چهارشنبه ششم آبان 1388
ناسيوناليسم
در این بخش از مصاحبه سعی خواهیم نمود در امتداد بخش اول، در متن اوضاع سياسى ايران به تحولات جنبش ناسيوناليستى معاصر بپردازيم، و جايگاه اين جنبش را در تحولات آتى مورد بررسى قرار دهيم۔
در رابطه با جنبش ناسيوناليستى كرد نيز با توجه به برجستگى رويدادهايى دو دهه اخير عراق ناچارا بطور مختصردر اين رابطه نيز مرورى به اين تحولات خواهيم داشت۔
با تشكر از رفيق عبدالله شريفى
مسئولين وبلاگ عليه ناسيوناليسم
www.antinasunalizm.blogfa.com
سوال اول. شما در بخش اول همين مصاحبه به تاريخ عمومى شكلگيرى ناسيوناليسم مفصل اشاره كرده ايد، و در رابطه با ايران، دوره شكل گيرى ناسيوناليسم را از دوران مظفرالدین شاه و انقلاب مشروطه بررسى كرديد۔ اكنون اجازه بدهيد يكراست به رابطه اسلام سياسى و ناسيوناليسم ايرانى بپردازيم، سوال اين است كه عروج اسلام سياسى و حاكميت اين سى ساله جمهورى اسلامى چه موقعيتى به ناسيوناليسم ايرانى داده است؟ ناسيوناليسم ايرانى در تحولات جارى چه جايگاهى دارد و در آينده چه شانسى به عنوان آلترناتيو جمهورى اسلامى دارد؟
عبدالله شريفى:
با تشكر مجدد!
رابطه اسلام سياسى و ناسيوناليسم ايرانى يكى از پروبلماتيك هاى معاصر تاريخ ايران بشمار ميرود، اين مشكل نه تنها از منظر دو طرف معادله يعنى جنبش اسلام سياسى و جنبش ناسيوناليسم ايرانى بلكه، فراتر درسطح منطقه خاورمیانه و به یک اعتبار در سطح معادلات جهان چند قطبی پس از پایان دوران جنگ سرد، رنگ خود را بر روايت هاى بيرونى زده است۔ رگه هايى چپ ملی مذهبی و ناسیونالیسم چپ ايران نيز که عادت کرده بود جنبش اسلامی و اسلام سیاسی را به عنوان نیروئی متعلق به "ملل شرق" به حساب آورد و آنرا جریانی "مردمی" در نظر بگیرد، هم اكنون گيج روايات ژورناليستى و مورخان و تئورسينهاى حاشيه ای دول غربى هستند۔ بد نيست كه در همين ابتدا حساب خود را با اين گونه قرائت هاى غير ماركسيستى روشن كنيم۔ اين كه حاكميت جمهورى اسلامى و اساسا نفوذ اسلام سياسى در خاورميانه و بخشى از آفريقا محصول سير تكاملى حركت مذهبى و دينى تلقى شود، و نوعی تکرار با اختلاف فاز جنگ "مدرنیته" و "تئوکراسی" قلمداد میکنند، ريشه در عدم درك اتفاقات جهانى معاصر و عدم درک جدال ناسیونالیسم و اسلام سیاسی بر سر سهمیه بورژوازی بومی در دنیای امپریالیسم دارد۔ جنگ و مصاف این دو گرایش، که دومی، یعنی اسلام سیاسی، ناسیونالیسم را به "بی لیاقتی"، غرق شدن در تجمل و فساد متهم میکند، و فلسفه فعال شدن اسلام سیاسی در جنگ بر سر قدرت دولتی، برای این دیدگاه غیر مارکسیستی و بقایای ناسیونالیسم چپ، غیر قابل هضم شده است.
اسلام سياسى بصورت يك جنبش امروزى سير تكاملى و ادامه خطی رابطه مشروطه و مشروعه و يا تقابل ناسيوناليسم مصدق و فدائيان اسلام و يا حتى اعتراضات طلبه هاى ناراضى حوزه هاى علميه نيست۔ اين تاريخ مجزای خود را دارد كه ميشود در جايى مفصلتر به آن پرداخت. غرب در تقابل با انقلاب ١٣٥٧ ايران و در متن تعارضات جنگ سرد و تقسيم جهانى دوران جهان دو قطبى، بخش حاشيه اى و گرایش رو به موت اسلامى را با تكيه بر سنتهاى ملى و مذهب زده شرقى و اليت روشنفكر و اديب و شاعر شرق زده و عقب مانده كه بخشا خود را چپ بحساب مياورد، به صحنه آورده شد۔ سركوب انقلابى كه ميرفت بطرف راديكاليزمى كه نه تنها حكومت سلطنتى را بلكه كل مناسبات سرمايه دارى ايران را به مصاف بكشد، خطر جدى بود كه با سروسامان دادن يك جنبش كپك زده ميسر شد۔ ديديم كه چگونه در جامعه اى غير مذهبى و با فرهنگى مانند ايران به كل جامعه و انقلاب آن خون پاشيدند۔
اينكه اين جنبش را سير تكاملى تحركات مذهبى و یا رشد گرایش تئوکراسی در يك جامعه اسلامى ميدانند، تعريف جانبدارانه و سطحی و غير واقعى است از اين تحولات خونين. براى كارگر و كمونيست و آزاديخواه آن جامعه معنى بسيار فراتر از يك جايگزينى حكومتى دارد۔ معنائى كه در تمام شئونات زندگى و تلاش براى زندگى انسانى در آن جامعه تاثير مخرب خود را به جايى گذشته است۔
البته از نظر تحقيقى و فاكت هاى تاريخى، روند به ضرر اين روايات دست ساز و جانبدارانه ژورناليستى، تمام ميشود۔
اسلام سياسى و بويژه نظريه پردازان تشيع هميشه بر اين اعتقاد بوده اند كه در غياب مهدى آخرالزمان دست بردن در حكومت، كار "امت" اسلامى نيست۔ بنابر اين اكتفاى روحانيون به ترويج مذهبى و به مثابه اهرم فشار در كنار حكومتها براى تعادل اسلامى، سراسر تاريخ روحانيون را از دوره سلطه حکومت شیعه در دوره صفوی و ازابتداى دوران قاجاريا ها تا انقلاب ١٣٥٧ شكل ميدهد۔
جنبش تنباكو كه منجر به ضربه بزرگى به سلطه امپرياليسم انگليس شد، ميتوانست به تغيير حكومت بى ثبات وقت منجر شود، اما فتواى آيت الله ميرزا حسن شيرازى براى تحريم انگليس و فشار به ناصرالدين شاه قاجار نهايت كارى بود كه جنبش اسلامى از خود نشان داد۔ در طول دوران تقابل مشروطه و مشروعه هيچگاه روحانيون از اهرم فشار بر حكومت وقت در مقام چپاول گران كنار دولت، يك گام آنطرف تر نرفتند، اينها در كنار مالياتهاى دولتى با خمس و ذكات راضى بودند۔ در دوره كودتاى رضا شاه و سرنگونى سلطنت قاجاريان، رضا شاه و جمعى از اطرافيانش خواهان لغو سلطنت و برقرارى جمهورى شدند، نياز كشور سازى و مناسبات توليدى سرمايه دارى اين را طلب ميكرد اما با تقابل جمعى از روحانيون و از جمله آيت الله مدرس روبر شدند و با احياى مجدد سلطنت، دوران سلطنت پهلوى بنيان گذارى شد. دليل هم همين بود كه "جمهورى" جايگاه روحانيت و نقش اسلام را نفى ميكند و چون در غياب مهدى موعود قرار نبود خودشان راسا حكومت كنند تعادل را در ابقا سلطنت ميديدند۔
اين سير در زمان محمد رضا شاه در ايران هم ادامه داشت، نهايت كار آيت الله بروجردى تاسيس حوزه علميه و انتقال عرصه حوزه از نجف به قم بود۔ هاشمى رفسنجانى در كتاب مصاحبه زيبا كلام با رفسنجانى به صراحت ميگويد كه خمينى هم تا اين اواخر هم كارش همين كار حوزوى و ترويج اسلام در انجمن "مكتب تشيع" بود۔ به قول خودشان اين اواخر بود كه تز ولايت فقيه در غياب مهدى حتى بصورت درس در حوزه ها تدريس ميشد۔
اينكه سر انجام اين جنبش اسلام سياسى معاصر از جانب غرب در تقابل با انقلاب ايران و بر متن رقابت با بلوك شرق بصورت كمر بند سبز از گورهاى تاريخ در آورده شدند، نه ادامه ايفاى نقش بعنوان اهرم فشار و نه ادامه تاريخ "جهاد هاى" تاريخى و "مجتهدین" اين جنبش بود۔ اين جنبش فراموش شده در دهه هاى پايانى قرن بيستم بصورت جنبشى سياسى و حكومتى به جان جامعه بشرى انداخته شد۔
با اين وصف روايت تكامگرايانه از جنبش اسلام سياسى كه منجر به اين پديده معاصر شده باشد و اين اسلام سياسى را و جمهورى اسلامى را بصورت حكومت دينى كه در مسيرى از تاريخ تكامل يافته باشد، واقعى و ماترياليستى نيست۔ اسلام سياسى معاصر محصول معادلات سياسى اين عصر است۔ روندى غير متعارف است كه نه بر پايه مذهبى بودن جامعه بلكه بر پايه سركوب خونين و سازمانيافته پا به عرصه سياست گذاشت۔
اسلام سياسى بر دوش بخشى از ناسيوناليسم سركوب شده ايرانى ماديت بومى يافت۔ تصادفى نيست كه دولت موقت بازرگان را "مکلا" های جبهه ملى تشكيل ميدهند، تلاش خمينى براى برقرار ساختن حكومت مكلا، نه معمم، در همان ابتدا نشانگر اين حقيقت است كه جامعه ايران با حكومت مذهبى چقدر بيگانه بود۔ در دور اول انتخابات رياست جمهورى، خمينى با كانديداتورى بهشتى بدليل معمم بودن مخالفت كرد۔
بديهى است دو سنت ناسيوناليستى ايرانى، جبهه ملى و حزب توده و اقمارشان با كودتاى ٢٨ مرداد و سركوب مصدق از هم جدا شدند و با سر كار آوردن جنبش اسلامى و سركوب انقلاب ايران دوباره بهم رسيدند۔
قطعا سرنگونى رژيم سلطنتى ضربه بزرگى به بخشى از ناسيوناليسم ايرانى زد، از اريكه قدرت خارج شدند و در ذهنيت تاريخى جامعه بصورت شكست خوردگان باقى ماندند۔ اكنون دو طيف ناسيونالستى در ايران صاحب جنبش خود هستند۔ جنبش ناسيوناليسم پرو غرب و جنبش ملى مذهبى، اين دومى اكنون هنوز سرى در حكومت دارد و قطعا در تحولات آينده سرنوشتش با سرنوشت اسلام سياسى گره خورده است، اما هر دوى اين سنتهاى ناسيوناليستى كه شامل احزاب و جريانات و شخصيتهاى متنوعى ميباشند تنها در خلا جنبش كمونيزم كارگرى در خلا يك افق كمونيستى بصورت بديل جمهورى اسلامى امكان نقش بازى كردن خواهند داشت۔
چنانچه آلترنايتو كارگرى كمونيستى ميدان پيدا كند، گرایش اسلام سیاسی و کل طیف موسوم به جنبش ملی اسلامی سير نزولى و اضمحلال را در پيش خواهند گرفت۔ در غير اين صورت امكان عروج ناسیونالیسم، و الزاما نه در شکل سلطنت و یا احیای میراث دو هزار و پانصدساله و منشور "کورش کبیر"، بلکه در اشكال متنوع و پيچیده و "جدید"ممكن است۔ اگر جنبش مردم براى سرنگونى جمهورى اسلامى در پرتو رهبرى و افق انسانى و كمونيستى ميسر شود كل معادلات بومى و منطقه اى دگرگون خواهند شد۔
اگر احتمال استحاله و تبديل رژيم اسلامى به طرف رژيم ى براى سامان بخشيدن به كاپيتاليسم و اقتصاد و سياست در ايران امكان يابد هر يك از اين دو سنت ناسيوناليستى امكان نقش بازى كردن خواهند يافت۔ در چنيين حالتى انتقال اين دوره به يك حكومت پرو غرب نوع تركيه بر دوش جنبش ملى مذهبى البته در اشكال متنوع و پيچيده خواهد افتاد۔ اما در هر حال هر نوع استحاله اسلام سیاسی، بطور مشخص در جامعه ایران با این تاریخ معرفه برای ما، حتی پوسته ظاهری را هم از آن باقی نخواهد گذاشت و ناچار است میدان بازسازی اقتصاد کاپیتالیستی ایران را به گرایشی که با روبنای این اقتصاد همخوانی بیشتری دارد، واگذارد. بنابراین این توهم پوچ که گویا اسلام سیاسی میتواند محمل "متعارف" شدن تولید سرمایه داری در ایران باشد، فقط از عدم شناخت روندهای تاریخی در جامعه ایران طی بیش از صد سال حکایت دارد.
رويداهاى اخير ايران حاكى از اين است كه جنبش ناسيوناليستى پرو غرب از رهبر و سازمان خاص خود عاجز است، به ميدان فرستادن بخش عامى و شبه فاشيستى طرفدار پرچم و سرود اى ايران نشانه صحت اين ادعا است۔ اما اين كمبود ذره اى از خطر عروج اين جنبش ضد كارگر و ضد كمونيستى را نميكاهد۔ و شاید همین خاستگاه شرق زده و "ضد سلطنتی" ناسیونالیسم چپ است که کماکان انجام رسالت اداره "اقتصاد ملی" را از درون گرایشی که به تعبیر آنها سنتی و ملی است، ممکن و از نظر "قوانین تکامل تاریخ" منطقی میدانند!
سوال دوم: ناسیونالیزم کرد به عنوان یک جنبش اجتماعى ریشه دار در جامعه ی ایران و عراق و دیگر کشورها را ميبينيم، ناسيوناليسم كرد در ايران چگونه وارد انقلاب ١٣٥٧ شد و در طول اين سى سال بطور فشرده چه تحولاتى را از سر گذراند؟
عبدالله شريفى:
ناسيوناليسم كرد در ايران با دوران جنگ جهانى دوم و قاضى محمد پا بعرصه وجودى گذاشت۔ مدتها تحت تاثير سنت ناسيوناليستى ايرانى بخش رفرميستى حزب توده و چپ خلقى بود۔ همانگونه كه با بلوك شرق و وجود سوسياليسم كاذب، ماركسيسم ناسيونايزه شده بود اين سنت هم تحت تاثير آن در قلمرو ملى خود خواهان خودمختارى و حق تعيين سرنوشت بود۔ مدتها از سيوسيال دمكرات اروپا تبعيت ميكرد و با اين نگرش اما از نظر سازمانى پراكنده و نا منسجم وارد انقلاب ايران شد۔
اما این واقعیت که ناسیونالیسم، ملت را میسازد و نه برعکس، در هر حال، با طرح حکومت "کردها"، چه در شکل خودمختاری و یا در چهار چوب "دمکراسی" در یک کشور، معنی سیاسی پیدا کرد.
ناسیونالیستهای کرد، با سر كار آوردن جنبش اسلامى و خمينى، به استقبال آن رفتند و تمام تلاش مماشات جويانه خود را بكار گرفتند تا به گفته خودشان به تحقق شعار استراتژیک "خودمختاری برای کردستان و دمکراسی برای ایران" نزدیک شوند۔ ناسیونالیسم و حزب آن، حزب دمکرات کردستان ایران، با حمله سركوبگرانه به كردستان به متن مقاومت مسلحانه كشانده شدند و بر تز "جنگ مذاكره مذاكره جنگ" راه خود را پيمودند۔
مدتى با شوراى ملى مقاومت در كنار بنى صدر و مجاهدين دل بستند و جنگى چند ساله را با كمونيسم و حضور سیاسی و بیداری كارگران و مردم زحمتكش كردستان آغاز كردند۔ با شكست بلوك شرق و حضور نظامى آمريكا در عراق و عروج ناسيوناليسم كرد در عراق از خودمختارى به فدراليزم شيفت كردند و باميد عراقيزه شدن ايران هست و نيست خود را بكار گرفتند۔ مدتى با صراحت كامل به جبهه دو خرداد پيوستند و اميد خود را به جامعه "مدنى" خاتمى بستند۔
شكست اين مسير و ناكامى آمريكا در عراق افول ناسيوناليسم كرد در چشم مردم كردستان عراق اين جريانات را با بحران جدى مواجه ساخت۔ اكنون شقه شقه و پارچه پارچه و بى اميد، سر گردانند۔
اكنون اميد به تحولات درون رژيم بسته اند و در صورت حضور فعال جبهه مردم و سلطه افق كمونيستى دورنماى خاصى نخواهند داشت، در غياب آن، ظرفيت به بازى گرفته شدن را از جانب هر نيروى مطرح در ايران را دارند، ظرفيت ضد كمونيستى و ضد كارگرى اين جريانات بر كسى پوشيده نيست۔
سوال سوم .موقعیت ناسیونالیزم کرد در کردستان عراق را چگونه ارزیابی می کنید؟اگر بخواهید یک تصویر کلی از احزاب ناسیونالیست کرد و جنبش ناسیونالیستی کرد در کردستان عراق و سیستم حکومتی آن ارائه دهید این تصویر چه تصویری می تواند باشد؟
عبدالله شريفى:
آنچه امروز در كردستان عراق ميگذرد و آنچه اين دو دهه ما شاهد بوديم، پديده ناسيوناليزم كرد با تعاريف كلاسيك از ناسيوناليسم خوانايى ندارد۔ خوانايى ندارد چون اين پديده اگر چه بر متن ستم ملى و سلطه خونين حكومت فاشيستى بعث و كشمكش آناتگونيزه شده شونيزم بعث و ناسيوناليزم كرد، تغذيه ميكرد اما به هيچ وجه عروج آن حاصل اين روند نبود۔
عروج ناسيوناليزم كرد در عراق بر دوش مردم تحت ستم كرد براى رفع ستم ملى و يا استقلال و خودمختارى و غيره نبود۔ عروج اين جريان در تلاقى اوضاع جهانى جديد و بر متن حضور افسارگسیخته ميليتارزم آمريكا و غرب بدون استراتژى معينى در رابطه با "حق مردم كرد" به اجرا در آمد۔ در همان آغاز جنگ خلیج در سال ۱۹۹۱، جیمز بیکر وزیر خارجه بوش پدر، به صراحت اعلام کرد که از نارضایتی احزاب ناسیونالیست کرد فقط در راستای دکترین نظم نوین "استفاده" خواهد کرد و دولت آمریکا به دلیل منافع استراتژیک تر در منطقه، با هیچ نوع از حکومت "کردی" خوانائی ندارد.
اين پديده در سايه تخريب و به خون كشاندن بغداد و كركوك و عماره و غيره براى دوره بحرانى حضور آمريكا در منطقه عروج كرد، در غياب اين سناريو داستان ناسيوناليزم كرد چيز ديگرى ميشد۔
مدتى قبل من مطلبى با عنوان (ناسيوناليسم كرد و جهان چند قطبى) نوشتم براى جواب اين سوال بخش كوچكى از آن مطلب را كه فكر ميكنم جوابگو است اينجا مياورم:
" ياداورى اوايل دهه ٩٠ ميلادى سر نخ ماجراى امروز را برملا ميكند۔ اواخر دهه ٨٠، احزاب ناسيوناليست كرد، با پايان جنگ ايران و عراق در حوزه هاى اين دو كشور با بحرانهاى جدى روبرو شدند۔ شكاف منطقه و منازعات خصمانه دول منطقه به دايره ديپلماسى صلح منتقل شد، اين تغييرات، امكانات و "شکافهای منطقه ای" كه با جنگ ايران عراق در منطقه براى نوعى فعاليت گشوده بود با محدوديت مواجه ساخت۔ افق احزاب ناسيوناليست كرد در ابهام و تاريكى فرو رفته بود۔ با ختم جنگ اميدى به دوام سياست "جنگ مذاكره، مذاكره جنگ"، استراتژى اين احزاب، نمانده بود۔
اگر كسانى شرايط آن روزهاى اواخر دهه ٨٠ را بياد داشته باشند خوب متوجه ميشوند كه دوران مذاكره احزاب ناسيوناليست كرد در عراق (دوران مفاوضه) چه اوضاعى بود. در آن زمان حزب دمكرات بارزانى مستقيما به ايران آويزان بود و اتحاديه ميهنى جلال طالبانى در حاشيه، در مذاكراتشان با صدام به كمترين شرايط و امتياز ممنون بودند۔
تقابل هاى جهانى و سير رو به اضمحلال بلوك شرق معجزه وار اين شرايط افول را نجات داد۔ عراق به يكى از مراكز مهم تقابل تخاصمات جهان سرمايه بعد از جنگ سرد تبديل شد. اين، آن" امداد غيبى" بود كه احزاب ناسيوناليست كرد را و كل اين جنبش را از بالا و با سرعت در خود هضم كرد۔
با جنگ خليج احزاب ناسيوناليسم كرد قبل از پرداختن به تغيير چندانى در استراتژى خود يكباره كتابچه سرخ و تمامی رمز و نشانه های "چپ" را زمين گذاشتند و به بخشى از سياست ميلتاريستى غرب در عراق تبديل شدند۔ شتاب اوضاع سياسى و تمايل رهبران جريانات ملى كرد، تغيير ريل سریع و منطبق با آن شتاب سرنوشت كل اين جنبش را رقم زد۔
از اوايل دهه ٩٠ تا ٢٠٠٣ كه به اشغال عراق توسط ارتش آمريكا منجر شد، يعنى بيش از يك دهه، احزاب ملى كرد، بر بخشى از جغرافياى كردستان گمارده شده بودند. این دوره اى است كه اين جريانات با جنگ هاى داخلى بر سر تقسيم قدرت و چپاول، كل منطقه تحت تسلط خود را به خون كشيدند۔ اين دوره ياداور خاطرات تلخى است كه نه تنها مردم كردستان در عراق بلكه مردم منطقه را منزجر ساخت۔ جنگ هاى خونين احزاب اتحاديه ميهنى و حزب دمكرات كردستان عراق و جنگ هر يك از اين دو با نيروهاى پ۔ ك۔ ك، آوردن قشون اسلامى در روز روشن و تهاجم نظامى به مقرها و محل هاى نيروهاى اپوزيسيون ايرانى، فقط چند قلم از ميان اقلامى است كه در سايه سلطه اين احزاب به وقوع پيوست۔
اين دوره جمهورى اسلامى از يك طرف، و تركيه از طرف ديگر، بازمانده دولت بعث و صدام در بغداد از يكسو و دول عربى از سوى ديگر، بطور مستقيم و آشكارا كردستان عراق را به ميدان تاخت و تاز خود تبديل كرده بودند۔
در جوار اين شرايط مدنيت در جامعه آويزان و بى تكليف بود، از كار و زندگى خبرى نبود، مدرسه و بيمارستان وبهداشت و روابط و مناسبات متعارف اجتماعى جاى خود را داده بود به یکه تازی میليس عشایر و احزاب که جریانات رنگارنگ اسلامی هم به آن اضافه شده بودند. كشتار و جنگ و ترور، و هرج و مرج و هر کی هرکی قاعده آن اوضاع بی قاعده بود. در سليمانيه كه قدم ميزدى معلوم نبود كه اين شهر تحت سلطه پاسدار جمهورى اسلامى است يا نيروى مسلح احزاب ملى كرد و۔۔۔
در امتداد تخريب و تباهى جامعه، تهاجم به هر آنچه نشانه چپ و انسانگرايى و هر دريچه اى به تحول مثبت آينده، با خشونت و سركوب روبرو شد۔ در اين ميان ميتوان به سرنوشت مكانيسم هاى دخالت مردم كه مشمول همان قانون جنگل شدند، اشاره كرد۔ سرنوشت پديده هايى مانند موقعيت زن در آن جامعه، جايگاه آزادى و مصائب و فقر روزافزون و زیر سوال رفتن نفس حیات و نفس کشیدن در آن "غیر"جامعه را ديد و كل اين ماجرا را بازخوانى كرد۔ در جواب به دفاع از حقوق برابر زن در جامعه ، ترور و كشتار زنان، قتل هاى ناموسى و رشد فرهنگ ضد زن و مردسالارى در همه ابعاد بر آن جمعه تحميل كردند۔ علاوه بر اين، نقشه و برنامه هاى سيستماتيك و ديكته شده سركوب گرانه گوشه اى از آن تاريخ است كه براى هميشه سيماى واقعى اين جريانات را در حافظه تاريخى مردم آزاديخواه ثبت كرده است۔
دوره دوم با تهاجم نظامى آمريكا و انگليس به عراق و سرنگون كردن دولت صدام و اشغال عراق شروع ميشود۔ اشغال عراق دور ديگر از عروج جريانات قومى و مذهبى را بهمراه داشت۔ كشمكش هاى جهانى براى مدتى در عراق متمركز شد۔ حضور نظامى آمريكا در عراق موازنه ها را تغيير داد و با اين نحوه دخالت، ايران و اسلام سياسى، نحوه اعمال نفوذ تركيه و دول عربى كاليبر كاملا جديدى به خود گرفتند۔
جلال طالبانى و مسعود بارزانى در ميان خيل علاوى و جعفرى و پاچه چى ها كسانى بودند كه در اجراى سياست نظامى عراق مهره هاى محلى اعمال اين سياست بودند۔ و به همين دليل و سابقه سلطه يك دهه بر مردم كردستان عراق، در تقسيم قدرت و زد و بند و گاوبنديها ى بعدى دست بالا پيدا كردند۔ در اين پروسه "مقامات" "دولتى" را به سهم قابل ملاحظه اى به جريانات ناسيوناليسم كرد سپردند۔ اوج "صعود" اينجا بود۔
اما چندان طول نكشيد كه دوره سقوط و افول شروع شد۔ اين جريانات در كردستان عراق از توهم و خرافه پا به واقعيت نهادند۔ مردم ديگر ملاحظه بازگشت دولت فاشيستى بعث را نداشتند و از آنها توقع كار و زندگى و رفاه و مدنيت داشتند و در مقابل "حكومت خودى" با گلوله و زندان و فقر و وضعیت کماکان بلاتکلیف و آویزان، جواب دادند۔
كارگرى كه مزد خود را مطالبه ميكرد، روزنامه نگارى كه آزادى بيان را ميخواست، مردمى كه مسكن و آب و نان و برق را طلبكار بودند، زنى كه توقع قانونى شدن حق برابرش را آرزو ميكرد، با شليك و ترور و زندان و تحقير مواجه شدند۔
سرانجام پروژه آمريكا در عراق چه به لحظ سياسى و چه به لحاظ نظامى موفقيتى كسب نكرد و ناكام ماند۔ آمريكا براى مساله كرد هيچ برنامه خاصى جز استفاده ابزارى و موقت از آن براى حفظ خود در منطقه در دستور نداشت۔ این مساله منشا اساسی بحران در صفوف احزاب ناسیونالیست کرد در کل منطقه بود. در همان حال ادامه دنبالچه گری در تحزب ناسیونالیسم کرد به تجدید آرایش صفوف پ. ک. ک و تشکیل و سرهم بندی پژاک با مساعدت جناحهايى از رژیم اسلامی و دخالت مستقیم آمریکا و انگلیس منجر شد. گسترش مدل عراق يا به اصطلاح عراقيزه كردن در ايران و يا در جايى ديگر ممكن نشد۔ آمريكا در مقابل رقبايى چون اروپا، چين و روسيه سير نزولى قدر قدرتى را طى كرد۔ بدين ترتيب پیش نرفتن اوضاع عراق مطابق سناریوهای دولت آمریکا، پيشروى سياست قلدرى نظامى آمريكا را سد كرد و صحنه افول يك روند عمومى شد كه جريانات ناسيوناليست كرد را بعنوان عارضه اى به سراشيب بحران پرتاب كرد۔
اين اوضاع داخلى و اوضاع منطقه اى و جهانى شرايطى را فراهم كرد كه سير افول احزاب ناسيوناليست كرد را با همان سرعت كه صعود كردند به افول بكشاند۔ "
در خاتمه سوالاتى جای تامل و تعمق دارد: در شرایطی که رئیس جمهور دولت سراسری و "فدرال" عراق، خود رهبر یک حزب "کردی" است و چند نفر از اعضای پارلمان عراق و نیز برخی وزرا، از جمله وزیر خارجه عراق، نیز به یکی از دو حزب اتحادیه میهنی و یا پارتی دمکرات وابسته اند، آیا مساله کرد و "ستم ملی" بر مردم کردستان، کماکان به شکل سابق سیر دارد؟
آیا میتوان این سوال را طرح کرد که در عراق، علیرغم خونین ترین تاریخ و دلچرکینی ها بین مردم کردستان و حکومت مرکزی، مساله ملی، از "بالا" ، چون مساله ارضی در ایران و یا روسیه، حل شده است و مسائل اجتماعی مردم کردستان، مسائل دیگری است؟
اگر پس از حل مساله ارضی از بالا، اصرار بر حل آن از "پائین" و توسط جنبش "توده"ها، یک توهم ساده چپ شیفته خلق بود، آیا اصرار ادامه دهندگان ناسیونالیسم کرد که "جنبش رهائی بخش خلق کرد" در کردستان عراق، هنوز خاصیت اسطوره ای و افسانه ای را حفظ کرده است، تجدید حیات این اوهام چپ خلقی و شیفته "قوم خود" نیست؟ به این سوالات و این مسائل باید فکر کرد.
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
"پايان" يا گسست؟
مدتى قبل، خبر انتشار "کتاب"، "پایان حزب کمونیست کارگری" توسط محمد جعفری از کادرهای حزب موسوم به "حکمتیست"، همراه با آژيتاسيون غريبى در سايت هاى متعلق به اين حزب به اطلاع عموم رسيد۔
ظاهر مساله این است که کتاب "پایان حزب کمونیست کارگری" توسط محمد جعفری نوشته شده است۔ اما اگر فقط مبنا را عنوان كتاب، يعنى همين چهار كلمه "پايان حزب كمونيست كارگرى" بگيريم، متوجه ميشويم كه انتخاب اين تيتر گوياى پلاتفرم و فلسفه وجودی پيامى است كه قرار است اين حزب از طريق و بزبان توده تشكيلاتى به بيرون از خود برساند۔
سير رويدادهاى اين سه سال اخير و توالى پروسه هاى لاينقطع عبور از كمونيزم كارگرى بما نشان ميدهد كه انتشار اين كتاب با اين عنوان و زير اين تيتر حلقه ای از حلقه های پایانی یک منشور و یک انقلاب فرهنگی به زبان "توده ها" در عبور از؛ و اعلام بی ربطی به کمونیسم کارگری و مارکسیسم انقلابی است۔
انتشار كتاب پايان حزب كمونيست كارگرى پس از انتشار "در این بست"، سه حزب کمونیست کارگری "درانتهای راه" توسط رضا مقدم، بطور واقعى سوالاتى را در ذهن هر انسان اندک فکور و یا کنجکاو طرح ميكند كه چه رابطه درونى و خطى و در چه شرايط سياسى ودر چه توازنى بر خلاف نقشه از پيش طرح ريزى شده اين دو خط را در يك بستر مشترك در رابطه با كمونيزم كارگرى بهم ميرساند؟
چرا "کمونیسم کارگری"، برای همین آدمهائی که در دوره ای اگر نه از فعالین آن، که لااقل از مدافعین آن بوده اند، و تاریخ و پیشینه و "نام" آن، این اندازه "بی ارزش" و فاقد کمترین احترام است؟
چرا این "بی سنتی" را ما در جریان فدائی، که انشعابات بسیار بیشتری را هم از خود بیرون داده است، یا حتی مدافعان جریان توده ایستی، نمی بینیم؟ چرا همه انشعابات فدائی، تاریخ فدائی و روز بنیانگذاری و اعلام آنرا، از "افتخارات" خود میدانند؟ چرا، با وجود اینکه بخش "نامه مردم"حزب توده، جناح "راه توده" را دستکرد وزارت اطلاعات مینامد، هیچ کدام و هیچ "توده ای" واقعی، حتی اگر فعالیت سیاسی را کنار گذاشته باشد، از "پایان" مکتب و سنت حزب توده سخن نمیگوید؟ آیا واقعا مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری، موقعیت و جایگاه همین کسانی را که اکنون "در این بن بست" و یا "پایان حزب کمونیست کارگری" را مینویسند، تغییر نداده بود و احترام آنها را چه نزد خود و چه در جامعه بالا نبرده بود؟ دلیل و علت این "بی عاطفگی" و عدم احترام حتی به نام و تاریخ و پیشینه "حزب کمونیست کارگری" در کجاست؟ ، چرا اين سوت پايانى از درون قلعه بصدا در ميايد؟ حزبى كه هنوز خود اسم كمونيزم كارگرى را يدك ميكشد چرا براى اين "پايان" سور و سات راه انداخته است؟ كدام منافع واقعى و زمينى اين اقدام را توجيه ميكند جز اینکه نتیجه بگیریم که اینها در دوره زندگی و فعالیت "از سرناچاری" زیر چتر کمونیسم کارگری و حتی مارکسیسم انقلابی، "رهگذرانی" که راه واقعی خودشان به بن بست رسیده بود، بیش نبوده اند؟
اينها سوالات واقعى است كه بايد در سطح مدافعين اين جنبش جواب بگيرند، ما به سهم خود به محورى ترين نكات در اين رابطه ميپردازيم، تا انتشار اين كتاب عتيق فارغ از نقد پا بدنياى سياست نگذارد۔
١۔ ميگويند كه اين كتاب شخصى است و به تاريخ و فاكتهاى انشعاب در حزب كمونيست كارگرى ميپردازد۔ اگر اينطور است چرا اسم كتاب همين نبوده است؟ به نظر ما اين ساده كردن قضيه دردى را دوا نميكند، بدون شك اين تيتر حاصل مشاوره هاى حساب شده رهبرى اين حزب است كه مخاطبش نيز نه طيف كمونيزم، بلكه مخالفين كمونيزم كارگرى است۔
٢۔ خود عنوان كتاب در يك محاسبه سر انگشتى با واقعيت جارى در تناقض است۔ اگر منظور اين است كه حزب كمونيست كارگرى ايران پايان يافته است، در دنیای واقع اکنون یک حزب کمونیست کارگری موجود است، بايد گفت اكنون حزبى حداقل به "بزرگى" حزب كورش مدرسى با اين اسم و با كنگره و ارگانها و نشريات و مديا و رسانه هاى جمعى و مصوبات قانونى خود در حال فعاليت است۔ هر كس ميتواند مخالف و يا موافق آن باشد اما از سر مخالفت نميتوان كسى و جريانى را نفى كرد۔ علیرغم هر انتقادی که ما و یا هر کس دیگری ممکن است به سیاستهای آن داشته باشد، طول و عرضش از حزبی که در لیست "طومار"ی موجودیت مجازی دارد، بیشتر است، "حزب" تر است و دستکم در خارج از کشور و در عرصه های معینی بسیار فعال تر از نفی کنندگانش است۔ علی القاعده اینها نمی بایست از "پایان" حزبی حرف بزنند و کتاب درمورد پایان آن بنویسند که نه تنها واقعیت وجودی دارد بلكه یک پایه واقعی "موجودیت" عمدتا مجازی خود اینها، موقعیت "اپوزیسیون"ی و"افشاگرانه" شان در تقابل با حزب کمونیست کارگری است۔ این تناقض در خود و نفی و کتمان میدانی که اساسی ترین دلیل و بهانه برای موجودیت خود اینهاست۔
٣۔ دلیل و انگیزه نوشتن "در این بن بست" توسط رضا مقدم و لیچارگوئی سهراب صبح آذرین به شخص منصور حکمت را باید به دلیل "پیدا کردن دوستان حال و آینده" در جنبش دوخرداد، جستجو کرد. آنوقتها که اوج بروبیای "جامعه مدنی" خاتمی بود و عده ای در روبرو شدن با قاطعیت کمونیسم کارگری و شخص منصور حکمت، از تشکیل اپوزیسیون دوخردادی مایوس شدند و چون یک گروه فشار راست و انحلال طلب، دست جمعی از حزب کمونیست کارگری استعفا دادند و برخی از آنها صراحتا از کمونیسم کارگری "خداحافظی" کردند و رفتند۔
اين جار زدن "پايان حزب كمونيست كارگرى" عبور از مرز علقه سیاسی و تئوریک و عاطفی و انسانی در مقایسه با رضا مقدم فراتر است. او آمد از "بن بست"، حرف زد و دومی از "پایان".
