدون مضمون فقهى، ابزارهاى دوره اى در دست دول قدرتمند براى سلطه خود بوده اند و هيچگاه داعيه قدرت و سهم برى قدرت سياسى را از خود بروز نداده اند۔ آنچه اين جنبش ارتجاعى را به مقام يك بلوك سياسى مدعى قدرت رساند ويژگى تاريخ معاصر است و به عنوان بخشى از مبارزه طبقاتى جارى است و به همين دليل ضرورت از صحنه خارج كردن آن توسط نيروى مردم و طبقه كارگر مبرميت ميابد۔
در خاتمه، در بخش دوم اين بحث، به جمهورى اسلامى و احتملات سياسى جامعه ايران ميپردازم۔ در بخش دوم، تلاش ميكنم به سوالات متعدى از جمله آيا جمهورى اسلامى قادر است رژيم متعارف بورژوازى باشد؟ سر نوشت مبارزات مردم براى سرنگونى جمهورى اسلامى چه ميشود؟ روندهاى محتمل كدامند؟ استنتاج سياسى چيست؟ وغيره جواب دهم۔
١٠ ژوئن ٢٠٠٨
abe_sharifi©yahoo.com
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
مدتى قبل رفيق زمناكو عزيز يكى از اعضا دفتر سياسى حزب كمونيست كارگرى عراق، لطف كرده بود به مناسبت ياد منصور حكمت، سوالاتى را در رابطه با تاريخ و كمونيسم منصور حكمت، براى من و ايرج فرزاد فرستاده بود۔
از ما خواسته بود كه سوالات را جهت چاپ و نشر در نشريه اكتبر به زبان كردى پاسخ دهيم، كه اكنون متن كردى اين سوال و جواب در نشريه اكتبر ژوئن ٢٠٠٨ منتشر شده است۔ ضمن تشكر از رفيق زمناكو ، اين متن ترجمه شده از كردى به فارسى آن است، بدين وسيله علاقمندان ميتوانند به متن فارسى آن نيز دسترسى داشته باشند۔
لازم به توضيح است كه چندين نفر از دوستان تا كنون از طريق تلفن و مايل به من اطلاع داده اند كه براى خواندن متن كردى آن با مشكلى فنى روبرو ميشوند، بدين معنى كه فايل باز ميشود اما قابل خواندن نيست، از آنجايى كه ممكن است اين مشكل جمع بيشترى از دوستانى كه با خواندن و نوشتن كردى كمتر سروكار دارند باشد، لازم است كه ياد اور شوم براى رفع اين مشكل فانت هاى براى خواندن اكتبر به زبان كردى(فانت هاى على وب و يا على صحافه)، لازم است، در اين رابطه به هر يك از سايت هاى كردى زبان مراجعه كنيد ميتوانيد اين فانت ها را دانلود كنيد۔
براى خواندن متن كردى به اين آدرس مراجعه نماييد۔
http://www.hkkurdistan.org/links/blawkrawakan/kurdi/october-taybat-be-mh08.pdf
زمناكو عزيز: به نظر شما منصور حلمت كيست؟
عبدالله شريفى:
منصور حكمت شخصيت ناناشناخته اى نيست۔ منصور حكمت از جانب دوست و دشمن طبقه كارگرو جبهه آزادى و رهايى شناخته شده است۔ اكثر جريانات اسلامى و ناسيوناليستى و بعضا دول منطقه بار ها در مورد "خطر" منصور حكمت جلسات و مشورت ها داشته اند، وحشت از "شبح" كمونيسم منصور حكمت محرك توطئه ها و نقشه هايشان بوده است۔ اين هنوز يك طرف معادله است، طرف ديگر بدون ترديد اين است كه كمونيزم منصور حكمت براى هزاران انسان شريف و مبارز براى رهايى و رسيدن به برابرى پرچم تغيير و تحول و منشا اميد بوده و ميباشد۔
هزاران كمونيست و مبارز راه آزادى در عرصه هاى متفاوت با بر افرشتن پرچم كمونيزمى كه از طرف منصور حكمت نمايندگى ميشد، تاريخ پر از حماسه سى ساله كمونيزم معاصر را رقم زدند۔
از نظر من، منصور حكمت شاگرد آگاه و صالح ماركس بود كه بار ديگر كمونيزم ماركس و متد دخالتگر لنين را از زير آوار شكست كمونيزم بعد از انقلاب اكتبر بيرون كشيدن و با جسارت آن را در سطح جهانى نمايندگى كرد و حتى اين كمونيزم را به نيرويى مطرح در معادلات سياسى جامعه ايران تبديل كرد۔
