تبليغاتX
عبدالله شریفی
امروز 

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

"پايان" يا گسست؟

مدتى قبل، خبر انتشار "کتاب"، "پایان حزب کمونیست کارگری" توسط محمد جعفری از کادرهای حزب موسوم به "حکمتیست"، همراه با آژيتاسيون غريبى در سايت هاى متعلق به اين حزب به اطلاع عموم رسيد۔

ظاهر مساله این است که کتاب "پایان حزب کمونیست کارگری" توسط محمد جعفری نوشته شده است۔ اما اگر فقط مبنا را عنوان كتاب، يعنى همين چهار كلمه "پايان حزب كمونيست كارگرى" بگيريم، متوجه ميشويم كه انتخاب اين تيتر گوياى پلاتفرم و فلسفه وجودی پيامى است كه قرار است اين حزب از طريق و بزبان توده تشكيلاتى به بيرون از خود برساند۔

 

سير رويدادهاى اين سه سال اخير و توالى پروسه هاى لاينقطع عبور از كمونيزم كارگرى بما نشان ميدهد كه انتشار اين كتاب با اين عنوان و زير اين تيتر حلقه ای از حلقه های پایانی یک منشور و یک انقلاب فرهنگی به زبان "توده ها" در عبور از؛ و اعلام بی ربطی به کمونیسم کارگری و مارکسیسم انقلابی است۔

 

انتشار كتاب پايان حزب كمونيست كارگرى پس از انتشار "در این بست"، سه حزب کمونیست کارگری "درانتهای راه" توسط رضا مقدم، بطور واقعى سوالاتى را در ذهن هر انسان اندک فکور و یا کنجکاو طرح ميكند كه چه رابطه درونى و خطى و در چه شرايط سياسى ودر چه توازنى بر خلاف نقشه از پيش طرح ريزى شده اين دو خط را در يك بستر مشترك در رابطه با كمونيزم كارگرى بهم ميرساند؟

چرا "کمونیسم کارگری"، برای همین آدمهائی که در دوره ای اگر نه از فعالین آن، که لااقل از مدافعین آن بوده اند، و تاریخ و پیشینه و "نام" آن، این اندازه "بی ارزش" و فاقد کمترین احترام است؟

 

 چرا این "بی سنتی" را ما در جریان فدائی، که انشعابات بسیار بیشتری را هم از خود بیرون داده است، یا حتی مدافعان جریان توده ایستی، نمی بینیم؟ چرا همه انشعابات فدائی، تاریخ فدائی و روز بنیانگذاری و اعلام آنرا، از "افتخارات" خود میدانند؟ چرا، با وجود اینکه بخش "نامه مردم"حزب توده، جناح "راه توده" را دستکرد وزارت اطلاعات مینامد، هیچ کدام و هیچ "توده ای" واقعی، حتی اگر فعالیت سیاسی را کنار گذاشته باشد، از "پایان" مکتب و سنت حزب توده سخن نمیگوید؟ آیا واقعا مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری، موقعیت و جایگاه همین کسانی را که اکنون "در این بن بست" و یا "پایان حزب کمونیست کارگری" را مینویسند، تغییر نداده بود و احترام آنها را چه نزد خود و چه در جامعه بالا نبرده بود؟ دلیل و علت این "بی عاطفگی" و عدم احترام حتی به نام و تاریخ و پیشینه "حزب کمونیست کارگری" در کجاست؟  ، چرا اين سوت پايانى از درون قلعه بصدا در ميايد؟ حزبى كه هنوز خود اسم كمونيزم كارگرى را يدك ميكشد چرا براى اين "پايان" سور و سات راه انداخته است؟ كدام منافع واقعى و زمينى اين اقدام را توجيه ميكند جز اینکه نتیجه بگیریم که اینها در دوره زندگی و فعالیت "از سرناچاری" زیر چتر کمونیسم کارگری و حتی مارکسیسم انقلابی، "رهگذرانی" که راه واقعی خودشان به بن بست رسیده بود، بیش نبوده اند؟

 

اينها سوالات واقعى است كه بايد در سطح مدافعين اين جنبش جواب بگيرند، ما به سهم خود به محورى ترين نكات در اين رابطه ميپردازيم، تا انتشار اين كتاب عتيق فارغ از نقد پا بدنياى سياست نگذارد۔

 

١۔ ميگويند كه اين كتاب شخصى است و به تاريخ و فاكتهاى انشعاب در حزب كمونيست كارگرى ميپردازد۔ اگر اينطور است چرا اسم كتاب همين نبوده است؟ به نظر ما اين ساده كردن قضيه دردى را دوا نميكند، بدون شك اين تيتر حاصل مشاوره هاى حساب شده رهبرى اين حزب است كه مخاطبش نيز نه طيف كمونيزم، بلكه مخالفين كمونيزم كارگرى است۔

٢۔ خود عنوان كتاب در يك محاسبه سر انگشتى با واقعيت جارى در تناقض است۔ اگر منظور اين است كه حزب كمونيست كارگرى ايران پايان يافته است، در دنیای واقع اکنون یک حزب کمونیست کارگری موجود است، بايد گفت اكنون حزبى حداقل به "بزرگى" حزب كورش مدرسى با اين اسم و با كنگره و ارگانها و نشريات و مديا و رسانه هاى جمعى و مصوبات قانونى خود در حال فعاليت است۔ هر كس ميتواند مخالف و يا موافق آن باشد اما از سر مخالفت نميتوان كسى  و جريانى را نفى كرد۔ علیرغم هر انتقادی که ما و یا هر کس دیگری ممکن است به سیاستهای آن داشته باشد، طول و عرضش از حزبی که در لیست "طومار"ی موجودیت مجازی دارد، بیشتر است، "حزب" تر است و دستکم در خارج از کشور و در عرصه های معینی بسیار فعال تر از نفی کنندگانش است۔ علی القاعده اینها نمی بایست از "پایان" حزبی حرف بزنند و کتاب درمورد پایان آن بنویسند که نه تنها واقعیت وجودی دارد بلكه یک پایه واقعی "موجودیت" عمدتا مجازی خود اینها، موقعیت "اپوزیسیون"ی و"افشاگرانه" شان در تقابل با حزب کمونیست کارگری است۔ این تناقض در خود و نفی و کتمان میدانی که اساسی ترین دلیل و بهانه  برای موجودیت خود اینهاست۔