رگه پسامدرنیستی و ضدکمونیستی این دومی بشدت توی ذوق میزند و این آن چیزی است که اینها قصد کرده اند که به عنوان "هویت" شان به عالم و آدم اعلام کنند. اینها طی این چند سال اخیر این "تفاوتها"ی خود با کمونیسم کارگری را با "عاریه" گرفتن مواضع اولیها، بیان کرده اند. وقتی خواستند از کل دوران غش کردن اولیها از سر "جنبش اصلاحات"، عبور کنند، اول تز "تبدیل رژیم سرمایه به رژیم سرمایه داران" توسط "گفتمان اصلاحات دوخرداد" را در پوشش "متعارف شدن" سرمایه داری تحت رژیم اسلامی وام گرفتند و بعد برای خاطر جمع کردن همه کسانی که میخواستند موضع این حزب جدید "حکمتیست" را علیه مواضع منصور حکمت را دريابند از "عمق تئوریک" بهمن شفیق در ارائه تز "نئوتوده ایسم" تقدیر کردند۔ همه میدانند که این مناسک ارزان، فقط یک نان به قرض دادن محفلی در نبرد "مواضع" با آذرین نبود، برائت از یک دوره حیاتی در جدال کمونیسم با دوخرداد و جنبش دیرین تر سوسیالیسم مشروطه خواهی بود که زیر عبای حرکت "مدینته النبی"، میدان تجدید حیات خود را باز یافته بود. "پایان حزب کمونیست کارگری" در واقع یکی از حلقه های "پایانی" در گسست سیاسی، فکری، عاطفی و حتی گسست از متن زندگی و بخشی از مهمترین دوران زندگی شخصی خود اینها به عنوان کادرهای "حزب کمونیست کارگری" است.
٤۔ قدری دورتر که برویم، تجارب و سرنوشت امثال عبدالله مهتدی و شعیب زکریائی را ميبينيم۔ اين دونفر دوره ای از فعالیت با "حزب کمونیست ایران" و تلاش در راه تحکیم مارکسیسم انقلابی در صفوف کومه له را، که واقعا حس احترام صفوف تشنه و خواهان تغییر و تعقل و روی آوری به مارکسیسم انقلابی در صفوف همان تشکیلات کومه له را نسبت به آنها و آن تصمیم جسورانه آنها برای بریدن از سنتهای ناسیونالیسم کرد و عقب ماندگیهای سوسیالیسم خلقی بشدت بالا برد و حتی موقعیت شخصی شان را فراتر و بالاتر از آن سطحی که بود، در ذهن تشکیلات کومه له پیش برد، با تحولاتى در سطح جهان و منطقه، آن تاریخ و آن دوره "پرافتخار" زندگی شخصی و سیاسی، هر دو را، به آتش نفرت و اننقامجوئی و کینه توزی عليه گذشته خود سپردند۔
فرق اين است كه امروز متاسفانه اين بى عاطفگى و بيگانگى به كمونيزم كارگرى از زبان حزبى جار زده ميشود كه خود را "حكمتيست" مينامد۔ اگر گسست امثال عبدالله مهتدى وشعيب زكريايى از اين تاريخ درنتيجه به هم خوردن اوضاع سياسى جهان بود، ديگر نه باسم كمونيزم بلكه با صراحت و در سنگر ضد كمونيستى پرچم خود را بلند كردند، بخاطر نفرت از زندگی و مبارزه مشترک با کمونیستها و تحت عنوان "اكس كمونيستها" چشم بر خوان "نعمات" ناسيوناليسم كرد دوختند و به آن لم دادند۔ به همين دلیل ریشه "برائت" امثال عبدالله مهتدی و شعیب زکریائی از مارکسیسم انقلابی و نفرت از کمونیسم کارگری، یک پایه مادی و جنبشی ابژکتیو دارد. اینها را نه "اشتباهات" و "انحرافات" فکری و سیاسی و متدولوژیک کمونیسم، که مهیا شدن شرایط پرتاب احزاب ناسیونالیست کرد در کردستان عراق به قدرت "اقلیم" و زیر بال و پر میلیتاریسم افسارگسیخته آمریکا و حضور نظامی در منطقه، به صرافت برائت از هر شائبه کمونیستی در تمام طول دوران فعالیت سیاسی شان، حتی در دوره شاه، انداخت۔
اما اين جا ما اين گسست را يعنى گسست از مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری را در روند ديگرى و اتفاقا تحت بيرق حزبى ميبينيم كه خود هنوز اين اسم را حمل ميكند۔
٥۔ اساس اينكه اين "جسارت" به اسم ديگرى و قرعه باسم كادرى با سابقه "زحمتكشى" در آمده است، خود نيز دلايل خود را دارد۔ تاريخ به ما نشان ميدهد كه قبلا و در دوره برو وبیای مائوئیسم، کادرها و سران سازمان انقلابی حزب توده و روشنفکران تحصیلکرده ایرانی در قلب کشورهای اروپائی برای آموزش "مارکسیسم لنینیسم مائوتسه دون اندیشه"، به چین سفر میکردند و گوششان را در اختیار جلسات ترویجی "دهقانان ینان" میگذاشتند. اکنون دستگاه رهبری حزب "حکمتیست" برای ساده تر کردن و "توده ای" تر کردن انقلاب فرهنگی علیه مبانی کمونیسم کارگری و کل ادبیات آن طی سی سال، و "توده ای" کردن تزها و سیاست آوردنهای کورش مدرسی، در لابلای سنتهاى عهد عتیق به کار "به روز کردن" سنت "عامی" کردن علم و فلسفه و تاریخ و مارکسیسم، چنگ انداخته است. قصه خوانی و راه انداختن روایات کارگرپناهان و زحمتکش پناهان از بن بست و پایان کمونیسم کارگری، چیزی جز آوای محزون مدافعان رنگارنگ گرایش به تاریخ پیوسته "ناسیونالیسم چپ" و پناه جستن زیر سایه خودفریبی عقب مانده ترین عقده های شرق زدگی و زندگی در حاشیه تمدن و علم و دانش و جنبش اجتماعی کمونیسم نیست.
٦۔ شايد كمى دور از توقعى واقع بينانه باشد كه "وجدان بيدار" كسانى را كه اين چند سال را با خيال آسوده سپرى كردند و بطور مثال همين مدت قبل بر مبناى دروغى معجزه آسا در كردستان اعتصاب عمومى راجار زدند تا بقول خودشان دست ٤٠٠ نفر را در يك "گتوى" مجازی سياسى در دست هم بگذارند، را خطاب قرار داد۔ پایان حزب کمونیست کارگری، تابلوی این گسست کامل از بخشی از زندگی و تاریخ واقعی خود اینها و مهاجرت و "پناهندگی" به این گتوی جدید سیاسی است. شرافت و اخلاق سیاسی حکم میکند که آنها با حفظ "فرهنگ خودشان"، همراه با این نقل مکان اجتماعی به این میدان مهجور، اسم و عنوان "حکمتیسم" را هم کنار بگذارند.
اما این سرنوشتی غم انگیز و تلخ و فاجعه بار برای کسانی است که شاید هنوز آگاه نیستند، که آنان را در میدان مادی و در دنیای واقعی در کنار آذرین، مقدم، شفیق قرار میدهد، به حکم همین انتخاب میدان جنبشی، سرنوشت آنان در پایان مسیر نامیمونی قرار ميگيرد۔ اينها پايان كمونيزم كارگرى را مينويسند تا پايانش دهند، اما با قطعيت بايد گفت كه اين نه پايان كمونيزم كارگرى بلكه گسستى است از كمونيزم كارگرى كه در روز روشن و با صراحت لهجه صورت ميگيرد۔
٤ اكتبر ٢٠٠٩
آوات شريفى، داريوش نيكنام، عبدالله شريفى
.
شنبه یازدهم مهر 1388
(مصاحبه با عبدالله شريفى ،،،بخش اول)
با سلام و خسته نباشید خدمت رفیق عبدالله شریفی. قبل از هر چیزاز شما تشکر می کنیم از این که دعوت ما را قبول کردید و در این مصاحبه شرکت کردید.
(ست اندرکاران وبلاگ علیه ناسیونالیسم) http://www.antinasunalizm.blogfa.com/
بهتر است سخن را بااین مقدمه شروع کنم که در این سیکل زمانی بیش از پیش نقد پایه های نظری و پراتیکی ناسیونالیزم در همه اشکال وجودیش بدین دلیل ضروریست که حقیقتا به صورت روزمره در ضدیت با افکار برابری طلبانه،رادیکال و سوسیالیستی بوده و بشیوه سیستماتیک در همه اشکال سیاسی، اقتصادی و فرهنگی قد علم میکند،بنابراین نقد پایه های تئوریک ناسیونالیزم هم بدینسان به ضرورتی عاجل تبدیل شده و ما دست اندرکاران این وبلاگ را به پیگیری بیشتر در زمینه ی نقد و بررسی ناسیونالیسم به عنوان یکی از ایدئولوژی های نظام بورژوایی از منظر کمونیسم علمی وا داشته است.
نقد استراتژی و تاکتیکهای ملی گرایانه و قومی از ابتدا مورد نقد شدید کمونیستها بوده و در این زمینه،آثار و مقالات گرانبهایی نوشته شده و این مصاحبه هم در راستای هر چه بیشتر شناساندن ناسیونالیزم بمثابه اندیشه ای که انسانها را بر اساس زبان، رنگ، قوم و ملیتهای مختلف از هم تفکیک و بر این اساس نابرابر،نژاد پرستانه، فاشیستی و ضد بشری، تقسیم و نگاه میکند، صورت ميگيرد۔
ما اين مصاحبه را به دليل حجم زياد در دو بخش انجام خواهيم داد، بخش اول بيشتر به مباحث پايه اى تر و تاريخى تر اختصاص داده شده است، ما در بخش بعدى ناسيوناليزم ايرانى و ناسسيوناليزم كرد در دو حوزه جغرافيايى عراق و ايران را در پرتو اوضاع سياسى جارى در ايران و منطقه همراه با رفيق عبدالله شريفى به بحث و تبادل نظر خواهيم پرداخت۔
سوال اول، وبلاگ آنتى ناسيوناليزم: ناسیونالیزم به معنای دقیق کلمه از چه زمانی وارد عرصه ی فعالیت اجتماعی وسیاسی شد،از چه چیزی مشتق شده و ریشه های سربراوردن چنین دیدگاهی در چه اوضاع و احول بین المللی رشد و نمو کرد؟تعریف شما به عنوان یک کمونیست از ملت چیست، وملت را محصول چه روندى ميدانيد؟آیا شما مقوله ای به اسم ملت را به رسمیت می شناسيد؟
عبدالله شريفى:
با تشكر از شما عزيزان!
براى ما اساسا طرح اين گونه سوال و جواب، در متن جدالى تاريخى و طبقاتى جهت راه يافتن بر حقيقت وپرتو افكندن برخرافات مستتر از روايات طبقاتى از زاويه منافع زمينى طبقات متناقض و متضاد مد نظر است۔ نقد ماركسيستى از ناسيوناليسم، بخشى از مبارزه جهت هموار كردن راه پر تلاش انسان در مسير رهايى و آزادى كامل معنى پيداميكند۔ به همين دليل براى يك جنبش سياسى دخالتگر كه خواهان لغو هرگونه تبعيض و ستم است بررسى اين گونه مفاهيم را نه صرفا آكادميك بلكه از زاويه سياسى و اجتماعى، و در متن يك كشمكش طبقاتى بايد پيگيرى كند۔
هر چند ممكن است بررسى تخصصى تر لازم باشد اما فكر نميكنم اينجا منظور شما بررسى جامعه شناسانه و تخصصى در اين زمينه باشد۔ بدون ترديد جواب در قلمرو سياست نه تنها در تناقض با عرصه جامعه شناسانه مساله نيست بلكه قاعدتا مكمل هم مى باشند۔
اگر اين هدف را در اين جدل بپذيريم آنگاه ناچار بايد بعنوان فعالين سوسياليست و جانبدار حقيقت انتظار اين باشد كه ببينيم اين مفاهيم چه جايگاهى نزد ما دارند و نقد ما چه تاثيرى بر عمل اجتماعى بسوى عبور از اين معضلات سياسى باقى ميگذارد۔ با اين مقدمه به جواب سوال ميپردازيم۔
قطعا در هر دوره تاريخى منافع زمينى طبقات و مسائل مورد نزاع زمان خود، تعيين كننده تعريف از "ملت" "ملى گرايى" "ناسيوناليسم" واين گونه مفاهيم بوده است۔ به همين منوال در عصر حاضر اين حكم نيز صادق است۔ روشنتر ميشود با تجارب معاصر نيز متغير بودن اين مفاهيم را نشان داد۔ در همين دوره معاصر، قبل و بعد از جنگ سرد و سقوط ديوار برلن ديديم كه كل مفاهيم سياسى اجتماعى و از جمله مقولاتى چون ملت و ناسيوناليسم در پرتو تحولات سياسى جهان چگونه باز تعريف شدند۔
اجازه بدهيد كه جواب به ناسيوناليسم چيست و ملت چيست را نه بعنوان دو مفهوم جداگانه بلكه در رابطه واقعى اين دو پديده در عالم سياست بازنگرى كنيم۔ قطعا آنچه امروزبه آن ناسيوناليسم و ملى گرايى گفته ميشود با هرآنچه كه در دورانهاى متفاوت تاريخى مد نظر بوده است فرق ميكند۔ امروز دسته اى از تئوريسين هاى بورژوا و كل دستگاه معمارى افكار جمعى يك صدا قصد دارند از مفهوم ملت يك مفهوم ازلى و يك داده ابژيكتيو تاريخى بسازند۔ شما اگر به كتب تاريخى علوم سياسى بورژوازى مراجعه كنيد، متوجه ميشويد كه گويا جنگ امپراتوريها از چندين هزار سال قبل نيز با اين روايت جنگ ملت ها و براى دفاع از مليت ها بوده است و حتى آرمان دولت شهرهاى افلاطون را نيز در اين متن تعريف ميكنند و ريشه ملت و مليت را به مسير تاريخى طولانى ميسپارند تا پر و بال اين اسطوره را در اذهان بعنوان داده تاريخى غير قابل انكار جلوه دهند۔
دسته ديگر از نظريه پردازان بورژوا كه علاقه چندانى به اين گذشته دور ندارند، مبدا پيدايش ملت را به انقلاب كبير فرانسه نسبت ميدهند، در حليكه بر عكس ملت سازى نه تداوم آرمانهاى انقلاب فرانسه بلكه پديده جداسازى و دسته بندى جامعه است در مقابل ايده "شهروندى" و حق ملت را در تقابل با حق "شهروند" و در تحريف آن تعريف كردند۔
اين پيش فرضها غير تاريخى و ضد حقيقت هستند۔ جنگها و دولت ها و سرزمين ها در هر دوره تاريخى تابع شرايط سياسى و اجتماعى آن دوره خود بوده اند۔ امپراتورى روم با توسل به مذهب و تكيه بر جهالت و فقر تحميل شده بر مردم در زمان خود امكان بسيج نيرو يافت۔ هر عصر مناسبات اقتصادى و سياسى خود را دارد و در متن آن شرايط است كه كشمكش ها صورت ميگيرد۔
مردم در اعصار متفاوت تاريخى با بهره گيرى مستقيم از طبيعت بعنوان منشا حيات و زندگى و منبع تغذيه و تدوام حيات، زندگی کرده و وارد مراودات اجتماعی شده اند. اين عطف توجه مادى به زندگى و طبيعت، در مكاتب مذهبى و ارگانهاى تحميق بصورت اسطوره ها بكار گرفته شده اند۔ در آن مكاتب نقش طبيعت در هستى را تا حد معجزه سرزمين و يا خاك تقليل دادند و به يكى از اركان مقدس مبدل كردند۔ در دوره هاى ديگر تاريخى بطور مثال در دوران كشاورزى و دامدارى خاك و آب و بعدا آتش جايگاه خدايى يافتند، صدها خدا وبت، بر اين مبنا ساخته و صدها مذهب و آيين پى ريزى شدند۔
در مكاتب مذهبى و در فلسفه هاى قديم حتى خاك، آب، آتش و هوا بعنوان اركان چهارگانه پيدايش در طول اعصار به باور مذهبى بخش زيادى از جوامع آن دوره تبديل و تحميل شد۔ امپراتور قديمى ديگر نه بر عرق ملى گرايى به مفهوم امروزى، بلكه از سر تقديس خاك و نقش آن در حيات مردم زمان خود و شرايط اقتصادى آن زمان قادر بود بسيج كند و جنگهاى چندين ساله را ادامه دهد و جامعه را اداره كند۔ با تحولات و تجديد آرايش توليدى و اقتصادى و سياسى مرتب اين مكاتب و مذاهب نيز دچار تحول شدند كه تفسير كامل اين روند تاريخى در حوصله اين نوشته نيست۔
سر انجام با ظهور نظام سرمايه دارى و وسعت شهر نشينى زمينه رشد مكاتبى در تعريف و حفظ اين نظم پا به ميدان گذاشتند۔ ديگر قبيله و كلان و قوم و طايفه جوابگوى آرايش سياسى و اقتصادى عصر سرمايه نبود۔ ضرورت ادغام اقوام در يك مجتمع واحد بستر آرايش اجتماعى شد۔ ديگر حكومت پادشاهى و سرزمين پادشاهى مطلقه امكان و ظرف مناسب بسيج و استثمار نبود۔ با رنسانس و عصر روشنگرى و رشد مناسبات سرمايه، علم از مكتب خانه هاى طبقات اشراف به زندگى اجتماعى مردم راه يافت، با گسست زنجير انحصارى علم، مذهب پابپا از رونق افتاد و مذهب در اروپا آن قدرت بسيج را از دست داد. در چنين شرايطى است كه خرافه جديد براى مسموم كردن اذهان بردگان جديد يعنى طبقه كارگر و اكثريت جامعه ضرورت پيدا كرد وبه اين ترتيب پا به عرصه وجود گذاشت۔
"ناسيون" يا ايده ملت سازى وناسيوناليزم محصول نظام سرمايه دارى است و همراه مناسبات توليدى سرمايه دارى بعنوان يكى از مكاتب قوى اين نظم براى شكل دادن به آرايش سياسى اقتصادى ظهور كرد۔ اين پديده اى است جهانى كه بعدا بصورت اشكال متنوع بومى و منطقه اى ساخته و پرداخته شد۔
بر خلاف روايت مورخان و محققان علوم سياسى بورژوايى، كه بر تقدم ملت بر ناسيوناليسم عامدانه پافشارى ميكنند، اين ناسيوناليزم است كه مقدم بر ملت بوجود ميايد، يعنى ملت پديده بيرونى كنكرتى نبوده و نيست بلكه حاصل تلاش سياسى ناسيوناليزم است و در اين پروسه خلق شده است۔ تاريخ نشان ميدهد كه تعريف ملت بر اساس زبان مشترك و يا تاريخ مشترك و يا سرزمين مشترك تعريفى جامع و قابل قبول نيست۔ امروز دهها ملت مختلف زبان مشترك دارند، دهها ملت متفاوت فرهنگ مشترك دارند، دهها ملت متنوع سرزمين و تاريخ مشترك داشته اند۔ نظريه پردازان علوم سياسى نظام سرمايه دارى در دوران مختلف حيات اين نظام، تلاش كرده اند كه اين حقيقت را وارونه توضيح دهند۔ يعنى گويا مردمانى مثلا بر حسب سرزمين مشترك و يا زبان مشترك و اخيرا فرهنگ مشترك و حتی دین مشترک، براى نمونه اسرائیل، با یک هویت ازلی و ابدی تعریف شده اند. دولت فعلی اسرائیل، بر طبق آیات تورات و بر اساس رجعت قوم "یهود" به سرزمین موعود در پشت "دیوار ندبه" در یک پروسه بشدت خونین رشد کرد و مردمی را که سالها در آن سرزمین زندگی میکردند، آواره و بی خانمان کرد. همه ما هم میدانیم که این پروژه معینی بود که سه سال پس از پایان جنگ دوم جهانی، از جانب کشورهای غربی و در راس آن آمریکا و انگلیس، به منظور جلوگیری از سهم خواهی ناسیونالیسم عرب در مکانیسمهای تولید سرمایه داری و تقسیم مناطق نفوذ در خاورمیانه، راه اندازی شد و هنوز عواقب وخیم آنرا در خاورمیانه شاهدیم.
ناسيوناليزم، بنابراین، قبل از اختراع و حقنه هر هویت کاذب و وارونه، زبان سياسى اين موجوديت مادى و اقتصادی است۔ اين غير قابل اثبات ترين بخش اين خرافه است۔ همانطور كه خلق كردن خدا بدون وجود خارجى"خدايى" قبلا از طرف مكاتبى تعريف ميشود و يا به عبارت ديگر خلق ميشود و هيچگاه به اثبات مادى و موجوديت خدا نيازى پيدا نميكنند، لزوم وجود مادى ملت از قبل تعريف شده و كنكرت نيز براى ناسيوناليسم ضرورى نبوده است۔
فرق مذهب و ناسيوناليسم در اين است كه در مذهب نهايتا بر پايه ترس و جهالت، اثبات مادى وجود خدا هيچگاه تثبت نميشود در حاليكه ناسيوناليزم با تعريف مشخصات غير تعين يافته از ملت قادر است دسته بنديهاى اجتماعى درست كند و به اين معنا موجوديت زمينى پيدا ميكند۔ اما وجه مشترك اين دو خرافه اين است كه چگونه بتوانند بر زندگى و اعمال جامعه در جهت منافع زمينى طبقات حاكم، تاثير بگذارند۔ بنابر اين اينجاست كه ملى گرايى و ساختن هويت ملى براى انسانها تراشيده ميشود۔ اگر هويت مذهبى بصورت فرمال اختيارى و قابل انتخاب كردن است بر عكس هويت ملى طوقى است بر گردن و از روزى كه بدنيا بيايى تا مرگ انسان را در اسارت خود دارد۔
پس نظام سرمايه دارى براى سازمان توليدى و سياسى خود نياز به آرايشى اجتماعى داشت، ملت سازى يكى از جواب هاى اين آرايش بود۔ سير تاريخى به روشنى گواهى ميدهد كه آنچه يك توده مردم را بعنوان ملت تعريف ميكنند تابع تحولات سياسى است و با تغييرات سياسى و اقتصادى تغيير ميكند۔ در پروسه رشد و تكامل نظام سرمايه دارى، با بی اعتباری و عدم كارايى شكلى از ناسيوناليسم، شكل ديگر بر مبنا ضرورت رشد و حفظ اين نظم به صحنه رانده شده است و به اين جهت ناسيوناليزم تغيير شكل هاى متنوع بخود ميگيرد۔ ناسيوناليسم قومى، نژادى، ليبرال، چپ، و صدها مشتقات و تبعات بر حسب زمان و اوضاع سياسى پا به عرصه قلمرو سياست نهادند، كه امروز صف طويل و ملون اين انشعابات و شاخه ها را ميتوانيم در موجوديت هاى حزبى، جنبشى و دولتى مشاهده كنيم۔
با پيدايش ناسيوناليسم، دوره اى باز شد كه شكل گيرى ملت و ملت سازى و كشور سازى بورژوايى در مقابل ملوك الطوايفى اقوام قرار گرفت۔ اروپا بعنوان پيشتاز جهان به ساختارهاى ملى آرايش كاپيتاليستى قوى دست زد۔
دوره بعدى دوران استعمارات و شكل گرفتن ملت هاى مستقل در مقابله با قدرتها و امپراطوری های استعماری است، بقول لنين دوران بيدارى آسيا، سرآغاز اين دوره كشور سازى و ملت سازى براى استقرار اقتصاد ملى كاپيتاليستى در مقابل نظم استعمارى قرار ميگيرد۔
دوره كنونى، يعنى جهان بعد از جنگ سرد و سقوط بلوك شرق است كه بر خلاف دو دوره گذشته ناسيوناليسم قومى و رسوبات تاريخى جهت تفرقه و جداسازى مردم بروى صحنه رانده ميشود۔ اگر دوران قبل پروسه ملت سازى در مقابل نظم كهن بود، در اين دوره برعكس، ناسیونالیسم و رجعت به هویت قومی و مهندسی مردم و جامعه بر اساس عرق قومی و در نتیجه راه انداختن جنبش تکه پاره کردن جوامع باقیمانده "بلوک شوروی" سابق، همراه نظم كهن عليه سوسياليسم و آزاديخواهى جامعه بشرى عروج كرد۔
تا اينجا از متغيير و غير آبژكتيو بودن "ملت" بعنوان يكى ازمفاهيم محورى سياست بورژوايى گفته ايم و اما در ادامه بايد اضافه كرد كه با تحولات اساسى جهانى، ليستى از ملت ها محو ميشوند و ليستى جديد بميدان ميايند۔ اين تغيير و جابجايى البته طى پروسه هاى دردناك و پر مشقت بسرانجام رسيده اند۔ اگر ديروز سرخپوستان در مجتمع هاى بدوى تحت عنوان ملت يا هر عنوانى در سرزمينى وجود داشتند امروز محو شده اند۔ اين پروسه بقا و فنا، توده هاى ميليونى مردم را قربانى كرده است و ستمكشى و تحقير و فقر را بر بخشى از جامعه تحت پوشش اقليت ملى بصورت وجهى از سياست تاريخ معاصر در آورده است۔ اگر تا اينجا ملت بعنوان خرافه نزد كمونيستها مورد نقد است ديگر چون پاى تبعيض بر اساس دسته بندى ملى باز ميشود، از نقد عمومى به دخالت سياسى كمونيستها نيز منجر ميشود۔ ۔كمونيزم بعنوان جنبشى سياسى و ضد تبعيض در هر شكلى، ناچارا بصورت رودرويى سياسى و كشمكش طبقاتى عليه اين ستمگرى نقد خود را در قالب جدال هاى اجتماعى براى لغو هر ستمى و از جمله ستم ملى ترجمه ميكند۔
براى ما كمونيستها مبارزه براى رهايى انسان از هر ستمى مساله محورى است۔ مبارزه عليه ناسيوناليزم و دسته بندى انسانها بر حسب هويت ملى مساله سياسى است و جواب سياسى ميخواهد۔ براى ما راه حل رفع ستم ملى، و تن دادن به انتخاب تلخ جدا کردن مردمی که طی یک پروسه طولانی نسبت به هم بدبین و بی اعتماد شده اند، يك اجبار تاكتيكى است. نزد ماركس، لنين و در عصر ما نزد منصور حكمت، طبقات مسله محورى است۔ ماركس كاپيتال را نه براساس جايگاه ملت ها، بلكه بر اساس جايگاه طبقات و مناسبات طبقات مينويسد، پس با اين وصف ملت و ملى گرايى و ناسيوناليسم در متن نقد ما به وارونگى كل نظم سرمايه قرار ميگيرد۔
ملى گرايى و تعريف ناسيوناليستى از انسان يك آگاهى وارونه و ضد انسانى است كه نه تنها تعريف علمى و واقعى از انسان را بدست نميدهد بلكه انسان را از جايگاه واقعى خود مسخ ميكند تا در قالب هاى غير علمى محمل متحقق شدن منافع طبقه بورژوا در مقابل طبقه كارگر باشد۔
برای من بعنوان كسى كه از رگه معين از ماركسيسم و روايت معينى از كمونيزم جانبدارى ميكنم قطعا، ملت و مفاهيم از اين نوع نقش محورى در تفكر من ندارند و بعنوان مسائل سياسى روز به آنها مينگرم۔ به همين دليل دربرنامه ما (برنامه يك دنياى بهتر) حل مساله ملى و در موارد خاصى، در مطالبات سياسى روز بصورت تاكتيك جا باز كرده است۔ در خاتمه بايد گفت دراين زمينه ميشود از منابع علمى و مطالعاتى بيشترى استفاده كرد، جاى خود دارد به خوانندگان شما دو كتاب با ارزش (ملت، ناسيوناليسم و برنامه كمونيزم كارگرى از منصور حكمت و عصر نهايت ها از اريك هابسبام) كه هر يك به نحوى اين پديده را بررسى ميكنند، در اين زمينه معرفى كنم۔
و۔آ۔ن سوال دوم" پیشینه ی سر برآوردن ملت در ایران به چه دوره ایی بر می گردد؟ شما مقالات زیادی در زمینه ی نقد و بررسی ناسیونالیزم کرد نوشته اید، بفرماييد كه سیونالیزم کرد از چه زمانی به عنوان یک گرایش فکری در جامعه مطرح شد؟
عبدالله شريفى:
همانطور كه در جواب سوالات قبلى گفتم، عموما ناسيوناليسم و پروسه ملت سازى با دوران رشد و عروج نظام سرمايه دارى عجين است۔ مسلما اين پروسه در حوزه هاى جغرافيايى متفاوت به اشكال متنوع و خودويژه شكل گرفته اند۔ اختلاف فاز شرق و غرب و در هر بخش نيز با تفاوت اين پروسه طى شده است۔
ايران از اوايل قرن بيستم و واخر قرن نوزدهم رفته رفته با از جا كنده شدن نظم كهن رو به مسير شكل گيرى اقتصاد و سياست سرمايه دارى نهاده است۔ قانونى شدن فوكسيونهاى اداره جامعه به روش نظم سرمايه در زمان مظفرالدين شاه كه به انقلاب مشروطه اول معروف است، پايه هاى اوليه ناسيوناليزم را ريخت۔ بعد از جنگ جهانى اول و دوران رضا شاه در ايران، اين پروسه شتاب بيشترى بخودگرفت۔
تفاوت تاريخى شكل گيرى پروسه ملت سازى در قياس با غرب تنها در بعد زمانى نبود بلكه در محتوا وشكل هم تفاوت هاى قابل ملاحظه اى داشت۔ در غرب با رنسانس و انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتى، سلطه مذهب چنان در هم كوبيده شد كه پروسه شكل گيرى اقتصادهاى ملى كاپيتاليستى با دوام و پايدار و كشور سازى نوين با استحكام تر شكل گرفت۔ ماركس و انگلس به اين نوع روند پايدار عنوان "ملت هاى تاريخى" داده بودند و در مقابل "ملت هاى غير تاريخى" كه به مسير مثبت و رو به جلو جامعه كمك نميكنند قرار دادند۔
قطعا شكل ناسيوناليزم يعنى بستر آن كه نه كشور براى همه اقوام بلكه ادغام اقوام گوناگون در قالب واحد يك كشور به آن قدرت و استحكام اروپا در آسيا بنا به دلايل تاريخى ميسر نشد۔
به همين دليل كه پروسه ناكام و فلج رشد سرمايه دارى كردن جامعه در ايران، ناسيوناليزم ليبرالى را سترون كرد و بعدا آرمان صنعتى كردن كشور خودى، به پرچم ناسيوناليسم چپ و معترض تبديل شد و هنوز هم زير اين بيرق سينه ميزند۔ فلج شدن پروسه مدرنيزاسيون اداره جامعه امكان رشد جريانات مذهبى و منشعبات ناسيوناليزم را فراهم ساخت۔ در اينجا لازم است كه به یک فاکت تاریخی در کشورهائی که سرمایه داری بر آن حاکم میشود و استثمار "کار ارزان" ضرورت دیکتاتوری و اختناق و استبداد گسترده را الزامی میکند، اشاره کرد. و آن هم نیازی است که محمل ناسیونالیسم حاکم به حفظ و بقا مذهب بطور عموم و اسلام و اسلام سیاسی بطور اخص در جامعه ایران، داشته است. این نیاز اقتصادی و سیاسی استبداد ناسیونالیسم حاکم موجب شده است که اسلام سیاسی به عنوان نیروئی ارتجاعی که با مقدرات تولید سرمایه داری هم ناهمخوان و نامتجانس است، به عنوان یک نیروی مدعی سهم خواهی در تولید کاپیتالیستی، لاشه خود را در صحنه سیاست نگهدارد. کابوس و هیولائی که از دل "انقلاب اسلامی" و در واقع با قلع و قمع و بخون کشیدن آنقلاب آزادیخواهانه و چپ سال ۵۷ عروج خونینش را در ایران و خاورمیانه در مسند قدرت دولتی قرار داد، بسیار گویاست. طبعا در اینجا نمیخواهم به دلایل و ریشه های قدرت گیری جریان اسلام سیاسی بطور مفصل وارد شوم، قصدم این است که بگویم که سرمایه داری و ناسیونالیسم آن، مسیری متفاوت از دوران عوج و شکل گیری آن در اروپای غربی و در آمریکا داشته است.
در كردستان ماجرا و تاريخ ناسيوناليزم فرق ميكند۔ نظامى كردن پروسه ملت سازى در ايران و بخش زيادى از آسيا تحت عنوان تماميت ارضى، به سرعت با خود تبعيضات وسيع و سركوبگرانه ملى را رشد داد۔ بى حقوقى محض سهم بخش عظيم جامعه شد۔ سركوب خونين هر مخالفتى، تحقير و تقسيم فقر مردم را بستوه آورد۔ مردم كاركن و كارگر جامعه براى دفاع از حق خود مسير و مدل جهانى خود را داشت۔ جنبش رهايى جنسى اگر چه ضعيف اما از مدل جهانى برخوردار بود۔ ناسيوناليزم كرد نيز با تاخير تلاش كرد كه مدل جهانى اعتراض خود را ماديت بخشد۔
سرانجام بعداز جنگ جهانى اول زمينه هاى اعتراضات كه بيشتر جنبه عشاريرى داشت در كردستان بوجود ميايد۔ سران عشاير زير بار باجدهى كلان دولت مركزى نميروند و فشار فقر بر دهقانان مناطق كرد نشين چنان بود كه قادر به تامين روساى عشاير محلى از طرفى و دولت مركزى از طرف ديگر نبود۔ در اين فاصله ناسيوناليزم كرد بر اين بستر بحرانى، در قالب روشنفكران معدود، ملاها و خوانين و خرده مالكين در محافل و دستجات خام و غير متشكل، روند شكل دادن به ناسيوناليزم كرد را پايه ريزى كردند۔
فاصله جنگ جهانى اول و جنگ جهانى دوم، تاريخ كشمكش هاى نظامى و بى ثباتى هاى پى در پى در اكثر نقاط ايران است، تا سرانجام با تشكيل فرقه آذربايجان و فرقه دمكرات و عاريه گرفتن دولت خودمختار ازتحولات شوروى، براى اولين بار ناسيوناليزم كرد در قامت تشكل پا به عرصه سياست ميگذارد۔ تحولات جهانى و منطقه اى و داستان جمهورى مهاباد و جنبش قاضى محمد سرانجام ناسيوناليزم كرد را صاحب وجه اجتماعى ميكند۔
سوال سوم" در تبلیغات احزاب و جریانات ناسیونالیسم می بینیم،که گویا این ناسیونالیست ها نیستند که خواهان جدا سازی اقوام و ملت!ها از هم هستند،بلکه آنان اتحاد بین این ملت ها و دوستی آنان را ترویج می کنند. نظر شما در این زمینه چیست؟
عبدالله شريفى:
اگر اتفاقات ويرانى و تكه تكه كردن يوگسلاوى "اتحاد" است، اگر گور هاى جمعى و كشتار ها و پاكسازيهاى قومى در عراق و افغانستان و در بخش عمده خاورميانه "دوستى ملت" ها است خوب ما هم قبول ميكنيم كه ناسيوناليزم عامل اين "اتحادها و دوستى ها " است۔
اما روشن است كه تبليغات و پروپاگند جريانات ناسيوناليست چيزى است و حقايق چيز ديگر، ما جريانات را آنطور كه در مناسبات سياسى و اجتماعى عمل ميكنند قضاوت ميكنيم نه آنچه خود ادعا ميكنند۔
بر خلاف ادعايشان اتفاقا اين خود جريانات و دول و جنبش هاى ناسيوناليستى هستند كه انسان را بصورت پديده هاى جدا و در دسته بنديها جداگانه و در مقابل هم ترسيم ميكنند۔ تبيين تئورك ناسيوناليسم از انسان هميشه بر مبناى جدايى و تفرقه ارائه شده است۔ انسان عموما چيست و چه حقى دارد در تبيين ناسيوناليستى موجود نيست۔ انسان محمل حق مشاركت در قدرت سياسى و چپاول است تحت عنوان حق قوم، قبيله و ملت و جمعى از انسانها است كه در آن دوره منافع سرمايه را حفظ كنند ۔
از نظر سياسى و عملى بايد ديد كه چرا لازم است كه با هر نامى جمعى را در مقابل جمع ديگر قرار داد؟ هزينه ها سنگين صرف ميكنند لشكرهاى سركوب و تحميق راه ميندازند و دستگاههاى عظيم مهندسى افكاربكار گرفته ميشود تااين رودرويى صورت گيرد۔
اين "مجاهدت ها" قرار است منافع زمينى جمعى را تامين كند۔ ناسيوناليسم پرچم سياسى و ايدولوژيك جناحهاى از نظام سرمايه دارى ميباشد كه مشاركت و سهيم شدن در قدرت سياسى و سود جويى از استثمار نيروى كار هدفش است۔ هرگاه منافع اين دسته بنديها در تعارض با هم قرار گيرد، دسته بنديهاى از قبل آماده در قالب ملت ها را در مقابل هم قرار ميدهند۔
براى ما كمونيستها اساس انسان است و قرار است سرانجام اين جدالها انسان را به انسانيت خود بازگرداند، قرار است اختيار انسان را به انسان باز گردانده شود۔ ماركس در نقد خود از نظام سرمايه دارى در همه جا با اين قطب نما حركت كرده است او در پيش گفتار نشر اول كاپيتال ميگويد:" تذكر یك نكته بمنظور پیشگیری از سوءتفاهمات احتمالی ضروری است. در این كتاب من از سرمایهدار و زمیندار بهیچوجه چهره تابناكی تصویر نميكنم، بلكه به افراد صرفا بمنزله تجسمات انسانی مقولههای اقتصادی، محملین مناسبات و منافع خاص طبقاتی، ميپردازم. از دیدگاه من پروسه تكامل سامان اقتصادی جامعه یك پروسة تاریخ طبیعی مينماید. لذا این دیدگاه كمتر از هر دیدگاه دیگری ميتواند فرد را مسئول مناسباتی بشناسد كه او خود، هر قدر هم از لحاظ ذهنی بتواند از آنها فراتر رود، از لحاظ اجتماعی همچنان مخلوقشان باقی میماند. "
اين كافى است تا نشان داد كه اصولا ماركس و ماركسيسم چه جايگاهى براى انسان قائل است۔
براى ما كمونيستها انسان تابع خاك، جغرافيا ، نژاد، رنگ، جنس، مذهب، ملت و غيره نيست۔ انسان جهانشمول است و حق انسان هم جهانشمول ميباشد۔ دسته بندى كردن انسانها، نابرابرى را مشروعيت ميبخشد، جداسازى انسانها بر حسب مليت در واقع سند بى هويت و بى حقوق كردن آن است، ناسيوناليزم پرچم اين بى حقوقى ميباشد۔
٣٠ سپتامبر ٢٠٠٩
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
نگاهى زنده به يك تاريخ
متن زير گوشه اى از خاطرات تاريخى من در رابطه با واقعه ٢٨ مرداد در شهر پاوه است۔ اين خاطره تاريخى با عنوان (درلابلاى خاطرات تاريخى) سال ٢٠٠١ نوشته شد و در نشريه ايسكرا ،نشريه كميته كردستان حزب كمونيست كارگرى، منتشر شد۔
اكنون باز، تب و تاب، حول ٢٨ مرداد بالا گرفته است و روايات و تفاسير هدفمند وبر سر منافع جنبش هاى متفاوت ميدان پيدا كرده اند۔ با توجه به اين دليل باز تكثير اين مطلب را بعنوان انتقال حقايق تاريخى به نسلى كه از اين وقايع هيچ تصويرى ندارد خالى از فايده ندانستم۔
من با دستكارى جزئى و تدقيق در پاره اى موارد اساس محتوى مطلب را همانطور كه بوده است مجددا منتشر ميكنم، اما باز تكثير اين مطلب در شرايط كنونى، به دلايل مستتر در مقدمه، افزودن اين مقدمه را ضرورى ساخت۔
١۔ ٢٨ مرداد، از جمله وقايع تلخ تاريخى است كه با اتفاقاتى نظير كشتار ٣٠ خرداد ٦٠ و كشتار و قتل عام تابستان ٦٧ مكمل تاريخ سياه و ضد انقلابى و ضد انسانى اسلام سیاسی در جامعه ايران و منطقه خاورميانه در تاريخ معاصر ميباشد۔ سركوب خونين يك انقلاب عظيم اجتماعى در ايران با اين اتفاقات تاريخى قابل توضيح اند۔ اكنون سى سال از آن فاجعه انسانى ميگذرد۔ نيروهايى كه در آن جريان بعنوان نيروهاى مقاومت شناخته ميشدند، بشدت تجزيه شده اند۔ جنبش هاى اجتماعى متفاوت و متضاد كه هريك به نحوى در آن واقعه شريك بودند، اكنون روايت كاملا متفاوت و متناسب با منافع طبقاتى امروزشان را در سياست، راجع به اين گونه مقاطع تاريخى ارائه ميدهند۔
٢۔ انقلاب ٥٧ در ايران، مانند هر انقلاب اجتماعى ديگر، اوهام و خرافاتى را بعد از خود، به عنوان میراث های رسوب شده بجاى گذاشت۔ نگرش متاثر از اين خرافات در توضيح وقايع تاريخى بى تاثير نيست۔ انقلابى كه در یک اتحاد غیر رسمی همه با هم عليه استبداد سلطنتى بوقوع پيوست، و در جريان عمل و حتى بعد از فروكش كردن، شروع به تجزيه و پلاريزه شدن كرد، بمراتب از قدرت خرافه مورد نظر بيشتر برخوردار است۔
نيرويى كه آن موقع نيروى "جنبش مقاومت" ناميده ميشد و جنبشى كه ملقب بود به "جنبش خلق كرد" اكنون بشدت قطبى و سى سال از پروسه قطبى شدن را از سر گذرانده است۔
ديگر ٢٨ مرداد معجزه ريسمان وحدت همه با هم نخواهد بود و نمیتواند باشد۔ همانطور که خود ما شرکت کنندگان در تحول اجتماعی به مراتب عظیم تر، یعنی انقلاب ۵۷، وحدت و "اتحاد"ی را که در نهایت با نازل كردن و تحکیم هژمونی جریانات اسلامی علیه رژیم سلطنت به یک کابوس وحشتناکی انجامید، در پرتو انتقادات بیرحمانه قدمهای نارسای آن دوران خود قرار داده ایم.