۔جمله معروف مارکس که اکنون بر مزارش نوشته شده است و زبانزد عالم است، اين است که ميگويد: (فلاسفه تاکنون جهان را تفسير کرده اند، در حاليکه هدف بايد تغيير جهان باشد) . مارکس زندگى خود را وقف اين کرد که جهان وارونه و نا برابر را نقد کند، او با مانيفست،ايدئولوژى آلمانى، كاپيتال و در باره تزهاى فوير باخ و غيره تلاش كرد ضرورت تغيير اين نظام را اثبات کند. وانسانيت را به انسان بازگرداند۔
منصور حکمت نزديك به ١٥٠ سال بعد بر صحت اين نقد ماركس پا فشارى كرد و روايت ماركسى از كمونيزم را نمايندگى كرد۔ كمونيزمى كه تغييرات اساسى به نفع بشريت معاصر باشد، جنبشى انسانى به قول خودش سوسياليسمى كه اختيار انسان را به انسان بازگرداند۔
او با علم و شناخت از مكانيزمهاى قدرت، با علم از محدوديتهاى تاريخى تلاش كرد كه اميد به رهايى در عصر سياه بى آرمان كردن بشريت را به صحنه سياست بازگرداند۔ او ميگويد: (... تصرف قدرت سياسى حلقه واسط گذار از تفسير جهان به تغيير آن است...) منصور حکمت عمر کوتاه و پر بار خود را وقف اين کرد که اثبات کند که اين جهان وارونه و غير قابل تحمل را چگونه و از چه طريق ميشود تغيير داد۔
متاسفانه فقدان منصور حكمت، بار ديگر ميدان تاخت و تاز را به روی جريانات و سوسياليزم هاى بورژوازى و خرده بورژوازى گشود، جريانات اجتماعى غير كارگرى و غيركمونيستى دست به تعرض زدند و جريات تحزب يافته كمونيزم منصور حكمت را درهم شكستند۔ احزابى كه اكنون موسوم به كمونيست كارگرى و حكمتيست ميبيند، با اين معيار به شيوه باور نكردنى غير قابل بازشناسى هستند۔ تنها اين تجربه تلخ فقدان منصور حكمت در اين چند سال اخيرو ميزان خسارت و زيان هايى كه به جنبش برابرى و طبقه كارگر رسيده است، گويای اين است كه منصور حكمت كى بود و چه جايگاهى داشت۔
زمناكو عزيز: تاثيرات منصور حكمت بعداز رويدادهاى ١٩٧٩ ايران بر جنبش چپ در منطقه را چگونه ارزيابى ميكنيد؟
عبدالله شريفى:
به نظر ميرسد كه منظورتان از رويدادهاى ١٩٧٩ ايران، انقلاب آن دوره مردم ايران عليه نظام سلطنتى باشد۔ بايد گفت كه بارها آگاهانه و يا ناآگاهانه تلاش شده است كه كمونيزمى را كه منصور حكمت نمايندگى ميكرد را به واقعه هاى معين محدود كنند۔ اين تحريف است، نبايد اجازه داد نسلى كه اين كمونيزم را نميشناسد و اين دوره تاريخى را تجربه نكرده اند با اين تحريفات مسموم شوند۔ همانطور كه اشاره كردم كمونيزم منصور حكمت نه پديده اى محلى و ايرانى است و نه پديده اى است كه منحصر و محدود به انقلاب معينى۔
همانطوريكه خود منصور حكمت بارها گفته است" كمونيزم كارگرى همان كمونيزم است، همان كمونيزمى است كه با ماركس شناخته ميشود، فرهنگ و سنت مبارزاتى كارگر صنعتى غرب است۔۔۔" اين كمونيزم جهانى است، در مرز و محدوده اى متوقف نميشود، علم رهايى بشريت است، نقد نظام جهانى سرمايه دارى است۔
درست است كه يكى از تجربه ها و نقطه عطف تعیین کننده، انقلاب ١٩٧٩ ايران بود، اما همزمان دوره اى بود كه در برابر قد علم کردن نقد انقلابی و مارکسیستی کمونیسم منصور حکمت و مارکسیسم انقلابی، كمونيزم خلقى و چپ پوپوليستى و جريان مسلط بر تفکر و تعقل چپ ضد دیکتاتورى در هم شكست۔ بعداز رويدادهاى ١٩٧٩ منصور حكمت با ماركسيسم انقلابى به جنگ انواع سوسياليزم هاى غير كارگرى و غير كمونيستى رفت، نقد منصور حكمت و سترونى اين جريانات در مسير انقلاب و تحولات ايران سبب شد كه بعد از آن دیفالت كمونيسم و بستر كمونيزم در ايران، ديگرحزب و توده و جريانات فدايى و خط مائوئیستی نماند۔