 

٣۔ دلیل و انگیزه نوشتن "در این بن بست" توسط رضا مقدم و لیچارگوئی سهراب صبح آذرین به شخص منصور حکمت را باید به دلیل "پیدا کردن دوستان حال و آینده" در جنبش دوخرداد، جستجو کرد. آنوقتها که اوج بروبیای "جامعه مدنی" خاتمی بود و عده ای در روبرو شدن با قاطعیت کمونیسم کارگری و شخص منصور حکمت، از تشکیل اپوزیسیون دوخردادی مایوس شدند و  چون یک گروه فشار راست و انحلال طلب، دست جمعی از حزب کمونیست کارگری استعفا دادند و برخی از آنها صراحتا از کمونیسم کارگری "خداحافظی" کردند و رفتند۔

 

  اين جار زدن "پايان حزب كمونيست كارگرى" عبور از مرز علقه سیاسی و تئوریک و عاطفی و انسانی در مقایسه با رضا مقدم فراتر است. او آمد از "بن بست"، حرف زد و دومی از "پایان".

 

 رگه پسامدرنیستی و ضدکمونیستی این دومی بشدت توی ذوق میزند و این آن چیزی است که اینها قصد کرده اند که به عنوان "هویت" شان به عالم و آدم اعلام کنند. اینها طی این چند سال اخیر این "تفاوتها"ی خود با کمونیسم کارگری را با "عاریه" گرفتن مواضع اولیها، بیان کرده اند. وقتی خواستند از کل دوران غش کردن اولیها از سر "جنبش اصلاحات"، عبور کنند، اول تز "تبدیل رژیم سرمایه به رژیم سرمایه داران" توسط "گفتمان اصلاحات دوخرداد" را در پوشش "متعارف شدن"  سرمایه داری تحت رژیم اسلامی وام گرفتند و بعد برای خاطر جمع کردن همه کسانی که میخواستند موضع این حزب جدید "حکمتیست" را علیه مواضع منصور حکمت را دريابند از "عمق تئوریک" بهمن شفیق در ارائه تز "نئوتوده ایسم" تقدیر کردند۔ همه میدانند که این مناسک ارزان، فقط یک نان به قرض دادن محفلی در نبرد "مواضع" با آذرین نبود، برائت از یک دوره حیاتی در جدال کمونیسم با دوخرداد و جنبش دیرین تر سوسیالیسم مشروطه خواهی بود که زیر عبای حرکت "مدینته النبی"، میدان تجدید حیات خود را باز یافته بود. "پایان حزب کمونیست کارگری" در واقع یکی از حلقه های "پایانی" در گسست سیاسی، فکری، عاطفی و حتی گسست از متن زندگی و بخشی از مهمترین دوران زندگی شخصی خود اینها به عنوان کادرهای "حزب کمونیست کارگری" است.

 

٤۔ قدری دورتر که برویم، تجارب و سرنوشت امثال عبدالله مهتدی و شعیب زکریائی را ميبينيم۔ اين دونفر  دوره ای از فعالیت با "حزب کمونیست ایران" و تلاش در راه تحکیم مارکسیسم انقلابی در صفوف کومه له را، که واقعا حس احترام صفوف تشنه و خواهان تغییر و تعقل و روی آوری به مارکسیسم انقلابی در صفوف همان تشکیلات کومه له را نسبت به آنها و آن تصمیم جسورانه آنها برای بریدن از سنتهای ناسیونالیسم کرد و عقب ماندگیهای سوسیالیسم خلقی بشدت بالا برد و حتی موقعیت شخصی شان را فراتر و بالاتر از آن سطحی که بود، در ذهن تشکیلات کومه له پیش برد، با تحولاتى در سطح جهان و منطقه، آن تاریخ و آن دوره "پرافتخار" زندگی شخصی و سیاسی، هر دو را، به آتش نفرت و اننقامجوئی و کینه توزی عليه گذشته خود سپردند۔

 

 فرق اين است كه امروز متاسفانه اين بى عاطفگى و بيگانگى به كمونيزم كارگرى از زبان حزبى جار زده ميشود كه خود را "حكمتيست" مينامد۔ اگر گسست امثال عبدالله مهتدى وشعيب زكريايى از اين تاريخ درنتيجه به هم خوردن اوضاع سياسى جهان بود، ديگر نه باسم كمونيزم بلكه با صراحت و در سنگر ضد كمونيستى پرچم خود را بلند كردند، بخاطر نفرت از زندگی و مبارزه مشترک با کمونیستها و تحت عنوان "اكس كمونيستها" چشم بر خوان "نعمات" ناسيوناليسم كرد دوختند و به آن لم دادند۔  به همين دلیل  ریشه "برائت" امثال عبدالله مهتدی و شعیب زکریائی از مارکسیسم انقلابی و نفرت از کمونیسم کارگری، یک پایه مادی و جنبشی ابژکتیو دارد. اینها را نه "اشتباهات" و "انحرافات" فکری و سیاسی و متدولوژیک کمونیسم، که مهیا شدن شرایط پرتاب احزاب ناسیونالیست کرد در کردستان عراق به قدرت "اقلیم" و زیر بال و پر میلیتاریسم افسارگسیخته آمریکا و حضور نظامی در منطقه، به صرافت برائت از هر شائبه کمونیستی در تمام طول دوران فعالیت سیاسی شان، حتی در دوره شاه، انداخت۔

اما اين جا ما اين گسست را يعنى  گسست از مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری را در روند ديگرى و اتفاقا تحت بيرق حزبى ميبينيم كه خود هنوز اين اسم را حمل ميكند۔

 