طی اين سى سال اتفاقاتى روی داده اند، جبهه ناسيوناليستى كرد و جبهه سوسياليستى طبقه كارگر در آن جامعه سى سال جدال بر سر سرنوشت جامعه را تجربه كرده اند۔ يكى از نيروهاى همان جنبش مقاومت و همان نیروی "جنبش کردستان" و همه باهم، يعنى حزب دمكرات كردستان در جنگى طرح ریزی شده و مطابق منافع طبقاتی اش با كمونيستهاى جامعه كردستان، صدها تن از شريف ترين كمونيستهاى آن جامعه را كشت۔ به مقر سازمان پيكار در روز روشن در شهر حمله كردند و سر بريدند۔ نيروهاى آن جنبش همه با هم در جزر و مد اوضاع سياسى جابجا شدند۔
جنگ خليج و شسكت بلوك شرق به سان زلزله اى دنيا را تكان داد، بعد از آن دو خردادى آمد و رفت، هوس و وسوسه مذاکره و سازش با جمهوری اسلامی بار دیگر به سر حزب دمکرات زد. حضور نظامى آمريكا در عراق و منطقه رويداد، بر متن بمباران شهر بغداد به بهانه حضور نیروهای عراقی در بیابانهای "کویت" و در بستر تخريب يك جامعه، "حكومت" كردستانى بر پا كردند۔ بخشی از آدمهائی که تا آنوقت در صف کمونیستهای کردستان بودند، زیر سایه سنگین عروج خونین نظم نوین بوش، تاریخ افتخارات خود را بخاطر نزدیک شدن احزاب ناسیونالیست "جنبش کردستان" به قدرت محلی به لجن کشیدند و ناسیونالیسم کرد را "دوستان جدید" خود نامیدند، درست همانطور که همزمان به کمونیستها و مارکسیستها و انقلابیون لجن پاشیدند. اوهام ارتجاعی به عراقيزه شدن ايران موجى از نفرت قومى و مذهبى را به صحنه سياست وارد کرد.
بعد از اين همه اتفاقات و بعد از در هم ریختن این توهمات و "اتحاد" های ناخواسته و تحمیلی، دیگر نمیتوان به تاریخ قبل از این تحولات اعجاب انگیز در سی سال گذشته بازگشت و بر نوستالوژى "هيئت نمايندگى خلق كرد" و "جنبش کردستان" یا کمونیسم ملی و کردی برای اهداف ناگفته امروزی سرمایه گذاری کرد.
٣۔ نوشته ضمیمه (درلابلاى خاطرات تاريخى)، نقش احزاب و جريانات مختلف را در آن حوادث بزبان خاطره نشان داده است۔ راز اين مقاومت و تاريخ متعاقب ان، حضور كمونيزم و رابطه آن كمونيزم با جامعه ميباشد، بنظر من در غياب كمونيزم سازمانيافته در جامعه كردستان مسير مقاومت وتاريخ جدال در سلطه ناسيوناليزم كرد به ناكجا آبادى ميرسيد كه قابل وصف نيست۔
به همين دليل روايت ما، روايت كمونيستها از آن تاريخ واقعى و بر مبناى شناخت و متد علمى استوار است، اگر كسى طالب حقايق آن دوره است بايد درك خود را بر چنين روايت علمى پي ريزد و نقش و جایگاه گرایشات اجتماعی و طبقات و احزاب آنها را، و نیز واگرائیهائی که طی این سی سال در "جنبش کردستان" به عینه اتفاق افتاده است، در معرض تعقل و تعمق جامعه قرار بدهد.
٤۔ من از آوردن اسامى زندگان آن واقعه آگاهانه اسم نبردم چون همين تحولات سى سال اخير شامل حال جمعى از اين افرد ميباشد۔ هستند كسانى كه اين مقطع را اكنون با روايت ناسيوناليستى كرد توضيح ميدهند۔ هستند كسانى كه ديگر شركت در آن ماجرا را افتخار خود نميدانند و هستند كسانى كه در زندگى عادى خود بسر ميبرند ونام بردن آنهابا مخاطره امكان لطمه امنيتى روبرو خواهد شد و ۔۔۔۔۔
اما اين مناسبت را بهانه اى جستم تا ليستى از كمونيستهايى كه در آن ماجرا فعال بودند و بعدا هر يك در جايى جان باختند را جهت يادى از زحمات آنها بياورم۔
بى شك فعاليت بى دريغ اين رفقا و صدها رفيق ديگر جانباخته در كردستان و در سياه چال هاى رژيم بعنوان بخشى از فعاليتهاى جنبش كمونيستى ايران در تاريخ ثبت خواهد شد۔ چهره نازنيين و دوست داشتنى اين ياران هميشه جلو چشم من زنده است و گل ياد آنها در باغ خاطرات من هرگز پژمرده نخواهد شد۔
٣ اوت ٢٠٠٩
---------------------------------------------------------
درلابلاى خاطرات تاريخى
(٢٨ مرداد ٥٨)
٢٢سال قبل، روز ٢٨ مردادسال ٥٨ در ادامه سرکوب خونين انقلاب مردم ايران، خمينى فرمان هجوم عليه مردم آزاديخواه را به کردستان صادر کرد.
اگر اين روز يادآور خاطرات تلخى است، اگر يادآور عروج اسلام سياسى، لشکرکشى ارتش وقداره بندان اسلامى، خون، وحشت، کشتار و خانه خرابى و. . . . است، اما همزمان نيز ياد آورمقاومت عظيم مردمى است که ايستادند تا از آزاديها و دستاوردهاى انقلابى که براى رهايى از ستم و فقر و بيحقوقى بپا خواسته بودند، و چندى قبل رژيم مستبد سلطنتى را به زير کشيده بودند، دفاع کنند. اکنون به مناسبت ٢٨ مرداد و گراميداشت تلاشهاى بيدريغ آزاديخواهان و مردم زحمتکش کردستان، بجا است که بسهم خود مرورى کوتاه بر آن رويداد داشته باشم.
من در مکانى که نقطه آغاز اين هجوم وحشيانه بود (پاوه ) فعاليت مى کردم، جوانى ١٨ ساله بودم، مسئول تشکيلات کومه له در شهر پاوه بودم. همراه با بقيه فعالين و مبارزين در اين شهر جمعيتى تحت نام "جمعيت دفاع از حقوق رنجبران" را هدايت ميکرديم.
لازم به ياد آورى است که در خرداد ماه همان سال بود که مرتجعين محلى، روساى عشاير، ملاها و مکتب قرآنىهاى مفتى زاده منطقه هورامان و جوانرود در "سرياس" پاوه جلسه اى برگزار کردند تا مردم را مسلح کنند. تلاش ميکردند که به اختلافات مرده و پوسيده عشايرى تحت نام "گوران" و "جاف" بين مردم شکاف و اختلاف بيندازند، تا به خيال خامشان از آب گل آلود ماهى بگيرند و به اين ترتيب به شيوه ديگرى در برابر نيروى دفاع از دستاوردهاى قيام ٥٧ ارتجاع و افکار ارتجاعى را تحريک کنند. البته دست داشتن دول ايران و عراق در اين ماجرا عيان بود. جمعيت ما بلافاصله گشت سياسى وسيعى را به سراسر منطقه پاوه و جوانرود سازمان داد و عليه اين اقدام ارتجاعى به افشاگرى وسيع پرداخت. گروهى سازمان داديم تا عليه توطئه گرى مرتجعين مقابله کنند. سه اطلاعيه به نام "اتحاد جوانان مبارز هورامان و جوانرود" در اين باره در سطح نسبتا وسيع پخش کرديم، که منجر به اعتراض گسترده مردم شد. آنها ناچارا براى مدتى عقب نشستند اما دست از توطئه گرى برنداشتند. بالاخره ١٥ مرداد مطلع شديم که عده اى مسلح با تحريک مرتجعين محلى در گردنه "مله پالنگانه" جاده کرمانشاه به پاوه را مسدود کرده اند و از رفت و آمد مردم ممانعت مى کنند. ما چند دسته از جوانان پاوه و نوسود و نودشه و جوانرود را از ماجرا مطلع کرديم، با هم تصميم گرفتيم که به محل برويم و طرح تحصن عمومى عليه اشغال و حضور ارتش و سپاه پاسداران اسلامى در شهر پاوه را سازمان دهيم. با حدود ١٠٠ نفر شروع کرديم، ابتدا افراد مسلح تحريک شده را از اقدامشان پشيمان کرديم و به خودملحق کرديم. ظرف ٣ روز در جواب پيامهاى ما حدود ٢٠٠٠ نفر از شهر و روستاى اطراف بما ملحق شدند. مرتجعين و روساى عشاير متوجه شدند که از توطئه خود ناکام مانده اند، اينبار همراه نيروى مسلح خود آمدند و از تحصن پشتيبانى کردند. البته مستقيم و بلافاصله در کنار حزب دمکرات کردستان قرار گرفتند و نماينده حزب در آن تحصن (رحيم بغدادى) از آنها بعنوان اعضاى حزبشان اسم برد. وقتى حرکت مستقيم بنام ارتجاع ميسر نبود، حزب دمکرات مكان مناسبى براى لانه کردن ارتجاع محلى شد. حدود يک هفته پر شور، ما طى دهها سخنرانى مکرر مردم را به اتحاد و مبارزه عليه رژيم اسلامى و عليه دسيسه همدستان رژيم دعوت کرديم. جوانان شهرهاى پاوه، نوسود و نودشه با پرچمهاى قرمز به ما ملحق ميشدند و مردم از آنها استقبال ميکردند. نقش و جايگاه کسانى که اکنون زنده هستند و چه آنهايى که جان باختند در اين تلاش متحدانه فعال بودند، قابل انکار نيست. اينجا من از زنده ها اسم نميبرم، اما لازم است که ياد تلاش رفقاى جان باخته اى چون ياسين ايراندوست (دکتر آرام )، مظفر عزيززاده، جليل حيدرى، منصور حيدرى، توفيق رضايى، رحيم الهى، عزيز الهى، فايق اسماعيلى، عطا امينيان، ادريس محمدى،نصرالله بهمنى، فرهاد لهونى، جمشيد منوچهرى، فرج عبدى، محمد على خالدى، غلامعلى گرگین، صابر مرادى اقدم، نصرالدين قدسى، محمد بهرامى(مام حمه باوان)، منوچهر منوچهرى، جلال سليمى و سايرين را گرامى بدارم.
پس از چند روز دولت اسلامى از طريق استاندارى و ارتش کرمانشاه اعلام کرد که قصد مذاکره با متحصنين را دارد. در هر صورت ما اقدام به تشکيل مجمع عمومى و انتخاب کميته اى براى هدايت تحصن را شروع کرده بوديم و قطعنامه اى هم آماده کرده بوديم تا به تصويب مجمع عمومى برسانيم که خواسته ها و مطالبات تحصن در آن فرموله شده بود. حزب دمکرات کردستان در کنار روساى عشاير و ما در راس چپ و حمايت مردم دو طرف توازن قوا را تشکيل مى دادند. بالاخره قطعنامه تصويب شد، يکى از مهمترين بندههاى آن: "تخليه فورى نيروى مسلح رژيم اسلامى از منطقه بود". بعد از کشمکشهاى چند ساعته سرانجام کميته اى ١٩ نفره انتخاب شد، ٧ نفر از ما، ٤ نفر از حزب دمکرات و بقيه را روساى مسلح حومه شهرها تشکيل ميدادند که با تاييد و فشار حزب دمکرات وارد کميته شدند. من هم يکى از منتخبين اين کميته بودم. در اين مدت مرتب مردم از شهر و روستاها امکانات تدارکاتى مواد غذايى و کمکهاى خود را به تحصن ميرساندند. بالاخره ما به هيئت دولت در رابطه با مذاکره موافقت کرديم. يک روز بعد هيئتى از طرف دولت با يک هلى کوپتر که مرکب از سه آخوند و دو افسر ارشد ارتش و سپاه پاسداران بودند، در پاسگاه قورى قلعه فرود آمدند. هيئتى ٩ نفره از ما به مذاکره رفتيم. خيلى زود معلوم شد که هيئت دولت براى مذاکره نيامده بودند، بلکه فرستاده شده بودند تا از نزديک وضع را ببينند و امکان ارتباط پنهانى را با مرتجعين محل فراهم سازند. حزب دمکرات مانند هميشه خط سازش و مماشات و بند و بست پنهانى و بدور از نظارت مردم را پيش گرفت، بر سر تعداد شرکت کنندگان در مذاکره تمام تلاش خود را کردند تا ما را حذف کنند و خود در راس هييت قرار بگيرند، اما موفق نشدند. بالاخره مذاکره بدون نتيجه و با وعده وعيدهاى هيئت دولت پايان يافت. چند روز بعد خبر تجمع نيروهاى رژيم و اعزام و تقويت نيروهايش در شهر پاوه رسيد. فانتومها به مانور و صوت شکنى پرداختند. ارتباطات مشکوک روساى عشاير با عراق و ايران و مماشات حزب دمکرات از يک طرف، کم تجربگى ما در مسلح کردن نيروى خودمان از طرف ديگر، باعث شد که هدايت امور از دست کميته خارج شود و روند را به نفع آنها پيش برد.
لازم به توضيح است كه جوانان و مردم مبارز نوسود نيز همزمان در جبهه ملاندر با بر پا كردن تحصنى مشابه اما با ابعاد كوچكتر هم جهت با ما به اقدام و ابتكار عمل مشابهى دست زدند۔
در روزهاى آخر تحصن بود که رفيق فواد مصطفى سلطانى همراه رفيق جان باخته كمال قطبى و چند تن از رفقاى ديگر به آنجا آمدند، تعدادى سلاح براى ما آورده بودند، جلسه اى مفصل با چند نفر از ما آنجا تشکيل داد و حول و حوش وظايف آن دوره و چشم انداز آتى بحث کرديم. سرانجام روز ٢٧ مرداد درگيرى در اطراف شهر پاوه شروع شد.
آن موقع ديگر نه فرصت مباحث سياسى بود و نه وقت آن، موقع اتخاذ تصميم هاى بزرگ فرا رسيده بود، ما هم بلافاصله تصميم گرفتيم كه جمعيت نودشه به طرف جمعيت نوسود حركت كند و از ميان جمعيت پاوه جمعى را براى كار سياسى به شهر بفرستيم ۔ سر انجام ما جمع كوچكى مانديم و در درگيريهاى گردنه مل پالنگانه مقاومت كرديم۔ حضور نيروهاى مشكوك و سازش سران عشاير با رژيم جبهه ما را بشدت تضعيف كرد۔
رژيم اسلامى با تمام توان شروع به تقويت خود و توپ باران منطقه کرد. ٢٨ مرداد اوج اين در گيرى بود. رفته رفته از پاوه و کامياران و سنندج تا سقز و مهاباد و خلاصه سراسر کردستان ميدان مقاومت مردم عليه توحش اسلامى شد. جلادان اسلامى از خلخالى و چمران و . . . به صف و اعزام شدند. اعدام، کشتار و زندانى کردن هزاران مبارز زن و مرد تنها گوشه اى ازسرکوبگرى ضد انقلابى رژيم اسلام بود. اما حضور سازمان يافته ما کمونيستها (که در کومه له آن دوره فعاليت داشتيم) در صف مقدم اين مبارزه يکى از موثرترين فاکتورهايى بود که به زودى و بعد از ٣ ماه مقاومت و مبارزه اعتراضى گسترده و متحد، باعث شد، موج برگشت. رژيم شکست خورد و ناکام شهرها را يکى بعد از ديگرى تخليه کرد. جلادان اين بار در لباس هيئت صلح اعزام شدند. اما طولى نکشيد، در نوروز ٥٩ با فرمان ١٣ ماده اى خمينى، تعرضى ديگر با ابعاد جنايتکارانه جديد، عليه مردم ايران از کارخانه و مدرسه و کوچه و خيابان شروع شد. کشتار کارگران، زنان و کمونيستها، هجوم مجدد به کردستان، حمله به آزاديهاى مردم، يورش به مطبوعات و احزاب و تشکلها در اقسا نقاط ايران به وحشيانه ترين شيوه صورت گرفت. رهبران ريز و درشت "اصلاح طلبان اسلامى" امروز، موتور اصلى جبهه دوم خرداد، آن زمان فرماندهان عملياتى و فرمانداران و روساى دادگاههاى صحرائى آن کشتار و سرکوب اسلامى بودند. درست است که رژيم اسلامى در نهايت جنون و جنايت انقلاب مردم را در دوره اى، به دلايل قابل توضيح به شکست کشاند، اما هرگز نتوانست آزاديخواهى را بکشد. آن همه توحش و درندگى نتوانست، آرزوهاى انسانى، خواست تغيير زندگى، طلب کردن آزادى و رفاه را شکست دهد. بر بستر دفاع از دستاوردهاى انقلاب ٥٧، دفاع از آزاديهاى سياسى و حق دخالت مردم در تعيين سرنوشت خويش، گرايش راديکال و کمونيستى از زمينههاى اجتماعى و پشتوانه مردمى وسيعى برخوردار شد. با تکيه بر نيروى مردم تشنه آزادى و برابرى، و در شرايط بحران سياسى و اقتصادى حکومت اسلامى، دورنماى سقوط جمهورى اسلامى و برپائى جامعهاى برابر و آزاد و مدرن و سوسياليستى در درخششى اميدوار کننده، به تودههاى کارگر و زحمتکش ايران و کردستان بشارت جامعهاى فارغ از سلطه مذهب و کينهتوزيهاى قومى را نويد ميدهد. مردم اين بار اجازه نخواهند داد که ارتجاع ديگرى و در لباس و با پوشش ديگرى با تکيه بر مبارزات آنها و حاصل پيگيرى کمونيستها و نيروهاى انقلابى قد علم کند.
١٠ آگوست ٢٠٠١
چهارشنبه هفتم مرداد 1388
پرسه در يك توهم
اين هفته از طرف حزب موسوم به حكمتيست، بيانيه اى رسما و علنا با عنوان (فراخوان به اعتصاب عمومى مردم كردستان در سى مين سالگرد ٢٨ مرداد) به تاريخ اول مرداد ١٣٨٨منتشر شد۔ اين در حالى است كه دو هفته قبل تر بيانيه اى مشابه به امضا جمعى كه خود را فعالان سياسى كرد معرفى كرده اند با عنوان، ( ٢٨ مرداد روز عزاى عمومى در سراسر كردستان) در سايت ها منتشر شده بود۔
اگر از پيام اخير عبدالله مهتدى و سازمان دادن مراسم هاى ياد بود ٢٨ مرداد توسط سازمان زحمتكشان بگذريم، اين دو فراخوان كه الفاظ و ظاهر متفاوتى دارند، به طرز شگرفى وجه اشتراك ها ى قوى و ماهوى را با خود حمل ميكنند۔ پرداختن به مفاد و مضمون خود اين فراخوانها از اهميت چندانى برخوردار نميباشد، آنچه قابل تامل است ماهيت هدفمند و آگاهانه ناسيوناليستى كرد آنها دقيقا و دقيقا در متن شرايط كنونى اوضاع سياسى ايران ميباشد۔
هم سرنوشتی با سیاست سکوت
جامعه كردستان ايران در تحركات اخير ساكت ماند۔ اين مشاهده مردم و ناظرين متوقع از جامعه پرجوش و تحول پذير كردستان را با حيرت مواجه ساخت۔ مردمى كه چندين سال سنگر دفاع از دستاوردهاى انقلاب ٥٧ بودند و مقاومت حماسى را در مقابل تهاجمات سركوبگرانه رژيم اسلامى در توشه تاريخى خود دارند، شهرهايى كه مهد اول مه هاى راديكال و هشت مارس هاى حجاب سوزان در اوج قدرت نمايى و نهايت جنايت رژيم بودند چگونه و چرا در اين فرصت خود را به سيل خروشان جنبش سراسرى براى سرنگونى معاف كردند؟!
اكنون نزديك به دو ماه است كه سيماى سياسى جامعه ايران دگرگون شده است۔ ما شاهد جنبش عظيم و ميليونى مردم تهران و شهرهاى بزرگ ايران براى ساقط كردن نظام اسلامى ميباشيم۔ ظاهرا ماجراى مضحكه انتخابات رياست جمهورى مجراى خيزش توده اى مردم معترض و منزجر از سلطه سى ساله جنايت و كشتار و فقر بر يك جامعه، شد۔ اين چند هفته اخير شهرهاى عمده ايران ميدان كشمكش روزانه مردم خواهان سرنگونى رژيم اسلامى و دم و دستگاه سركوب و جنايت جمهورى اسلامى بوده است۔ مردم كليت نظام اسلامى و اسلام سياسى را نشانه گرفته اند، جناح هاى متناقض رژيم در تناقض و شكاف و بحران هاى لاعلاج خود به جان هم افتاده اند، همه اين صحنه پر تلاطم را ديدند و هر كس به سهم خود بر اين محور به تحرك درامد۔ نيروهاى سياسى، احزاب و جنبش ها بر پايه منافع طبقاتى خود هر يك در جايگاهى صف آرايى كردند۔
در اين ميان حزب بهمن شفيق- كورش مدرسى، نيز كل اين حركت عظيم مردم را بپاى "جنبش سبز" موسوى نوشتند و مردم را از اين خيزش سيل آسا ملامت كردند و عملا به منافع واقعى مردم پشت كردند۔ اين حزب در تقابل با سنت ديرينه كمونيزم كارگرى سكوت و بی تحرکی غیر قابل انتظار مردم در کردستان و نیروهای مدعی چپ و سوسیالیسم را ستود و به آن مدراج فضليت اعطا كرد۔ گفتند كه جامعه قطبى شده، كردستان نميتواند دنباله رو موسوى و يا جناحى از رژيم باشد، گويا نفوذ كمونيزم در كردستان اين سكوت را توضيح ميدهد و غيره. اما اين فراخوان اخير كه تنها عايدى عملى جلسه اخير دفتر سياسى حزب "حكمتيست" بوده است، اين ژست فضل فروشانه را نيز وارنه كرد و بحث را روشن تر سر جاى خود قرار داد۔ سرانجام فرمول دیگری برای پرده پوشی یک افتضاح سیاسی دیگر و ارائه استدلال "چپ" برای اتخاذ سیاست علنا راست و ضد تحرک مردم در رویدادهای اخیر ایران را كشف كردند!
تا آنجا به مساله كردستان بر ميگردد هميشه و همه جا يكى از نقاط قوت و انعكاس نفوذ كمونيزم اين بوده است كه پيوستگى اساسى و سياسى تحركات جامعه كردستان در جنبش سراسرى براى بر چيدن نظام اسلامى همراه بوده است۔ حتى زمانى كه مقاومت مسلحانه و توده اى در جامعه كردستان به گرمى در جريان بود و فضاى سنگين كشتار هاى جمعى ٣٠ خرداد ٦٠ و تابستان ٦٧ جامعه ايران را فراگرفته بود، كمونيستهايى كه در راس سازماندهى و هدايت مقاومت مسلحانه در مقابل تهاجمات خونين لشكر اسلام ايستاده بودند، با اصرار همان تحركات را بر متن تحركات سراسرى طبقه كارگر و مردم محروم ايران عليه نظام اسلامى ميدانستند۔ حداقل طى بيست سال اول تاريخ اين سى ساله اخير در كردستان نقطه قدرت ما كمونيست ها در تقابل با ناسيوناليسم كرد اين بود كه از منزوى كردن و جدا كردن مبارزات مردم در كردستان را از بستر جنبش سراسرى مردم در ايران جلو گيرى كرديم۔ ما كمونيستها با برسميت شناختن ويژگى هاى ستم ملى و تاثيرات آن و ارائه راه حل هاى انسانى و ممكن مانع سلطه ناسيوناليزم كرد و سنت هاى آن جنبش شديم۔ اگر جامعه كردستان قطبى شد، اگر روش هاى مبارزاتى فاز ديگرى در آن جامعه پيدا كرد دقيقا بر روى همين مساله محورى بود كه مبارزات مردم كردستان مبارزاتى است براى آزادى مردم، جهت برابرى زن و مرد، سمت و سويى است بسوى رهايى جامعه ايران از سلطه مذهب و جنايت و۔۔۔ اين تاريخ جنگى بيست ساله با خود دارد، تهاجم نظامى حزب دمكرات كردستان را به حقوق اوليه كارگر و زن و مردم زحمتكش آن جامعه به زانو در آورد۔ امروز نيز عين ماجرا است، هر نوع تمكين به انزوا و جداسازى تحركات مردم ايران و كردستان عليه نظام اسلامى شاخص و نشانه تعلق طبقاتى است و به شما ميگويد كه هر كس كجا ايستاده است۔
دو فراخوان يك بستر
نفس اينكه جامعه اى را يكپارچه در مقابل رژيم اسلامى به اعتصاب عمومى كشاند، نه تنها مساله قابل انتقاد نميتواند باشد بلكه بى هيچ ترديدى مايه خرسندى و شاد حالى هر انسان آزاديخواهى خواهد شد، اما مساله در اين فراخوانها مطلقا اين نيست۔
فراخوان اول به عبارت ديگر مبدعين اوليه كه خود را جمعى از فعالان سياسى كرد معرفى كرده اند، معرفه هستند، تركيبى از شخصيت هاى معلوم الحال حواشى فضا و جو جريانات ناسيوناليستى كرد بصورت پراكنده بوده اند۔ تركيبى كه از صارم خان صادق وزيرى و غنى بلوريان تا ناهيد بهمنى و ناصر رزازى را در برگرفته است۔ اينها خود نيز با صراحت و حتى افتخار از ناسيوناليست بودن خود دفاع خواهند كرد و از متن فراخوانشان دارند ميگويند كه اتفاقا ناسيوناليست كرد هستند با دوز بالا واسلام زده و شرق زدگى، بعداز سى سال يادشان افتاده است كه براى مردم كردستان عزا و سوگ بر پا كنند۔ انتخاب واژه عزاى ملى دلبستگى اين جمع به آن سنت پايدار ناسيوناليسم كرد است۔ انتخاب واژه عزا دارد ميگويد كه اين جمع در جوار شاخه هاى "خشونت ستيز" اسلامى كه "مليحانه و معصومانه" اكنون دربورس دمكراسى و حقوق بشر هستند، همراهند۔
اما فراخوان حزب شفيق- مدرسى در الفاظ چپ پيچيده شده است۔ ظاهرا به حد كافى آب بندى شده است، طورى فرموله است كه همه راست روى و ماهيت ناسيوناليستى را پشت اين ظاهر چپ و گمراه كننده پنهان كرده است۔ اما مادام در شرايط كنونى هر اقدامى اجتماعى در راستاى تقويت و همراهى با جنبش سرنگونى طلبانه مردم در سراسر ايران نباشد ونه تنها اين بلكه به نحوى دور زدن اين مسير باشد ، چنيين تحركى قابل ترديد و بايد به صداقت و خلوص آن شك كرد۔ اينكه در شرايط كنونى طيفى و مشخصا طيفى به ياد مساله كردستان آن هم در قالب جداسازى ميافتند بسى جاى تامل است۔ اينكه حزب "حكمتيست" در چنيين شرايطى پرچم اين چنيين ناسيوناليستى زمختى را به دوش ميكشد، قابل توضيح است، به چند دليل بايد اشاره كرد۔
١۔ شرايط كنونى شرايطى كه مردم در عرصه وسيع در خيابان در مقابل جنايتكار ترين نظام ايستاده است و همه ميدانند كه اين مردم كل دستگاه آدمكشى اسلامى را هدف قرار داده اند، در حاليكه باز هم همه از ضعف تامين رهبرى چپ و سوسياليست بر اين حركت افسوس ميخورند، تصادفى نيست كه حزبى با نام و اتيكت كمونيستى بسوى موضعى اين چنينى ميچرخد۔ حزب حكمتيست مانند هر پديده اى زنده در روند زمان و مكان با تحولاتى مواجه بوده است۔ تغييراتى چه تدريجى و چه جهشى را از سر گذرانده است۔ اين حزب با غير مسولانه ترين سياست و ماجراجويانه ترين روش سياسى اصرار داشت با دانشگاه و چند دانشجو دنيا را "تغيير" دهد! در آن زمان با كمبود و ضعفهاى آن تحرك ميساخت و جناح چپ دفتر تحكيم وحدت نيروى محركه همه كائنات سياسى اين جريان بود۔ سركوب جنايتكارانه رژيم اسلامى و ماجراجويى اين گونه جريانات حركات دانشجويى را بكلى براى مدتى از نظر سياسى فلج ساخت۔ اين شكست را خواستند با تغيير ريل از دانشجو به كارگر جبران كنند، نگرفت۔ به تقابل غير سياسى عليه كومه له و فضا سازى عليه جريانات سياسى و مخالفينشان روى آوردند۔ كومه له را نئوتوده اى و شاخه سازمان اطلاعات جمهورى اسلامى در اپوزيسيون قلمداد كردند۔ موجى از هتاكى و بيحرمتى عليه مخالفين خود و ”رفتگان دو سال پيش" راه انداختند و رسما مخالفان خود را "سربازان بي جيره و مواجب جمهورى اسلامى" ناميدند۔ کسانی که از شور بختى رهبرى اين حزب، تصادفا از کسانی هستند که نقش غیر قابل انکاری در همان مقاومتها در برابر فرمان یورش رژیم اسلامی در ۲۸ مرداد سی سال پیش داشته اند. این دو روئی و رندی نيز جواب گرفت۔۔۔
سرانجام تحركات اعتراضى اخير مردم ايران با سرعت در جايگاه اين جريان موثر بود۔ اين جريان در همان قالب ظاهر چپ در حرف و ادعا آنهم در مورد رویدادهای سی سال پیش، امروز و در عمل اما در كنار سياست هاى نوع سنت حزب توده قرار گرفت و باز با شتاب محتواى سياسى آن از چپ و ظاهر"سرخ" خود فاصله گرفت۔ اكنون باز در پى راهى و جايى است كه اين همه افتضاحات سياسى را جبران كند۔ انگار این دیگر به سنت این جریان تبدیل شده است که هر افتضاح سیاسی و هر بی مسئولیتی در برابر سرنوشت مبارزه مردم و هر سیاست راست را، از تعلق و عشق خود به انقلابیگری نتیجه بگیرند. اكنون كه در مقياس سراسرى، پس از افتضاح سیاسی که بر سر "داب" بالا آوردند و در مورد تحولات جاری جامعه ایران به موضع اولترا راست سقوط کردند و جايگاهى ندارند و منزوي اند، به حركت"خلاف جريانى" در كردستان و دروازه قدرت" روى آورده اند۔
٢۔ من به عنوان شاهد زنده و حتى كسانى كه سازمايافته از طرف كومه له در مقطع ٢٨ مرداد علنا فعاليت ميكردم به خاطر ندارم كسى جايى تهاجم و لشكر كشى جمهورى اسلامى را آن موقع پديده اى "كردستانى" دانسته باشد۔ از آن موقع هم تا اوايل دهه نود ميلادى با اشغال عراق از جانب آمريكا ناسيوناليسم كرد احيا شد و فكر باز خوانى تاريخ در مورد پديدهايى كه تاثيرات چپ راديكال و انقلابى را به خود داشتند، شروع شد، درست تا آن زمان روايت در مورد ٢٨ مرداد همان بود كه حمله و تهاجم به دستاوردهاى انقلاب ٥٧ بود و ادامه سركوب خونين انقلاب مردم بود۔ كردستانى كردن پديده ٢٨ مرداد عمدى ناسيوناليستى است و تحريفى هدفمند است۔
٣۔ واقعا فاجعه انسانى حاصل لشكر كشى توحش اسلامى به مردم كردستان چرا نميتواند مساله كارگران و زنان و جوانان سراسر ايران باشد؟ مگر همين قربانيان اخير به اندازه كافى مايه اندوه و نفرت مردم آزاديخواه كردستان نشده است؟ در فرداى رهايى جامعه از شر سلطه قداره بندان اسلامى از كجا معلوم است كه در هر شهر و برزن ياد بود هاى قربانيان ٣٠ خرداد ٦٠ و كشتار تابستان ٦٧ توسط مردم كردستان بر پا نميشود؟ ياد قهرمانيهاى مردم تركمن صحرا و گنبد را چرا نبايد در شهرهاى كردستان برپا كرد؟ چرا فرمولى كه جنبه سراسرى به ماجرا بدهد، از تعقل سياسى اين جريانات تراوش نميكند؟!