در همان زمان اوج قدرت اردوگاه شوروى، كمونيزم اردوگاهى، چينى، چريكى، مائويى و انواع شاخ و برگهاى كمونيزم خرده بورژوايى و بورژوايى در همان دوران رويدادهاى ١٩٧٩ در مقابل نقد منصور حكمت دوام نياوردند و به سرعت به حاشيه صحنه سياست رانده شدند۔
متاسفانه، تهاجم خونين و توحش لگام گسسته اسلامى در سركوب انقلاب مردم ايران امكان رشد و گسترش اين كمونيزم را در درون جنبش كارگرى سلب كرد، بدين ترتيب كمونيزم از پايه اجتماعى خود در ايران كنده شد و اولين محدوديت تاريخى به آن تحميل شد۔ متعاقبا ناچارا بر متن مبارزات و مقاومت مردم كردستان عليه تعرضات سركوبگرانه رژيم اسلامى با شركت سازمانها و جمعى از كمونيست ها كه از يورش خونين خرداد ١٣٦٠ شمسى جان سالم بدربرده بودند، حزب كمونيست ايران تشكيل شد۔ پيوستن كومه له و سازمان اتحاد مبارزان كمونيست و ساير جريانات كمونيستى منشق از جريانات اصلى تر چپ آن دوره، حزب كمونيست ايران، آن تجربه موثر در آن مقطع تاريخى تشكيل شد۔ اين پروژه منصور حكمت، نه تنها تعرضى بود به رژيم اسلامى بلكه تعرضى به كل سرمايه دارى بود۔ تا قبل از تشكيل حزب كمونيست ايران، منطقه فاقد فرهنگ تحزب كمونيستى بود۔
جنگ خليج و فروريزيى ديوار برلن، يورش سنگين سرمايه دارى جهانى عليه كل بشريت بود۔ بربريت سرمايه دارى عليه هر آنچه بوى آزاديخواهى و انسانيت ميداد به نبردى بى امان پرداخت۔ درست در اين مقطع زمانى است كه منصور حكمت كمونيزم كارگرى را در مقابل كل تباهى نظام جهانى سرمايه قرار ميدهد و با تشكيل حزب كمونيست كارگرى بار ديگر پرچم دفاع از رهايى انسان را بر افراشت و آن حزب را تا سطح حزبى مطرح در توازن قوا بر صحنه سياست پيش برد۔
ديگر هر كسى كه از آزادى و حق كارگر و حق زن و حق كودك حرفى ميزد مهر كمونيزم كارگرى بر او ميزدند۔
متاسفانه، مرگ نابهنگام منصور حكمت امكان سير صعودى اين رشد را بست۔ جريانات و گرايشات نقد شده و رد شده، چپ سنتى و كمونيزم دانشجويى، دوباره امكان ميداندارى پيدا كردند و بر آوار اين زلزله سياسى سر بر آورند و حزب منصور حكمت را تكه پاره كردند۔
زمناكو عزيز: براى شناساندن افكار و فلسفه و سنت منصور حكمت، چكار بايد كرد؟
عبدالله شريفى:
خوشبختانه عمده آثار منصور حكمت در دسترس عموم است۔ اگر اين افكار در بستر جنبش كارگرى و منطبق با اين پايه اجتماعى پيش ميرفت قطعا مسير حركت اكنون اين نوع تجزیه و واگرائی پر بحران نميشد، و جاى ترديد نيست اين دستاورد اكنون بيشتر در خدمت منافع جامعه انسانى قرار ميگرفت۔ اما روند طور ديگرى پيش رفت و اكنون حقيقت از سياست دور شده است و اسم منصور حكمت ابزارى شده در جهت مصالح فرقه اى و گروهى و آثار و حكمت حكمت به فراموشى آگاهانه سپرده شده است۔
كمونيزم منصور حكمت جدا از كمونيزم ماركس نيست، نقد اساسى و بنيادين از نابرابرى هاى موجود و سلب نظام كنونى است، كمونيزم اگر علم رهايى بشر از هر گونه ستم و استثمار و سنت آن تغيير انقلابى است، اين آثار اكنون موجودند.