٥۔ اساس اينكه اين "جسارت" به اسم ديگرى و قرعه باسم كادرى با سابقه "زحمتكشى" در آمده است، خود نيز دلايل خود را دارد۔ تاريخ به ما نشان ميدهد كه قبلا و در دوره برو وبیای مائوئیسم، کادرها و سران سازمان انقلابی حزب توده و روشنفکران تحصیلکرده ایرانی در قلب کشورهای اروپائی برای آموزش "مارکسیسم لنینیسم مائوتسه دون اندیشه"، به چین سفر میکردند و گوششان را در اختیار جلسات ترویجی "دهقانان ینان" میگذاشتند. اکنون دستگاه رهبری حزب "حکمتیست" برای ساده تر کردن  و "توده ای" تر کردن انقلاب فرهنگی علیه مبانی کمونیسم کارگری و کل ادبیات آن طی سی سال، و "توده ای" کردن تزها و سیاست آوردنهای کورش مدرسی، در لابلای سنتهاى عهد عتیق به کار "به روز کردن" سنت "عامی" کردن علم و فلسفه و تاریخ و مارکسیسم، چنگ انداخته است. قصه خوانی و راه انداختن روایات کارگرپناهان و زحمتکش پناهان از بن بست و پایان کمونیسم کارگری، چیزی جز آوای محزون مدافعان رنگارنگ گرایش به تاریخ پیوسته "ناسیونالیسم چپ" و پناه جستن زیر سایه خودفریبی عقب مانده ترین عقده های شرق زدگی و زندگی در حاشیه تمدن و علم و دانش و جنبش اجتماعی کمونیسم نیست.

 

٦۔ شايد كمى دور از توقعى واقع بينانه باشد كه "وجدان بيدار" كسانى را كه اين چند سال را با خيال آسوده سپرى كردند و بطور مثال همين مدت قبل بر مبناى دروغى معجزه آسا در كردستان اعتصاب عمومى  راجار زدند تا بقول خودشان دست ٤٠٠ نفر را در يك "گتوى" مجازی سياسى در دست هم بگذارند، را خطاب قرار داد۔ پایان حزب کمونیست کارگری، تابلوی این گسست کامل از بخشی از زندگی و تاریخ واقعی خود اینها و مهاجرت و "پناهندگی" به این گتوی جدید سیاسی است. شرافت و اخلاق سیاسی حکم میکند که آنها با حفظ "فرهنگ خودشان"، همراه با این نقل مکان اجتماعی  به این میدان مهجور، اسم و عنوان "حکمتیسم" را هم کنار بگذارند.

 

اما این سرنوشتی غم انگیز و تلخ و فاجعه بار  برای کسانی است که شاید هنوز آگاه نیستند، که آنان را در میدان مادی و در دنیای واقعی در کنار آذرین، مقدم، شفیق قرار میدهد، به حکم همین انتخاب میدان جنبشی، سرنوشت آنان در پایان مسیر نامیمونی قرار ميگيرد۔ اينها پايان كمونيزم كارگرى را مينويسند تا پايانش دهند، اما با قطعيت بايد گفت كه اين نه پايان كمونيزم كارگرى بلكه گسستى است از كمونيزم كارگرى كه در روز روشن و با صراحت لهجه صورت ميگيرد۔

 

٤ اكتبر ٢٠٠٩

 

آوات شريفى، داريوش نيكنام، عبدالله شريفى

.

نوشته شده توسط عبدالله شریفی در 6:32 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مهر 1388

(مصاحبه با عبدالله شريفى ،،،بخش اول)

با سلام و خسته نباشید خدمت رفیق عبدالله شریفی. قبل از هر چیزاز شما تشکر می کنیم از این که دعوت ما را قبول کردید و در این مصاحبه شرکت کردید.

 

(ست اندرکاران وبلاگ علیه ناسیونالیسم)  http://www.antinasunalizm.blogfa.com/

 

 بهتر است سخن را بااین مقدمه شروع کنم که در این سیکل زمانی بیش از پیش نقد پایه های نظری و پراتیکی ناسیونالیزم در همه اشکال وجودیش بدین دلیل ضروریست که حقیقتا به صورت روزمره در ضدیت با افکار برابری طلبانه،رادیکال و سوسیالیستی بوده و بشیوه سیستماتیک در همه اشکال سیاسی، اقتصادی و فرهنگی قد علم میکند،بنابراین نقد پایه های تئوریک ناسیونالیزم هم بدینسان به ضرورتی عاجل تبدیل شده و ما دست اندرکاران این وبلاگ را به پیگیری بیشتر در زمینه ی نقد و بررسی ناسیونالیسم به عنوان یکی از ایدئولوژی های نظام بورژوایی از منظر کمونیسم علمی وا داشته است.

نقد استراتژی و تاکتیکهای ملی گرایانه و قومی از ابتدا مورد نقد شدید کمونیستها بوده و در این زمینه،آثار و مقالات گرانبهایی نوشته شده و این مصاحبه هم در راستای هر چه بیشتر شناساندن ناسیونالیزم بمثابه اندیشه ای که انسانها را بر اساس زبان، رنگ، قوم و ملیتهای مختلف از هم تفکیک و بر این اساس نابرابر،نژاد پرستانه، فاشیستی و ضد بشری، تقسیم و نگاه میکند، صورت ميگيرد۔

ما اين مصاحبه را به دليل حجم زياد در دو بخش انجام خواهيم داد، بخش اول  بيشتر به مباحث پايه اى تر و تاريخى تر اختصاص داده شده است، ما در بخش بعدى ناسيوناليزم ايرانى و ناسسيوناليزم كرد در دو حوزه جغرافيايى عراق و ايران  را در پرتو اوضاع سياسى جارى در ايران و منطقه همراه با رفيق عبدالله شريفى به بحث و تبادل نظر خواهيم پرداخت۔

 

سوال اول، وبلاگ آنتى ناسيوناليزم: ناسیونالیزم به معنای دقیق کلمه از چه زمانی وارد عرصه ی فعالیت اجتماعی وسیاسی شد،از چه چیزی مشتق شده و ریشه های سربراوردن چنین دیدگاهی در چه اوضاع و احول بین المللی رشد و نمو کرد؟تعریف شما به عنوان یک کمونیست از ملت چیست، وملت را محصول چه روندى ميدانيد؟آیا شما مقوله ای به اسم ملت را به رسمیت می شناسيد؟

 

عبدالله شريفى:

با تشكر از شما عزيزان!