٤۔ اميد بستن به پروژه هاى "كردستانى" و از بالا در متن تلاطمات و خيزش مردم، عبث است۔ اينها پروژه هاى دوران سياه و دخالت هاى نظامى و فعال شدن هاى قومى است۔ اين نوستالوژى مشترك كورش مدرسى و صارم خان صادق وزيرى حداقل اكنون خوشبختانه در بورس نيست و بازيگران چنيين پروژه هايى با ناكامى و تلخ كامى سياسى بيشترى مواجه خواهند شد۔
سوالی که باقی میماند این است، آیا رهبری کومه له حاضر است از تحقیر خود توسط این جریان که این سازمان را سازمان موازی وزارت اطلاعات معرفی کرده بود، با این جریان حاشیه ای، همراه شود تا دوش بدوش مدعیان ناسیونالیست، مقاومتی که توسط کمونیستها در ۲۸ مرداد ۵۸ سازمان یافت، قربانى شود؟ و آيا كومه له سوپاپ اطمينانى خواهد شد كه تلاش برای وصله پینه کردن آخرین افتضاح سیاسی رهبری حزب موسوم به حکمتیست بی دغدغه به سرانجام برسد؟؟
٢٧ جولاى ٢٠٠٩
جمعه نوزدهم تیر 1388
مردم،سرنگونى وسناريوهاى محتمل
بار ديگر "انتخابات" مجرايى شد كه سيماى واقعى جدال ها و رابطه حقيقى مردم ايران را در مقابل نظام اسلامى حاكم به نمايش بگذارد۔ حضور ميليونى مردم يك انفجار عظيمى بود كه بر متن شرايط عينى و پيش زمينه هاى جنگى واقعى، كه يك طرف اين جنگ و جدال مردم آزديخواه ايران و طرف مقابل کليت نظام اسلامى است، بار ديگر در مقابل هم صف آرايى كنند۔ جنگى كه طى سى سال اخير در جريان بوده است، اين بار در شرايط متفاوتى به بهانه ماجراى "انتخابات" بروز اجتماعى يافت۔ در پرتو تحولات چند هفته اخير صحنه سياسى جامعه ايران و آرايش نيروهاى طبقاتى با سرعت در حال دگرگون شدن، است۔
هويت اعتراضات اخير را نميتوان از زبان مدياى غربى و رسانه هاى خود رژيم اسلامى و يا جناحهايى از آن بيان كرد۔ ماهيت اساسى حركتى كه در قالب ميليونى درآمد همان مساله قديمى يعنى نفرت مردم از كل نظام اسلامى و رها كردن جامعه از اسارت و حقارت، و جستجوى زندگى انسانى ميباشد۔
حضور ميليونى همه را غافلگير كرد
مساله "انتخابات" چگونگى آن و صف بندى نامزدها، فرعى ترين پديده اى بود كه ارزش صرف وقت براى بررسى را ندارد۔ تقلب شد يا به كداميك اجحاف شد، نه مساله مردم بود و نه مساله ماست۔ اين رژيم هر بار كه پاى مضحكه هايى به نام انتخابات رفته است چيزى جز گاوبنديهاى پشت پرده و زور زدنهاى جناحى درون خود نبوده، اين بار نيز چيزىجز تكرار همان روال نبوده است۔ مساله واقعى حضور خيره كننده ميليونها نفر از مردم ايران بود كه در تهران وشهرهاى بزرگ ايران كل معادلات از پيش تعيين شده و محاسبات بالايى ها را بهم ريخت۔ و دسته جات سركوبگر نظام اسلامى را به مرحله حاد رودرويى باهم كشاند وبحران و شكاف هاى درونى رژيم را شدت بخشد۔
پشت اين رويداد اين حقيقت غير قابل كتمان را ميشود ديد كه جنبشى با ابعاد ميليونى براى سرنگونى رژيم اسلامى، اخيرا به ميدان آمد، به قدمت شكل گرفتن رژيم اسلامى در جريان بوده است، افت و خيز اين جنبش، با موازنه هاى مختلف را ميشود در اين سى ساله اخير در تمام مقاطع نشان داد۔ نيروى واقعى اعتراضات اخير و جارى در ايران بخشى از اين نيروى ميليونى است كه كليت نظام اسلامى را نخواسته و نميخواهد و در هر مقطعى از مجارى ممكن استفاده كرده و در اشكال مختلف بروز علنى كرده است۔
ما در اين سى سال اخير شاهد تحركات پراكنده از اقشار و طبقات مختلف و معترض جامعه ايران عليه رژيم اسلامى بوده ايم۔ اين سى سال از تاريخ ايران، تاريخ جدال و كشمكش طبقه كارگر و مردم محروم و تشنه رهايى در برابر جمهورى اسلامى بوده است، اما حركت اعتراضى اين بار دقيقا در شرايط كنونى با موازنه كنونى اين حركت ميليونى و سيل آسا را با خود آورد، که تاثيرات خود را به عينى بر كل معادلات سياسى گذاشت۔
ويژگى اين جنبش اعتراضى اين بود كه همه را غافلگير كرد۔ نه شعارها و نه پرچم سبز، نه شخصيتهاى چون موسوى و نه حتى موضوع به ظاهر مورد اعتراض هيچكدام از اينها نبودند كه باعث بهت و حيرت بشوند، بلكه خود رنگ سبز و پرچمى ها و كل شخصيتها نيز خود غافلگير به راه افتادن سيل عظيم جمعيت شدند۔
اوباما و اروپا مدتى به قول خودشان"ناظر رويدادهاى ايران" شدند و هيچى براى گفتن نداشتند۔ موسوى و جناحهاى "معارض" نيز زمين گير شدند و تا سطح تصيحح كننده شعارها نزول كردند۔ از نقش "رهبرى" اعتراضات به واسطه اى تبديل شدند كه بگويند شعار" مرگ بر ديكتاتور" شعار مانيست، مردم نكنيد، به مراكز نظامى و سركوب حمله نكنيد و غيره، خامنه اى و كل دم و دستگاه اطلاعاتى و قداربندان مسلح و ارگانهاى سركوب و مراجع تقليد و آيات عظام همه در سرگيجه اين اتفاق زمين گير شدند۔
اپوزيسيون راست و چپ جمهورى اسلامى نيز در اين زمينه خود را در مقابل يك اتفاق باور نكردنى ديدند۔
نه تلاش براى ارائه دلايل به حركت در آمدن گسترده مردم در حين عمل و نه تفاسير كنونى و تحليل هاى شبكه هاى B.B.C و C.N.N، نتوانست و نخواستند كه ماهيت و دلايل اين حركت را منعكس كنند۔
در اين ميان سوالى اگر مطرح شود اين است كه دليل اين گستردگى و هجوم سيل آسا و آن هم در اين شكل مردم چه بود؟
واقعيت اين است كه شناخت اين مكانيزمها و شناخت ماهوى اين جدال محور اساسى بر توضيح اين اتفاق و رويدادهاى اخير است۔
طبقه كارگر و مردم محروم و اقشار مختلف و معترض و به ستوه آمده تنها ابزارى كه در شرايط كنونى در فقدان رهبرى قدرتمند و راديكال جنبش براى سرنگونى، در دسترس داشتند نيرويى بود كه علنى و به مقياس بالاتر از نرم تاكنونى به ميدان بيايد۔ مردم با اين كار معادلات بالايى ها را به هم ريختند۔ اگر اين حضور به وقوع نميپيوست داستان مانند هميشه به زد و خوردهاى پراكنده و بعدا موج سركوب و سازش از بالا منجر ميشد۔ اگر اين سيل به راه نميفتاد باز داستان فشار از پايين و چانه زنى از بالا آرايش سياسى رژيم را با تحول روبرو نميكرد۔ اين حركت باعث شد كه بر خلاف نقشه از پيش، موقعيت جمهورى اسلامى را به جايى ببرد كه باز گشت به قبل از "انتخابات" را غير ممكن كند۔ اكنون شرايطى بوجود آمده است كه كل جناح هاى جمهورى اسلامى و نظام اسلامى بايد در فكر اعاده موقعيت خود در دو ماه قبل باشند۔
مردم طرفدار موسوى نيستند۔ مردم و جوان ايرانى اسلامى نيستند۔ مردم اگر شعار هاى واقعى خود را نتوانستند به ميدان بياورند و بر فراز موج جمعيت بر افرازند به كمبود واقعى خود يعنى فقدان جريان قدرتمند چپ و اجتماعى كه منافعشان را نمايندگى كند اعتراف كردند۔
سناريوها
غرب و جمهورى اسلامى با تمام تعارض و تفاوتشان در اين مساله وجه اشتراكى دارند كه هر يك به نحوى مردم را به سياه لشكر جناحى از رژيم معرفى كنند، ريشه و دليل اساسى اين وجه اشتراك در ترس و هراس هر دو طرف اين معادله از حضور مردم در شكل دادن به سناريو دلخواه آتى خود نهفته است۔
ترسيم كردن مردم بعنوان نيروى "انقلاب سبز" موسوى پديده اى كاملا هدفمند و با دورنماى منافع آتى اين سناريوها طراحى شده است۔ بعيد نيست كه پديده موسوى و ماجراى انتخابات براى بخشى از اليت سياسى راست و دو خردادزده سابق يك آلترناتيو در خود باشد، اما قطعا براى مردم ميليونى كه صحنه گردان اعتراضات جارى هستند اين پديده نه آلترناتيو بلكه محملى است كه پروسه اى را شروع كند تا شرايط و توازنى ايجاد شود كه روند اضمحلال و شرايط بازگشت ناپذيرى جمهورى اسلامى را تحميل كند۔ عدم شناخت اين مكانيزم مايه سردرگمى و بى ربطى به كل روانشاسى جنبش هاى اعتراضى و اجتماعى و در علم سياست به در حاشيه ماندن منجر خواهد شد۔
از نظر غرب عبور از اسلام سياسى از طريق قابل مذاكره كردن و "قانونى" كردن و "دولتى" كردن بخش عمده آن در كل منطقه خاورميانه در دستور است۔ به ميدان فرستادن سعد حريرى در لبنان، مالكى در عراق و محمود عباس در فلسطين، از جمله امورى مقدماتى است كه اين مسير را توضيح ميدهد۔
اگر موسوى پرو غرب باشد، بر عكس، غرب مطلقا پرو موسوى نيست۔ براى غرب پديده موسوى بر خلاف تبليغات جارى پديده مورد حمايت استراتژيك نيست و حتى پديده قابل دفاع تاكتيكى هم نيست، از منظر پراگماتيسم غرب اين اتفاقات و سنگر گرفتن پشت "كانديد" مخالف ولايت فقيه و بعبارت ديگر پشت پديده موسوى، صرفا امكان و فرصتى بود كه بتواند با قدرت بيشتر و با امكان بيشتر سر ميز مذاكره احتمالى با رژيم اسلامى برود كه طرف مقابلش تضعيف شده باشد، چون هنوز غرب چشم به تحولات آرام و تدريجى از درون نظام اسلامى دوخته است۔
نبايد ناديده گرفته شود كه اين رويدادها نه تنها وجهه و تصوير كل نظام اسلامى را از چشم مردم شكست بلكه اعتبار و برو بياى قبل از انتخابات را نزد غرب نيز از دست داد۔ به نظر ميرسد كه غرب براى هر سه حالت "استحاله" از درون و يا فرو پاشى رژيم با فشار مردم و يا ماندگار شدن رژيم تا مرحله بعدى اين بار آگاهانه تر و با برنامه تر عمل كند۔
تاثير موج وسيع حركت مردم باعث شد كه جناح هاى معارض درونى بر خلاف دو خرداد از پديده خامنه اى و رهبر ولايت فقيه عبور كنند، و همگى در هراسند كه مرحله بعدى عبور از نظام است و اين ميخ آخر تابوت نظام اسلامى خواهد بود۔ به همين دليل، تجديد آرايش سياسى جمهورى اسلامى را بشدت با دشوارى مواجه كرده است۔
غرب اين اتفاق و اين دستاورد جديد را به نفع پراگماتيسم خود در تقابل با اسلام سياسى ترجمه ميكند۔ براى غرب، رژيم جمهورى اسلامى تضعيف شده موقعيتش را در عراق و افغانستان و پاكستان و فلسطين و كل منطقه خاورميانه تغيير ميدهد۔ روشن است كه غرب خواهان بر اندازى قهر آميز نظام اسلامى توسط مردم و قيام و خيزش مردمى نيست، دول غربى بشدت در صورت تامين حضور جبهه سوسيالستى در اين اعتراض نگران خواهند شد و اقدامات خود را خواهند كرد۔
طبيعى است كه به حكم قانونمندى اين حركت، عقب نشينى جناحها و ساكت كردن مردم نميتواند پايدار باشد۔ آرايش جمهورى اسلامى دچار دگرگونى خواهد شد۔ جناح هاى درونى رژيم نيز به مصاف تجديد آرايش خواهند رفت۔ رفتار غرب بر همان محور پراگماتيسم خود خواهد بود با اين امتياز كه فشار را بر رژيم اسلامى و كل بلوك اسلام سياسى تشديد خواهد كرد۔
رژيم اسلامى هم در مقابل بر محور سركوب در داخل و گسترش بحران در منطقه به اعاده موقعيت خود خواهد پرداخت۔ تلاش خواهد كرد كه از شكاف چين و روسيه با غرب فشارهاى وارده را بر خود كم كند و با كشاندن جنگ و جدال به لبنان و عراق و فلسطين و افغانستان، صحنه جدال را عوض كند۔ تشدید عملیات و انفجارات انتحاری در عراق در روزهائی که مصادف با رویدادهای ایران بود، قابل تامل اند.
اگر چه شواهد كنونى حاكى از آغاز سركوب و بگير و ببند است، اگر چه سياست ارعاب را بار ديگر با اعدام هاى دسته جمعى و دستگيريهاى جمعى در دستور دارند، اما مسلما از چشم مردم نيز كل جمهورى اسلامى آن خاصيت مرعوب كننده قبل از اين تحولات را ندارد و خود رژيم نيز براى دوره طولانى قادر به سركوب گسترده نخواهد بود۔
براى مردم آزاديخواه و سرنگونى طلب دور آتى دور تعيين كننده خواهد بود۔ اين بار حضور طبقه كارگر گسترده تر خواهد شد۔ اگر جنبش مردم براى سرنگونى رژيم بخواهد قدمى ديگر به جلو بردارد ناچارا بايد از ابزارهاى بكار گرفته نشده و از پتانسيل هاى بكار انداخته نشده استفاده كند۔
با يك محاسبه ساده ميشود فهميد كه در صورت حضور كمونيزم دخالتگر و منسجم و تحزب يافته ميشد با دو ميليون نفر به خيابان آمده همان روز مراكز سركوب و مراكز رسانه اى و كل قدرت رژيم را ميشد در هم كوبيد و از دستشان خارج كرد و پروسه عملى و سريع ساقط كردن را شروع كرد۔ اين كمبود كليد اساسى درک جهتگیری مصاف هاى آتى اين جنبش است، بنا بر اين تامين رهبرى اين جنبش كه خاصيت چپ و راديكال و داراى افقى انسانى باشد مصاف اساسى دور آتى خواهد بود۔
راه حل ها
راه حل هاى پيش رو تابعى از احتمال شكل گرفتن سناريو هايى است كه برشمردم۔ ما بعد از اين جريان با چند حالت متفاوت روبرو خواهيم شد كه توازن قوا و نيرو و رهبرى نقشه مند امكان پا به زمين گذاشتن اين احتمالات را تسهيل ميكند۔
احتمال سركوب براى دوره اى و عقب راندن مردم، احتمال تشديد تضادهاى درونى و رفتن بسوى استحاله از درون، احتمال سرنگونى و ساقط شدن كل رژيم، اينها از احتمالاتى است كه زمينه هاى عينى خود را مدتهاست بروز داده اند۔ از آنجايى كه ما قبلا مفصل راجع به شق استحاله از درون و يا فرو پاشى از درون را گفته ايم اكنون و بنا به جانبدارى و مشكلات خاص به شق آخر يعنى مساله سرنگونى ميپردازم۔
يكى از نقاط و معلول احتمالى تحولات اخير ايجاد توهمى است كه چپ جامعه بايد آگاهانه ازآن پرهيز كند۔ موج عظيم ميليونى مردم در مقابل جمهورى اسلامى به خودى خود قادر به سرانجام بخشيدن به كار يعنى بر چيدن نظام اسلامى نخواهد شد۔ حضور ميليونى مردم به خودى خود راديكاليزم جامعه و پيشروى افق انسانى را نمايندگى نميكند، اين تحركات ابتدا به ساكن مترادف حاصل شدن غلبه افق انسانى و سرانجام مثبت به نفع جامعه نخواهد بود۔ اين حقيقت را بايد عميقا باور كرد و حول آن هر نوع خودفريبى بشدت زیانبار خواهد بود.
بدون ترديد با تحولات اخير مساله سرنگونى رژيم اسلامى بار ديگر در دستور جنبش طبقات متفاوت قرار گرفت۔ بار ديگر دو آلترنايتو براى سرنگونى خونمايى كردند۔ آلترناتيو راست و آلترناتيو چپ و سوسياليستى، اين دو جبهه با دو آينده متفاوت بار ديگر به موضوع بر چيدن نظام اسلامى و زندگى بعد از جمهورى اسلامى مينديشند۔
آلترناتيو راست ناسيوناليستى طرفدار غرب، از امكان و حمايت غرب بر خوردار است، ميتواند بخشى از اپوزيسيون دربارى رژيم و بخش تجزيه شده جناح هاى معارض درونى را با خود همراه كند۔ حزب و شخصيت سياسى قابل اتكا ندارد اما با كمك معمارى رسانه هاى غربى و كمك مالى و معنوى غرب و بر دوش جنبش ملى مذهبى، ميتواند زير هر بوته اى چند رهبر و ژنرال، وزير، رئيس جمهور بسازند۔ اين جنبش سابقه و تجربه حكومت دارى را نيز همراه دارد۔ طبقه كارگر و چپ جامعه نبايد در مقابل نقاط ضعف كنونى اين جنبش دچار خوشبينى شود۔
جبهه سوسياليستى و چپ جامعه متاسفانه با مرگ نابهنگام منصور حكمت و متعاقب آن شقه شدن و پارچه پارچه شدن حزب كمونيست كارگرى ايران از برخوردارى رهبرى توانا و ابزار دخالت در سرنوشت جامعه محروم شد۔ رويدادهاى اخير صحت اين ادعا را ثابت ميكند۔
راه حل مطلوب حضور چنيين حزبى و چنيين رهبريى بود، اما متاسفانه نيست، و اين معضل همچان در دستور عاجل فعالين كمونيست و بخش سوسياليست جنبش كارگرى قرار دارد۔
با اين وجود راه حل هاى ممكن هميشه ميتواند كمكى براى ترفيع اين نواقض باشند۔ در فقدان حزبى منسجم و واحد در اين جبهه كه بتواند اين رهبرى را تامين كند، بايد از امكانات موجود استفاده كرد۔
در اين ميان اين سوال مطرح است كه امكانات موجود يعنى چه؟ از نظر من براى رفع اين كمبود بايد به راه حل كوتاه مدت و ممكن انديشيد۔ براى جواب به اين قضيه، براى پر كردن خلا رهبرى چپ كه در حقيقت پاشنه آشيل جنبش مردم براى سرنگونى رژيم اسلامى ميباشد، ما مدتى پيش در يك بيانيه طرح شكل دادن يك بلوك چپ در سطح بالا، در ميان احزاب و جريانات و شخصيت هاى چپ و سرنگونى طلب، منتشر كرديم۔ قصد تكرار مفاد آن بيانيه را ندارم اما مختصرا بايد گفت كه آن چه ضرورت طرح آن بيانيه را بر جسته كرد اين بود كه رويدادهاى اخير در ايران و فقدان حضور موثر و رهبرى كننده چپ، را در قبال حوادث اخير نميشد ناديده گرفت۔ احزاب موجود نيز هر يك به نحوى تحت تاثير آين رويداد عمل كردند و برخى تلاش ها شد اما حقيقت اين بود كه بسيار جزيى و در حاشيه باقى ماند۔ در اين ميان لازم است به اختصار به چگونگى نقش دو حزبى كه هر يك بخش هايى از حزب كمونيست كارگرى بزرگترى بودند و دوران دو خرداد را بصورت حزبى واحد تجربه كرده بودند، اشاره كنم۔
حزب "حكمتيست" در اين ماجرا رسما و عملا در جهت تكميل كردن سياست هاى راست و دو خردادى كورش مدرسى و رهبرى آن حزب، متاسفانه بشدت بسمت راست چرخيد۔ رهبرى اين حزب به ميدان آمدن ميليون ها انسان را در ايران به پاى جناح هاى رژيم نوشت، و سياست به خانه بازگرداندن مردم را جار زدند۔ البته اين سقوط پر شتاب حيرت بر انگيز بود اما هيچگاه غير قابل انتظار نبود، چرا؟ چون، سياست هاى دو خردادى و راست كورش مدرسى و رهبرى آن حزب در برخورد به جنبش مردم ايران براى رها شدن از شر جمهورى اسلامى و موقعيت جمهورى اسلامى تحت عنوان "رژيم متعارف و تثبيت شده كه نيروى ناسيوناليسم شكست خورده پرو غرب را نيز با خود همراه كرده است" و اينكه دولت احمدى نژاد بزعم سياست هاى اين حزب در حال باز سازى كاپيتاليسم ايران و در حال تبديل شدن به دولت متعارف بورژوازى و غيره است، نتيجه اى ديگر جز آن سياست هاى عتيق را نمي شد استخراج كرد۔
رهبرى حزب موسوم به حزب حكمتيست، در اين اتفاقات در مقابل خواست مردم قرار گرفتند، و نيروى مردم معترض را به جناح موسوى بخشيدند، تصور كنيد اگر حزب كمونيست كارگرى در دوران دو خرداد، "خدايى نخواسته"! به اين روش اوضاع را ميدید، ميبايست قبول ميكرديم كه خاتمى ٢٠ ميليون هوادار دارد و هر اعتراضى را كه هر جا رخ ميداد را به آيت الله ها و يا هر پاسدارى، حاتم بخشى ميكرديم، اكنون به جاى مراجعه به نوشته ها و حافظه هاى تاريخى و اسنادى چون ( زندگى بعد از دو خرداد، آيا كمونيسم در ايران پيروز ميشود، سه جنبش سه آينده، و كوهى از آثار ارزشمند ماركسيستى منصور حكمت) جنبش چپ ميبايست به تكاليف و چشم اندازهاى ايرج آذرين و انقلاب ايران و وظايف كمونيست هاى كورش مدرسى رجوع ميكرد۔ چه شانس بزرگى كه در اين ظلمت مشعلى وجود دارد۔
رهبرى حککح، خود و حزبش را جهت اصرار براى اثبات صحت نظرات راست ليدر قربانى كرد و خود را از ليست مدافعان جنبش مردم براى سر نگونى خارج ساخت۔
در اين تحول پر شتاب كورش مدرسى به طرز بارزى از خود ايرج آذرين بيشتر به تز هاى دو خردادى و راست او وفا دار ماند۔ موضوع رهبرى اين حزب حتى مانند موضوع آذرين، مقدم در اين شرايط نبود و چند گام عقب تر ماند۔
اين حزب با اين سياست هاى راست، قطعا جايگاهى در ايفاى نقش براى رفع خلا رهبرى چپ بر جنبش را ندارد و بى ربطى كامل خود رابه جامعه و سرنوشت آن نشان داد۔
حزب كمونيست كارگرى ايران، تلاش هايى كرد، اما هم در تحليل از اوضاع و مهم تر از آن در ارزيابى از موقعيت خودشان، اشتباه جدى كردند۔ نوع ظاهر شدن رهبرى اين حزب قادر نشد كه از مدار و حوزه زندگى درون سازمانى خارج شود و در همان سنت هاى سابق، ماند۔
انتظار اين بود كه در يك ارزيابى از موقعيت كنونى جنبش سرنگونى خواه مردم و تحزب كمونيستى، به اين حقيقت پى برده شود كه جنبش كمونيستى و سوسياليستى سياستمدار اجتماعى ندارد، حزب پر نفوذ ندارد، نه رهبران سازمانى و درون گروهى ميتوانند نقش سياستمدار كمونيستى در مقياس اجتماعى در مقبل جامعه قرار داده شوند، و نه احزابى كه در ذهنيت جامعه بعد از زلزله سياسى چند سال اخير ميتواند نقش ابزار پر نفوذ و دخالتگر را بازى كنند، اين انتظار و اين واقعبينى متاسفانه به تخت سینه سنت سكتى برخورد كرد، و تاكنون از جانب رهبرى اين حزب منشى ديگرى پا به زمين نگذاشته است۔
در چنيين شرايطى عقل سليم ايجاب ميكرد كه سر را به طرف راه حلى از امكانات موجود چرخاند۔ اين خلا را بصورت ديگر پر كرد۔ بحث مطلقا بر سر اتحاد عمل گروهها و يا كنفرانس وحدت چپ و غيره نيست۔ اين سياست ها قبلا آزمايش خود را پس داده اند و بقول معروف آزموده را آزمودن خطا است، بحث بر سر اين است كه در سطح رهبرى جريانات چپ سرنگونى طلب با حفظ مواضع و استقلال تشكيلات خود، در نوعى از الگوى كنگره ملى آفريقا در مقابل دولت آپارتايد آفريقا، چيزى در اين قالب شكل بگيرد۔ اين بلوك را در مقابل جامعه و جهان خارج از ايران چه در سطح افكار عمومى و چه در سطح ديپلماتيك قرار بگيرد و بطور واقعی و اجتماعی خلا یک رهبری چپ در مبارزات جاری مردم ایران را پر کند.
به نظر من حزب كمونيست كارگرى و كومه له و حزب كمونيست ايران، به دليل سابقه تاريخى و حافظه تاريخى، كه نفوذ اجتماعى كمونيزم را نمايندگى كرده اند و در مقاطع معين تاريخى در راس جدال هايى قرار گرفته اند، اين دو جريان در اين مقطع و براى اين حل كوتاه مدت مشروط به قائل بودن به يك ارزيابى واقعى و زمينى از موقعيت خود و چپ در شرايط كنونى، ميتوانستند وميتوانند نقش جدى ايفا كنند۔ در تشکیل یک بلوک چپ برای رهبری مبارزات مردم ایران، باید فضا و شرایط برای پیوستن نهادها و تشکلهائی که بخشهای فعال جنبش کارگری را نمایندگی میکنند، فراهم باشد.
اتفاقات اخير بار ديگر مهر تاكيدى بر اين مساله نهاد كه بدون حضور كمونيسم متشكل و تحزب يافته هر درجه از نيروى اجتماعى فى النفسه در ميدان باشد قادر به شكل دادن به آينده رهايي بخش نخواهد بود۔ اين تجربه در كنار تجربه حضور طبقه كارگر و در راس آن حضور كارگران صنعت نفت در انقلاب ١٣٥٧ وشكستن كمر رژيم سلطنتى شاه، در فقدان حزب كمونيستى، در ساختن آينده مطلوب خود،كه با سركوب خونيين يك انقلاب روبرو شد۔ اين درس بار ديگر ياداور ميشود كه درجدالها و تخاصمات طبقاتى بايد پرچم و ابزار دخالت و تغيير را مهيا كرد۔ پيروزى و رهايى از شر فلاكت و نكبت بار هر شكل از حاكميت سرمايه، منوط به در دست داشتن حزبى است كمونيستى، حزبى كه ديدگاههاى تاكنونى كمونيسم كارگرى را به پراتيك اجتماعى تبديل كند۔
٦ جولاى ٢٠٠٩
جمعه دوازدهم تیر 1388
مزدوران راه توده و پیک نت را سر جای خود بنشانید!
ماجرای تسخیر سفارت رژیم اسلامی توسط نیروهای چپ و آزادیخواهان، در استكهلم سوئد، از طرفى با موجى از شادى و شعف مردم معترض و منزجر از نظام اسلامى همراه شد و ازطرفى ديگر رژيم اسلامى و جريانات پرو رژيم را با هراس مواجه كرد۔
در اين ميان شاخه (راه توده)، اين جريان كه با هر تحرك اعتراضى مردم آزاديخواه، چوب حراج به ظرفيتهاى ضد كمونيستى و ضد آزاديخواهيش ميزند، به سياق هميشگى گوى سبقت را از همقطارانش ربود۔ راه توده جریانی که طبق اظهارات دوستان سابقشان، يعنى جناح "نامه مردم" حزب توده، توسط وزارت اطلاعات رژیم ساخته و پرداخته شده است، اتهامات بسیار سخیفی به سوى حزب کمونیست کارگری پرتاب کرد.
بر همگان روشن است كه حزب کمونیست کارگری در اوايل دهه نود با پرچم دفاع از انسانيت و دفاع از بشريت معاصرتشكيل شد۔ درست در اوج قیل و قال و شادی سازمانهای اطلاعاتی غرب و جریان ضد کمونیست اسلام سیاسی، پرچم دفاع از حرمت سوسیالیسم توسط حزب كمونيست كارگرى برافراشته شد۔ حزب كمونيست كارگرى با نقد همه جانبه اين نظام وارونه، با هدف دخالت در امر تغيير جامعه بشرى، كمونيسم كارگرى را در مقابل تباهى و تهاجم به آزاديخواهى و هر آنچه بوى انسانيت ميداد، دراوج هلهله "پايان تاريخ" كه سرمايه دارى با قدرت در بوق كرده بود، قرار داد۔ اين حزب در صحنه سیاست ایران به عنوان یک حزب دارای برنامه روشن شناخته شده است۔
جريان راه توده، این ماموران فی سبیل الله وزارت اطلاعات، تشكيل حزب كمونيست كارگرى را به عنوان دستکرد شریعتمداری و سعید امامی قلمداد كرده اند.
ما این سند و مدرک را به نام راه توده ثبت کردیم تا در فردائی که نه تنها سفارتخانه های رژیم در خارج یکی پس از دیگری توسط مردم خشمگین از سی سال جنایت و نسل کشی، بسته خواهند شد، بلکه پایان بختک ننگین و نفرت آور اسلام سیاسی توسط مردم بپاخاسته اعلام خواهد شد، به دادگاه رسیدگی به جانیان اسلامی و مزدورانش ارائه شوند۔
حزب توده، در جریان سقوط رژیم سلطنت، در صحنه سیاست ایران از یک حزب غیر اسلامی و رفرمیست، به عنوان زائده معماری "اسلامی" کردن خیزش مردم ایران "توده ای شد و همراه امام" و بزعم خود "ماندگار شد که ایام بود به کام"، در این ماندگاری اما، تیغ اسلام سیاسی، در جریان قتل عامهای سال ۶۷، شیرینی همراهی با بنیانگذار رژیم جنایت بر کام این حزب تلخ شد.
جناح مکتبی تر و غسل تعمید کرده تر، با اینحال، علیرغم خفت و خواری هائی که رژیم اسلامی بر بخشی از ایدئولوگها و رهبران سنتی حزب توده تحمیل کرد، در بسترخونین تداوم سی سال قتل و جنایت علیه مردم ایران، به زندگی سیاسی در لجن اسلام سیاسی مهر مانگاری اش را کوبید و سرنوشت و مقدرات خود را به سرنوشت اسلام سیاسی در ایران گره زد۔ راه توده، دیگر به بخش لاینفکی از پیکره کل رژیم اسلامی تبدیل شد.
اراجیفی که در سایت پیک نت و از طرف راه توده علیه مردم آزادیخواه و مشخصا جریان کمونیسم کاگری با بیشرمی و وقاحت، انتشار یافته اند، دیگر صرفا یک ضد کمونیسم سنت توده ایستی نیست، زبان رسمی وزارت اطلاعات و مکمل تحرک اراذل و اوباش بسیجی و قداره بندان مسلح اسلامى است که همزمان، علنی و در برابر دوربینها، مردم تهران را به گلوله بستند۔
جریان مدعی مرزبندی با راه توده، نامه مردم، اگر نمیخواهد به عنوان شریک این کاسه لیسی رژیم اسلامی بر صندلی اتهام بنشیند، راه دیگری جز اعلام برائت علنی از لجن پراکنیها و خوش رقصی جیره خواران وزارت اطلاعات ندارد.
هر کسی و هر نیروی سیاسی، هر جریان با فرهنگ و با پرنسیپ و مدافع حقوق و آزادیهای مدنی و همراهان واقعی مردم ایران موظف اند صریح و بی پرده اتهامات رذیلانه وزارت اطلاعات رژیم اسلامی از زبان "راه توده" علیه حق مردم ایران وهمه آزادیخواهان را صریح و بی پرده محکوم کند. هیچ تفاوت سیاسی و نظری و فکری و دیدگاهی با جریان و گرایش کمونیسم کارگری نباید کوچکترین تردیدی برای در هم کوبیدن تهاجم لجام گسیخته مزدوران راه توده ایجاد کند.
کانون دفاع از کمونیسم
يكم جولاى ٢٠٠٩
چهارشنبه سوم تیر 1388
یک پیشنهاد، یک ضرورت، یک التزام ... فراخوان به ایجاد بلوک چپ انقلابی و سوسیالیست
آنچه در تحولات روزهای اخیر جامعه ایران چشمها را به خود خیره کرده است، به جلو صحنه آمدن و به خیابان آمدن جدال مردم منزجر از سى سال حاكميت سياه نظام اسلامى بر سر تعیین تکلیف با رژیم جمهوری اسلامی به عنوان راس دولتی جنبش اسلام سیاسی است.
دلایل و ریشه های تاریخی و فرهنگی و سیاسی تعارض اسلام سیاسی با مکانیسمهای تولید سرمایه داری و الزامات اقتصاد بازار؛ و با رفاه و خوشبختی شهروندان جامعه در نوشته ها و رسالات و مقالات متعدد توسط مارکسیستها و کمونیسم معاصر ایران توضیح داده شده است.
جامعه ایران، علاوه بر دلایل پایه ای تر اقتصادی، از نظر تاریخی از همان دوران تجدد خواهی انقلاب مشروطه، اسلام سیاسی را نپذیرفته است. اسلام سیاسی فقط به ضرب نسل کشی و سی سال قتل و قصاص زنجیره ای بر اریکه قدرت تکیه زده است.
تحولات روزهای گذشته، مصاف عمیق مردم با اسلام سیاسی و بازتاب تناقض بنیادی تر گرایش جامعه ایران برای سازماندهی تولید و اقتصاد، حول دو انتخاب سرمایه داری و سوسیالیستی است.
ورق برگشته است و اسلام سیاسی در ایران و حکومت آن، رژيم اسلامى، دیگر به موقعیت قبل از دوران "انتخابات" باز نخواهد گشت. دو راه و دو مسیر در برابر رژیم اسلامی به عنوان اسلام سیاسی در قدرت باز است. یا از طریق دست بردن به سرکوب عریان و قلع و قمع، برای مدتی دیگر خود را در صحنه سیاست حفظ خواهد کرد و یا به ناچار به یک پروسه دگردیسی و "استحاله"، تن خواهد داد و در مسیر و حلقه هائی از کودتا و ضد کودتاها و تصفیه ها و سازشهای جدید، آرایش درونی اش را برای عبور از نظام "ولایت" برهم خواهد زد. گزینه اول جامعه ایران را به سوی خطر و کابوس سناریو سیاه روانه خواهد کرد و گزینه دوم سناریوهای مشابه و مختلف، و نه الزاما یک به یک، عبور از دوران فروپاشی بلوک سرمایه داری دولتی را باز خواهد کرد.
در هر دو این احتمالات، مردم ایران در شرایط فعلی و با توجه به احزاب موجود در اپوزیسیون، متاسفانه علیرغم تلاش شريف و نيت پاك برخى از جريانات و احزاب سوسياليست موجود، اما از یک ستاد رهبری چپ و سوسیالیست بی بهره اند. اپوزیسیون ناسیونالیست پرو غرب ایرانی، از روی نسخه اسلاف خود در کشورهای بالکان و "ملل آزاد شده" ناشی از سقوط شوروی سابق، به اتکا سوابق سالیان خود در اداره کشور و حمایت بی دریغ مالی و تدارکاتی و تبلیغاتی و ایدئولوژیک و نیز پرسنلی غرب و آمریکا، توان و ظرفیت بالقوه ساخت و پرداخت حزب و پرچم سیاسی را دارد. این جریان حتی میتواند به اتکا لایه هائی از حکومت فعلی رژیم اسلامی و "شخصیت" سازی از آنان، در جریان تعیین تکلیف نهائی جمهوری اسلامی در اعتراضات مردم و حضورشان در خیابان، از مداخله مردم در تعیین سرنوشت سیاسی جامعه ایران جلوگیری کند و رهبری یک انقلاب "مردمی" علیه رژیم "توتالیتر" اسلام گرایان "افراطی"، چون نمونه رومانی، و یا دست بدست کردن حکومت به اتکا فشار از پائین را، چون انواع انقلابهای رنگی و شورشهای کاخی، بدست گیرد.
در شرایطی که یک حزب انقلابی و دارای جذبه سیاسی فی الحال فعال در معادلات و ذهنیت توده های مردم به خیابان آمده موجود نیست، در شرایطی که نمیتوان از روی محاسبات و ارزیابیهای درونی احزاب موجود، به وجود یک حزب اجتماعی و رهبر مبارزات مردم در تقابل با جمهوری اسلامی انگشت گذاشت، احتمال اینکه مردم به جان آمده به آلترناتیوهای ساخته و پرداخته و مهندسی شده و یا در حال شکل گیری در اتفاقات پیش رو، تمکین کنند، زیاد است.