به نظرم اين يكى از دستاوردهاى مهم تاريخى است، سلاحى است كه بايد بدست گرفته شود ودرست در اين مقطع كه مورد هجوم واقع شده است بايد از آن دفاع شود۔ بايد به درون جنبش كارگرى برده شود۔ بايد به پرچم نجات تبديل شود۔ اين آثار شعر و ادبيات نيست كه فقط از بر خوانده شوند، بلكه مشعل مبارزات رهايى بخش طبقه كارگر است، بايد اين طبقه آنرا بدست گيرد۔ تلاش در اين جهت وظيفه كسانى است كه خود را طرفدار منصور حكمت و كمونيزم او ميدانند۔
زمناكو عزيز: پيشنهادات شما براى هفته منصور حكمت چيست؟
عبدالله شريفى:
معرفى و شناساندن و منصور حكمت به مثابه پرچم انقلابى براى يك دنياى بهتر، امرى است بى وقفه و كاريست با اهميت كه هر كمونيستى بايد در دستور كار خود داشته باشد۔ اما هفته منصور حكمت همانگونه كه "حكمتيست" رمز و كد جنگهاى فرقه اى است وسيله اى است براى تمايز حزبى را از احزاب ديگر كه با همين نام فعاليت ميكنند، اين نه در جهت مصالح كمونيزم منصور حكمت، بلکه بر عكس در جهت تخريب آن است۔ اين روش ضربه اى جدى به اعتبار منصور حكمت در تصوير جامعه زده است، روندى است كه بايد مسدود شود۔
٣٠ مه ٢٠٠٨
شنبه چهارم خرداد 1387
افت و خيز كارگران نيشكر هفت تپه! دريچه اى بر يك جمعبندى متفاوت
كارگران نيشكر هفت تپه در امتداد يك سلسله تحركات اعتراضى خود، دو هفته اخير را با افت و خيز ديگرى پشت سر نهادند۔ ماهها است كه بخش هاى مختلف شركت نيشكر هفت تپه در مقاطع متفاوت و با مطالبات مختلف ميدان اعتراض و مبارزات خود را عليه رژيم اسلامى و كارفرمايان ترك نكرده اند۔ در اين افت و خيزها بنا به توازن و قدرت، در مقاطعى پاره اى از مطالبات خود را بر كارفرمايان تحميل كرده اند و در مواردى مزدوران رژيم اسلامى را ناچار به عقب نشينى كرده اند۔
اعتصاب و اعتراض دو هفته گذشته با همراهى مردم به تنگ آمده شهر شوش نيز تقويت شد، اعتراض كارگران نيشكر هفت تپه براى دريافت حقوق معوقه خود ، در تقابل با اخراج ها، در مقابله با دستگيريها و با اذيت و آزار اوباشان اسلامى از محوطه محل كار فرا رفته و فضاى شهرهاى شوش، انديمشك، دزفول و۔۔۔ راتحت تاثير خود قرار داده است۔ حاكمين رژيم اسلامى بار ديگر وحشت زده در مقابل مبارزات بر حق كارگران و مردم، دور ديگرى از توحش و سركوب را به نمايش گذاشتند۔ فعالين كارگرى را دستگير كردند، به مردم و خانواده هاى كارگران يورش بردند و گرفتند و زندانى كردند، اخبار دستگيرى و ضرب و شتم دهها تن اكنون بر سر زبان ها است۔
بيشك آنچه اين دو هفته در جريان بود، آن سيمايى كه اين دو هفته اعتراضات كارگران نيشكر هفت تپه و حمايت مردم شهرهاى اطراف ازخود نشان دادند تنها گوشه كوچكى از حركت عظيمى است كه قدرت و پتانسيل تغييرات باور نكردنى را در خود نهفته دارد۔ مبارزات چندين ماهه اين بخش از طبقه كارگر ايران حلقه اى گسسته و تك افتاده از زنجيرى پر قدرتى است كه به تنهايى اين درجه زور زدن و مقاومت را بروز داده است۔