 

براى ما اساسا طرح اين گونه سوال و جواب، در متن جدالى تاريخى و طبقاتى جهت راه يافتن بر حقيقت وپرتو افكندن برخرافات مستتر از روايات طبقاتى از زاويه منافع زمينى طبقات متناقض و متضاد مد نظر است۔ نقد ماركسيستى از ناسيوناليسم، بخشى از مبارزه جهت هموار كردن راه پر تلاش انسان در مسير رهايى و آزادى كامل معنى پيداميكند۔ به همين دليل براى يك جنبش سياسى دخالتگر كه خواهان لغو هرگونه تبعيض و ستم است بررسى اين گونه مفاهيم را نه صرفا آكادميك بلكه از زاويه سياسى و اجتماعى، و در متن يك كشمكش طبقاتى بايد  پيگيرى كند۔

هر چند ممكن است بررسى تخصصى تر لازم باشد اما فكر نميكنم اينجا منظور شما بررسى جامعه شناسانه و تخصصى در اين زمينه باشد۔ بدون ترديد جواب در قلمرو سياست نه تنها در تناقض با عرصه جامعه شناسانه مساله نيست بلكه قاعدتا مكمل هم  مى باشند۔

اگر اين هدف را در اين جدل بپذيريم آنگاه ناچار بايد بعنوان فعالين سوسياليست و جانبدار حقيقت انتظار اين باشد كه ببينيم اين مفاهيم چه جايگاهى نزد ما دارند و نقد ما چه تاثيرى بر عمل اجتماعى بسوى عبور از اين معضلات سياسى باقى ميگذارد۔ با اين مقدمه به جواب سوال ميپردازيم۔

قطعا در هر دوره تاريخى منافع زمينى طبقات و مسائل مورد نزاع زمان خود، تعيين كننده تعريف از "ملت" "ملى گرايى" "ناسيوناليسم" واين گونه مفاهيم بوده است۔ به همين منوال در عصر حاضر اين حكم نيز صادق است۔ روشنتر ميشود با تجارب معاصر نيز متغير بودن اين مفاهيم را نشان داد۔ در همين دوره معاصر، قبل و بعد از جنگ سرد و سقوط ديوار برلن ديديم كه كل مفاهيم سياسى اجتماعى و از جمله مقولاتى چون ملت و ناسيوناليسم در پرتو تحولات سياسى جهان چگونه باز تعريف شدند۔

اجازه بدهيد كه جواب به ناسيوناليسم چيست و ملت چيست را نه بعنوان دو مفهوم جداگانه بلكه در رابطه واقعى اين دو پديده در عالم سياست بازنگرى كنيم۔ قطعا آنچه امروزبه آن ناسيوناليسم و ملى گرايى گفته ميشود با هرآنچه كه در دورانهاى متفاوت تاريخى مد نظر بوده است فرق ميكند۔ امروز دسته اى از تئوريسين هاى بورژوا و كل دستگاه معمارى افكار جمعى يك صدا قصد دارند از مفهوم ملت يك مفهوم ازلى و يك داده ابژيكتيو تاريخى بسازند۔ شما اگر به كتب تاريخى علوم سياسى بورژوازى مراجعه كنيد، متوجه ميشويد كه گويا جنگ امپراتوريها از چندين هزار سال قبل نيز با اين روايت جنگ ملت ها و براى دفاع از مليت ها بوده است و حتى آرمان دولت شهرهاى افلاطون را نيز در اين متن تعريف ميكنند و ريشه ملت و مليت را به مسير تاريخى طولانى ميسپارند تا پر و بال اين اسطوره را در اذهان بعنوان داده تاريخى غير قابل انكار جلوه دهند۔

دسته ديگر از نظريه پردازان بورژوا كه علاقه چندانى به اين گذشته دور ندارند، مبدا پيدايش ملت را به انقلاب كبير فرانسه نسبت ميدهند، در حليكه بر عكس ملت سازى نه تداوم آرمانهاى انقلاب فرانسه بلكه پديده جداسازى و دسته بندى جامعه است در مقابل ايده "شهروندى" و حق ملت را در تقابل با حق "شهروند" و در تحريف آن تعريف كردند۔

اين پيش فرضها غير تاريخى و ضد حقيقت هستند۔ جنگها و دولت ها و سرزمين ها در هر دوره تاريخى تابع شرايط سياسى و اجتماعى آن دوره خود بوده اند۔ امپراتورى روم با  توسل به مذهب و تكيه بر جهالت و فقر تحميل شده بر مردم در زمان خود امكان بسيج نيرو يافت۔ هر عصر مناسبات اقتصادى و سياسى خود را دارد و در متن آن شرايط است كه كشمكش ها صورت ميگيرد۔

 مردم در اعصار متفاوت تاريخى با بهره گيرى مستقيم از طبيعت بعنوان منشا حيات و زندگى و منبع تغذيه و تدوام حيات، زندگی کرده و وارد مراودات اجتماعی شده اند. اين عطف توجه مادى به زندگى و طبيعت، در مكاتب مذهبى و ارگانهاى تحميق بصورت اسطوره ها بكار گرفته شده اند۔ در آن مكاتب نقش طبيعت در هستى را تا حد معجزه سرزمين و يا خاك تقليل دادند و به يكى از اركان مقدس مبدل كردند۔ در دوره هاى ديگر تاريخى بطور مثال در دوران كشاورزى و دامدارى خاك و آب و بعدا آتش جايگاه خدايى يافتند، صدها خدا وبت، بر اين مبنا ساخته و صدها مذهب و آيين پى ريزى شدند۔