واقعیت این است که چپ رادیکال و انقلابی ایران در نزدیک به هشتاد سال تحولات مختلف در جامعه ایران، با معضل رهبری جامعه و رهبری سیاسی جامعه و موضوع قدرت سیاسی، که شالوده هر حزب سیاسی است، مشکل داشته است.
این طیف طی سی سال اخیر، مدام تکامل یافته است، از کرنش به حرکت خود بخودی فاصله گرفته است، برنامه و سیاست و خطوط درست تاکتیکی تدوین کرده است و در مقاطعی بطور واقعی به یک حزب سیاسی واقعی و دخالتگر و اجتماعی بسیار نزدیک شده است. این سرمایه سیاسی و گنجینه عظیم تجارب و سلاح فکری و تئوریک، ظرفیت این را دارد که در تلاقی با نیروی فعال انقلابی و پیشرو و مدرن و جوان و پویای جامعه ایران به یک حزب فراگیر و غیر قابل حذف در معادلات سیاسی تبدیل شود.
به این ترتیب به نظر ما سرنوشت جدال هاى جارى در اين مقطع به هر سناريويى ختم شود، باز پاسخ به اين سوال واقعى كه فقدان رهبرى چه خواهد شد روی میز تمام نیروهائی است که قدرتمند شدن مردم و نیروی طبقه کارگر و جنبشهای برابری طلبانه مشغله مهم آنهاست.
از این نظر ما بر این باوریم که ماتریال انسانی سوسیالیسم موجود جامعه ایران که در بخشها و مقاطعی از این تاریخ سی ساله سوسیالیسم ایران دخیل بوده اند، مستقل از هر نوسانی طی همین سالها، میتواند به عنوان خمیر مایه اولیه آن حزب گسترده سیاسی مورد استفاده باشد.
فکر میکنیم که اگر منافع پایه ای طبقه کارگر را در این تحولات مد نظر قرار بدهیم و بپذیریم که مردم ایران نیاز دارند که از یک اهرم سیاسی در جنگ و جدالشان با جمهوری اسلامی برخوردار بشوند، راهی جز دور زدن تکبر سکتاریستی موجود نیست. هیچ حزبی راسا و به تنهائی از جایگاه رهبر بلامنازع رهبری سیاسی قطب چپ و سوسیالیست جامعه برخوردار نیست. نیازی به گفتن نیست که خطاب ما جریاناتی نیست که لاقیدانه به تحولات جامعه نگاه میکنند و جدال بر سر تعیین تکلیف اسلام سیاسی و رژیم اسلامی را به "خود و طبقه کارگر و جنبش آزادی و برابری مربوط نمیدانند".
خطاب ما به نیروهائی است که نگرانند از اینکه طبقه کارگر در این تندپیچها، بی تشکل و فاقد سازمان است. خطاب ما به نیروها و سازمانها و احزابی است که موضع پراتیکشان در میان بخشهای قابل توجهی از مردم، بازتاب واقعی دارد. خطاب ما به نیروهائی است که نمیخواهند سناریو و داستان زندگی چپ و سوسیالیسم جامعه را طی هشتاد سال اخیر جامعه ایران تکرار کنند و به موقعیت همیشگی شکنندگان سد اختناق و قربانیان دورانهای تحولات بعدی و گروه فشار جریانات راست در جدال بر سر سرنوشت سیاسی جامعه رضایت بدهند. خطاب ما به نیروهائی است که نمیخواهند خودفریبی و سرمستی از تصویر خود در دوایر درونی، آنان را به نیروئی در حاشیه تحولات تبدیل کند.
این کار شدنی است اگر قدرت درک نیاز جامعه و منافع طبقه کارگر و توده های مردم چراغ راهنمای همه نیروها و احزاب و تشکلهای سوسیالیست باشد. این کار شدنی است اگر، اشتهای ظاهر شدن به عنوان رهبر مردم کوچه و خیابان، و نه خودفریبی در تملق درون سکتی، محرک و انگیزه و خمیر مایه سوسیالیسمشان باشد. این کار شدنی است اگر به جای مشغول شدن به مقولات و مفاهیم ابداعی برای مصارف درونی، مشغله عبور دادن جامعه ایران از نکبت اسلام سیاسی و رهائی و خوشبختی مردم محرک فعالیت سیاسی و "حزبی" باشد.
در این رابطه پیشنهاد ما این است که به جای "اتحاد عمل" های موضعی و آکسیونی، و بناچار ناپایدار و شکننده و گذرا، بطور رسمی و جدی در بالاترین سطح رهبری، و نه دوری و نزدیکیهای محفلی و خودبخودی از پائین، پلاتفرمی برای ایجاد یک قطب سوسیالیست ارائه و تدوین شود. قطب و بلوک و ستاد رهبری سیاسی ای که در آن بیشترین استقلال و آزادی فعالیت سازمانی در آن ممکن باشد. قطب وسیعی که با سعه صدر و درایت سیاسی، از ظرفیتهای خفته بسیاری از نیروهای پیشرو و بالقوه سوسیالیست استفاد کند و در مقابل هر آلترناتیو حکومتی، تعداد چندین کابینه یک دولت آزادیخواه، سکولار، مدرن و پیشرو را در مقابل مردم و در تقابل با آلترناتیوهای طبقات دیگر قرار بدهد. بلوکی که بتواند به مردم ایران این اعتماد را بدهد که در برابر دولتهای مشکوک و ناشناس و مرموز و مهندسی شده در دوایر مهندسی سازمانهای جاسوسی دول غرب و "رژیم چینج"ها، لایه حاضر و آماده ای از شریفترین و پیشروترین انقلابیون شناخته شده و تحصیلکرده و کارآ را در برابر انتخاب مردم بگذارد.
به نظر ما، در شرابط موجود، مساله "هژمونی" سیاسی و فکری و اتوریته معنوی شخصیتها و احزاب متشکله چنین ائتلاف وسیعی، مساله داده ای نیست. این مساله بدوا و در نقطه شروع خود با عزم برای پیوستن به ایجاد چنین ستاد سیاسی مردم ایران و در مصاف و پاسخگوئی به مسائل دوره های آتی گره خورده است. نیروهائی که بتوانند و شهامت داشته باشند که دیوار تعصب شیفتگی به خود را بشکنند، علیرغم هر ابعادی که در اوضاع فعلی از آن برخوردارند، شانس خود را به عنوان رهبران سیاسی جامعه به بوته آزمایش گذاشته اند. تلاش برای خلق چنین روحیه ای، تصمیم دیگران را برای ترک زندگی سیاسی در دایره محدود خود تشویق خواهد کرد و فضائی از اعتماد متقابل را به جامعه نیز سرایت خواهد داد.
نفس فکر کردن به این پیشنهاد ما و اراده برای برداشتن گام عملی و صمیمانه در راستای آن، شرایط را برای تدوین موازین و اصول حاکم بر مناسبات نیروهای تشکیل دهنده این قطب پیشرو فراهم خواهد کرد. در یک فضای ریلکس که منفعت مردم و سعادت و خوشبختی جامعه، هوای آن را ساخته باشد، تدوین پلاتفرم و میزان و حدود "اختیارات" شخصیتها و ارگانها و اندامهای یک شبه کنگره و شبه کنفدراسیون رهبری مبارزات مردم، بسیار ساده خواهد بود.
آیا چپ و سوسیالیسم ایران خواهد توانست در تحولات جامعه ایران به نیروئی دخیل، غیر قابل حذف و مورد اتکا و اعتماد کارگر و زن و نیروهای وسیع مردم سرکوب شده و تحقیر شده "تغییر ریل" بدهد؟ سوسیالیسم و مدافعان راستین آن در معرض یک آزمایش بزرگ تاریخی قرار دارند. آیا این سرنوشت مقدر ماست که در هر تحول اجتماعی و پس از قربانی شدن جان هزاران انسان بزرگ و شریف، سرنوشت سیاسی جامعه را نیروهای مرتجع، اسلامی و فاشیست و شبه فاشیست رقم بزنند؟
۲۳ ژوئن ۲۰۰۹
آوات شریفی، ایرج فرزاد، داریوش نیکنام، عبداله شریفی، غفار غلام ویسی و فهیمه قطبی
شنبه دوم خرداد 1388
"انتخابات" رياست جمهورى و اپوزيسيون راست!
اگر چه هنوز چند هفته به نمايش مضحكه انتخابات رياست جمهورى رژيم اسلامى مانده است، اما چند ماهى است كه سران رژيم اسلامى با دستگيرى و زندان و اعدام و ايجاد فضاى رعب و وحشت، اقدام به برگزارى مانورهاى نظامى و آزمايش و پرتاب موشك سجيل٢ و گشت و گذارهاى معنى دار سران رژيم، حول مساله "انتخابات" وسيعا فضاسازى ميكنند۔ مدتى است كه زير عنوان فضاى انتخاباتى نه تنها در رابطه با مردم و بلكه در رابطه با خود جناح بنديهايش، دور ديگرى از تعارضات درونى و تناقضات درونى اين رژيم در قالب "نزاع جناحها" بطور علنى به نمايش گذاشته شده است۔
هر چند هنوز نتيجه گاوبندى نهايى بر سر خود "كانديداتورها" به سرانجام نرسيده است اما در اين جنجال و كشمكش، سر در گمى و فلج سياسى اپوزيسيون راست و جريانات ناسيوناليست و دو خردادى اسبق ديدنى است۔ ازمنظر منافع مردم، شكاف آشكار كنونى اين طيف بطور قطع بر اتحاد هاى قديمى و مسابقات رقت انگيز آنها براى فراخوان شركت در "انتخابات" ارجحيت دارد۔
حزب توده ايران از عدم شركت نماينده واحد "اصلاحات" شاكى است و حتى از بروز علنى ياس و نوميدى خود در قبال پراكندگى نيروى"برنامه گرا و مطالبه محور" در جبهه "اصلاحات" خودارى نكرده است۔
حزب دمكرات كردستان(شاخه عبدالله حسن زاده) با پلاتفرم ٨ ماده اى مهدى كروبى سردرگم شد و بعداز خلوت كردن چند روزه با بيانيه اى گنگ دفتر سياسيش كه در واقع چيزى جز دفاع شرمگينانه از مضحكه انتخابات نبود، بيرون آمد۔
من در اينجاقصد ندارم راجع به مساله "انتخابات" و تحليل مجدد اوضاع جمهورى اسلامى بپردازم، بلكه تلاش ميكنم بطور مختصر به فاكتورهايى در اين رابطه بپردازم و دلايل سردرگمى و ياس، هواداران "اصلاحات" را بررسى كنم و به چند فاكتور در رابطه با مساله كردستان و موضع حزب دمكرات كردستان اشاره كنم۔
رژيم اسلامى و مردم
ما هميشه گفته ايم كه نظام جمهورى اسلامى حاصل سركوب خونين يك انقلاب عظيم بود، اين جنبش و نظام با به خون كشيدن جامعه به ميدان فرستاده شد و با اتكا به سازمانيافته ترين خشونت و سركوب سرپا ماند۔ اين محور اساسى رابطه رژيم با مردم و جامعه ايران بوده و كمافى سابق اين رابطه حول اين محور به پيش ميرود۔
در نتيجه مردم ايران از طبقه كارگر تا زن و جوان و معلم و شهروند عادى در هر گوشه ايران با اعتراضات پراكنده و مداوم خود صريح ترين بيان رابطه خود با رژيم را عملا گفته اند۔ مردم از اين رژيم متنفرند، آن را نميخواهند، اگر زورشان برسد يكروزه كل اين بساط آدم كشى را به گور ميسپارند، پس براى چنيين مردمى انتخابات هيچگاه در اين نظام معنى و مفهومى واقعى حتى بعنوان راى دهنده پاسيو نداشته است۔
در مقابل، رژيم اسلامى نيز هيچگاه در سركوب خونين اعمال اراده مردم بر سرنوشت خود، كوتاهى نكرده است۔ به اين حال مناسك و مضحكه انتخابات هر چند سال يكبار رژيم را ناچار ميسازد كه ضعف و تناقضات خود را علنى و آشكار كند، توهم سازى حول اين ماجرا از مدار منافع جامعه خارج است و كسانى كه خود و ديگران را با اين توهمات فريب ميدهند، را بايد در متن بخشى از جبهه رژيم در مقابل مردم بحساب آورد۔
رژيم اسلامى و اوضاع جهانى
اكنون بايد بر همه روشن شده باشد كه تكرار سناريوى "رئيس جمهور بيست ميليون راى" و چرنديات "اصلاحات اسلامى" سرابى بيش نيست۔ اين دوره تاريخى رفت و باز گشت آن تا حد محال ناممكن است۔ اگر مردم در سال ١٣٧٦ به پاى صندوق راى رفتند، خواستند تا نماينده خامنه اى و جناحش را عقب برانند، رفتند تا تناقضات جمهورى اسلامى را تشديد كنند، اما با اين همه هنوزآن دوره توهم كه گويا اين جبهه ميتواند با غرب به توافق برسد و يا به عبارت ديگر سازش دوخرداد با غرب نيز فاكتورى قابل محاسبه بود۔ امروز غرب نيز اهميت وجايگاه خاصى براى جناح "اصلاحات" قائل نيست۔ و سياست پراگماتيستى غرب در جهت "تغيير رفتار رژيم" و قابل مذاكره كردن نظام اسلامى را نه در جناح "اصلاح طلب اسلامى" بلكه در درون جناح خامنه اى جستجو ميكند۔
موقعيت رژيم اسلامى در معادلات خاورماينه و رابطه با غرب، موقعيت جمهورى اسلامى در كانون هاى بحرانى مانند عراق، افغانستان، فلسطين، لبنان و غيره و شرايط رقابت هاى بلوك بنديهاى امپرياليستى در جدال هاى جهان چند قطبى، فعلا و هنوز در چنان شرايطى است كه آمريكا و اروپا با احتياط در همان عرصه پراگماتيسم خود قدم بردارند و هنوز اهرم اصلى را "تاثير" بر جناح موسوم به جناح خامنه اى ميدانند۔
در آن طرف اين موازنه، رژيم اسلامى و جناح خامنه اى در اين مدت با سركوب در داخل و ديپلماسى در خارج در ارزيابى هاى خود متقاعد هستند كه سنگرهايى را فتح كرده اند كه به هيچ عنوان حاضر نخواهند بود كه بدست جناح رقيب در درون خود نظام بسپارند۔
بنابراين دو محور، عقب راندن و سركوب مردم معترض و پيشروى دررابطه با غرب و مشاركت فعال در كسب قدرت در خاورميانه،در جهت تداوم بقا نظام اسلامى هنوز دو محور اساسى جنگ جناح ها ميباشند۔
مشاهدات و فاكت ها نيز گواه اين است كه عليرغم عدم شركت مردم، جناح خامنه اى مصمم است كه در اين بازى انتخاباتى خود را غالب و در جنگ جناح ها غير قابل شكست نشان دهد۔ قطعا به سياق هميشه اين بار نيز آرايش سياسى جناحبنديها و اپوزيسيون بعد از انتخابات دست خوش تغييرات قابل ملاحظه اى خواهد شد۔
با اين وصف، موقعيت انتخابات قبلى با اين يكى تفاوت هاى چشمگيرى خواهد داشت۔ دورهاى قبل اميد به دخالت نظامى آمريكا و عراقيزه كردن ايران صف وسيعى از فدراليست هاى جديد و قديم را دور اين توهم جمع كرده بود۔ "ضد رژيمى" كه در بيان ضد تروريسم و ضد خامنه اى، حتى نزد غرب هم در بورس بود۔ همه جريات راست چشم اميد خود را به تحولاتى از درون بر مبناى دخالت نظامى غرب دوخته بودند۔ اما اكنون اين فاكتورها جاى خود را معادلات جديد ترى سپرده اند و به همين دليل است كه اپوزيسيون راست و دو خرداديهاى سابق سردر گم مانده اند۔ تصادفى نيست كه هنوز بخش اعظم جرياناتى كه با تب و تاب سابق اندر فوايد مشاركت در انتخابات و محسنات دمكراسى، مردم را براى شركت در اين مناسك و راى دادن به نمايندگان"اصلاح طلب" فراميخواندند اكنون در فاصله دو هفته اى موعود هنوز سكوت كرده اند۔
و اما بايد ديد كه حزب دمكرات كردستان و ناسيوناليسم كرد در كجاى اين پرسپكتيو قرار ميگيرند؟
حزب دمكرات كردستان همراه جمعى از قلم بدستان جريان ناسيوناليستى كرد در اين اوضاع آشفته چرتكه انداختند و نتيجه محاسبات خود را به نفع كروبى و پلاتفرم او در باره اقليت هاى قومى و مذهبى جمع زدند۔
كروبى و موسوى در پلاتفرم انتخاباتى خود راجع به "مشاركت فرهنگى اقليت هاى قومى و اهل سنت" بعنوان شعار انتخاباتى خود بصورت دربارى و خودى طورى مطرح كرده اند كه حتى نزد خودشان هم چندان جدى و قابل اهميت نميباشد۔
اما دو مساله اينجا قابل تامل است، اولا حزب دمكرات كردستان و كل طيف ناسيوناليست كرد كه با "رعايت كامل منافع احزاب برادر در كردستان عراق" سال ها است دست از مبارزه مسلحانه بر داشته اند و با بر پا داشتن اردوگاههاى نظامى هنوز در از قبل "ديپلوماسى" زيست و "فعاليت" ميكنند۔ مدتى است در ادامه سياست آمريكا در عراق جهت بر قرار ساختن حكومت مركزى و قدرتمند و يكپارچه زير ضرب و فشار قرار گرفته اند۔ جلال طالبانى كه البته هم در جايگاه رئيس جمهور و هم يكى از سران دو حزب حاكم در كردستان عراق،زنگ خطر ادامه حضور اين جريانات را بصدا در آورده است۔ تهديد قطع و يا كم كردن بودجه اين احزاب،ادامه كارى آنها را در اين شكل با مخاطره روبرو كرده است۔ در اين اوضاع و احوال با تنگ شدن فضاى "ديپلوماسى" و موقعيت جديد رابطه آمريكا و ايران، بعيد نيست ما شاهد سر آغاز نيمچه چرخش هايى جديدى بطرف رژيم اسلامى از جانب اين گونه جريانات، به بهانه هاى مختلف باشيم۔ در ضمن سياست نهادينه شده پراگماتيسم حزب دمكراتكردستان، سنت استوار اين حزب در كشف راه سازش و مماشات و دور زدن نقش مردم كردستان، در شاخه اى از آن بصورت اقدام به سازمان دادن تشكل روحانيون و در شاخه اى ديگر بصورت حمايت خجلت زده از طرح پا در هواى امثال كروبى تظاهر عينى ميكند۔ تلاقى ياس و ناميدى به غرب و قابل اتكا نبودن جبهه "اصلاحات" درون رژيم اين حزب را در موقعيت دفاع شرمگينانه از انتخابات سوق داده است۔
از طرف ديگر،انتخاب كردستان و مساله كرد براى كروبى و جناحى از درون رژيم در واقع ايجاد فشار به رقيب مقابل است و برد آن تنها به تبليغات انتخاباتى محدود خواهد ماند، خود طراحان اين پلاتفرم يك هفته بعد از موعد بازى اين ژست كنار خواهند گذاشت بر كسى پوشيده نيست كه سران همين جناح كه اكنون"حاشيه اى شدن و امنيتى شدن مساله كرد" را "برنمي تابند" خود از طراحان و بانيان جنايت در كردستان بوده اند۔
تصميم حزب دمكرات در دفاع از كروبى و همزمان جلسه كردهاى مقيم مركز به رياست عبدالله سهرابى نماينده سابق مريوان تكرار كسل كننده دو حوزه اى بودن جريانات ناسيوناليست كرد است كه در زمان تب و تاب دو خرداد مرسوم بودو ره به جايى نبرد۔
اكنون نيز اين سناريوى جديد نه در ميان مردم كردستان و نه در معادلات جدى اوضاع سياسى جايى با اهميت پيدا نخواهد كرد۔ كارنامه هاى خونين رژيم اسلامى و جناحهايش در قبال مردم كردستان و سياستهاى حزب دمكرات و جناحهاييش گواه اين حقيقت است كه طرفين اين معامله در ظرفيتهاى متفاوت عليه منافع مردم و جامعه كردستان بوده اند۔ در اين شرايط يعنى در شرایطی که حتی "مفسرین" سابقا دو خردادی، و صحنه گردانان بخش فارسی صدای آمریکا به نمایشی بودن این مضحکه انگشت گذاشته و با عناوین مختلف از فراخوان به شرکت در آن خود را کنار میکشند، بخشی از "سیاستمداران" حزب دمکرات، در همان ذهنیت فئودالی و عقب مانده با شرمندگی در اسارت ایام سپری شده بسر ميبرند. این تصویر بار دیگر نور افکنها را بر سترونی ناسیونالیسم کرد در نمایندگی کردن هر رگه ترقی خواهی و بی ربطی به هر تلاش متمدنانه و انسانی برای حل مساله کرد، متمرکز میکند.
٢٠ مه ٢٠٠٩
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
نمیگذاریم مرعوب کنید!
مساله بسیار ساده است. ما گفتیم و نوشتیم که زیر ضرب رفتن تشكل موسوم به دانشجويان آزاديخواه و برابرى طلب معروف به "داب" در جریان آکسیون ۱۳ آذر ۸۶، بدون توهم به ارزیابیهای ذهنی و سطحی از توازن قوا بین مردم و جمهوری اسلامی ممکن نبود. نوشتیم که بانیان سیاست ماجراجویانه ای که از سر منافع فرقه ای یک جنبش واقعی و لایه انسانی آنرا ملعبه و بازیچه قرار داد، باید پاسخگو باشند. پس از نتایج مخرب این سیاستها و بی مسئولیتیها، پس از اینکه در درون داب و از درون حزب مدافع آن بی مسئولیتیها نیز، فاکت های روشنی این ماجراجوئیها را مستدل کرد، کمپین ترور شخصیت و هتک حرمت منتقدین آغاز شد. و ما گفتیم این رونویسی از شیوه های مجاهدینی اما در صف جماعتی است که ناسلامتی خود را کمونیست و بدتر از آن "حکمتیست" نام گذاشته اند. در آخرین دور یورش برای خفه کردن هر صدای ناراضی در درون خود، دبیر اجرائی این حزب، "خالد حاج محمدی" در بيانيه رسمى و علنى خطاب به اعضا و كادرهاى حزبشان ظاهرا، خطاب به ما، از جمله چنین نوشته است:
"نقشی ڪه این طیف بازی میڪنند به لاشخوارانی شبیه اند ڪه در انتظار سقوط عقاب زخم خورده ای نشسته اند. در این فضا بخشی از ناراضیان حاشیه نشین و تسلیم طلب٬ ما را به آوانتوریسم و ماجراجویی متهم میڪنند تا پاسیو بودن و تسلیم طلبی خود را محق بدانند. .... دنیای امروز اینها و تلاش مزبوحانه آنها علیه ما بخشی از عوارض جنگ ما و جنبش ما با جمهوری اسلامی است... اما هر ڪس و جریانی در دل این جنگ به ما٬ ... به هر دلیل شلیڪ میڪند٬ سر جایش خواهیم نشاند. ما از ڪسی نخواستیم سرباز بی جیره و مواجب جنگ رژیم با ما باشد٬ اگر ڪسی خود چنین انتخاب ڪرده است٬ گناهش گردن ما نیست.... جواب هر یاوه گو و لاشخوری را ڪه چشم امید به شڪست ما در این جنگ بسته اند را ڪف دستشان خواهیم گذاشت."
تصمیم گرفته اند ظاهرا خطاب به ما، اما در واقع برای ساکت کردن هر صدای نارضایتی و ارعاب وجدان های هنوز تسلیم نشده و بیعت نکرده صفوف خود، "حسابمان را کف دستمان بگذارند"!
بگذارید خطاب به نویسندگان اخطاریه هذیان گونه "فرماندار نظامی" حزب مذکور اعلام کنیم: ما در کره مریخ زندگی نمیکنیم دوست اسبق! در جامعه ایران و با تاریخ بسیار خونینی طی سی سال اخیر سروکار داریم. مردم ایران، طبقه کارگر ایران و جنبش برابری طلبانه و دنیای تفکر و روشنفکری و عدالتخواهی خاطره بسیار سنگین و غیر قابل تسکینی از حذف فیزیکی عزیزترین لایه انسانی اش را در حافظه اش با خود حمل میکند. هیچکس کشتارها و نسل کشیها و قتل عامهای سیاسی سالهای ۶۰ و ۶۷ را و فاجعه های انسانی در کردستان را فراموش نکرده است، هیچکس خاطره تلخ حذف فیزیکی انبوه وسیعی از انسانها و کشتار ۱۰۰ هزار مخالف سیاسی جامعه ایران را نمیتواند فراموش کند و فراموش نخواهد کرد. اما لطفا اندرز ندهید! همه میدانند که جنایتکاران این فاجعه های انسانی، جز سران رژیم اسلامی و اراذل و اوباش آنها در نهادهای امنیتی و شرعی نیستند. سوال اما، بی درایتیهای جریانات اپوزیسیون، ماجراجوئیهای فرقه ای و عدم تشخیص شرایط و توازن قوا برای کم کردن هر اندازه ممکن از دامنه این فجایع انسانی است. جهت اصلی تعرض شما، ساکت کردن این حس کنجکاوی و تحرک این وجدانهای جویا و مدافع حقیقت است. ما، اما، نمیگذاریم حتی صفوف خود شما را در مورد بازبینی سیاستهای ماجراجویانه و ضداجتماعی رهبری حزب شما در جریان ۱۳ آذر ۸۶ مرعوب کنید. "حق جستجو و اطلاع از حقيقت در مورد کليه جوانب زندگى اجتماعى" و مبارزه با "سانسور"، حق هر شهروند، از جمله کسانی که در حزب شما هستند، یک اصل برنامه ای ما مدافعان کمونیسم کارگری است. هنوز به جائی نرسیده، نمیتوانید به اتکا آپارات حزبی و مقام "دبیر اجرائی" حق اعضا و کادرهای خود را از دستیابی به حقیقت سیاستهای مخرب رهبری و "کمیته داخل" در این ماجرا، "سانسور" کنید.
به همین دلیل است که هر انسانی که دو روز در جامعه تحت سلطه جنایتکاران اسلامی زندگی کرده باشد، این بی مسئولیتی ها و عدم تشخیص دورانهای پیشروی و یا عقب نشینی را بر مجاهدین نبخشیده و نمی بخشد. جامعه تاکنون هم، سیاست ماجراجویانه از سر منافع سازمانی و فرقه ای مجاهدین را در نمایش قدرت "میلیشیای مجاهد" در خیابانهای تهران، در آستانه تعرضهای سراسری جمهوری اسلامی در خرداد ۶۰، زیر سوال برده است. هیچکس توجیهات به قتلگاه روانه کردن ده ها عضو مجاهد و مردم بی خبر را با افسانه سرائی از عملیات ماجراجویانه مجاهدین در "فروغ جاویدان" از اینها نپذیرفت و تهدیدات و شخصیت شکنی ها و انقلاب ایدئولوژیکها نتوانست زبان مدافعان حقیقت را در کام بکشد. همان وقتها برادر رجوی هم که رهبری حزب خالد حاج محمدی به تکرار مینیاتوری سیاست های او روی آورده است، به صف چپ و کمونیستها و آزادیخواهان چنین هشدار داد: "آنقدر توی سرتان میزنیم که بالا بیاورید". اما گویا انتقادات به مجاهدین از مقوله دیگری است؟ چون در تعبیر رهبری حزب حاج محمدی اگر همان روشها در ماجراجوئی با حرکت بخشی از دانشجویان آزادیخواه و کمونیست از جانب نیروئی به نام چپ غیر اسلامی بازسازی شود، پرواز "عقاب" سیاسی نام میگیرد!؟
آیا این شیوه و لحن "بانزاکت" که از طرف مقام دبیر اجرائی حزب "حکمتیست" بکار رفته است، میتواند زبان منتقد مدافع حقیقت و پس زدن سیاستهای غیر مسئولانه و ماجراجویانه را ببُرِّد و حق جستجو و اطلاع از حقیقت را از جامعه سلب کند؟ آیا با نشانه گرفتن جبهه آزادیخواهی و سوسیالیسم، اینها قادر خواهند بود مناسک انقلاب ایدئولوژیک و سنت جریان ضدانتقادی را در صف خود تحکیم کنند؟ همه شواهد دال بر این است که این تلاش عبث، حتی در درون جریانی که به شکل یک فرقه غیر سیاسی درآمده است، پس زده شده است. دلیل اصلی بالارفتن عیار بددهنی و شکستن همه مرزهای موازین مدنی در جدال با مخالفین سیاسی، ادامه کمپین ترور شخصیت و از دست دادن اختیار و کنترل مشاعر رهبری این حزب، همینجاست.
هیچکس توجیه اشتباهات و سیاستهای غیر مسئولانه حزب توده در ماجرای کودتای ۳۲ را به آنها نبخشیده است. هر کسی که تعصب و جهالت سکتاریستی او را خرف نکرده باشد، مسئولیت رفتارهای فرقه ای و ماجراجویانه و بازیگوشی با امر آزادیخواهی، منافع و مصلحت مبارزاتی مردم در جریان خیره سریهای مجاهدین در خرداد ۶۰ و در تابستان ۶۷، به حساب مدافعین آن ها در رهبری مینویسد. جامعه، صف آزادیخواهی و سوسیالیسم زیر تهدیدهای دن کیشوتی مقام اجرائی حزب "گرامی" آقاى حاج محمدى از حق دفاع از حقیقت و حق بی قید و شرط آزادی بیان کوتاه نخواهند آمد. این حق، محصول سالیان مبارزه مردم علیه حکومتهائی است که به ضرب ترور و شکنجه و حذف فیزیکی ده ها و صدها و هزاران انسان آزاده، نتوانسته اند از جامعه بشری دریغ کنند. اطمینان میدهیم که در برابر اتهامات و تهديدات و ادامه کمپین هتک حرمت مخالفین سیاسی، نمیگذاریم حتی در صفوف خود شما حکومت خفقان و سانسور برقرار کنید، "وحشت" زهره ترکمان نخواهد کرد و مدافعان لجوج بی درایتی، و سیاستهای غیر مسئولانه و ماجراجوئی فرقه ای با زندگی مردم و تحركات سياسى و اعتراضى دانشجویان کمونیست، از زیر فشار مدافعان حقیقت و کمونیستهای مسئول و آزادیخواهان به این سادگی نخواهند رست. از همه و از جمله انسانهای شریف صف اینها نیز انتظار داریم، مرعوب نشوند و بخاطر تعصب فرقه ای خودسانسوری نکنند. ما به سهم خود تلاش میکنیم در برابر این نمایش بالماسکه ای و نوع مینیاتوری روشهای امتحان پس داده، حتی در صف باقیمانده حزب آقای حاج محمدی، نگذاریم خفقان ایجاد کنند تا برای این نوع "سیاست آوردن"های خود، کاروان کمپین "بیعت" با رهبری حزبشان را به مقصد برسانند. خیر دوستان گرامی! ما اجازه نمیدهیم تکرار سیاستهای نابخردانه در صف اپوزیسیون جمهوری اسلامی در فجایع سیاسی سالهای ۶۰ و ۶۷، با مناسک انقلاب ایدئولوژیک و راه اندازی کمپین لجن پاشی به مخالفان سیاسی تان، زبان مدافعان حقیقت و صف آزادیخواهی را در کام بکشد. اطمینان میدهیم که کمپین ترور شخصیت شما، نگاه کنجکاو جامعه را به سیاستهای مخربی که یک لایه کمونیست جوان و تازه وارد شده به صحنه سیاست را در ماجرای ۱۳ آذر ۸۶ به نابودی و انزوا و دربدری و یاس و پشیمانی و اعتراف علیه خود و رفقایشان کشاند، کور نخواهد کرد.
داوران منصف تاریخ، تند پیچ ۱۳ آذر ۸۶ را نیز قطعا قضاوت خواهند کرد و سیاستهای غیر اجتماعی در این دوره را در کنار رفتارهای غیر مسئولانه و فرقه ای جریانات سیاسی اپوزیسیون در سالها و دوره های رژه بخود غره میلیشیای مجاهد در سال ۶۰ و نمایش تانکهای اهدائی رژیم بعث در عملیات فروغ جاویدان سال ۶۷ قرار خواهند داد. ما، در این رابطه در دفاع از اعتبار و حرمت کمونیسم و اصول و مبانی رفتار کمونیستها در برابر مخالفان سیاسی خود، علیرغم تعرض لگام کسیخته ای که به حیثیت و حرمت فردی و سیاسی مان شد، گامی در دفاع از حقیقت عقب ننشستیم. حزب اتحاد کمونیسم کارگری، مبارزان کمونیست و کمونیستهاى ديگرى که در این دوره بیادماندنی، حسابگریهای ناشی از ادامه زندگی در اختلافات پیشین و "درونی" را به تاریخ واگذار کردند، در دفاع از اصول انسانی کمونیستی و رعایت مبانی جدل مدنی با مخالف سیاسی، حرمت و احترام خود را در جامعه بالا بردند.
بی تفاوتی دیگران، بویژه نیروهائی که نام خود را "چپ" و سوسیالیست و کمونیست گذاشته اند، در برابر باب شدن شیوه های مجاهدینی توسط امثال خالد حاج محمدی و رهبری اش، مجاز نیست. از مدافعان تحصیلکرده فرهنگ مدرن، از طرفداران حفظ حرمت و حقوق مدنی مخالفین سیاسی، از حامیان ایجاد فضای امن و متمدنانه در صف اپوزیسیون جمهوری اسلامی، سکوت غیر قابل توضیح است، غیر قابل توجیه است. از سوء استفاده جماعت ناسالمی که بازی با کدهای امنیتی "فعالیت" سیاسی در دنیای مجازی؛ و هویت غیر اجتماعی آنها است، از تولید و بازتولید ادبیات ضدکمونیستی محفل منحط "گرایش سوسیالیستی"دوخردادی، نترسید.
کاری بکنید، حرفی بزنید!
۸ مه ۲۰۰۹
آوات شریفی، ایرج فرزاد، داریوش نیکنام، عبدالله شریفی، غفار غلام ویسی و فهیمه قطبی
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
اين پرونده مختوم نيست!