اينجا هدف انعكاس اخبار و سير رويدادها نيست، چون اين اخبار مفصلتر در رسانه هاى خبرى جريانات مختلف به اطلاع عموم رسيده است۔ البته بحث من در اين نوشته نيز صرفا "محكوم ميكنم" و "حمايت ميكنم" نيز نيست، هر چند بديهى است كه مبارزات برحق جارى كارگران نيشكر هفت تپه بايد مورد حمايت جدى و توحش جنايتكاران اسلامى و كارفرمايان بايد قاطعانه محكوم شود۔ باز هم بحث صرفا انعكاس مصيبت هاى وارده بر مردم كاركن آن ديار نميباشد، به نظر نميرسد با توضيح ابعاد فقر و ترويج "فقر بد" است و "اتحاد خوب" است بشود كارى كرد۔ از اين زاويه "سوسياليسم فقر" در جنبش چپ ايران دست بالا يى دارد و روزانه مثنوى صد من كاغذ نوشته ميشود۔
در اين ميان سوال اين است كه چرا سيكل اجحاف و فشار كارفرما بر كارگران و اعتراض كارگران و سرانجام سركوب گری اوباشان اسلامى، در اين چند ماهه مبارزات كارگران نيشكر مرتب و متناوب تكرار ميشود؟ چرا اين فاز و مرحله به نفع كارگران به درجه بالاترى ارتقا پيدا نميكند؟
جواب اين گونه سوالات را قطعا بايد همراه با بخش پيشرو و رهبران عملى مبارزات بخش هاى مختلف نيشكر هفت تپه مورد ارزيابى و بررسى قرار داد۔ فراتر از اين، اينگونه سوالات بطور واقعى در مقابل بخش سوسياليستى طبقه كارگر ايران قرار ميگيرد۔ همانگونه دخالت در مبارزاتى كه هر درجه از بهبود معيشت كارگران و جامعه را در پى داشته باشد حياتى است، به همان ميزان جمعبندى و استنتاج عملى و استراتژيك تر كه از دل همين مبارزات بايد برخيزد و پرورش يابد نيز ضرورى است۔
تاكنون گرايشات متفاوت جواب خود را به صراحت به اين اتفاقات داده اند۔ از خانه كارگريها و شوراى اسلامى كار گرفته تا "سنديكاليستهاى" بستر سنت توده ايسم واز مشاوران "كارگرى " رژيم و كارفرما تا سوسياليستهاى خلقى و پروسه های اتحاد و جدائی جریانات خارج و منفک از جنبش کارگری برای نگاهداشتن دایره سوسیالیسم خرده بورژوائی و کارگر پناه در ذهنیت شبکه های درون جنبش کارگری، و مفسران پا در هواى "فقر"، روزانه در اين مورد، حجم بزرگى از اخبار و تفسير وتحليل توليد ميكنند۔ اما واقعا جواب بخش سوسياليست طبقه كارگر به اين معضلات چيست؟
صورت مسله
ميگويند، مافيای شكر با وارد كردن و اشباع شكر از خارج، صنعت نيشكر رابه آستانه ورشكستگى كشانده است۔ و در اين رابطه سخنان و بيانات دست اندركاران رژيم و كارفرمايان كه ماشين آلات و ابزار اين شركت قديمى و فرسوده است و جوابگو نيست شنيده ميشود، ميگويند پس بايد اين بخش از كار تعطيل شود۔ اين مساله در محافل خوديها اينگونه مورد "انتقاد" قرار ميگيرد۔ اين انتقاد از دريچه جناح هايى از خود دستجات رژيم و مشاوران منتقد دربارى است كه مسله شان كارگر و جامعه نيست بلكه زبان انتقادى خوديها به پا درازى "سلاطين" شكر، ايراد و نق و جر گروهاى مختلف مافيايى است كه اتفاقا در مجموع رژيم اسلامى را شكل داده اند. اين اعتراض بخشى از مافيا به تقسيم چپاول و غارت دسترنج مردم كاركن آن جامعه به بخش ديگرش است، نميتوان جزاز اين تصور ديگرى كرد۔ لازم نيست در رشته اقتصاد مدارجى كسب كنيد تا بى پايه بودن اين احكام را نه صرفا از زاويه سياسى بلكه در همان قلمرو اقتصادى "ناب" هم نشان داد و آن را رد كرد۔ تاچريستها و سران دولت انگليس هم در مقابل اعترضات معدنچيان انگليس در اواخر دهه هشتاد قرن گذشته، همين جنس دلايل را هنگامى كه ژست خود را از توطئه گر و سركوبگر عليه مبارزات معدنچيان به دباتور و مذاكره كننده عوض ميكردند، در مقابل اعتراض و جنبش معدنچيان قرار ميدادند۔ البته با اين اختلاف كه موقعيت صنعت سنگ معدن و ورشكستى كه حاصل پروسه جايگزينى بودن آن در انگلستان و اروپا در جريان بود با صنعت كنونى نيشكر در ايران كاملا متفاوت است. راجع به صنعت نيشكر ايران لازم به استدلال نيست، خود مشاوران اقتصادى رژيم هم لزوم و "پويا" بودن اين صنعت را رد نميكنند۔ اگر ماشين آلات فرسوده و قديمى است، به چه حقى تاوان آن را بايد كارگران و خانواده شان پرداخت كنند؟ اين چيزى غير از چاشنى تئورى توجيهات سركوب وحشيانه رژيم اسلامى عليه كارگران نيست۔
سنت اعتراضى طبقه كارگر
مشكل ديگرى باز بودن گارد ذهنى و عملى كارگران در مقابل يك سنت قديمى است۔ و آن راجع به تشكل هاى قانونى و صنفى ميباشد كه روايت مهجور و غير واقعى است از ذهنیت قدیمی تر و ریشه دارتر الیت سیاسی از محصولات مماشات سياسى "چپى" تغذیه میشود كه قبل از هر چیز کارگر و معیشت و مبارزه آنرا وزنه ای برای رسیدن به "خوکفائی" و استقلال ملی و در راه آرمان دیرینه بوروژوازی صنعتی و تفهیم این هدف به مقامات و نهادهای دولتی و بر بستر جنبش ملى اسلامى دانسته و میداند. در دنياى به ظاهر متمدن امروزى سنتى جا افتاده به اسم اتحاديه كارگرى موجود است۔ اتحاديه ارگانى قانونى است، علنى است، به رسميت شناخته شده است، خوب و بدش، تسلط گرايشات و ابزارى شدنش، كاركرد و غيره آن اينجا مورد بحث نيست، آنچه مورد بحث است شكل و شمايل آن است، بالاخره قانونى است، دفتر و نماينده دارد و هر سال براى خريد و فروش نيروى كار با دولت مذاكره ميكند و غيره۔
در ايران معلوم نيست كه "قانونى" است يعنى چه؟ علنى است چه معنايى دارد؟ ميگويند سنديكاى فلان شركت قانونى است، اما نماينده اش را دستگير ميكنند و هر گاه اراده كنند با دو اوباش موتورسوار دفترش را ويران ميكنند، اما نه قانونى بودنش و نه علنى بودنش از هيچ مصونيتى برخوردار نيست۔ اين حقيقتى است كه همه ما و حتى هيئتهاى اعزامى ژورناليسم "شريف" و نمايندگان "بيغرض" حقوق بشر هم انكار نميكنند۔
كاملا مسلم است كه وجود رژيم اسلامى منشا كل اين هرج و مرج است، اين سنت قديمى، از جمله خود رژيم اسلامی و تمامی خصوصیات و ویژگیهای آنرا را هم در دایره "خودی" محسوب ميكند، تصوير سنديكا از منظر سنت توده ايسم يعنى همين، شكل نيم بند و كجدار و مريز و كشاندن كارگر به مماشات و هرز كردن نيرويش و حول اين نامعلومات به سر چرخاندن آن، امروز به درجه زيادى به يمن تسط همين سنت در ميان بخشى از كارگران بطورى نهادينه و منظره واقعى اعتراض كارگرى را بر اين متن كشانده اند يا حداقل تلاش ميكنند بكشانند۔