در مكاتب مذهبى و در فلسفه هاى قديم حتى خاك، آب، آتش و هوا بعنوان اركان چهارگانه پيدايش در طول اعصار به باور مذهبى بخش زيادى از جوامع آن دوره تبديل و تحميل شد۔ امپراتور قديمى ديگر نه بر عرق ملى گرايى به مفهوم امروزى، بلكه از سر تقديس خاك و نقش آن در حيات مردم زمان خود و شرايط اقتصادى آن زمان قادر بود بسيج كند و جنگهاى چندين ساله را ادامه دهد و جامعه را اداره كند۔ با تحولات و تجديد آرايش توليدى و اقتصادى و سياسى مرتب اين مكاتب و مذاهب نيز دچار تحول شدند كه تفسير كامل اين روند تاريخى در حوصله اين نوشته نيست۔

سر انجام با ظهور نظام سرمايه دارى و وسعت شهر نشينى  زمينه رشد مكاتبى در تعريف و حفظ اين نظم پا به ميدان گذاشتند۔ ديگر قبيله و كلان و قوم و طايفه جوابگوى آرايش سياسى و اقتصادى عصر سرمايه نبود۔ ضرورت ادغام اقوام در يك مجتمع واحد بستر آرايش اجتماعى شد۔ ديگر حكومت پادشاهى و سرزمين پادشاهى مطلقه امكان و ظرف مناسب بسيج و استثمار نبود۔ با رنسانس و عصر روشنگرى و رشد مناسبات سرمايه، علم از مكتب خانه هاى طبقات اشراف به زندگى اجتماعى مردم راه يافت، با گسست زنجير انحصارى علم، مذهب پابپا از رونق افتاد و مذهب در اروپا  آن قدرت بسيج را از دست داد. در چنين شرايطى است كه خرافه جديد براى مسموم كردن اذهان بردگان جديد يعنى طبقه كارگر و اكثريت جامعه ضرورت پيدا كرد وبه اين ترتيب پا به عرصه وجود گذاشت۔

"ناسيون"  يا ايده ملت سازى وناسيوناليزم محصول نظام سرمايه دارى است و همراه مناسبات توليدى سرمايه دارى بعنوان يكى از مكاتب قوى اين نظم براى شكل دادن به آرايش سياسى اقتصادى ظهور كرد۔ اين پديده اى است جهانى كه بعدا بصورت اشكال متنوع بومى و منطقه اى ساخته و پرداخته شد۔

بر خلاف روايت مورخان و محققان علوم سياسى بورژوايى، كه بر تقدم ملت بر ناسيوناليسم عامدانه پافشارى ميكنند، اين ناسيوناليزم است كه مقدم بر ملت بوجود ميايد، يعنى ملت پديده بيرونى كنكرتى نبوده و نيست بلكه حاصل تلاش سياسى ناسيوناليزم است و در اين پروسه خلق شده است۔  تاريخ نشان ميدهد كه تعريف ملت بر اساس زبان مشترك و يا تاريخ مشترك و يا سرزمين مشترك تعريفى جامع و قابل قبول نيست۔ امروز دهها ملت مختلف زبان مشترك دارند، دهها ملت متفاوت فرهنگ مشترك دارند، دهها ملت متنوع سرزمين و تاريخ مشترك داشته اند۔ نظريه پردازان علوم سياسى نظام سرمايه دارى در دوران مختلف حيات اين نظام، تلاش كرده اند كه اين حقيقت را وارونه توضيح دهند۔ يعنى گويا مردمانى مثلا بر حسب سرزمين مشترك و يا زبان مشترك و اخيرا فرهنگ مشترك و حتی دین مشترک، براى نمونه اسرائیل، با یک هویت ازلی و ابدی تعریف شده اند. دولت فعلی اسرائیل، بر طبق آیات تورات و بر اساس رجعت قوم "یهود" به سرزمین موعود در پشت "دیوار ندبه" در یک پروسه بشدت خونین رشد کرد و مردمی را که سالها در آن سرزمین زندگی میکردند، آواره و بی خانمان کرد. همه ما هم میدانیم که این پروژه معینی بود که سه سال پس از پایان جنگ دوم جهانی، از جانب کشورهای غربی و در راس آن آمریکا و انگلیس، به منظور جلوگیری از سهم خواهی ناسیونالیسم عرب در مکانیسمهای تولید سرمایه داری و تقسیم مناطق نفوذ در خاورمیانه، راه اندازی شد و هنوز عواقب وخیم آنرا در خاورمیانه شاهدیم.

ناسيوناليزم، بنابراین، قبل از اختراع و حقنه هر هویت کاذب و وارونه، زبان سياسى اين موجوديت مادى و اقتصادی است۔ اين غير قابل اثبات ترين بخش اين خرافه است۔ همانطور كه خلق كردن خدا بدون وجود خارجى"خدايى" قبلا از طرف مكاتبى تعريف ميشود و يا به عبارت ديگر خلق ميشود و هيچگاه به اثبات مادى و موجوديت خدا نيازى پيدا نميكنند، لزوم وجود مادى ملت از قبل تعريف شده و كنكرت نيز براى ناسيوناليسم ضرورى نبوده است۔

 فرق مذهب و ناسيوناليسم در اين است كه در مذهب نهايتا بر پايه ترس و جهالت، اثبات مادى وجود خدا هيچگاه تثبت نميشود در حاليكه ناسيوناليزم با تعريف مشخصات غير تعين يافته از ملت قادر است دسته بنديهاى اجتماعى درست كند و به اين معنا موجوديت زمينى پيدا ميكند۔ اما وجه مشترك اين دو خرافه اين است كه چگونه بتوانند بر زندگى و اعمال جامعه در جهت منافع زمينى طبقات حاكم، تاثير بگذارند۔ بنابر اين اينجاست كه ملى گرايى و ساختن هويت ملى براى انسانها تراشيده ميشود۔ اگر هويت مذهبى بصورت فرمال اختيارى و قابل انتخاب كردن است بر عكس هويت ملى طوقى است بر گردن و از روزى كه بدنيا بيايى تا مرگ انسان را در اسارت خود دارد۔