بيانيه اخير دفتر سياسى حزب حكمتيست، در مورد اوضاع سياسى ايران به تاريخ آپريل ٢٠٠٩ سكوت نسبتا طولانى كنگره و پلنوم و جلسات متعدد را شكست۔
محتوى اين "مصوبه" چيزى غير از تكرار مواضع قبلى و در حقيقت اعلام مجدد موضوع نبود۔ محرك اصلى مبادرت به انتشار اين بيانيه نه اوضاع سياسى ايران و نه اعلام تدوين سياستى جديد بلكه بستن اختيارى پرونده موسوم به حركات اعتراضى ١٣ آذر دانشجويان "داب" ميباشد۔
توجيه سياست ماجراجويانه و مضر و غير كمونيستى حزب حكمتيست در قبال تحركات دانشجويى را قبلا و در نوشته هاى مختلف مورد بررسى قرار داده ايم، اما آنچه كه مركز عصبى بيانيه اخير است فراتر از ارزيابى مجدد از اين حركت است۔ لازم است در اين جا به چند نكته در اين رابطه اشاره شود۔
١۔ صحنه سازى سياه و سفيد در رابطه با اين حركت برمحور دو موضع هم بستر، قرار است در قالب بيانيه به اسم رهبرى اين حزب بار ديگر ثبت شود۔ اگر توجه كرده باشيد نزاع خانگى تز "نئودوه ايسم" بهمن شفيق- كورش مدرسى در مقابل ايرج آذرين - رضا مقدم، به فرهنگى تمام عيار مبدل شده است۔
نويسندگان اين حزب در هر موردى اظهار نظر كرده باشند، با ربط و بيربط واژه هايى رمز گونه به طرف مخالفين خود پرت ميكنند "فلان جريان نئوتوده اى شده" و "فلانى پروكاتور پليس" است۔ "شاخه اطلاعات جمهورى اسلامى در اپوزيسيون" ووو در نوشته جات و نشريات اين جريان موج ميزند۔ اين عدم تعادل و غير سياسى كردن فضا از مرز گذشته است. اتفاقا اين هستيرك شدنها دلالت بر پنهان كردن پاشنه آشيلى است كه بيانيه قصد مختوم اعلام كردن آنرا دارد۔
بديهى است كه حركت آزاديخواهانه دانشجويان و كلا تحركات آزاديخواهانه و چپ در دانشگاه در مقابل استبداد و جنايت جمهورى اسلامى قابل تحسين وقابل دفاع است و جايگاه خود را دارد، اما رفتار رهبرى حزب حكمتيست به اين ماجرا از اين جنس نيست۔ از اين حركت معين براى خود هويت ساخته اند، تعصب سازمان داده اند، جالب اين است كه صاحبان اصلى اين تحركات تا آنجا كه چيزى گفته باشند مغاير روايت رايج اين حزب است۔ و نيروى انسانى نجات يافته از چنگال خونيين رژيم اسلامى هم چه در عمل و چه در آن درجه كتابت موجود از اين جريان دور و دورتر شده است۔ پس اگر معيار را روندها و عينات و داده هاى موجود بگيريم، كل مشاهدات به ضرر اين حزب گواهى ميدهند۔
٢۔ از مفاد بيانيه چنان پيدا است كه كمونيزم حزب كورش مدرسى با صراحت و زبان حال خود جايگاه و نوع كمونيزمش را برملا كرده است۔ در ميان اين همه اعتراضات پراكنده و راديكال كارگرى، از منظر اين جريان دانشگاه پرچم كمونيزم را بر افراشته است!!معلوم است كه اين همه جنگ و جدال كارگران هفت تپه، شركت واحد، لوله سازى، پتروشيمى، نساجيها و غيره كه بيوقفه اما پراكنده و روزمره در جريان است، نزد اين نوع كمونيزم جايگاهى ندارد۔
٣۔ سر انجام معلوم نشد گارگر بايد در گارد آزادى ناموجود سازمان دهى شود يا در مجامع عمومى، اگر كسى اين فراخوان را جدى بگيرد خوب لابد شرايط و تاكتيك اين سازمان يابى را هم جويا خواهد شد۔ اما چه باك اين بيانيه قرار نيست براى كسى چيزى توضيح دهد، اين بيانيه رو به درون صفوف خود دارد، اين بيانيه بيان فشرده تناقضات درونى اين حزب را نشان ميدهد۔ تناضاتى كه با پس گرفتن پنهانى منشور سرنگونى و گارد آزادى و غيره منجر شد۔ تناقض سايه كمونيزم منصور حكمت با سياست هاى دو خردادى و راست كورش مدرسى، اين تعارض جدى است كه اين جريان را بصورت فرقه اى غير مسول كه هر نوع انتقاد و مخالفت رابا زشت ترين و ناروا ترين اتهامات جواب دهند، مبدل كرده است۔
معلوم نيست كه اگر به اين آسانى ميشود كومه له را "شاخه اطلاعات" درون اپوزيسيون ناميد، اگر شخصيتى مانند ايرج فرزاد "پروكاتور پليس" است، ديگر چه جريان و شخصيتى قادر است در درون اين حزب "تعدد نظرات" در مخالفت اظهار نظر كند و چه جمعى جرات دارند كه مصوبه اى در اين حزب "قرارها و مصوبات" در مخالفت ارائه دهد و از اعطاى اتهاماتى نظير پروكاتور پليس و محاكمات درونى و غيره در امان باشد؟!
در خاتمه بايد گفت كه اگر اين بيانيه مصرف داخلى دارد، به همان درجه نيز بى ربط شدن اين جريان به كمونيزم و طبقه كارگر را نشان ميدهد، از حاشيه ميايدو در همان حاشيه ميماند۔
اما تا آنجا كه به تحركات آزاديخواهانه دانشجويان در مقابل رژيم اسلامى بر ميگردد، اين اتهامات و اين نوع بيانيه ها قادر به دفن اين تاريخ نخواهند بود۔ صاحبان اصلى اين حركت و انسانهاى كمونيست دخيل در اوضاع سياسى ايران ارزيابى و نقد خود را خواهند گفت و همه ماجرا را روشن و دقيق در مقابل قضاوت جامعه قرار خواهند داد۔
اتفاقا بررسى نقادانه به تاريخ، حركات بعدى جبهه آزادى را تقويت خواهد كرد، كسانى كه در مقابل ارزيابيهاى متنوع و متفاوت بيم و هراس نشان ميدهند، داستان وجودى خود را افشا ميكنند۔
٢٠ آپريل ٢٠٠٩
یکشنبه سی ام فروردین 1388
اول ماه مه و معضل اساسى طبقه كارگر!
روز جهانى کارگر نزديک است. ما در آستانه روز همبستگى جهانى طبقه کارگر هستيم. روزى که ساليان است طبقه کارگر جهان، عليه نظام سرمايه دارى خيابانها را تحت سيطره خود در مياورد.
در اين روز موج انسانى در ابعاد جهانى براه مي افتد تا آرزوهاى انسانى بشريت معاصر را براى لحظاتى نمايندگى كند۔ قاعدتا در اين روز، عليرغم هويت تراشى هاى قلابى، عليرغم رقابت و کينه و نفرت درست کردن، در وراى معمارى افکار روزانه دستگاه سازمانيافته سرمايه دارى، گوشه اى از اتحاد و همبستگى شورانگيز به نمايش در ميايد. در اين روز، مرزها و هويتهاى جعلى ملى و مذهبى و جنسى و هر گونه خرافه را در فضاى انسانى همبستگى، براى ساعاتى ذوب ميکنيم. به آنچه که قرار است ما را از طريق قانون و شرع و ارتش و سازمان عظيم افکار سازى تعريف کنند، وقعى نمى نهيم و چهره انسان نوعدوست، رفاه طلب و آزاديخواه را به نمايش ميگذاريم.
در اين روز در كنار هم و دست در دست هم عليه نظام بردگى مزدى، عليه استثمار و جنگ و ترور، عليه کشتار و شکنجه، عليه فقر و بيکارى، عليه تبعيض و ستم براى يک لحظه سيماى انسانى جامعه را تجربه ميکنيم. در اين روز حداقل براى چند ساعاتى در سايه قدرت متحد خود از تصوير از خود بيگانه شده انسان، فاصله ميگيريم.
اما در دنياى واقعى امروزى در دنياى فقر و بحران و جنگ و ويرانى در دنياى مسخ انسانيت نظام سرمايه، نميتوان تنها به شورانگيز بودن همبستگى اين لحظات خيال خود را آسوده كرد۔ پيام اين روز در غبار و تيره گى جهالت و خرافات گرفته نشده است. ريشه هايش در اسطوره و افسانه نيست. زنده است. امروزى است. مادى است و قطعا ريشه درمسائل ضرورى امروز دارد۔
اين روز ميگويد کار مزدى نباشد، ميگويد استثمار ممنوع است، ميگويد دولت و سرکوب گرى نباشد، ميگويد خرافه مذهب و جهالت و نفرت و تفرقه هاىملي موقوف، ميگويد ستمکشى جنسى ممنوع، ميگويد ما همه از کودک و جوان و پير، از زن و مرد يکسان هسيتم و۔۔۔۔
اين نه گفتن ها را بايد در قالب اتحادى پايدار و تشكل و افق طبقاتى ماديت پيدا كند۔
امروز بحران اقتصادى جهانى نظام سرمايه دارى بار سنگين خود را بر دوش طبقه كارگر انداخته است۔ طبقه كارگر و ميلياردها انسان محروم جامعه بشريت در نا امن ترين شرايط قرار داده است۔ سير بيكارى و ابعاد فقر با شتابى غير قابل تصور بر جهان گسترده شده است۔ تعرض به معيشت كاركنان جامعه و سر كيسه كردن دسترنج طبقه كارگر ، عقب راندن بيشتر سياسى و اقتصادى امرى است كه نظام بورژوازى بدنبال آن است۔
ادعاهاى موجود دول قدرتمند در مورد اين بحران سرا پا دروغ و غير واقعى است۔ بشريت تا كنون به اين اندازه توان توليدى و قدرت خلاقيت نداشته است، هم اكنون نعمات مادى توليد شده دست بشر قادر است كه كل اين كره خاكى را به بهشت مبدل كند ۔ اما ولع و حرص استثمار بيشتر و بيشتر، آز و طمع سود آورى روز افزون، از يكسو و مبارزه براى بقا و تلاش براى حداقل معيشت از سوى ديگر تناقضى ذاتى اين نظام است۔
مهم ترين معضل امروز كه در واقع بزرگترين ضعف طبقاتى طبقه كارگر است، مساله فقدان ابزار اتحاد و مبارزه و دنبال نكردن افق طبقاتى است۔ اين مصاف اساسى پيشاروى با اين بحران جارى ضرورى تر شده است۔ بعيد نيست امسال اول مه با تحرك رياكارانه و هدفمند جناح چپ بورژوازى در جهت اشاعه فضاى تسكين دهنده به مارش هاى اول مه مواجه شود۔ افزايش جمعيت و مارش هاى قدرتمند در سطح جهان ممكن است اما در غياب افق طبقاتى و حزب كارگرى مسير آن را قطعا جريانات و زوائد "فعال" شده دوران بحران در بستر غير كارگرى تعيين خواهند كرد۔
در اين روز طبقه کارگر عليه نظام مزدى، عليه استثمار و عليه نظام نابرابر سرمايه دارى اعتراض ميکند. جناحهاى متفاوت بورژوايى نيز بيكار نخواهند نشست، قصد دارند حرکت اين روز را بى ضرر و جشن براى آرزوهاى دست نيافتنى تبديل کنند. اردوى خود را سازمان ميدهند تا خصلت آنرا از محتوى تهى کنند. اگر دستشان برسد، بر اين مارش انسانى خون مى پاشند و اگر توازن اجازه نداد خود را طرفدار کارگر و جامعه جا ميزنند. کسانى که در روزهاى که جبهه مردم دست بالا دارد دم از کارگر ميزنند در دوران اختناق و سرکوب در دوره عقب نشينى جبهه آزاديخواهى شمشير از رو ميبندند و حتى مخالفان خانوادگى جبهه خود را به اتهام هوادارى طبقه کارگر سرکوب ميکنند. نمونه هاى تاريخى در جهت صحت اين ادعا فراوان است، براى نمونه به يك تجربه معاصر اکتفا ميکنم . همه کسانى که سن و سالشان قد ميدهد و به ياد دارند که در روز اول مه ١٣٥٨ خمينى سر دسته قداره بندان لمپن اسلامى گفت "... لاکن در اين روز خدا هم کارگر است ..." و مدتى بعد در جريان قتلهاى جمعى و سرکوبها، همين جنايتكار بود که در مقابل خواست کارگران و مردم گفت "... اقتصاد زيربناى خر است ...".
جهان هيچگاه به اندازه امروز نياز به رها شدن نداشته است، در صورت عدم توفيق به اين معضل اساسى دور نماى گسترش فقر و فلاكت و تعرضات پى در پى و عقب راندن بيشتر طبقه كارگر و جامعه بشرى مخاطرات جدى زندگى اكثريت مردم خواهد بود۔
اين مساله در ايران تحت حاكميت رژيم اسلامى و در شرايط تحركات پراكنده مبارزاتى طبقه كارگر و تحميل شدن فقر و مصائب غيرقابل وصف به مراتب ضرورى تر است۔ روز جهانى کارگر در ايران تقابل جبهه آزاديخواهى و رهايى ازشر مذهب و مصائب با نظام جنايتکار اسلامى است. اين روز ميتواند مردم متحد را قدمها به اميال انسانى خود نزديک کند، بگذاريد مارش اول مه در تاريخ سازندگان آينده برابر و مرفه نقش خود را حک کند.
abe_sharifi@yahoo.com
١٨ آپريل ٢٠٠٩
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
آيا "دو خرداد" ناسيوناليسم كرد، ممكن است؟
اخيرا اخبار تهديد به جدا شدن و انشعاب معاون جلال طالبانى(كوسروت رسول) و چهار تن ديگر از اعضاى دفتر سياسى در اتحاديه ميهنى كردستان عراق، مدياى مربوط به جريانات ناسيوناليستى كرد را به خود مشغول كرد۔
ظاهرا موضوع مورد اختلاف باز گرداندن كادرهاى مركزى اين حزب كه با هر دلايلى كناره گيرى كرده اند و واگذارى پست هاى عزل شده بود۔ اعتراض به تقسيم مقام و پست هاى كليدى، اعتراض به قبضه كردن قدرت و سازمان دادن كميته هاى سرى عليه مخالفين درونى و علاوه بر اين موضوع سرنوشت تقسيم ٨٠٠ ميليون دلارى كه به عنوان سهميه كردستان عراق ، به احزاب وابسته به مسعود بارزانى و جلال طالبانى سپرده شده است، نيز مواردى ديگرى بوده اند۔
"كوسرت رسول" در نامه سرگشاده خود به سازمانش، نه تنها به اين موارد بلكه از فساد مالى و نفرت مردم از حزبش پرده برداشت و خواهان تجديد سازمان اتحاديه ميهنى بر محور اعاده محبوبيت از دست رفته، شده بود۔
سرانجام، اين تنش ها فعلا با رسيدن به يك اتحاد شكننده مسكوت گذاشته شده است، البته زد و بند هاى پشت پرده كه در سنت اين احزاب جايگاه ويژه اى دارد هنوز پوشيده مانده است۔
در اين رابطه سوال مطرح اين است كه كسانى كه خود به مدت دو دهه بدون كمترين مراجعه به مردم و حتى شكل فرمال و نمايشى انتخابات، براى خود گماردگى خود دستگاه عريض و طويل ساخته اند و هزينه هاى سرسام آور خرج خود چرخانى و حفظ اين موقعيت ميكنند۔ اينها در چپاول و غارت و سركوب و به فقر كشاندن جامعه كردستان نقش اساسى بازى كرده اند، چرا اكنون و در اين شرايط عزم كرده اند كرسى، مقام و مسند را رها كنند و به جايگاه
" اپوزيسيونى" منتقل شوند؟ چرا اكنون و چند سال قبل نه؟ چرا اين جمع و جمع ديگرى نه؟
من در اين نوشته كوتاه تلاش ميكنم به جواب اين سوالات بپردازم۔
تاريخ دو دهه اخير، تاريخ تحولات و چرخشهاى اساسى بود. احزاب و جنبشهاى متفاوت رفتند و آمدند، کسى را پيدا نمى کنيد که در بازتاب تاثيرات گوناگون و متناقض، اين دوره تحت تاثير اين روندها قرار نگرفته باشد. اين دوره براى جنبش ناسيوناليستى کرد دوره اى ويژه بود. دوره اى که در آن احزاب اين جنبش عروج کردند، قدرت شدند، "حکومت" کردند و از محبوبيت اجتماعى تهى شدند۔
فكر نميكنم كه نياز به استدلال باشد كه احزابى كه اكنون نزديك به دو دهه است بر سرنوشت مردم كردستان عراق نازل شدند، از اوايل دهه ٩٠ با تهاجم نظامى آمريكا و متحدانش با جنگ خليج و تهاجم نظامى آمريكا به عراق در سال ٢٠٠٣ در كنار ساير دستجات قومى و مذهبى بر بستر ويرانى و تخريب كامل جامعه عراق به عنوان بخشى از سياست نظامى آمريكا در عراق به نقطه عروج خود رسيدند۔
در اين دوره احزاب ملى کرد، بر زمينه تاريخى فاشيسم حکومت بعث عراق و توهمات ناسيوناليستى مردم کردستان، با تکيه به "اعجاز" بربريت نظامى آمريکا، اين امکان را يافتند تا راه طولانى از چشم مردم افتادن را در زمانى کوتاه از سر بگذرانند.اکنون اين فاز به پايان رسيده است. مردم کردستان توهمات خود را تجربه کرده اند. محتوى حاكميت "فراعنه" کردی را مزه کرده اند. اين دوره براى مردم کردستان عراق دوره واقعى توهم زدايى بود، هر چند الزاما نبايد انتظار داشت که در اين شرايط بحرانى و قحطى نان و آزادى، بروزات برجسته اين پديده را ديد، اما بى شک اين اوضاع جهنمى كه مردم كردستان عراق تجربه ميكنند، در مسير سياسى فردايشان بى تاثير نخواهد بود.
ما قبلا به بيربطى اين جريانات با حل مساله كرد مبسوط تر نوشته و گفته ايم، آنچه كه اينجا بايد اشاره كرد اين است كه حضور نظامى آمريكا در خاورميانه و مشخصا در عراق محصولاتى را با خود توليد كرد كه از جمله "رونق" احزاب ناسیونالیست و عشایری كرد نيز بر بستر و مجراى به خون كشاندن جامعه "غير كرد" عراق و به فلاكت كشاندن جامعه "كرد و خودى" بود را ممكن كرد۔
ادعاهاى علنى شده دو طرف مناقشه در درون اتحاديه ميهنى هنوز تنها گوشه كوچكى از كل واقعيت را نشان ميدهد۔ مساله فساد مالى و چپاول و غارت و سركوب مخالفين درونى سنتى رايج و هميشگى درون اين احزاب است، كسانى كه اكنون در قالب "اپوزيسيون" ظاهر ميشوند، خود بخشى از صورت مساله هستند نه راه حل.
بنا براين با تكيه بر موارد ادعا شده طرفين نزاع نميتوان به نتايج درستى دست يافت، بلكه بايد اين قضيه را در متن ديگر يعنى در متنى فراتر قرار داد۔ بايد نظر را معطوف به پاره اى مسائل منطقه اى و جهانى تر كرد۔
در اين رابطه به دو فاكتور اساسى در توضيح ضرورت شكل دادن به جبهه اى كه ناسيوناليسم كرد را "نجات" دهد، اشاره كرد۔
اولا، اكنون سياست آمريكا بر روند ديگرى استوار گشته است۔ آمريكا نه تنها براى مساله كرد برنامه خاصى ندارد، بلكه خروج نيروهاى نظامى از عراق رفته رفته در دستور كار گرفته است۔ افول سياست هاى نظامى آمريكا در عراق، فشارهاى جارى براسلام سیاسی در منطقه و در جهان چند قطبی جهت رسیدن به نقطه توازن متفاوتی در رابطه با جمهورى اسلامى و اسلام سياسى در خاورميانه، و توازن هاى موجود بلوك هاى امپرياليستى جهانى، آرايش قديمى حول مساله عراق را به هم ميريزد و بروزات اين روند رنگ خود را بر كل حواشى و زوايد سناريوى قديمى و بازيگرانش ميزند۔
دوما، سلطه ميلشيايى احزاب ناسيوناليست كرد در كردستان عراق، اين جريانات را به جريانات منفور مبدل كرده است۔ آمال و آرزوهايى مردم كردستان عراق در اين دو دهه با سركوب و فقر و فلاكت و آویزان و بلاتکلیف ماندن وضعیت حقوقی و مدنی کردستان عراق جواب گرفت۔ اعتراضات اجتماعى در شهر و روستا عليه اين جريانات گسترش يافته و دامنه آن اكثريت جامعه را فرا گرفته است۔
اين جريانات اكنون در تقابل با خشم مردم قرار گرفته اند۔ دستگاه پر هزينه "دولت" و "قانون" اين خود گماردگى به مانع سعادت و امنيت و رفاه مردم تبديل شده است۔ كافى است كه اشاره كنيم كه كشتار سى هزار زن به جرم ناموسى، البته اين فقط آمار رسمى و ثبت شده است كه قطعا آمار واقعى چيزى حدود پنجاه هزار تخمين زده ميشود، نشاندهنده جنگى واقعى واجتماعى با ابعاد وسيع ميان مردم و احزاب ناسيوناليست كرد است۔ اكنون ديگر نه تنها مردم كردستان بلكه" زعماى" غربى نيز از اين جريانات در پارلمانها و سمينارها بعنوان دزد و فاسد اسم ميبرند۔
اين دو فاكتور كل جبهه ناسيوناليسم كرد را به صرافت عبور از اين گذرگاه انداخته است۔
تجربه جمهورى اسلامى كه با شكل دادن به دو خرداد براى نجات خود در مقابل مردم معترض و عمر خريدن براى خود در بعد مينموم(حداقل) نيز در كردستان عراق ديده ميشود۔ ميگويم در بعد كوچك تر چون نه جمهورى اسلامى با احزاب ناسيوناليست كرد و نه اشكال مبارزات و تقابل مردم در اين دو جغرافياى متفاوت قابل مقياسه ميباشند۔ قابل مقايسه نيست چون چگونگى متفاوت تاريخى سر كار آمدن اين دو جنبش قابل مقايسه نيست، جمهورى اسلامى از طريق سركوب خونين يك انقلاب باسم انقلاب بر دوش غرب و سازمان دادن لومپنيزم جامعه در روندى متفاوت تر سر كار آمد در حالى كه احزاب ناسيوناليست كرد از بالا بر دوش ميلتاريزم آمريكا در توازنى متفاوت امكان بازيگرى يافت و ناسیونالیسم کرد، در زیر پرو بال زیر و رو کردن شیرازه مدنیت یک جامعه با حضور و دخالت نظامی آمریکا به این موقعیت رسید. اتفاق همين دليل امكان شكل گيرى قابل اتكايى را از شكل دادن به جبهه نجات ناسيوناليسم كرد از "درون" با مدل دو خرداد را بشدت با كم اقبالى مواجه ميكند۔
با اين توصيف تغيير ريل جمعى از درون اين احزاب و رنگ عوض كردن معاون جلال طالبانى نبايد تصادفى تلقى كرد اين را بايد در متن مكانيزمهاى دفاعى جنبش هاى اجتماعى طبقات دارا در رابطه با حفظ قدرت قرار داد و ارزيابى كرد۔
شكل دادن به اپوزيسيون خودى و "دربارى" با خروج نوشيروان مصطفى معاون قبلى جلال طالبانى پا به عرصه آزمون گذاشت۔ اكنون با چندين انشعاب و كناره گيرى جمع قابل ملاحظه اى از مركزيت اتحاديه ميهنى را شامل ميشود۔
البته اين اپوزيسيون سازى تنها به اتحاديه ميهنى و جمع مركزى آن محدود نميشود، زمزمه شكل گرفتن جمعى ناراضى درونى، در درون حزب دمكرات كردستان عراق(حزب وابسته به مسعود بارزانى) نيز به بيرون درز كرده است۔ از اين فراتر جمعهايى نيز در شكل محافل در فكر ساختن چپ خودى و باز گشت به "كومه له رنجدران" سى سال قبل هستند۔ بايد توجه داشت اين اتفاقات صرفا نوستالوژى دوران "محبوبيت" احزاب ناسيوناليست كرد نيست، بشدت ره به بيراهه بردن است اگر متصور بود كه اينها بازيهاى خودى و آگاهانه ميباشند۔ اين جدال ها واقعى هستند، دارند به معضلات جديد جنبش ناسيوناليسم كرد ميانديشند و در فكر نجات آن هستند۔ انتخاب زمان بروزات و بحرانى شدن اوضاع و به راه نجات فكر كردنها هم دقيقا به دليل فاكتورهاى واقعى شرايط جديد ميباشند۔
اشتباه محض است كه به اين نوع تحركات دل بست۔ و متاسفانه ديده ميشود كه استدلال ميكنند و ميگويند كه اگر جلال طالبانى و بارزانى به هر دلايلى از سياست كنار بروند اينها بهم ميريزند و تمام ميشوند۔ اين گونه استدلال ها بيشتر انعكاس استيصال اقشار ناراضى حاشيه جامعه است۔ تجارب تاكنونى و معاصر ترين آن يعنى جمهورى اسلامى بعد از خمينى نشان داد كه مافيا هاى متنوع مدام كه در قدرت باشند و مادام كه قادر به سركوب طبقه كارگر و مردم معترض جامعه باشند در غياب جبهه سوسياليستى پر قدرت به بقا عمر خود ادامه خواهند داد۔ بايد توجه كرد كه احزاب قبل از قدرت و خارج از قدرت سياسى با احزاب درون قدرت سياسى داراى ويژگيهاى بشدت متفاوت و مكانيزم هاى سوخت و ساز متفاوت هستند۔ اسلام سیاسی در حاشیه تولید و جامعه را با موقعیت آن پس از رهبری "انقلاب اسلامی" و دستیابی به قدرت سیاسی نگاه کنید و مقايسه كنيد، اين تجربه تاريخى صحت اين ادعا را از استدلال بى نياز ميكند۔
با اين توصيفات باز اين سوال به قوت خود باقى است كه آيا "دو خرداد" ى براى ناسيوناليسم كرد قابل تصور است؟
قطعا جواب اين سوال يك آرى يا خير ساده نميباشد۔ بايد شرايط جنبش هاى ديگر، واوضاع سياسى را عموما در نظر گرفت۔ از منظر منافع واقعى مردم كردستان عراق شكل گرفتن چنين جرياناتى تداوم چپاول و غارت و بى افقى كنونى است۔ مردم در فقر و فلاكت بيشتر و پر دامنه ترى گرفتار خواهند شد۔
روند بحران زده ناسيوناليسم كرد خطر عروج دوره ديگر از جنبش اسلام سياسى را در كردستان عراق افزايش ميدهد، اين وضعيت بحرانى از منظر منافع كارگر و مردم محروم، ضرورت به ميدان آمدن نيروى واقعى راه حل انسانى را بر جسته تر ميكند۔ اين شرايط، ضرورت حضور كمونيزم دخالتگر و جبهه سوسياليستى كه عبور از اين تباهى را ميسر كند، بيش از هر زمان ديگر برجسته تر كرده است۔ سوال اساسى اين است كه آيا کمونیسم در عراق و مشخصا در کردستان خواهد توانست به عنوان یک نیروی موثر و دخیل درصحنه جدالها ظاهر شود؟
٧ مارس ٢٠٠٩
سه شنبه ششم اسفند 1387
دست نوشته های منصور حکمت
بنیاد منصور حکمت باطلاع علاقمندان آثار منصور حکمت میرساند که از امروز بخشی از دست نوشته های منصور حکمت که در آرشیو شخصی او است، به همت و کوشش ایرج فرزاد و آذر ماجدی برای همگان قابل دسترسی است. متن اسکن شده این نوشته ها در سایت بنیاد موجود است.
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387
جدال بر سر تاريخ كمونيستى كومه له پايان نيافته است!
پرتو، نشريه حزب حكمتيست در شماره ٥٢ مطلبى تحت عنوان: " کومه له رادیکال وکمونیست به گذشته متعلق است" (باز هم دیپلماسی یا انتخاب سیاسی )، به قلم رحمان حسين زاده، منتشر كرده است۔ اگر چه اين مطلب به ظاهر و حتى با عاريت گرفتن عنوان (ديپلماسى يا انتخاب سياسى) از مطلب منصور حكمت در رابطه با تحولات دهه ٩٠ و سازمان كومه له، تزيين شده است، اما انتشار اين مطلب از نظر سياسى بطرز روشن و غيرقابل ترديدى گوياى تقابل با متد و روش منصور حكمت است۔ هرچند در سراسر مطلب اسم منصور حكمت و نقل به معنى از او موج ميزند اما محتوى و مضمون مطلب بطرز "دردناكى"منتج از متد غير ماركسيستى و امروز بايد گفت معرفه ای است که كورش مدرسى بطور شاخص چنین روشی را نمایندگی میکند۔
ميگويم دردناك چون اين مطلب از قلم رحمان حسين زاده جارى شده است و رابطه عاطفى و سياسى من و رحمان طى سالها مبارزات مشترك و توقع "بيجاى" من از او در رابطه با تقابل با خط و متد كورش مدرسى و تعرض دو ساله نظرى و سياسى به كمونيسم منصور حكمت، پذيرش اين ذوب شدن و تسليم و رضايت او و جمعى از كادرها، در دگرديسى و عبور از منصور حكمت، ماجرا را برايم دردناك كرده است۔
اما حقايق جدال گرايشات اجتماعى و منافع زمينى و طبقاتى در قلمرو سياست بارها مرزهاى علقه ها را در نورديده و تصاوير و ايميچ هاى شخصيت ها و احزاب را بشدت دگرگون كرده است۔
ديپلماسى و رابطه احزاب!
مطلب نشريه پرتو، به رابطه كومه له و حزب دمكرات كردستان ايران ميپردازد وديدار ابراهيم عليزاده و مصطفى هجرى را به عنوان نمودى بر آغاز يك روند ترسيم ميكند۔
تا آنجايى كه انتقاد به راست روى و تمكين رهبرى كومه له به ناسيوناليسم كرد مربوط است، عموما پلميكى در روند پروبلماتيك عقب راندن گرايش راست و ناسيوناليستى درون كومه له و مانع شدن راسترويى كومه له، بحثى معتبر است و ما از زمان منصور حكمت مداوما اين مسير را پى گرفته ايم، اما بحث مطلب رحمان حسين زاده از اين جنس نيست، چرا؟
١۔ از نظر متدولوژى، مطلب مذكور از شخصيت ها و احزاب شروع ميكند، عكس ابراهيم عليزاده و مصطفى هجرى را و نشست اين دو حزب را تا سطح آغاز يك فاز و یک نقطه چرخش برگشت ناپذیر و محتوم ارتقا ميدهد۔ براى ما ماركسيستها، بر عكس، روش و شيوه برخورد به احزاب بورژوايى و خرده بورژوايى را در جدال گرایشات اجتماعی و در روند مبارزه طبقاتى و در مسير پروسه و روندهاى عمومي تر ميبينيم۔
بحث منصور حكمت در رابطه با ديپلماسى يا انتخاب سياسى، در ابتداى دهه ٩٠ بر بستر تحولات جهانى بعد از جنگ سرد و بر متن جنگ خليج و تجديد آرايش سياسى احزاب منطقه، نوشته شده است۔ كسى که از جلسه و نشست دو حزب، استنتاج سياسى خود را ميگيرد از نظر اصولى و اساسى با متد ماركس بيگانه است۔
معلوم است که انگیزه اصلی نگارش مطالب از این دست در حزب حکمتیست یک اعلام "موضع" در میدان "فعالیت سیاسی" است که پس از تکه پاره شدن حزب کمونیست کارگری، به عنوان ميدان "فعالیت" و "اکتیو" ظاهر شدن در آن، بازتعريف شده است.
برداشت غير ماركسى از تاريخ در متد كورش مدرسى سابقه دار است۔ براى كسانى كه تاريخ را مبارزات طبقات بدانند و رابطه سه بعدى گذشته و حال و آينده را از اين زاويه درك كنند، قدرى عجيب است كه روايت عارفانه اشو* در مورد آينده كه در "نواورى" كورش مدرسى رنگ ميدهد كه ميگويد تاريخ صفحه "نوشته نشده" ايست كه آيندگان بر روى آن مينويسند، اكنون دارد به ديفالت جمعى از رهبرى حزب حكمتيست تبديل ميشود۔
شورى مساله در اين رابطه، كش دادن جلسه دو حزب به استنتاجاتی نظير اينكه "چون حزب دمكرات با تشكيل اتحاديه روحانيون كرد(البته حزب حكمتيست آنها را علماى اسلامى مينامد!! اسلامى شده پس كومه له هم به اين اسلامگريى تمكين كرده است" و غيره، ديگر مرز سطحى بودن و غير جدى بودن نقد به بهانه گیری و ملانقطی گری سقوط میکند.
٢۔ تا آنجا به ديپلماسى و رابطه با احزاب و دولتها بر ميگردد، منصور حكمت تلاش كرد تا سیاست کمونیستی و دخالتگری سیاسی یک حزب کمونیست کارگری را صاحب سنت معينى كند۔ قرار هاى مصوب پلنوم دهم حزب كمونيست كارگرى ايران، نوشته منصور حكمت نمونه شفافيت اصولى در اين رابطه ميباشد۔
آنجا در بند ٣(اين قرار از ٣ بند ديگر و چند تبصره تشكيل شده است) به دو اصل استقلال حزب و علنيت اشاره ميكند، بدين معنا روابط با دول و احزاب بايد بر اين دو اصل استوار باشد۔
حزبى كه خود را كمونيست ميداند نميتواند افق و استراتژى خود را بخاطر روابط ديپلماتيك رقیق و تعدیل کند و چنان "دیپلوماسی" هائی نباید با استراتژی یک حزب کمونیستی در تناقض قرار بگیرند. همزمان اين روابط نبايد از چشم جامعه و مردم پنهان بماند۔ حتی وقتی بحث از "سازش" در تاکتیک است، این را باید صراحتا به جامعه اعلام کرد. مخالفت کمونیسم کارگری با دیپلوماسی مخفی و سری یک پرنسیپ برنامه ای است.
من با مفروض و محرز قرار دادن پذيرش اين اصول براى هر جريانى كه خود را كمونيست بخواند، به مطلب نشريه پرتو بر ميگردم۔
رحمان حسين زاده از رابطه و جلسه اخير كومه له و حزب دمكرات كردستان انتقاد ميكند و آن را به سطح انتخاب سياسى ارتقا ميدهد، خوب، بايد پرسيد كه حزب حكمتيست در رابطه با ديپلماسى و ارتباط با احزاب بر چه اصولى حركت ميكند؟ كدام اصول را در مقابل كومه له "مطلوب" خود قرار ميدهد؟
اگر رابطه با احزاب ارتجاعى و راست مانند حزب دمكرات "بد" است، پس دو قدم آنطرفتر بايد رابطه با قياده موقت و اتحاديه ميهنى جلال طالبانى "بدتر" باشد۔ اگر ابراهیم علیزاده با کسی جلسه علنی گرفته است که از "طرحهای پنتاگون دفاع کرده است"، رابطه و دیپلوماسی مخفی با نیروهای اتحادیه میهنی و قیاده موقت که محصول مستقیم حضور نظامی آمریکا در منطقه اند، چه نام میگیرد؟
دنيا را نميشود با يك بام و دو هوا توضيح داد، مردم ميپرسند كه رابطه حزب حكمتيست با اتحاديه ميهنى در سليمانيه بر چه اصولى استوار است؟ چرا احدالناسی از این رابطه خبر ندارد، شفافیت و علنیت سیاستهای کمونیستی پیشکش. اين توجیه که درصورت علنی شدن این مناسبات توضیح خواهیم داد که در محدوده رابطه "شخصى" است، زیاد از حد، زمختی یک اپورتونیسم را به جلو صحنه میراند. بالاخره اگر اصول طرح شده منصور حکمت را هم مشمول مرور زمان کرده اید، اصول و موازین حزب حکمتیست را به اطلاع مردم برسانید. اینکه "ارگانها و مراجع ذیربط حزبی در جریان اند" شاید در ذهنیت خودفریبی دسته جمعی دو سال اخیر در حزب حکمتیست "کارائی" اش را نشان داده باشد. اما تکلیفتان را با پرنسیپها و اصول کمونیستی و شفافیت و صداقت در برابر جامعه، باید روشن کنید.
گرفتن امكانات مادى و تداركاتى از دول و احزاب فى النفسه جاى ايراد ندارد، ديپلماسى، سازش، آتش بس، رفت و آمد، و۔۔۔ مقولات سياسى و معتبرى هستند و احزابى كه بخواهند كارى كنند لابد جايى براى اين گونه مفاهيم در زندگى سياسى خود باز خواهند كرد، اما روابط مخفيانه و بدور از چشم جامعه از پايه از نظر كمونيسم نوع منصور حكمت مذموم شمرده شده است و مردود است۔
چاپ عكس ملاقات ابراهيم عليزاده و مصطفى هجرى را قبل از نشريه پرتو در نشريات و سايت هاى حزب كمونيست ايران ميتوانست يافت، اگر فردا كسى فيلم و عكس ملاقات "هیات" رهبرى حزب حكمتيست و قياده موقت و حزب جلال طالبانى را علنى كرد، رهبرى حزب حكمتيست در مقابل مردم و جامعه چه ميتواند بگويد؟ چگونه و بر مبناى كدام اصل از خود دفاع ميكند؟
"افشاگری" راست روی در کومه له و جار زدن سازش با سیاستهای ناسیونالیستی در این تشکیلات از یک طرف، و همسوئی واقعی با فشاری که ناسیونالیسم صریح کردی از بیرون و درون متوجه کومه له فعلی کرده است، از طرف دیگر، علی القاعده ذهنیت بیدار جامعه را در مورد سکوت حزب حکمتیست در باره دپیلوماسی پنهان با محصولات پنتاگون فریب نخواهد داد. عمر مفید این گونه جنگ مواضع شفق سرخی و دال دالی مدتهای مدید است بسر رسیده است.