حزب توده در اولین جملات پلاتفرم خود این تعلق به سوسیالیسم ملی را چنین فرموله کرده است: "در جامعه سنتی اسلامی ایران، حزب توده، حزب سوسیالیست این جامعه است". در واقع اين سنت در نتيجه عقب راندن و سركوب خونين بخش سوسياليستى طبقه كارگر امكان و مجال سلطه موقت پيدا كرده است۔ اين سنت اعتراضى كارگر نيست، كارگر براى مبارزه خود احتياج به تحميل كردن خود دارد، بايد هر قدم كوچك خود را كه تحميل ميكند تثبيت كند و دولتمداران را وادار به عقب نشينى كند و خود را از زیر نفوذ سخت جان و "باستانی" این نوع سوسیالیسم فئودالی و محافظه کار رها سازد. در جامعه اى كه جانيانى حاكمند كه كارگر را به جرم شركت در مراسم اول مه شلاق ميزنند توهم محض است كه با تكيه بر تشكل هاى آلوده به انواع تعلقات اسلامی و ملی و سر در حجره حاج بازاریها و آیت الله های "مافیای اقتصادی" و ناپيدا و نا معلوم كار را به جايى رساند۔ عقب راندن اين سنت و اتكا به سنت هاى موجود اما با افق اعتراض كارگرى، قطعا كارگرتر و برا تر خواهد بود۔
اما اين امر ساده اى نيست، يك شعار نيست، روشى است مبارزاتى كه بايد چلنچ شود و بايد با نيرو كنار گذاشته شود۔ ساه ترين نمونه ناكاريى اين سنت اين است كه تلاش ميكند قبل از هر جوشش اعتراضى قسم صنفى بودن را خود كارگران بخورند، و قبل از هر حرکتی در جهت منافع معیشتی و اجتماعی کارگران به "مصالح نظام" توجه کنند. واضح است كه وقتى اعتصاب و اعتراضى براى افزايش دستمزد، عليه اخراج كردنها، مطالبه حقوق معوقه، بيمه بيكارى، قرار دادهاى موقت فاقد هر قراردادى و از اين دست اعتراضات شكل ميگيرد ماهيت صنفى و اقتصادى را بر خود دارد۔ در جامعه كه اندكى تمدن به سرمايه داران تحميل شده است، كارگر را به گلوله نميبندند، كسى را حق ندارند زندانى و دستگير كنند۔ در ايران تحت حاكميت جانيان اسلامى كه مطالبه یک زندگی حتی در "مرز خط فقر" جرم است كه انسان و برابر بودن زن گناه است، كه زندگى كردن آسوده حق شهروند نيست، اين خود رژيم است كه هر قضيه را بلافاصله سياسى و "امنیتی" ميكند. كارگر برای روزها و ماههائی که کار کرده است دستمزدش را نمیدهند، کارخانه و محل کارش را تعطیل میکنند و وقتی هم از خطر گرسنگى و براى يك لقمه نان اعتراض ميكند سر از زندان در مياورد و سرو كارش با دواير مخوف امنيتى ميافد، چه گناهى دارد؟ اتهامات و پاپوش دوزى و پرونده سازى فعال كارگرى كه به اتهام اخلال و ضربه به امنيت ملى محاكمه ميشود در واقع راندن در جاده يكطرفه "قانون"ى است كه عين سپاه و ارتش و زندان دارد از همان جنايتكاران دفاع ميكند، باز هم بايد كارگر قسم صنفى بودن اعتراضش را بخورد و بازهم بايد كارگر مواظب رفتارش باشد كه حركت سياسى نشود؟! عجب دنياى وارونه اى است!!