 

 پس نظام سرمايه دارى براى سازمان توليدى و سياسى خود نياز به آرايشى اجتماعى داشت، ملت سازى يكى از جواب هاى اين آرايش بود۔ سير تاريخى به روشنى گواهى ميدهد كه آنچه يك توده مردم را بعنوان ملت تعريف ميكنند تابع تحولات سياسى است و با تغييرات سياسى و اقتصادى تغيير ميكند۔ در پروسه رشد و تكامل نظام سرمايه دارى، با بی  اعتباری و  عدم كارايى شكلى از ناسيوناليسم، شكل ديگر بر مبنا ضرورت رشد و حفظ اين نظم به صحنه رانده شده است و به اين جهت ناسيوناليزم تغيير شكل هاى متنوع بخود ميگيرد۔ ناسيوناليسم قومى، نژادى، ليبرال، چپ، و صدها مشتقات و تبعات بر حسب زمان و اوضاع سياسى پا به عرصه قلمرو سياست نهادند، كه  امروز صف طويل و ملون اين انشعابات و شاخه ها را ميتوانيم در موجوديت هاى حزبى، جنبشى و دولتى مشاهده كنيم۔

با پيدايش ناسيوناليسم، دوره اى باز شد كه شكل گيرى ملت و ملت سازى و كشور سازى بورژوايى در مقابل ملوك الطوايفى اقوام قرار گرفت۔ اروپا بعنوان پيشتاز جهان به ساختارهاى ملى  آرايش كاپيتاليستى قوى دست زد۔

دوره بعدى دوران استعمارات و شكل گرفتن ملت هاى مستقل در مقابله با قدرتها و امپراطوری های استعماری است، بقول لنين دوران بيدارى آسيا، سرآغاز اين دوره كشور سازى و ملت سازى براى استقرار اقتصاد ملى كاپيتاليستى در مقابل نظم استعمارى قرار ميگيرد۔

دوره كنونى، يعنى جهان بعد از جنگ سرد و سقوط بلوك شرق است كه بر خلاف دو دوره گذشته ناسيوناليسم قومى و رسوبات تاريخى جهت تفرقه و جداسازى مردم بروى صحنه رانده ميشود۔ اگر دوران قبل پروسه ملت سازى در مقابل نظم كهن بود، در اين دوره برعكس، ناسیونالیسم و رجعت به هویت قومی و مهندسی مردم و جامعه بر اساس عرق قومی و در نتیجه راه انداختن جنبش تکه پاره کردن جوامع باقیمانده "بلوک شوروی" سابق، همراه نظم كهن عليه سوسياليسم و آزاديخواهى جامعه بشرى عروج كرد۔

تا اينجا از متغيير و غير آبژكتيو بودن "ملت" بعنوان يكى ازمفاهيم محورى سياست بورژوايى گفته ايم و اما در ادامه بايد اضافه كرد كه با تحولات اساسى جهانى، ليستى از ملت ها محو ميشوند و ليستى جديد بميدان ميايند۔ اين تغيير و جابجايى البته طى پروسه هاى دردناك و پر مشقت بسرانجام رسيده اند۔ اگر ديروز سرخپوستان در مجتمع هاى بدوى تحت عنوان ملت يا هر عنوانى در سرزمينى وجود داشتند امروز محو شده اند۔ اين پروسه بقا و فنا، توده هاى ميليونى مردم را قربانى كرده است و ستمكشى و تحقير و فقر را بر بخشى از جامعه تحت پوشش اقليت ملى بصورت وجهى از سياست تاريخ معاصر در آورده است۔ اگر تا اينجا ملت بعنوان خرافه نزد كمونيستها مورد نقد است ديگر چون پاى تبعيض بر اساس دسته بندى ملى باز ميشود، از نقد عمومى به دخالت سياسى كمونيستها نيز منجر ميشود۔ ۔كمونيزم بعنوان جنبشى سياسى و ضد تبعيض در هر شكلى، ناچارا بصورت رودرويى سياسى و كشمكش طبقاتى عليه اين ستمگرى نقد خود را در قالب جدال هاى اجتماعى براى لغو هر ستمى و از جمله ستم ملى ترجمه ميكند۔

براى ما كمونيستها مبارزه براى رهايى انسان از هر ستمى مساله محورى است۔ مبارزه عليه ناسيوناليزم و دسته بندى انسانها بر حسب هويت ملى مساله سياسى است و جواب سياسى ميخواهد۔ براى ما راه حل رفع ستم ملى، و تن دادن به انتخاب تلخ جدا کردن مردمی که طی یک پروسه طولانی نسبت به هم بدبین و بی اعتماد شده اند، يك اجبار تاكتيكى است.  نزد ماركس، لنين و در عصر ما نزد منصور حكمت، طبقات  مسله محورى است۔ ماركس كاپيتال را نه براساس جايگاه ملت ها، بلكه بر اساس جايگاه طبقات و مناسبات طبقات مينويسد، پس با اين وصف ملت و ملى گرايى و ناسيوناليسم در متن نقد ما به وارونگى كل نظم سرمايه قرار ميگيرد۔

ملى گرايى و تعريف ناسيوناليستى از انسان يك آگاهى وارونه و ضد انسانى است كه نه تنها تعريف علمى و واقعى از انسان را بدست نميدهد بلكه انسان را از جايگاه واقعى خود مسخ ميكند تا در قالب هاى غير علمى محمل متحقق شدن منافع طبقه بورژوا در مقابل طبقه كارگر باشد۔