٣۔ حاتم بخشى تاريخ كمونيسم كارگرى بعد از تجزيه و فروپاشاندن حزب كمونيست كارگرى، به امرى عادى بدل شده است۔ در اين بخشش سخاوتمندانه متاسفانه رهبرى حزب حكمتيست "گام بلندى برداشته است"۔
مدتى قبل در سمينارى از سمينارهاى حزب حكمتيست، رسما اعلام ميكنند كه ماركسيسم انقلابى بعنوان اجزايى از چپ سنتى، متعلق به گذشته چپ سنتى است و آنرا بايگانى كردند، امروز تاريخ كمونيستى كومه له را به عنوان گذشته در ليست "اثار باستانى" ثبت ميكنند۔
تاريخ كمونيسم ايران و بويژه تاريخ سى سال اخير قابل مصادره نيست، روايت كمونيستى از اين تاريخ زنده است۔ قرائت حاشيه اى كه بنا به فراخور نيازهاى افت و خيز"منفعت" سازمانى و مصالح حقير گروهى استخراج ميشوند، بايد در مقابل نقد كمونيستى قرار بگيرند۔
جدال بر سر تاريخ كمونيستى كومه له براى جبهه ما كمونيستها به قوت خود باقى است۔ هيچ درجه از راستروى سازمان كنونى و رهبرى فعلى كومه له، دست شستن و بايگانى اين تاريخ را مجاب نميكند۔
نميتوان در مقابل حافظه تاريخى مردم در يك جامعه بصورت اختيارى و بنا به مقتضيات روز و بالا و پايين رفتن منافع سازمانى، شانه بالا انداخت و خيال خود را آسوده كرد۔ كومه له كمونيستى در حافظه تاريخى مردم كردستان جايگاه ويژه دارد۔ كارگر و زن وروشنفكر انقلابى آن جامعه، آن گذشته اى كه مشمول بايگانى رهبرى حزب حكمتيست شده است را پاس ميدارند۔
در آن جامعه براى اولين بار كارگر به منافع طبقاتى خود آشنا شد و شخصيت پيدا كرد، در آن جامعه برابرى زن و مرد و حقوق كودك از زبان آن تاريخ جارى ميشود۔ فرهنگ مبارزاتى كنونى اميد به تغيير، دل بستن به امكان زندگى بهتر و شايسته انسان، محصول جنگها و جدال ها بود كه آن تاريخ را شكل ميدهند۔
همين چند سال قبل بود كه همين كومه له التقاطى و ناسيوناليزم زده و بى اشتها در دفاع از كمونيزم، با فراخوانى شهرهاى كردستان را تعطيل كرد، اگر آن حافظه تاريخى نبود قطعا چنين امرى با كيفيت كنونى رهبرى كومه له ممكن نبود۔ آن دوره حزب حكمتيست به درستى از آن حركت حمايت كرد و من و رحمان و امثال ما، بازهم به درست در مورد آن اتفاق نوشتيم و گفتيم۔
آيا كسى كه امرى جدى براى تغيير جامعه رادر دستور دارد اين اهميت نقش حافظه تاريخى و نفوذ معنوى كمونيزم را ناديده ميگيرد؟
مقاطعى از تاريخ اين جدال ثبت شده است، منصور حكمت اتفاقا بعد از امضاى ابراهيم عليزاده به حزب دمكرات و بعد از تمكين رهبرى كومه له به حزب نفرت عليه كمونيسم كارگرى بود كه مجددا و قاطعانه راه كومه له كمونيستى را در مقابل رهبرى وقت كومه له قرار داد۔ اكنون اوضاع به مراتب وخيم تر است، اكنون كومه له با هر تفسيرى كه از خود و كمونيزمش دارد در عالم واقع موضوع مورد جدل ناسيوناليسم كرد است.
بعداز كودتاى باند مهتدى ايلخانيزاده، ما شاهد سر بر آوردن فراكسيونى در درن كومه له از همان جنس در شرايط جديد هستيم، اكنون ما شاهد "جان گرفتن" عوامل و اشخاصى هستيم كه بر متن اوضاع بحرانى ناسيوناليسم كرد هنوز از دوز ضد كمونيستى خود كم نكرده اند۔ عبدالله مهتدى تازه يادش افتاده كه خود را براى كسب حب اين فراكسيون به روز كند و كمونيسم را با جنايت و كشتار مترادف قرار دهد۔ كودتاگران ضد كمونيستى محفل دو خردادى ايرج آذرين و رضا مقدم بيش از هميشه در كمين سر كشيدن توشه كومه له و تاريخش نشسته اند۔ اين اوضاع را ضربدر نوع كمونيسم خاكسترى و التقاطى و حال و هواى رهبرى فعلى كومه له كنيد تا ابعاد ضرورت دفاع از تاريخ كومه له را ترسيم كنيد۔
واقعا سخت است كه در عالم سياست اين محاصره كومه له را از جانب انواع دست راستيها ديد و اين حقيقت را نديد كه هنوز جنگ ادامه دارد!؟
شاید هم این توقع از كسانى كه در اين تاريخ دوساله با كمونيسم دنش آموزى و حاشيه اى تسليم و رضايت داده باشند، بیجاست.
۴. در همان نوشته، نویسنده وسط دعوا نرخ تعیین میکند و به یک تصویر سازی جعلی و یکطرفه دست میزند. "سابقه" ابراهیم علیزاده را در پلنوم ۱۶ کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران به رخ او میکشد. اگر مواضع آن روز اشخاص را مبنا بگيريد پس چگونه است كه قضاوت امروزى در مورد شخصيت ها اينقدر متناقض است؟
خوشبختانه، اکثر مباحث این پلنوم قابل دسترس اند(به سايت حزب کمونیست ایران مراجعه كنيد، اين مباحث در اين سايت قابل دسترس ميباشند). بد نیست که به چند جمله اول نوار سوم در فاصله زمانی یکساعت و ۲۹ دقیقه گوش بدهید تا موضع کورش مدرسی را در مورد هم خطی ایشان با عمر ایلخانی زاده در "برپا کردن سد" در برابر مباحث و سیاستهای کمونیسم کارگری، از زبان خود او بشنوید. صرفنظر از مهارت خیره کننده ای که ایشان در این پلنوم در تشخیص پس بودن هوای حال و روز راست در رهبری کومه له و برای جدا کردن "سهم" و حساب خود در طول دوره کارشکنیهای راست بکار برده است، یک واقعیت بسیار آشکار است۔
فکر میکنم رحمان حسین زاده واقعا باور کرده است که فقط برای خود آنها در حزب حکمتیست "تاریخ صفحه ننوشته است"، اگر نه علی القاعده کسی که در خانه شیشه ای نشسته است به طرف پنجره مردم سنگ پرتاب نمیکند! بعلاوه اصلا عاقلانه نبود که حس کنجکاوی مردم را در مورد آن تاریخ صف بندی "چپ و راست" که همین پلنوم ۱۶ بخشی از آنست، تحریک کرد. این را دیگر باید به حساب ناشیگری در سیاست گذاشت که نویسندگان حزب حکمتیست فکر میکنند که تعبیر رندانه و یک طرفه تاریخ را میتوانند به مردم بفروشند.
گناه از ما نیست اگر وجدانهای بیدار جامعه، در این دعوت به بازخوانی تاریخ گذشته خواهان کل حقیقت و نه بخش دستکاری شده آن باشند.
بهانه اصلى جهت بايگانى تاريخ كومه له!
مطلب (كومه له كمونيستى به گذشته تعلق دارد) در تداوم خود چهره واقعى خود را نشان ميدهد۔ انتقاد از كومه له و نقد از رابطه احزاب در كردستان شروع ميشود و سريعا ماهيت واقعى قهر از كومه له را برملا ميكند۔ نويسنده مطلب در ادامه نوشته خوداعتراف ميكند كه مساله اش نفوذ و تاريخ كمونيستى كومه له در جامعه كردستان نيست، بلكه دلخورى از نوع رفتار كومه له در رابطه تحركات دانشجويى سال گذشته است كه به مساله دانشجويان آزاديخواه و برابرىطلب معروف است۔
مساله اين است كه كومه له در ماجراى اخير تحركات دانشجويى طرف خط ايرج آذرين ايستاده است و اين پايه اصلى رنجش رهبرى حزب حكمتيست شده است۔
بار ديگر متاسفانه رحمان حسين زاده از دريچه "تز" هاى ناب بهمن شفيق- كورش مدرسى تاريخ كمونيستى كومه له و گذشته را قربانى ميكند۔ كد و رمز پذيرش اين خط در تكرار عامدانه و معنى دار "نئوتوده ايسم" به كومه له است۔
در اين رابطه بايد به چند نكته اشاره كرد:
١۔ اصرار سمج رهبرى حزب حكمتيست برای نماینده نیابتی و صاحب مطلق ماجرا در داستان (دانشجويان آزاديخواه و برابرى طلب) موضوع را از حمايت جبهه اى از مبارزات مردم عليه استبداد و جنايات جمهورى اسلامى فراتر ميبرد۔ امروز مد شده است كه از هر مخالف سياسى خود را به جرم مخالفت با (داب) جواب دهند۔ اين قرائت از اين ماجرا به جايى رسيده است كه عنان متانت سياسى را از دست رهبرى حزب حكمتيست رها كرده و نه چون پديده اى در ميان پديده ها و تحركى در ميان تحركات، بلكه از آن تعصب خاصى ساخته اند۔ رهبرى اين حزب آشفته ميشود وقتى ما بدرستى كمونيسم آنها را كمونيسم دانشجويى خوانده ايم اما عملا خودشان هستى خود را با اين اتفاق توضيح ميدهند۔
براى رهبرى اين حزب، مبدا مختصات تاريخ روى ١٣ آذر پارسال صفر شده است، انگار شروع تاريخ ١٣ آذر سال گذشته است، نه تنها سياست درونى و "چسپ درونی" خود را، بلكه تقابل هاى سياسى خود را با اين مساله ميسنجند۔
٢۔ ماجراى سركوب جنايتكارانه تحركات آزاديخواهانه دانشجويان توسط جمهورى اسلامى، و پيامد هاى ناگوار آن و ظهور پليسى مابانه و مبتذل جماعت ايرج آذرين در اين رابطه، فشار انتقادى را از زاويه كمونيستى به سياست هاى حزب حكمتيست كم كرد، امكان مانور خط كورش مدرسى را تا بدانجا برد كه از اين اتفاق براى خود سنگرى بسازند۔
اتفاق ١٣ آذر و حركت مبارزاتى دانشجويان اكنون بعد از يكسال، بعداز تلفات معنوى آن، روايت گوناگونى دارد كه به نظر من همان درجه از روايت خود دانشجويان كه علنى شده است، دانشجويانى كه خوشبختانه از چنگ جنايتكاران اسلامى رهايى يافته و اكنون مشكل امنيتى ندارند، بيشتر به واقعيت نزديك است۔
قرائت حزب حكمتيست و جماعت ايرج آذرين دو روى يك سكه اند۔ يكى از آن تصورات عرفانى و آسمانى و ماهوى ميسازد و ديگرى منكر وجودى آن است۔ جالب است كه روايت خود دانشجويان با قرائت قيم مابانه اين دو گرايش فرق اساسى دارد۔ معلوم نيست چرا خود اين دانشجويان ميداندارى اين چنينى را قبول دارند و خود ميداندار نميشوند؟
٣۔ یک تناقض را اینجا نویسندگان حزب حکمتیست باید به مردم توضیح بدهند، اين تناقض عيان اين است ،از طرفى ميگويند كه باند ایرج آذرین رضا مقدم، نئوتوده ای هستند و از طرف ديگر كه بسيار ديدنى است هر اندازه ایرج آذرین و رهبری حزب حکمتیست از نظر مواضع پایه ای سیاسی و نظری و تئوریک به همدیگر نزدیک میشوند، از هر دو سو، با لحن پرخاشگرانه تر تظاهر علنى ميكنند. دراين ميان كسى نيست بپرسد كه لطفا توضیح بدهید چرا نتایج سیاسی تزهای "چشم انداز و تکالیف" ایرج آذرین، خط راهنمای سیاسی و در مقوله "سیاست آوردنهای" کورش مدرسی به محور تبديل شده است. فقط کافی است به "استدلالات تئوریک"تر ایرج آذرین از پروسه "متعارف شدن" رژیم اسلامی و پایان مبارزه برای "سرنگونی" رژیم اسلامی نگاه کنید و آنها را با یکدیگر مقایسه کنید. یک سیاست واحد منشویکی، پرو دوخردادی، یکی "فاتح" رهبری تکه ای کنده شده از حزب کمونیست کارگری و دیگری در ماتم از دست دادن فرصت در پی "استعفا" در سال ١٩۹۹، و محروم ماندن از "ابزار" حزبی و بى سهم برای پیش بردن همان سیاستها.۔۔۔
واقعيت اين است كه این جدال دو سیاست کمونیستی و ضد کمونیستی با یکدیگر نیست، دعوا بر سر مشروعیت مالکیت بر یک سیاست واحد است. تز "جنگ قدرت" در اینجا نیز بین دو جریان که یکی "نیرو و حزب" دارد و دیگری فاقد تشکل و نیرو، انگار مصداق یافته است!
در خاتمه، به نظر من اشكال كومه له و رنگ باختن "چپ" گرايش در نشست و بر خواست با حزب دمكرات نيست، مشكل كومه له پايه ای تر است، رهبرى كومه له بعداز جنگ خليج در مسيرى التقاطى و تمكين به ناسيوناليسم كرد قرار گرفت و از تاريخ و تفسير خود از "باورهاى مشترك" هم دفاع نكرد۔ طى اين سالها و حتى از تشكيل حزب كمونيست ايران، كومه له و تاريخ كومه له، موضع جدال كمونيسم و ناسيوناليسم بوده است۔ وظيفه كمونيستهاى كارگرى است مستقل از هر درجه دور و نزديكى به رهبرى فعلى كومه له در اين جدال ميدان را براى ناسيوناليسم كرد خالى نكنند۔ اين تاريخ، تاريخ كومه له كمونيستى، بخشى پر افتخار از تاريخ سى ساله اخير كمونيسم در ايران است۔
٩ ژانويه ٢٠٠٩
* اشو فيلسوف و متفكر فرقه اى از مسيحيت معاصر است كه بطرز عجيبى تئورى تسكين فقرا و آرامش عذاب وجدان بورژوا ها را نمايندگى ميكند۔ او آثار خود را در مجموعه دفترچه هاى تعاليم عرفانى خود منتشر كرده است۔ او معتقد است كه زندگى آتى بشر را يك بوم نقاشى سفيداست ، براى آشنايى با اين عرفان معوج به دفترچه "عشق رقص زندگى" از تعاليم اوشو مراجعه كنيد۔
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387
حزب دمكرات كردستان ايران در جستجوى آرايش سياسى!
مدتى قبل يكى از جناحهاى حزب دمكرات كردستان ايران، (جناح مصطفى هجرى) طى اطلاعيه اى تشكيل (اتحاديه روحانيون اسلامى كردستان) را اعلام كرد۔ اگر چه خبر ظاهرا به همين سادگى بود، اما پيچيدگى قضيه اساسا در خوش و بش حزب دمكرات كردستان ايران با جريانات اسلامى نيست، برعكس مساله اساسى نه منتج از اين واقعه بلكه خود واقعه يكى از بروزات آن مسائل اساسى است۔ اينجا كوتاه و فشرده اين مسائل اساسى را مرور ميكنيم۔
اين موضوع باعث شد تا بار ديگر از چپ و راست از زواياى متفاوت و در واقع از دريچه تحليل هاى احزاب متبوع، اين اتفاق را توضيح دهند۔ من در اين نوشته تلاش ميكنم كه مشاهده كنونى را بر بستر تحولاتى كه اين اتفاق يكى ازمحصولات آن است را توضيح دهم و بار ديگر از اين دريچه موقعيت جنبش ناسيوناليسم كرد را بررسى كنم، البته در حاشيه نيز به مواضع نقدهاى تاكنونى خواهم پرداخت۔
حزب دمكرات كردستان و موازنه جنبش ها!
آيا حزب دمكرات كردستان دارد "اسلامى" ميشود؟ آيا اين واقعه اخير نشانى از اسلاميزه كردن "سكولاريزم" حزب دمكرات است؟
اين يكى از اولين سوالاتى است كه قاعدتا با شنيدن چنين خبرى در مقابل هر ناظرى قرار ميگيرد۔ براى حزب دمكرات كردستان ايران سير نزديكى و تمايل به مماشات با جمهورى اسلامى ايران و جريانات اسلامى مساله جديدى نيست، سابقه اين رفت و آمدها به قدمت فعاليت حزب دمكرات كردستان است۔ اگر كسى بخواهد تاريخ "شصت ساله" اين حزب را مرور كند قطعا با موارد متعدد از اين روابط برخورد خواهد كرد۔ چند نمونه معاصر ميتواند به مستدل كردن اين واقعيت كمك كند۔ حزب دمكرات كردستان ايران چه زمانى كه به اردوگاه شرق آويزان بود و چه دوره اى كه به سوسيال دمكرات شيفت كرد و چه همين دهه قبل كه فدراليست چى شد و با شتاب در دوره حضور نظامى آمريكا در عراق بر غلظت فدراليست بودن خود افزود، نمونه هاى فراوانى از حشر ونشر با رژيم اسلامى و جريانات اسلامى را در پرونده خود دارد، اما با اين همه تاكنون در هيچ مصوبه رسمى از مذهبى شدنش و انصراف از "سكولار" بودنش خبرى به بيرون درز نكرده است۔
اجازه بدهيد چند نمونه را فشرده بررسى كنيم و آنگاه به اين واقعه اخير برگرديم، تا ببينيم تمايز اين وقايع در كجا نهفته است۔ حزب دمكرات كردستان ايران زمانى به دست بوس خمينى شتافت، زمانى در شوراى ملى مقاومت در كنار مجاهدين و بنى صدر قرار گرفت، براى دوره اى نسبتا طولانى دو خردادى شد و اميد خود را به فراكسيون كردهاى مجلس اسلامى بست، در هيچ مواردى كه ذكر شد كسى در مورد اسلامى شدن اين حزب چيزى نگفت، نقدى اگر بود، كه بود، نقد سياست هاى ارتجاعى اين حزب بود۔ ترديد نبايد داشت كه اين اتفاق اخير نيز اگر كمتر از آن وقايع نباشد، مهم تر و بيشتر نيست اما به نظرم اين اتفاق به نحوى با كل اتفاقاتى كه بدانها اشاره كردم تفاوتى اساسى دارد، زيرا كه اوضاع عمومى سياسى جهان و منطقه متفاوت شده است۔
براى روشن شدن اين موضوع با اختصار به دلايل آن اشاره بايد كرد۔
مساله اين است كه حزب دمكرات در موارد فوق الذكر با تكيه بر سنتهای یک جنبش و در توازن معينى از جنبش ناسيوناليستى در مقابل جنبش اسلام سياسى در واقع جهت حصول به اهداف خود، در آن وقايع ظاهر ميشد. حزب دمكرات كردستان در اوج مقاومت توده اى در مقابل تهاجمات رژيم اسلامى در كردستان، براى وصل شدن به جريانى "سراسرى" تر با شوراى ملى مقاومت و مدتی با بخش اکثریت فدائیان رفت۔
نزد خمينى رفت تا از زاويه جنبش خود سهم خواهى كند۔ در اين رابطه جنبش ناسيوناليسم كرد و احزابش در پشت سر خود وزنه اى را به اتكا به اوضاع سياسى روز داشتند، مستقل از نقد ما و حقايق سازش و مماشات و ارتجاعى بودن سياست هاى حزب دمكرات كردستان، ومستقل از اين كه از زاويه منافع مردم و از منظر كارگر و كمونيست در جامعه كردستان چه جايگاه طبقاتى را احراز كرده بود، سرانجام ناسيوناليسم كرد جنبشى بود در آن جامعه موجود بود، وزنه اى واقعى و مطرح در جامعه كردستان بود، قابليت و اهميت داد و ستد و زد و بند را داشت. حزب دمكرات با اتكا به اين واقعيت، اين همه مماشات و بند و بستها و پولتیک زدنها را در قالب "مذاكره" و "ديپلوماسى" اجرا ميكرد۔ به همين دليل معمولا تظاهر قضيه اين بود كه بستر اصلى ناسيوناليسم كرد است و حزب دمكرات كردستان ايران در متن اين توازن قرار است فعاليت "ديپلوماتيك" خود را پيش برد۔
امروز اما مساله فرق ميكند، با شكست بلوك شرق و به ميدان آمدن ميلتاريزم درنده براى حل مسائل و تناقضات دنياى بعد از جنگ سرد، ملى گرايى نيز باز تعريف و "بازسازی" شد و طبق اهداف "نظم نوين" دستخوش تحولات و تغييراتى شد۔ قوميگرى و باز تعريف ناسيوناليسم معاصر براى مصارف مقطعى ثبات و سنت هاى چندين ساله جنبش و احزاب ناسيوناليستى را عموما و مشخصا ناسيوناليسم كرد را به ورطه ورشكستگى سوق داد۔
جنبش ناسيوناليسم كرد با افول خود در عراق، با از دست دادن اميد به تكرار پروژه عراق در ايران، با بحرانى جدى و نهايتا بحران آرايش سياسى مواجه شده است۔ ديگر اميد دخالت نظامى آمريكا در ايران و فقدان هر برنامه اى جدى از جانب غرب براى مساله كرد، سفره هيچ جريان ناسيوناليستى را رنگين نميكند۔ از طرف ديگر اوج گرفتن نفرت مردم كردستان عراق از احزاب "حاكم" اين اميد را به ياس مبدل كرده است۔
اين دوره نه دوره نظم نوين بوش و بلر و نه دوره جهان تك قطبى است. اين دوران به سرعت سپرى شدند و عوارض خود در به بحران كشاندن جنبش هاى درگير بجا گذاشتند۔
در اين تاريخ سياه و پر مناقشه با ظهور اولين نشانه هاى حركت بسوى جهان چند قطبى، جمهورى اسلامى و جنبش اسلام سياسى، نيز موقعيت ديگرى پيدا كردند۔ غرب از سياست "رژيم چنيج" به سياست متعادل كردن و قابل مذاكره كردن رژيم اسلامى و كل كمپ اسلام سياسى تغيير ريل داد۔ اين موقعيت جديد اسلام سياسى را بايد در مقابل موقعيت ناسيوناليسم كرد، قرار داد و مقايسه كرد۔
بحران و انشقاق و سترونى احزاب ملى كرد در ايران و اوضاع وخيم و تنفر انگيز اين احزاب در كردستان عراق، موازنه را به ضرر جنبش ناسيوناليسم كرد در مقابل اسلام سياسى تغيير داده است۔
معمولا و تاريخا در خاورميانه ما بارها شاهد افت و خيز اين دو جنبش در مقابل هم هستيم۔ در فلسطين با ناكامى فتح، حماس جلو ميايد۔ در لبنان با ضعف جريانات ناسيوناليستى، حزب الله ميداندار ميشود۔ در عراق هم داستان همين است۔ رابطه و توازن اين دو جنبش در غياب جنبش قدرتمند سوسياليستى امكان پيدا ميكنند كه با قربانى كردن مردم و منافع جامعه بين خود موازنه اى را تعريف كنند۔
از تفاوت متدولوژيك در توضيح چنين مسائلى بطور يقين تفاوت سياسى منتج خواهد شد۔ كسى كه اين موازنه را نبيند واز سر منافع زمينى و امروزى چه حقير چه بزرگ به انكار اين حقيقت طبقاتى بپردازد دنيا را از دريچه متفاوتى خواهد ديد۔ عدم شناخت رابطه جنبش هاى اجتماعى، مستقل از مترقى و ارتجاعى بودنشان، رنگى خاكسترى و غير طبقاتى به سياست ميزند۔ فلج فكرى در تحليل اوضاع جمهورى اسلامى، احمدى نژاد را "مصدق معاصر" ناميدن و جمهورى اسلامى را پرچمدار ناسيوناليسم ايرانى تصوركردن، استخراج ميكند كه خود گوشه اى از اين عالم خاكسترى را نمايش ميدهد۔ آن تحول ویران کننده و زیر و رو کننده که با حضور آمریکا و میلیتاریسم آمریکا در منطقه، "دورنما" و چشم انداز و سیاست و استراتژی تمامی جریانات ناسیونالیستی، "چپ" سابقا "سوسیالیست" و ناسیونالیسم چپ را به "بازسازی" و "بازبینی"، انشقاق و انشعاب کشانده است، بطور يقين از مبانی تحلیلی این نوع امپیریسم و تجربه گرائی سطحی غایب میشوند.
همين ديدگاه هنگامى با نمونه اى نظير همين ماجراى اخير حزب دمكرات كردستان روبرو ميشود آن را دليل آمادگى حزب دمكرات كردستان براى مذاكره با جمهورى اسلامى درك ميكند! معلوم نيست اين همه مذاكرات كه شد و حتى ترور قاسملو و شرفكندى نيز در اين بستر رويداد، حزب دمكرات چند درجه اسلامى شده بود!!
مذاكره وجهى ثابت در سياست حزب دمكرات كردستان بوده است، و كمافى السابق خواهد بود۔ و حتما اگر طرف مقابل بخواهد حزب دمكرات مضايقه نخواهد كرد و تلاش خواهد كرد كه تسهيلات"ديپلوماتيك" نيز مهيا كند!
اين حزب عليرغم اينكه خود را سوسياليست خوانده باشد و يا تازه از كنگره سوسيال دمكرات بيرون آمده باشد، يا تازه از "تلاوت آياتى از قرآن مجيد" فارغ شده باشد، فرق نميكند، در اولين فرصت و امكان سرراست دنبال مذاكره دويده است و كسى و يا طرف مذاكره، اسلامى شدنش و يا بخشش عطوفت ناسيوناليستى را به روحانيون كرد، شرط مذاكره براى اين حزب قائل نشد و وبه نظر نميرسد در آينده هم اين قيد و شرط را به گردن حزب دمكرات آويزان كنند۔
روايت سطحى از اين ماجرا، ناچارا از محدوده تكرار احكام خشك و عاميانه در رابطه با تحولات جنبش ها و احزاب سياسى، عبور نميكند۔
در حقيقت تشكيل اتحاديه روحانيون اسلامى كرد از جانب حزب دمكرات كردستان نيست كه موقعيت اين حزب را توضيح ميدهد، بلكه روندى است عمومى تر، منطقه اى تر و جهانى تر است كه اين واقعه را در رابطه با حزب دمكرات توضيح ميدهد۔ به نظر ميرسد كه اين بار فشار جنبش اسلامى و كور شدن افق غالب بر عالم سياست ناسيوناليسم كرد، اين اقدام حزب دمكرات كردستان را توجيه كند۔
حزب دمكرات كردستان و پراگماتيسم سنتى!
يكى از سنن ديرينه حزب دمكرات كردستان ايران، تبعيت از امكان گرايى و تجربه گرايى محدود نگرانه بوده است۔ اين حزب هميشه در قبال اوضاع روز و سياست مطرح روز، جهت يافتن راهى خارج از امكان دخالت مردم و از بالا براى منفعت دوره اى خود، كوتاهى نكرده است۔
از قربان و تصدق خمينى رفتن، گرفته تا مذاكرات پنهان از چشم مردم، همه دال بر قدرت مادى اين سياست در استراتژى و افق اين حزب ميباشد۔ اگر حتى ژاندارم سر مرز هم حاضر باشد چراغ سبزى نشان دهد اين حزب شيفته ميشود و تلاش ميكند مخفيانه و بدور از چشم جامعه كارى كند كه "خودش" جا پايى پيدا كند۔ درجه "نهادينه" شدن اين سنت را با دهها نمونه زنده ميتوان نشان داد۔
دوره هايى تاريخى، كه جامعه در تحرك بسر ميبرد، مردم عادى اهميت و بار خاصى نزد احزاب پيدا ميكنند، همه جنبش ها و احزابشان براى جمع آورى نيرو به مردم وابسته ميشوند۔ حتى در دورانهاى كه تهاجمات نظامى و شلوغى هاى ناشى از كودتا و حمله نيروهاى خارجى، جامعه را از سر رعب و وحشت تكان ميدهد باز مردم مطرحند، مردم قرار است صفوف ارتش را پر كنند، مردم قرار است ميلیشا و جنگجوى ميادين جنگ ها باشند۔ احزاب راست در اين گونه حالت ها به رسم و سنت خود با پديده "مردم" و "جامعه" ارتباط جدى بر قرار ميكنند۔ اكنون و اين روند جديد كه برسياست اين دوره حاكم است از خصلت ويژه برخوردار است۔
امروز كه سياست آويزان شدن به حمله نظامى آمريكا منتفى است، امروز كه قرار است خود غرب هم با رژيم اسلامى "مذاكره" كند، امروز كه ديگر نه مردم عادى به عنوان نيروی مطرح براى لشكر نظامى بلكه درجه "واقعبينى" با مذهب و جريانات مذهبى نزد غرب امتياز محسوب ميشود۔ حزب دمكرات را به اين گونه از "واقعبينى" و حفظ تعادل و حسن نيت وادشته است۔ اگر دوره اى خصلت ضد كارگرى و ضد كمونيستى بی پرده و عيان بازار گرمى داشت، همين حزب دمكرات را به تحميل جنگ خونين به كمونيستها كشاند و رهبران كارگرى را بدون توهم ترور و سربه نيست ميكرد، به مقر احزاب چپ و کمونیست حمله نظامى ميكرد و سر ميبريد۔ زبان "واقعبينى" بازار يابى آن دوره اينگونه بود!!!
از منظر غرب اكنون مهار اسلام سياسى و قابل مذاكره كردن جريانات اسلامى و حذف "تندروى" در صدر سياست روز قرار گرفته است۔ هر جايى كه امكان رام كردن جنبش اسلام سياسى را بيابد از آن استقبال ميكند۔ اكنون در عراق و فلسطين و لبنان و ايران هم اين سياست بشدت آكتيو عمل ميكند۔ حزب دمكرات كردستان ميخواهد نشان دهد كه ميتواند ابزارى باشد براى رام كردن و "غربى" كردن روحانيون كرد، همين پراگماتيسم در پى بازار مشترى يابى انگيزه ايست كه حزب دمكرات كردستان را پى روحانيون كرد كشانده است۔
چند فاكتور قابل توجه!
علاوه بر موارد فوق لازم است بطور اختصار به چند عامل كه شرايط موجود و امكان تحركات اين چنينى را به حزبى مانند حزب دمكرات كردستان ميدهد، اشاره كرد۔
١۔ ناسيوناليسم كرد عموما در موقعيت حضيض و بحرانى بسر ميبرد۔ تجربه عراق در موج بازگشت خود است، بدين معنى كه سير افول احزاب ناسيوناليست كرد مدتى است شروع شده است، احزاب اين جنبش مورد نفرت مردم كردستان عراق بعنوان بانيان فقر و فلاكت و بى حقوقى آن جامعه انگشت نما شده اند، اين توازن و رابطه مردم كردستان عراق با احزاب ناسيوناليست كرد عامل مهمى در به بحران سوق دادن جنبش ناسيوناليستى كرد ميباشد۔
احزاب ناسيوناليست كرد همچون ساير اجزا سياست نظامى آمريكا در عراق در مواجهه با اتمام بازيگري در سناريوى عراق بسر ميبرند۔ نقش اين احزاب در سير تهاجم نظامى به مردم عراق و تخريب جامعه عراق، اين احزاب را در نفرت عمومى جهانى به سياست هاى ضد بشرى بوش سهيم كرده است و به اين اعتبار در اذهان افكار عمومى نيز آن "حب" قديمى و جانبدارى اتوماتيك افكار عمومى غرب را از دست داده اند۔
٢۔ مساله حل نشده كرد و وجود ستم ملى به عنوان وجهى از تبعيضات اجتماعى و آزمون احزاب ناسيوناليست كرد در قبال اين معضل اجتماعى، احزاب جنبش ناسيوناليسم كرد را از منظر مردم كردستان و حتى نيروى ناسيوناليسم كرد در جامعه بى اعتبار كرده است۔ بر اين پايه احزاب اين جنبش از نفوذ و اتوريته معنوى كه بر پايه توهم و سركوب و تبعيض دولت هاى مركزى بوجود آمده بود را به مسير متفاوتى رانده است۔
حالا رابطه احزاب اين جنبش با مردم و جامعه شكل متفاوتى بر پايه بى اعتبارى و ناكارامدى استوار گشته است۔ در چنين شرايطى شكل دادن به مرتجع ترين و محافظه كارترين و انگل ترين قشر جامعه از همه اقشار قابل حصول تر و امكان پذير تر است۔
علاوه بر آن وجود ستم ملى و تناقض ماهيتى موجوديت حزب دمكرات با رشد جامعه كردستان با سير زندگى شهرى و انتگره شدن جامعه در دنياى مدرن، رابطه حزب دمكرات را با ساير اقشار جامعه بشدت ضربه پذير كرده است۔
٣۔ نفوذ كمونيسم و سوسياليسم به عنوان جنبشى اجتماعى در كردستان ايران و حافظه تاريخى از حضور چندين ساله كمونيسم متشكل و مسلح در آن جامعه، حضور و گسترش مادى و سياسى طبقه كارگر جوان در جامعه كردستان يكى از اركان مهم تشديد بحران هاى ادوارى احزاب ناسيوناليست كرد در كردستان ايران بوده است۔
قطعا اگر اكنون در آن جامعه، تحزب كمونيستى با همان روايت ٢٠ سال قبل و حضور كمونيسم دخالتگرى قدرتمند در جريان بود، اين پروژه حزب دمكرات كردستان مانند دهها پروژه قبلى سازش و مماشات ها عقيم و فلج بر زمين ميافتاد۔ اما هنوز سايه تاريخى آن دوره و نفوذ اجتماعى و محبوبيت كمونيسم بمثابه جريانى رهايى بخش در جامعه كردستان، كار احزاب دست راستى را با مردم با دشوارى جدى مواجه كرده است۔
٤۔ سياست هاى جهانى و منطقه اى غرب در قبال ايران، به ضرورت آرايش جديدى در صفوف اپوزيسيون راست و ناسيوناليست قوت بخشيده است۔ اكنون نه تنها در ايران بلكه در كل منطقه اين تجديد آرايش در شرف وقوع است۔
چند نكته قابل پيش بينى!
در ادامه اين سير پيش رو، در صورت عدم شكل گيرى جنبش قدرتمند سوسياليستى در ايران و منطقه، امكان بازى هاى معمولى با قاعده دوران غير جنگى به تغيير اشكال كنونى احزاب و بويژه احزاب دست راستى منجر خواهد شد۔
بعيد نيست كه در عراق ارتش مهدى شكل ديگرى به خود گيرد، و يا دچار انشقاق و انطباق با شرايط جديد، بكلى سيماى متفاوتى بخود دهد۔
تصادفى نيست كه مجاهدين خلق اخيرا در دادگاه نهايى اتحاديه اروپا از ليست جريانات تروريستى خارج شده است، دارند ابزارهاى فشار بهم و ابزارهاى "امتياز بده و امتياز بگير" دوران داد و ستد را شكل ميدهند۔
تا آنجا كه به احزاب ناسيوناليسم كرد مربوط است تاريخا و دورانهاى متمادى از جمله دوران شاه و صدام هميشه احزاب مخالف طرف مقابل را دم مرزها نگهداشته اند و هميشه اين احزاب ابزار و عوامل مصالحه و داد و ستد بوده اند۔
اخبار مربوط به شكل گرفتن جبهه جديدى به نام (جبهه آزاديبخش كردستان ايران) در قنديل كه گويا قرار است با امكانات آمريكا و حمايت مسعود بارزانى و جلال طالبانى ، تشكيل شود، در اين رابطه هر گونه شك و شبه اى را به يقين مبدل ميكند۔
بنظر ميرسد كه اين گونه جبهه ها و احزاب به زودى شكل گيرند و وارد بازار شوند۔ البته اين جبهه جديد، قطعا هر چند با حمايت مالى آمريكا متولد خواهد شد اما خود را آمريكايى نخواهد خواند بلكه عملا ابزارى در ميان ابزارهاى متفاوت جهت اعمال سياست هاى غرب بر ايران خواهد شد۔ حتى انتخاب سلسله جبال قنديل براى محل تولد اين جريان نوپا هم آگاهانه است۔ اينكه قنديل تاريخا مكانى "مقدس" نزد ناسيوناليسم كرد است و پناهگاه مطمئنى است، چهره حماسى ويژه اى نزد اقارب ناسيوناليسم كرد بخود داده است۔ قلب و مغز طرح اين جبهه در پنتاگون و واشنگتن پا به عرصه وجود گذاشته است، اما قنديل محل آگاهانه تولد است۔ تولد چنين جريانى در كوهاى قنديل بخشى از تشريفات عرضه كردن ابزارى "جديد" جهت تحميق و دور ديگر از تباهى و خانه خرابى مردم خواهد بود۔
حزب دمكرات كردستان ايران به خوبى از عدم كارايى احزاب موجود و بى بازارى خود نزد غرب مطلع است، هنوز زود است ادعا شود كه اين احزاب هم براى ثبت نام در اين جبهه جديد، سالن انتظار هاى دفاتر سناتورهاى آمريكا را شلوغ كنند، اما اين اقدام(تشكيل اتحاديه روحانيون كردستان) نشان دادن ظرفيتى در اين مسير است۔
البته جمهورى اسلامى و دول منطقه هم بيكار نخواهند نشست و هريك بسهم خود به شكل دادن ابزارهاى فشار بر ديگرى، نهايت سعى خود را خواهند كرد و هزينه خواهند پرداخت۔
بعيد نيست فردا بشنويم كه مثلا حزب به ظاهر تندروى مانند پژاك در كردستان ايران، نوعى ديگر سياست خود را پيش خواهد برد و يا اصلا مبارزه مسلحانه را بعنوان مثال منتفى اعلام كند۔
تشكيل حزب جديدى در كردستان عراق به نام (حزب ضد فساد كردستان) كه متشكل از عناصر جدا شده اتحاديه ميهنى و افرادى از ناراضيان حزب مسعود بارزانى است، گواه اين واقعيت است كه سوپاپ هاى اطمينان و اپوزيسيون خودى و دربارى در تلاش نجات دادن جنبش ناسيوناليسم كرد از اين مهلكه بكار گرفته شده اند و تلاشى است براى تجديد آرايش بر مبناى اوضاع جديد، معضل كل ناسيوناليسم كرد براى آرايش جديد معضلى جدى است۔
راه حل به ميدان آمدن جنبش سوسياليستى است!