بعد ديگر همين قضيه، مساله محلى كردن معضلات است۔ ما در ايران مدتهاست كه با مساله مطالبه حقوق معوقه از دورافتاده ترين قصبه اى كه كارگاههاى كوچك چند نفركارگر راروزانه به كارهاى شاق وا ميدارند تا مركز و تا مراكز توليدى كليدى مانند صنعت نفت، ذوب آهن، برق، آب حمل و نقل و نساجی و کشتزارهای چای و برنج ۔۔۔۔ مسله بيمه بيكارى، دستمزد، شرايط كار، ايمنى محل كار، قراردادها و دهها مساله ديگرمعضلات سراسرى هستند۔ نيروى اين مسايل هم سراسري اند۔ جريانات وابسته به رژيم، ارگانهاى" كارگرى" آويزان به رژيم تمام تلاششان را میکنند که يك حركت كارگرى سراسرى ابراز وجود نكند۔ اينها تلاش ميكنند هر انفجارى را در همان منفذ مسدود كنند، خوب ميدانند كه با هر شعارى، حركت سراسرى شود، نيروى طبقاتى كارگر همديگر را مييابد و از قدرت خود نيرو ميگيرد و اعتماد پيدا ميكند۔ هدفشان اين است كه : بايد كارگر را در اين تفرقه فرسوده كرد۔ اين تلاش مشتركى است كه سنت مسلط توده ايستی ، تحت نام سنديكاليسم، تازه آنهم نه نوع سندیکالیسم در اروپا و غرب، که از نوع اسلامی و سنتی آن، همراه ارگانهاى ارتجاعى و دست نشانده رژيمى و پرو رژيمى به طبقه كارگر ايران حقنه ميكنند۔
ضرورت شكل دادن به ابزار تغيير
روشن است كه اعتراضات اخير كارگران نيشكر هفت تپه و حمايت مردم شوش بايد تقويت شود، بايد هر تلاشى براى متحد کردن و سراسری کردن اعتراضات کارگری و مبارزه برای پس زدن گرایشات بازدارنده و مخرب سوسیالیسم فئودالی و اسلام پناه را قدرتمند كرد، اما قدر مسلم بدون ابزار و افق اين سيكل افت و خيز به نفع رژيم جنايتكار اسلامى ادامه خواهد يافت۔ تاريخا ابزار و يافتن راه حل در دل تحركات اجتماعى مردم متولد شده است۔ جرقه هاى مانند اين اعترضات ميتواند به مسير پر قدرتى رهنمون شود۔ طبقه كارگر در ايران و بعضا در شرق متاسفانه هنوز دارای سنت هائی که در اروپا و غرب قابل تشخیص است، نیست و مهمتر از آن تلاش برای تشكيل حزب طبقاتى خود را به اتکا شبکه های درون طبقه خود، امر خود نميداند۔ هنوز اين تصوير كه دانشجو و تحصليكرده و الیت سیاسی ای که هنوز هم که هنوز است، در نوستالژی انقلاب "ناتمام" مشروطه زندگی میکند، قادر به ساختن احزاب سياسى است بر ذهنيت پيشروان طبقه كارگر سنگينى ميكند۔ طبقه كارگر ايران از دهه بيست قرن گذشته بصورت سياسى پا به عرصه اعتراضات خود گذاشته است۔ آن زمان محافل كارگرى صنعت چاپ به وفور ماركس و انگلس ميخوانند و تزهاى لنين نقل محافلشان بود۔
تصورش را بكنيد كه اگر کارگران نفت در انقلاب ۵۷ و نقش تعیین کننده اعتصاب آنها در ساقط کردن رژیم سلطنت، نه با آن سنت و يدك كشيدن نواقض بلكه با اتكا به سنت سوسياليستى كارگرى و حزب طبقاتى خود بود ما اكنون كجا ايستاده بوديم؟
اما بحث این است که مبارزات پیوسته طبقه کارگر در طول دوران حاکمیت رژیم اسلامی و جدالی که کمونیسم نوین ایران طی این سی سال اخیر در مبارزه با انواع سوسیالیسمهای خلقی، اسلام زده و ملی و سنت توده ایستی پیش برده و دستاوردهایش را به عنوان یک پدیده معرفه و قابل بدست گرفتن تثبیت و مکتوب و مستند کرده است، از هر نظر شرایط عبور جنبش کارگری از سنتهای سندیکالیسم اسلامی و انواع سوسیالیسمهای روشنفکران طبقات و اقشار غیر کارگری را فراهم کرده است.
نميتوان ترديد كرد كه كمونيزم ماركس و سنت انقلابی و دخالتگرانه لنین و تاريخ سى ساله كمونيسم منصور حكمت پيشينه و زمینه تاريخى قدرتمندى هستند كه میتواند بدست گرفته شود۔ آيا باز كردن فضائی که در آن بتوان به حزبى كه پيشروان و فعالین شبکه های كارگرى میتوانند بسازند، بعداز اين همه تجارب تلخ و افت و خيزها هنوز مساله ای "فلسفی" و در دایره انحصاری و در قرق منتالیته روشنفكران چفت شده و "متعهد" به آرمانهای طبقات بورژوا و خورده بورژوا است؟؟
٢٣ مه ٢٠٠٨