برای من بعنوان كسى كه از رگه معين از ماركسيسم و روايت معينى از كمونيزم  جانبدارى ميكنم قطعا، ملت و مفاهيم از اين نوع نقش محورى در تفكر من ندارند و بعنوان مسائل سياسى روز به آنها مينگرم۔ به همين دليل دربرنامه ما  (برنامه يك دنياى بهتر) حل مساله ملى و در موارد خاصى، در مطالبات سياسى روز بصورت تاكتيك جا باز كرده است۔ در خاتمه بايد گفت دراين زمينه ميشود از منابع علمى و مطالعاتى بيشترى استفاده كرد، جاى خود دارد به خوانندگان شما دو كتاب با ارزش (ملت، ناسيوناليسم و برنامه كمونيزم كارگرى از منصور حكمت و عصر نهايت ها از اريك هابسبام) كه هر يك به نحوى اين پديده را بررسى ميكنند، در اين زمينه معرفى كنم۔

 

   

 

 

و۔آ۔ن سوال دوم" پیشینه ی سر برآوردن ملت در ایران به چه دوره ایی بر می گردد؟ شما مقالات زیادی در زمینه ی نقد و بررسی ناسیونالیزم کرد نوشته اید، بفرماييد كه سیونالیزم کرد از چه زمانی به عنوان یک گرایش فکری در جامعه مطرح شد؟  

 

عبدالله شريفى:

 همانطور كه در جواب سوالات قبلى گفتم، عموما ناسيوناليسم و پروسه ملت سازى با دوران رشد و عروج نظام سرمايه دارى عجين است۔ مسلما اين پروسه در حوزه هاى جغرافيايى متفاوت به اشكال متنوع و خودويژه شكل گرفته اند۔ اختلاف فاز شرق و غرب و در هر بخش نيز با تفاوت اين پروسه طى شده است۔

 ايران از اوايل قرن بيستم و واخر قرن نوزدهم رفته رفته با از جا كنده شدن نظم كهن رو به مسير شكل گيرى اقتصاد و سياست سرمايه دارى نهاده است۔ قانونى شدن فوكسيونهاى اداره جامعه به روش نظم سرمايه در زمان مظفرالدين شاه كه به انقلاب مشروطه اول معروف است، پايه هاى  اوليه ناسيوناليزم را ريخت۔ بعد از جنگ جهانى اول و دوران رضا شاه در ايران، اين پروسه شتاب بيشترى بخودگرفت۔

  تفاوت تاريخى شكل گيرى پروسه ملت سازى در قياس با غرب تنها در بعد زمانى نبود بلكه در محتوا وشكل هم تفاوت هاى قابل ملاحظه اى داشت۔ در غرب با رنسانس و انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتى، سلطه مذهب چنان در هم كوبيده شد كه پروسه شكل گيرى اقتصادهاى ملى كاپيتاليستى با دوام و پايدار و كشور سازى نوين با استحكام تر شكل گرفت۔ ماركس و انگلس  به اين نوع روند پايدار عنوان "ملت هاى تاريخى" داده بودند و در مقابل "ملت هاى غير تاريخى" كه به مسير مثبت و رو به جلو جامعه كمك نميكنند قرار دادند۔

قطعا شكل ناسيوناليزم يعنى بستر آن كه نه كشور براى همه اقوام بلكه ادغام اقوام گوناگون در قالب واحد يك كشور به آن قدرت و استحكام اروپا در آسيا بنا به دلايل تاريخى ميسر نشد۔

به همين دليل كه پروسه ناكام و فلج رشد سرمايه دارى كردن جامعه در ايران، ناسيوناليزم ليبرالى را سترون كرد و  بعدا آرمان صنعتى كردن كشور خودى، به پرچم ناسيوناليسم چپ و معترض تبديل شد و هنوز هم زير اين بيرق سينه ميزند۔ فلج شدن پروسه مدرنيزاسيون اداره جامعه امكان رشد جريانات مذهبى و منشعبات ناسيوناليزم را فراهم ساخت۔ در اينجا لازم است كه به یک فاکت تاریخی در کشورهائی که سرمایه داری بر آن حاکم میشود و استثمار "کار ارزان" ضرورت دیکتاتوری و اختناق و استبداد گسترده را الزامی میکند، اشاره کرد. و آن هم نیازی است که محمل ناسیونالیسم حاکم به حفظ و بقا مذهب بطور عموم و اسلام و اسلام سیاسی بطور اخص در جامعه ایران، داشته است. این نیاز اقتصادی و سیاسی استبداد ناسیونالیسم حاکم موجب شده است که اسلام سیاسی به عنوان نیروئی ارتجاعی که با مقدرات تولید سرمایه داری هم ناهمخوان و نامتجانس است، به عنوان یک نیروی مدعی سهم خواهی در تولید کاپیتالیستی، لاشه خود را در صحنه سیاست نگهدارد. کابوس و هیولائی که از دل "انقلاب اسلامی" و در واقع با قلع و قمع و بخون کشیدن آنقلاب آزادیخواهانه و چپ سال ۵۷ عروج خونینش را در ایران و خاورمیانه در مسند قدرت دولتی قرار داد، بسیار گویاست. طبعا در اینجا نمیخواهم به دلایل و ریشه های قدرت گیری جریان اسلام سیاسی بطور مفصل وارد شوم، قصدم این است که بگویم که سرمایه داری و ناسیونالیسم آن، مسیری متفاوت از دوران عوج و شکل گیری آن در اروپای غربی و در آمریکا داشته است. 

در كردستان ماجرا و تاريخ ناسيوناليزم فرق ميكند۔ نظامى كردن پروسه ملت سازى در ايران و بخش زيادى از آسيا تحت عنوان تماميت ارضى، به سرعت با خود تبعيضات وسيع و سركوبگرانه ملى را رشد داد۔ بى حقوقى محض سهم بخش عظيم جامعه شد۔ سركوب خونين هر مخالفتى، تحقير و تقسيم فقر مردم را بستوه آورد۔ مردم كاركن و كارگر جامعه براى دفاع از حق خود مسير و مدل جهانى خود را داشت۔ جنبش رهايى جنسى اگر چه ضعيف اما از مدل جهانى برخوردار بود۔ ناسيوناليزم كرد نيز با تاخير تلاش كرد كه مدل جهانى اعتراض خود را ماديت بخشد۔

 سرانجام بعداز جنگ جهانى اول زمينه هاى اعتراضات كه بيشتر جنبه عشاريرى داشت در كردستان بوجود ميايد۔ سران عشاير زير بار باجدهى كلان دولت مركزى نميروند و فشار فقر بر دهقانان مناطق كرد نشين چنان بود كه قادر به تامين روساى عشاير محلى از طرفى و دولت مركزى از طرف ديگر نبود۔ در اين فاصله ناسيوناليزم كرد بر اين بستر بحرانى، در قالب روشنفكران معدود، ملاها و خوانين و خرده مالكين در محافل و دستجات خام و غير متشكل، روند شكل دادن به ناسيوناليزم كرد را پايه ريزى كردند۔

 فاصله جنگ جهانى اول و جنگ جهانى دوم، تاريخ كشمكش هاى نظامى و بى ثباتى هاى پى در پى در اكثر نقاط ايران است، تا سرانجام با تشكيل فرقه آذربايجان و فرقه دمكرات و عاريه گرفتن دولت خودمختار ازتحولات شوروى، براى اولين بار ناسيوناليزم كرد در قامت تشكل پا به عرصه سياست ميگذارد۔  تحولات جهانى و منطقه اى و داستان جمهورى مهاباد و جنبش قاضى محمد سرانجام ناسيوناليزم كرد را صاحب وجه اجتماعى ميكند۔  

 

سوال سوم" در تبلیغات احزاب و جریانات ناسیونالیسم می بینیم،که گویا این ناسیونالیست ها نیستند که خواهان جدا سازی اقوام و ملت!ها از هم هستند،بلکه آنان اتحاد بین این ملت ها و دوستی آنان را ترویج می کنند. نظر شما در این زمینه چیست؟

عبدالله شريفى:

اگر اتفاقات ويرانى و تكه تكه كردن يوگسلاوى "اتحاد" است، اگر گور هاى جمعى و كشتار ها و پاكسازيهاى قومى در عراق و افغانستان و در بخش عمده خاورميانه "دوستى ملت" ها است خوب ما هم قبول ميكنيم كه ناسيوناليزم عامل اين "اتحادها و دوستى ها " است۔

اما روشن است كه تبليغات و پروپاگند جريانات ناسيوناليست چيزى است و حقايق چيز ديگر، ما جريانات را آنطور كه در مناسبات سياسى و اجتماعى عمل ميكنند قضاوت ميكنيم نه آنچه خود ادعا ميكنند۔

بر خلاف ادعايشان اتفاقا اين خود جريانات و دول و جنبش هاى ناسيوناليستى هستند كه انسان را بصورت پديده هاى جدا و در دسته بنديها جداگانه و در مقابل هم ترسيم ميكنند۔ تبيين تئورك ناسيوناليسم از انسان هميشه بر مبناى جدايى و تفرقه ارائه شده است۔ انسان عموما چيست و چه حقى دارد در تبيين ناسيوناليستى موجود نيست۔ انسان محمل حق مشاركت در قدرت سياسى و چپاول است تحت عنوان حق قوم، قبيله و ملت و جمعى از انسانها است كه در آن دوره منافع سرمايه را حفظ كنند ۔

 از نظر سياسى و عملى بايد ديد كه چرا لازم است كه با هر نامى جمعى را در مقابل جمع ديگر قرار داد؟ هزينه ها سنگين صرف ميكنند لشكرهاى سركوب و تحميق راه ميندازند و دستگاههاى عظيم مهندسى افكاربكار گرفته ميشود تااين رودرويى صورت گيرد۔

 اين "مجاهدت ها" قرار است منافع زمينى جمعى را تامين كند۔ ناسيوناليسم پرچم سياسى و ايدولوژيك جناحهاى از نظام سرمايه دارى ميباشد كه مشاركت و سهيم شدن در قدرت سياسى و سود جويى از استثمار نيروى كار هدفش است۔ هرگاه منافع اين دسته بنديها در تعارض با هم قرار گيرد، دسته بنديهاى از قبل آماده در قالب ملت ها را در مقابل هم قرار ميدهند۔

 

براى ما كمونيستها اساس انسان است و قرار است سرانجام اين جدالها انسان را به انسانيت خود بازگرداند، قرار است اختيار انسان را به انسان باز گردانده شود۔ ماركس در نقد خود از نظام سرمايه دارى در همه جا با اين قطب نما حركت كرده است او در پيش گفتار نشر اول كاپيتال ميگويد:"  تذكر یك نكته بمنظور پیشگیری از سوء‌تفاهمات احتمالی ضروری است. در این كتاب من از سرمایه‏دار و زمیندار بهیچوجه چهره تابناكی تصویر نمي‏كنم، بلكه به افراد صرفا بمنزله تجسمات انسانی مقوله‏های اقتصادی، محملین مناسبات و منافع خاص‏ طبقاتی، مي‏پردازم. از دیدگاه من پروسه تكامل سامان اقتصادی جامعه یك پروسة تاریخ طبیعی مي‏نماید. لذا این دیدگاه كمتر از هر دیدگاه دیگری مي‏تواند فرد را مسئول مناسباتی بشناسد كه او خود، هر قدر هم از لحاظ ذهنی بتواند از آنها فراتر رود، از لحاظ اجتماعی همچنان مخلوق‌‌شان باقی می‌ماند. "

اين كافى است تا نشان داد كه اصولا ماركس و ماركسيسم چه جايگاهى براى انسان قائل است۔

 براى ما كمونيستها انسان تابع خاك، جغرافيا ، نژاد، رنگ، جنس، مذهب، ملت و غيره نيست۔ انسان جهانشمول است و حق انسان هم جهانشمول ميباشد۔ دسته بندى كردن انسانها، نابرابرى را مشروعيت ميبخشد، جداسازى انسانها بر حسب مليت در واقع سند بى هويت و بى حقوق كردن آن است، ناسيوناليزم پرچم اين بى حقوقى ميباشد۔

 

٣٠ سپتامبر ٢٠٠٩

 

نوشته شده توسط عبدالله شریفی در 6:4 | موضوع:
• لینک ثابت   •