تمام تجربيات چندين دهه اخير به هر انسان منصفى ثابت كرده است كه احزاب ناسيوناليست كرد نه قادر به حل مساله كرد و نه خواهان آن هستند۔ اين درد اجتماعى را بايد با راه حل انسانى سوسياليستى درمان كرد۔ حضور و به ميدان آمدن جنبشى قدرتمند سوسياليستى چه در كردستان عراق و يا ايران، آن نيرويى است كه قادر به مسدود كردن و غير ممكن كردن كل اين سناريو خواهد بود۔
حضور و شكل گيرى كمونيسم دخالتگر و صاحب نفوذ ميتواند اين مسير را دگرگون كند۔ امكان رشد و گسترش چنين جنبشى با توجه به كل بحران منطقه و بحران و سردرگمى جريانات ناسيوناليست از هميشه ممكن تر است۔
اكنون در صورت بروز چنين حركتى و رها شدن سوسياليست هاى عراق از چنبره كمونيسم حاشيه و بى تاثير، امكانى است كه ميتواند كمونيسم را به متن جدال اجتماعى باز گرداند و سرنوشت جامعه را به مسيرى انسانى رهنمون شود۔
انشقاق ها و تكه پاره شدن حزب كمونيست كارگرى ايران و ظهور انواع كمونيسم هاى حاشيه اى بر متن خلوت حضور كمونيسم ماركس، اين جدال را بشدت پيچيده و مشكل كرده است۔ بايد بر اين مشكل با قدرت طبقاتى و روشن بينى سوسياليستى غلبه كرد، راه ديگرى موجود نيست۔
١٠ دسامبر ٢٠٠٨
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
ناسيوناليسم كرد و جهان چند قطبى!
توضيح مقدماتى
قبل وارد شدن به اصل موضوع براى نشان دادن جايگاه چنين نوشته اى به پاره اى توضيحات مقدماتى نياز است۔ وارد شدن به موضوع بدون اين توضيحات هدف از نوشتن چنين مطلبى را با حدس و گمان هاى گمراه كننده مواجه خواهد ساخت۔
بحث اين است كه قطب بنديهاى جهانى در آستانه تحول و دگرگونى قرار گرفته اند، بحث جهان تك قطبى براى سياست امروزى دارد كهنه ميشود و جهان در تحولات تناقضات و تحركات جهان چند قطبى قرار گرفته است۔ نه تنها ناسيوناليسم كرد بلكه كل پديده ها در دگرگونى حول اين تغيير آرايش دچار تحول خواهند شد۔ من در نشريه كانون كمونيسم در شماره هاى ١ و ٢ به جهان چند قطبى و جايگاه اسلام سياسى و جمهورى اسلامى ايران پرداختم۔ اكنون در همان راستا به يك پديده سياسى قابل توجه براى جنبش ما، همانا مساله ناسيوناليسم كرد ميپردازم۔ ادعا نميكنم كه مكانيسم ها و استراكتور اين جهان چند قطبى را ميشود در اين مطالب كوتاه بيان كرد و اساسا اهداف سياسى ما هم اين نگرش جامعه شناسانه نيست بلكه سعى ميشود كه با شناخت اين تحولات مبارزه و اعتراض بى وقفه طبقه كارگر و مردم محروم ترسيم، و مشكلات و موانع و امكان پذيرى اين مبارزات تصوير شود۔
بنابراين بايد ديد كه دايره و شعاع مورد بحث(ناسيوناليسم كرد و جهان چند قطبى) چقدر و تا كجا است؟ نوشته ميخواهد به كدام معضل جارى پاسخ دهد؟ اين نوشته در كجاى يك پرسپكتيو كلى از اوضاع قرار دارد؟ و ۔۔۔
اولا، تا آنجايى كه به مفهوم ناسيوناليسم به طور كلى مربوط ميشود، ناسيوناليسم بعنوان يكى از اركانهاى ايدولوژى بورژوازى، به مثابه آگاهى وارونه انسان، خرافه، به عنوان جنبشى و افقى بورژوايى، مساله مورد نقد ما ماركسيستها در طول تاريخ جامعه سرمایه داری بوده است۔
در اين رابطه جنبش ما يعنى جنبش كمونيستى كارگرى همراه تحولات بعد از جنگ سرد، تبيين خود را چه در سطح تئوريك و چه در سطح عملى و كنكرت و اتخاذ حلقه هاى سياسى و تاكتيكى مفصل ارائه داده است۔ با اين توضيح ما در زمينه تئوريك وتبيين سياسى روشن و بي مشكل هستيم۔ بحث (ناسيوناليسم، ملت و برنامه كمونيسم كارگرى از منصور حكمت)، جنبش كمونيستى معاصر را با غناى تئوريك وبيان سياسى در اين زمينه از انكشاف مجدد و بازبينى دوباره معاف كرده است۔ اين بحث نه تنها در سطح تئوريك، فلسفى و عميقا جانبدارنه به اومانيسم و انسانگرايى بلكه در سطح سياسى و تاكتيكى بصورت مفاد برنامه اى جهت قابليت اجرايى فورى در برنامه يك دنياى بهتر در دسترس است۔ نتيجتا بحث حول ناسيوناليسم عموما و جايگاه بازنگرى اين مفهوم از زاويه ماركسيستى نيست۔
دوما، ناسيوناليسم كرد، يكى از گرایشهای سیاسی و اجتماعی و طبقاتی بوده است كه در جبهه تقابل مداوم با جنبش ما در اين سى سال اخير حضور داشته است۔ اين جنبشى است كه با تاثیرات زیانبار در مبارزه سیاسی برای رفع ستم و تبعیض ملی بر ذهنیت توده مردم همراه بوده است و از این رو در سرنوشت كمونيسمى كه ما نيروى زنده و حى و حاضر آن هستيم و از جمله در ارائه راه حل برای این معضل و دخالت فعال داشته ایم، تاثير مستقيم داشته و دارد۔ ما اين جنبش را در سياست، در تبليغ در عرصه اجتماعى و حتى در عرصه نظامى به مصاف طلبيديم. ما بارها در عقب راندن آن، در ناممكن ساختن پروژه هاى آن نقش اصلى را بعهده داشته ايم۔ ادامه چند و چون اين جنبش در مسير تحولات جارى طبيعتا بر روند افت و خيز جنبش ما تاثير جدى خواهد داشت۔
ما نه تنها در سطح كلى ناسيوناليسم معاصر، بلكه در لحظات حيات سياسى ناسيوناليسم كرد، به دليل اهميت پيدا كردن منطقه خاورميانه عموما و عراق و ايران خصوصا، بعد از دهه ٩٠ در سطح سياست جهانى، حرف داشته ايم، نقد كرده ايم، سياست اتخاذ كرده ايم، نيروى سياسى حول سياست هاى كمونيستى خود بسيج كرده ايم. اين تاريخ واقعيتى از مبارزه طبقاتى در آن گوشه از جهان است كه نميتوان آن را ناديده گرفت۔ بنابراين ما بايد به سير تحول اين جنبش بپردازيم، امروز نيز روند مبارزه طبقاتى ازمجراى تقابل طبقات و و در سطحى معين ازكانال كشمكش جنبش هاى متضاد ميگذرد۔ تداوم گرایش سوسیالیسم ملی، ناسیونالیسم چپ و باز شدن مجدد پرونده "ایران چند ملیتی" در طیفهای این گرایش "سراسری" و دلبستگی "سوسیالیستی" به تشکیل دولت "کردی" و آرمانهای بورژوازی صنعتی "کردی" در کردستان و در "جنبش کردستان" بر بستر و زمینه اجتماعی جنبش ناسیونالیستی میسر و ممکن شده است.
سوما، سيرانشعابات و تكه پاره شدن احزاب موسوم به كمونيسم كارگرى و چرخش ها و دگرديسى ها و "انتقال"های باورنکردنی به بستر جنبشها و گرایشات اجتماعی طبقات دیگر، در تضعيف تقابل ما با ناسيوناليسم تاثيرات مخربى برجای گذاشته است۔ حاشيه اى شدن چپ كمونيستى و ظهور كمونيسم هاى معوج بر آثار تخريب تحزب كمونيسم كارگرى، اصالت موضع و اتخاذ سياست در قبال ناسيوناليسم كرد را در تاريكى وابهام فرو برده است، و رد يابى و پيوستگى نقد آن رگه اجتماعى كمونيسم كارگرى را با دشوارى مواجه كرده است۔ اين نوشته حداقل تلاشى است نظرى و سياسى در جهت اين پيوستگى تاريخى۔
چهارم، به موازات اوضاع سياسى عمومى، بحران و تشتت در احزاب جنبش ناسيوناليستى كرد نيز به اوج رسيده است۔ انشعابات و تنش هاى جارى دامنگير احزاب اين جنبش، معضلات اين جنبش را براى تغيير آرايش سياسى به كلاف سردرگم و گره پيچيده اى تبديل كرده كه طول و عرض اين جنبش را در بر گرفته است۔
اين نوشته ميخواهد نشان دهد كه اين موقعيت ميتوانست و حتى با احتمال ايجاد شرايطى سياسى معين در حال و آینده نزدیک، ميتواند به پيشرويهاى جدى در مبارزات طبقاتى طبقه كارگر(تا جايى كه مربوط به تقابل با اين جنبش مربوط است) در آن محدوده معين برسد. اينجا ميخواهم امكان اين پيشروىرا از نظر سياسى توضيح دهم۔
پنجم و نهايتا، من خوانندگان نشريه را جهت توضيح متد حاكم بر اين مطب واساسا بررسى مساله ناسيوناليسم كرد در شرايط كنونى و نه كليشه و الگو بردارى خشك به اين منابع مراجعه ميدهم:
در باره مساله يهود، ماركس
حق ملل در تعيین سرنوشت خويش ، لنين
ملت ناسيوناليسم و برنامه كمونيست كارگرى، منصور حكمت
دمكراسى تعابير و واقعيات ، منصور حكمت
در دفاع از خواست استقلال كردستان عراق، منصور حكمت
عراق صحنه عروج و افول ناسيوناليسم كرد!
آنچه امروز مى بينيم و ميشنويم مكمل تصويرى است از وخامت اوضاع احزاب ناسيوناليست كرد۔ با نظاره موقعيت احزاب ناسيوناليستى در كردستان عراق و ايران، میتوان افق و چشم انداز جنبش ناسيوناليستى كرد را تصویر و ترسيم كرد۔ عواقب موجود ناشی از سيربحرانى احزابى از اين جنبش است كه نزديك به دو دهه است بر سرنوشت ميليونها انسان تحميل شده اند۔ كشمكش "دولت مركزى" عراق با احزاب اتحاديه ميهنى كردستان و حزب دمكرات كردستان(احزاب جلال طالبانى و مسعود بارزانى) حول مساله كركوك و مناطق خانقين و مندلى، نا مشخص تر شدن پروژه "كرد" از جانب آمريكا، موقعيت دولت آمريكا در تقابل بلوبنديهاى جهان سرمايه بر بستر بحران اقتصادى كنونى، سير ريزش و انشعابات مكرر در احزاب ناسيوناليست كرد در حوزه جغرافيايى عراق و ايران، فقط مشاهداتى ساده از نمودهای افت و خيز اين جريانات بر متن يك روند پويا نيستند۔
اين مشاهدات ما را به تحليل و بررسى سياسى اين پديده در موقعيت جديدى رهنمون ميشوند۔ بايد ديد اوضاع و شرايطى كه اين اتفاقات را خلق ميكند بر چه پايه اى استواراند ؟ براى رسيدن به اين ارزيابى، ناچارا نگاهى كوتاه به اوضاع گذشته را ضرورى ميسازد۔
ياداورى اوايل دهه ٩٠ ميلادى سر نخ ماجراى امروز را برملا ميكند۔ اواخر دهه ٨٠، احزاب ناسيوناليست كرد، با پايان جنگ ايران و عراق در حوزه هاى اين دو كشور با بحرانهاى جدى روبرو شدند۔ شكاف منطقه و منازعات خصمانه دول منطقه به دايره ديپلماسى صلح منتقل شد، اين تغييرات، امكانات و "شکافهای منطقه ای" كه با جنگ ايران عراق در منطقه براى نوعى فعاليت گشوده بود با محدوديت مواجه ساخت۔ افق احزاب ناسيوناليست كرد در ابهام و تاريكى فرو رفته بود۔ با ختم جنگ اميدى به دوام سياست "جنگ مذاكره، مذاكره جنگ"، استراتژى اين احزاب، نمانده بود۔
اگر كسانى شرايط آن روزهاى اواخر دهه ٨٠ را بياد داشته باشند خوب متوجه ميشوند كه دوران مذاكره احزاب ناسيوناليست كرد در عراق (دوران مفاوضه) چه اوضاعى بود. در آن زمان حزب دمكرات بارزانى مستقيما به ايران آويزان بود و اتحاديه ميهنى جلال طالبانى در حاشيه، در مذاكراتشان با صدام به كمترين شرايط و امتياز ممنون بودند۔
تقابل هاى جهانى و سير رو به اضمحلال بلوك شرق معجزه وار اين شرايط افول را نجات داد۔ عراق به يكى از مراكز مهم تقابل تخاصمات جهان سرمايه بعد از جنگ سرد تبديل شد. اين، آن" امداد غيبى" بود كه احزاب ناسيوناليست كرد را و كل اين جنبش را از بالا و با سرعت در خود هضم كرد۔
با جنگ خليج احزاب ناسيوناليسم كرد قبل از پرداختن به تغيير چندانى در استراتژى خود يكباره كتاب قرمز و تمامی رمز و نشانه های "چپ" را زمين گذاشتند و به بخشى از سياست ميلتاريستى غرب در عراق تبديل شدند۔ شتاب اوضاع سياسى و تمايل رهبران جريانات ملى كرد، تغيير ريل سریع و منطبق با آن شتاب سرنوشت كل اين جنبش را رقم زد۔
از اوايل دهه ٩٠ تا ٢٠٠٣ كه به اشغال عراق توسط ارتش آمريكا منجر شد، يعنى بيش از يك دهه، احزاب ملى كرد، بر بخشى از جغرافياى كردستان گمارده شده بودند. این دوره اى است كه اين جريانات با جنگ هاى داخلى بر سر تقسيم قدرت و چپاول، كل منطقه تحت تسلط خود را به خون كشيدند۔ اين دوره ياداور خاطرات تلخى است كه نه تنها مردم كردستان در عراق بلكه مردم منطقه را منزجر ساخت۔ جنگ هاى خونين احزاب اتحاديه ميهنى و حزب دمكرات كردستان عراق و جنگ هر يك از اين دو با نيروهاى پ۔ ك۔ ك، آوردن قشون اسلامى در روز روشن و تهاجم نظامى به مقرها و محل هاى نيروهاى اپوزيسيون ايرانى، فقط چند قلم از ميان اقلامى است كه در سايه سلطه اين احزاب به وقوع پيوست۔
اين دوره جمهورى اسلامى از يك طرف، و تركيه از طرف ديگر، بازمانده دولت بعث و صدام در بغداد از يكسو و دول عربى از سوى ديگر، بطور مستقيم و آشكارا كردستان عراق را به ميدان تاخت و تاز خود تبديل كرده بودند۔
در جوار اين شرايط مدنيت در جامعه آويزان و بى تكليف بود، از كار و زندگى خبرى نبود، مدرسه و بيمارستان وبهداشت و روابط و مناسبات متعارف اجتماعى جاى خود را داده بود به یکه تازی میليس عشایر و احزاب که جریانات رنگارنگ اسلامی هم به آن اضافه شده بودند. كشتار و جنگ و ترور، و هرج و مرج و هر کی هرکی قاعده آن اوضاع بی قاعده بود. در سليمانيه كه قدم ميزدى معلوم نبود كه اين شهر تحت سلطه پاسدار جمهورى اسلامى است يا نيروى مسلح احزاب ملى كرد و۔۔۔
در امتداد تخريب و تباهى جامعه، تهاجم به هر آنچه نشانه چپ و انسانگرايى و هر دريچه اى به تحول مثبت آينده، با خشونت و سركوب روبرو شد۔ در اين ميان ميتوان به سرنوشت مكانيسم هاى دخالت مردم كه مشمول همان قانون جنگل شدند، اشاره كرد۔ سرنوشت پديده هايى مانند موقعيت زن در آن جامعه، جايگاه آزادى و مصائب و فقر روزافزون و زیر سوال رفتن نفس حیات و نفس کشیدن در آن "غیر"جامعه را ديد و كل اين ماجرا را بازخوانى كرد۔ در جواب به دفاع از حقوق برابر زن در جامعه ، ترور و كشتار زنان، قتل هاى ناموسى و رشد فرهنگ ضد زن و مردسالارى در همه ابعاد بر آن جمعه تحميل كردند۔ علاوه بر اين، نقشه و برنامه هاى سيستماتيك و ديكته شده سركوب گرانه گوشه اى از آن تاريخ است كه براى هميشه سيماى واقعى اين جريانات را در حافظه تاريخى مردم آزاديخواه ثبت كرده است۔ سه فاكتور كه سه شمع در اين تاريكى بودند، بدست اين جريانات و با ديكته دول منطقه تضعيف و خاموش شدند۔ يكم شوراهاى مردمى بودند۔ در ابتداى اين پروسه شوراهاى مردمى در شهرها و محلات شهرى كردستان عراق سر بر آوردند۔ اين شوراها رنگ و بوى چپ و با طرفدارى از حقوق مدنى جامعه و در واقع در دفاع از حقوق مدنى جامعه شكل گرفته بودند۔
دوم اتحاديه كارگران بيكار(بيكاران) ، اين اتحاديه در شهرها نفوذ و اعتبار خاصى داشتند۔ در دفاع از حقوق كارگرى و موج وحشتناك بيكارى و بى سرنوشتى و فقر و فلاكت كه محصول آن شرايط برزخى بود، شكل گرفته بودند۔
و سوم حزب كمونيست كارگرى عراق بود۔ اين حزب در اواسط دهه ٩٠ تشكيل شد و در مقابل كل اين پديده، در دفاع از سرنوشت انسانى جامعه، قرار گرفت۔
من قصد ندارم به ارزيابى اين سه محور شورا و اتحاديه و حككع بپردازم، اين بحثى مفصل ترى است كه قبلا به آن پرداخته شده است اما حقيقت اين است كه اگر شوراها و اتحاديه ها و حككع مسلح بودند و در آن شرايط ضد مدنى و تسلط احزاب عشيره اى و اسلامى، قطعا ميبايست تا حد دفاع قدرت مسلح ميداشتند، اگر چنان ميبود ما اكنون ناچار نبوديم اينگونه از شكست و عقب نشينى خود در مقابل ارتجاع ، در انظار عموم سخن بگوييم. من به اين تك درس از كل اين تجربه بسنده ميكنم و تا تحلیل همه جانبه تر آن در فرصتی دیگر، فعلا از آن ميگذرم۔
دوره دوم با تهاجم نظامى آمريكا و انگليس به عراق و سرنگون كردن دولت صدام و اشغال عراق شروع ميشود۔ اشغال عراق دور ديگر از عروج جريانات قومى و مذهبى را بهمراه داشت۔ كشمكش هاى جهانى براى مدتى در عراق متمركز شد۔ حضور نظامى آمريكا در عراق موازنه ها را تغيير داد و با اين نحوه دخالت، ايران و اسلام سياسى، نحوه اعمال نفوذ تركيه و دول عربى كاليبر كاملا جديدى به خود گرفتند۔
جلال طالبانى و مسعود بارزانى در ميان خيل علاوى و جعفرى و پاچه چى ها كسانى بودند كه در اجراى سياست نظامى عراق مهره هاى محلى اعمال اين سياست بودند۔ و به همين دليل و سابقه سلطه يك دهه بر مردم كردستان عراق، در تقسيم قدرت و زد و بند و گاوبنديها ى بعدى دست بالا پيدا كردند۔ در اين پروسه "مقامات" "دولتى" را به سهم قابل ملاحظه اى به جريانات ناسيوناليسم كرد سپردند۔ اوج "صعود" اينجا بود۔
اما چندان طول نكشيد كه دوره سقوط و افول شروع شد۔ اين جريانات در كردستان عراق از توهم و خرافه پا به واقعيت نهادند۔ مردم ديگر ملاحظه بازگشت دولت فاشيستى بعث را نداشتند و از آنها توقع كار و زندگى و رفاه و مدنيت داشتند و در مقابل "حكومت خودى" با گلوله و زندان و فقر و وضعیت کماکان بلاتکلیف و آویزان، جواب دادند۔
كارگرى كه مزد خود را مطالبه ميكرد، روزنامه نگارى كه آزادى بيان را ميخواست، مردمى كه مسكن و آب و نان و برق را طلبكار بودند، زنى كه توقع قانونى شدن حق برابرش را آرزو ميكرد، با شليك و ترور و زندان و تحقير مواجه شدند۔
سرانجام پروژه آمريكا در عراق چه به لحظ سياسى و چه به لحاظ نظامى موفقيتى كسب نكرد و ناكام ماند۔ آمريكا براى مساله كرد هيچ برنامه خاصى جز استفاده ابزارى و موقت از آن براى حفظ خود در منطقه در دستور نداشت۔ این مساله منشا اساسی بحران در صفوف احزاب ناسیونالیست کرد در کل منطقه بود. در همان حال ادامه دنبالچه گری در تحزب ناسیونالیسم کرد به تجدید آرایش صفوف پ. ک. ک و تشکیل و سرهم بندی پژاک با مساعدت جناحهايى از رژیم اسلامی و دخالت مستقیم آمریکا و انگلیس منجر شد. گسترش مدل عراق يا به اصطلاح عراقيزه كردن در ايران و يا در جايى ديگر ممكن نشد۔ آمريكا در مقابل رقبايى چون اروپا، چين و روسيه سير نزولى قدر قدرتى را طى كرد۔ بدين ترتيب پیش نرفتن اوضاع عراق مطابق سناریوهای دولت آمریکا، پيشروى سياست قلدرى نظامى آمريكا را سد كرد و صحنه افول يك روند عمومى شد كه جريانات ناسيوناليست كرد را بعنوان عارضه اى به سراشيب بحران پرتاب كرد۔
دولت آمریکا که در جریان جنگهای سال ۱۹۹۱ و ۲۰۰۳، "کرد"ها را در اردوی ذخیره استراتژی "نظم نوین" و دکترین "رژیم چینج" قرار داده و احزاب ناسیونالیست کرد برای این خیر و برکت و خوان یغما دست از پا نمیشناختند، با تغییر اوضاع در جهت عکس سناریوهای پیشین، مشکل را از وضع کردها به معضل مشروعیت دولتهای دست ساز خود در عراق تغییر داد. پیمان "امنیت" آمریکا و "دولت عراق" و فشار جهت تصویب آن و تاکید بر حضور نظامی آمریکا تا پایان سال ۲۰۱۱، و طرح مساله "کرکوک" که طرفهای ذینفع آن نه منحصرا "دولت اقلیمی کردستان"، بلکه ترکیه و دولت "مشروع" عراق هستند، مشکل را از تحبیب فرمایشی احزاب ناسیونالیست کرد و باور خرافی دوایر ناسیونالیست کرد به واقعی بودن آن، به مشکل واقعی تر، یعنی تعیین تکلیف تداوم حضور نظامی آمریکا و شکل دادن به یک دولت سرسپرده در مقیاس "سراسری" شیفت داد.
اين اوضاع داخلى و اوضاع منطقه اى و جهانى شرايطى را فراهم كرد كه سير افول احزاب ناسيوناليست كرد را با همان سرعت كه صعود كردند به افول بكشاند۔
مساله كرد و جنبش ما!
مساله كرد و وجود چنين معضلى در قلمرو سياست معاصر، بخشى از كمبود و نواقض تاريخى تكامل سرمايه دارى در منطقه است كه هنوز به قوت خود باقى است۔ مسله حل نشده و جواب نگرفته كرد به دلايل مختلف و از جمله وجود اين مسله در كشورهاى ايران، تركيه، سوريه، بصورت مساله پيچده اى به حيات خود ادامه داده است۔ اين معضل به صورت پروبلماتيك منطقه اى و قابل توجه تبديل شده است كه بايد جواب گيرد۔
مسلما اگر در ابتدا و اواسط قرن بيستم در متن پروسه كاپيتاليزه شدن جامعه ايران و منطقه، اوضاع سياسى طورى ديگر پيش ميرفت، لابد ما اكنون با چنين زخم و درد اجتماعى روبرو نبوديم۔ همانگونه كه امكان ماندن جرياناتى نظير اسلام سياسى و جريانات مذهبى محصول سير شكست و ناتوانى بورژوازى در مدرنيزاسيون جامعه در آن دوره است، بقا مساله كرد نيز حاصل ناتوانى بورژوازى منطقه در حل مسائل و به سرانجام رساندن پروسه تكامل خود بوده است۔ اين مساله اكنون به عنوان ستم و تبعيض در جامعه سالها به عمر خود ادامه داده است۔ ستم و تبعيض ملى و اعمال نابرابرى بر شهروندان مانند هر ستم و تبعيض اجتماعى ديگر محصول نظامى است كه بر پايه اعمال چنين نابرابريهايى به عمر خود ادامه داده است۔
براى ما مساله كرد و يا هر گونه تبعيض ملى با تبيين ناسيوناليستى و كلاسيك از اين پديده متفاوت است۔ نه مفهوم ملت و نه مفهوم جدايى از نظر اصولى نزد ما جايگاهى ندارند۔ ما موظفيم مساله را همانگونه كه وجود دارد ببينيم و راه حل آن را ارائه دهيم۔ همانگونه كه وجود و بقا اين معضل را فضيلت نميدانيم، بلكه حاصل عقب ماندگى تاريخى ميشناسيم، راه حل آنرا نيزبه سطح اصول ارتقا نميدهيم۔ اينكه ما كمونيستها با هر گونه ستم در هر شكلى مخالفيم نياز به توضيح ندارد، براى كمونيسم پراتيك از آنجايى كه بقا هر ستمگرى را با فلسفه وجودى خود كه رهايى بشريت است در تنازع ميبيند، بايد عليه هر نوع ستمگرى مبارزه كند و راه حل داشته باشد۔
مساله كرد هم از اين جنس است۔ حاصل اجبارى است در قلمرو سياست كه بايد به آن جواب داد۔ كمونيسم دخالتگرى كه در ايران و عراق بخواهد طبقه كارگر و مردم محروم را براى رهايى خود از نظام سرمايه دارى، سازمان دهد بايد به اين اجبار تاكتيكى نيز جواب دهد۔ اين آن شرايط معين در تاريخ معين است كه بقول لنين بايد جواب بگيرد۔
بر همين مبنا اواسط دهه ٩٠ مدتها قبل از اشغال عراق، منصور حكمت پلاتفرم تشكيل دولت مستقل در كردستان عراق و اعلام جدايى را به اميد شكل گرفتن حركتى براى حل ممكن مساله كرد، ارائه داد۔ من به مفاد اين نوشته اشاره نميكنم. اين منابع قابل دسترسى و مراجعه ميباشند، اما اين طرح مطلوب نبود چون مطلوب براى جنبش ما در مقابل هر ستم و تبعيضى استقرار نظام سوسياليستى است، ممكن است چون جواب سياسى به اين مساله با شكل گرفتن دولتى مبتنى بر تساوى حقوق شهروندى، ضمن اينكه مساله كرد مساله ملى را به حاشيه ميراند، جامعه را بسوى يك جامعه متعارف و بر اين مبنا مبارزه طبقات را رودرروتروميكند۔ كارگر آن جامعه را از صحنه خرافى ناسيوناليسم"مظلوم" به جنگ رو در رو دولتى متعارف ميبرد۔
از طريق اين راه حل پروسه از ميان رفتن نفرت و تفرقه هاى قومى در ميان مردم كه حاصل اجتناب ناپذیر سرکوبها و بمبارانها و انفالها و بمب شیمیائیها طی دهها سالها بوده است، اين مسير نفرت انگيز را تغيير ميداد و به جاى بازتوليد تفرقه افكنانه مبارزات طبقات متخاصم و طبقه كارگر از موانع واقعى از دلچركينها ى تفرقه انداز عبور ميكرد و مستقيما براى استقرار جامعه دلخواه خود مبارزه ميكرد۔ با اين راه حل امكانى جهت ترميم جامعه كه بر تفرقه ملى آرايش داده شده است، ميبود۔
متاسفانه اين پروژه با سركوب هر صداى آزاديخواهى و حق طلب ى كه قبلا اشاره كردم امكان نيافت متحقق شود، اكنون نيز اين جواب به قوت خود باقى است۔ سير حوادث و روندها به ما ثابت كرده است كه اين جواب ممكن و ضرورى است۔ اگر كسى از خرافه و تفرقه و نفرت پراكنى قومى نفعى نميبرد، قاعدتا بايد از اين نوع پروژه هاى ممكن و عملى حمايت كند۔ بقا مساله كرد، بقا خرافات قومى است كه بقول ماركس تاكنون تاريخ را در خود حل كرده است، اكنون نوبت و ضرورت آن رسيده است كه با حل مدنى و انسانى ، اين خرافات را در تاريخ حل كنيم۔
مساله كرد و جنبش ناسيوناليستى كرد!
مساله حل نشده كرد با همان ابعاد وحشتناك در عراق، بر متن تداوم خصومت قومى كه حاصل محروم شدن و سركوب بخشى از جامعه به اتهام كرد بودن توسط رژيم بعث بود به دنياى بعد از جنگ سرد منتقل شد۔ از طرف ديگر احزاب ناسيوناليست كرد، با باد زدن اين خصومت، كل اين مساله پا به سياست اين عصر نهاد و اين مساله را به يكى از معضلات دوره معاصر تبديل كرد۔
جريانات ناسيوناليست كرد در خلا دولت مركزى و تسلط بر جامعه كردستان عراق، ميتوانستند در همان بدو امر اعلام جدايى و اعلام دولت مستقل در كردستان عراق بكنند۔ اما ما شاهد حتى تلاشى در اين زمينه از جانب اين جريانات نيستيم، چرا؟
براى رسيدن به ارزيابى درست و تحليل پايدار وعلمى از هر پديده اى، بايد از متكاملترين موجوديت آن پديده شروع كرد تا به نتايج درستى رسيد۔ اگر اين روش را در رابطه با ناسيوناليسم كرد بكار گيريم، ميبينيم كه بعد از دو دهه"حاكميت" اين همه دم و دستگاه چپاول، يك وجب در قلمرو قانون از دايره قوانين بعث فراتر نرفته است۔ تمام راديكاليزم اين جماعت اين بود كه در نمايش مضحك سرانشان موسوم به پارلمان، در قوانين خانواده مساله چند همسرى را محدود كنند۔ اين آخرين و تازه ترين شاهكار است كه مردان چندهمسر را به داشتن تعداد كمتر و محدودتر ترغيب كنند، بوى گند و عفونت اين چنيين قانون گذارى ها به حدى مشمز كننده و ضد زن و ضد مدنيت است كه حتى هوادارنشان، نيز زبان به اعتراض گشوده اند۔
البته بايد اضافه كرد كه دلیل بی اشتهائی احزاب موجود ناسیونالیست کرد برای تشکیل دولت مستقل و جدائی، فقط این نیست که نگاه آنها به مسائل اجتماعی، ارتجاعی است. در حقيقت من نميدانم که روسای استقلال تیمور شرقی و یا اوستیای جنوبی چه قماش از مرتجعين هستند و یا چه اندازه متمدن اند. به نظر ميرسد که خصائل بشدت فئودالی و اشرافیت فئودالی ناسیونالیسم کرد كه بصورت سنت سياسى نيز عمل ميكند چنان "نهادينه" شده است كه در اين بى اشتهايى به تحول و امروزى شدن نقش داشته باشد۔ قناعت به موقعيتى زیر دست و لابلای عبا و شنل و تحت الطاف شاهان و ژنرالها ماندن و دعاگو و تیولدار بودن، بيشتر از خصائل اشرافيت فئودالى است كه سنتى ثابت و استوار در حيات سياسى اين جريانات است۔
وقتى به حل مساله كرد از زاويه اين جريانات نگاه ميكنيد هنوز بعداز دو دهه بيا و برو نتوانستند دو شهر را با هم متحد كنند و به قول خودشان مساله يكى كردن و متحد شدن "پارلمان" هنوز به عمده ترين مسايل مورد اختلاف نپرداخته است، و در ابتداى كار است۔
در اين مدت در دنياى پر تحول و خارج از حشر و نشر جريانات ناسيوناليستى كرد، جهان با تحولات عظيم روبرو شد اتحادها و تجزيه هاى به مراتب بزرگتر صورت گرفتند۔ معلوم نيست چرا اتحاد دو آلمان در طى دو هفته ممكن ميشود، تجزيه كشور مقتدرى با سابقه ٧٠ ساله مانند يوگسلاوى ظرف چند سال صورت ميگيرد، تيمور شرقى و اوستیاجنوبى در دو هفته جدا ميشوند اما جدايى كردستان عراق پيشكش، اتحاد دو شهر كردستان ٢٠ سال هم ممكن نميشود؟!
هنگامى به مساله معيشت مردم نگاه كنيد، فقر و بيكارى و فلاكت بيداد ميكند۔ آزادى بي معنى است، حقوق زن و كودك در آن جامعه زيرپاى سنن پوسيده و ارتجاعى له شده است۔ از رفاه و بهداشت و امنيت خبرى نيست۔ با اين وصف اقليتى بر كوهى از پول و امكانات خفته اند۔ معلوم نيست چرا ٢٠ سال فرصتى كافى است تا سران اين احزاب از هيچ به سطح رقابت با ميلياردنرهاى كشورهاى شيخ نشين برسند امابراى تامين حداقل رفاه مردم هنوز تازه كار و نيازمند نوازش هستند؟! آيا جنجال بپا كن هاى سور سات ميادين اروپا براى جشن هاى آن چنانى "آزادسازى" كردستان، حاضرند به اين گونه سوالات جواب دهند؟!
اين مشاهدات حكم ميكند كه به ارزيابى تاريخى تر جنبش ناسيوناليسم كرد و احزابش بپردازيم۔
١۔ ناسيوناليسم كرد تاريخا با يك تناقض جدى روبرو بوده است۔
در اين چند دهه اخير جامعه كردستان مانند همه جوامع دستخوش تغييرات اساسى شد۔ زندگى امروزى و شهر نشينى و تاثيرات اين دوران اخير يعنى دوره انتقال سريع اطلاعات و يا عصر انفورماتيك در ميان مردم كرد زبان محسوس است۔ با سرمايه دارى شدن جوامع، طبقه كارگر كردستان نيز به ميدان آمد۔ اما اين تغيير شامل حال احزاب و روشنفكران و اليت سياسى ناسيوناليسم كرد نشده است، اين قبيله در همان دوره خان خانى به گل نشسته اند۔ رشد جامعه و توقعات مردم با اميال و منش سياسى احزاب ملى كرد جور در نميايد۔ اجازه بدهيد اين پديده را مانند يك جسم هندسى از چند بعد متفاوت نشان دهيم۔
احزاب ناسيوناليست كرد، ترقى خواه نيستند۔ اين جنبش با وجود اينكه از عدم پيشرفت خود شكوائيه ميكند عملا ترقى خواه نيست۔ دنياى متمدن امروزى اگر جايى با افكار كهنه خود تصفيه حساب نميكرد براى هميشه در جهالت ميماند۔ بلاخره انقلابات، جنگها، تحركات و تحولات بايد جامعه و جنبشهاى طبقات مختلف را تكان دهد۔ سرمايه دارى در اوج ارتجاعى بودن ناچارا بر محور سود و استثمار، به درجه اى با علم و دانش و فرهنگ آوانگارد كنار بياييد۔ جنبش ناسيوناليستى كرد اين خصلت بورژوايى را حاضر نبوده است بپذيرد۔
تصادفى نيست كه احزابش به زايده سياست آمريكا قانع اند و براى خود وضعيت ابدى ميسازند۔ تحصيل كردگان اين جنبش در غرب، نويسندگان، شاعران و غيره متعلق به آن، هنوز هم وقتى در قامت اين جنبش مي ايسند به همان شمايل ٦٠ سال قبل بر ميگردند۔ هنوز در مورد مساله زن روايت نيمه مذهبى نيمه فودالى آن دوران عمل ميكند هنوز مردم كردستان را براى اعمال حق انتخابات سياسى نابالغ معرفى ميكنندو۔۔
٢۔ جنبش ناسيوناليسم كرد فاقد شبكه رهبرى است۔
از بدو پا گذاشتن به فرهنگ تحزب و سازماندهى اجتماعى جنبش ناسيوناليسم كرد، يك سنت پايدار در هر دوره اى تا كنون به روشنى قابل ملاحظه است و آن اين است كه فرهنگ عشيره اى و سنت خان خانى و فئودالى تار و پود سازمانى و رهبرى اين جريانات در بر گرفته است۔
اگر در يك مقايسه تاريخى وارد شويم و سرنوشت كسانى چون گاندى، جمال عبدالناصر، مصدق، ماندلا و غيره را ببينيم متوجه ميشويم كه اين شخصيت ها هر يك، رهبر امرى بوده اند و كارى را به سرانجام رسانده اند۔ اينها هر يك با اتكا به شبكه وسيع از رهبران، براى هدفشان طی ساليان نيرو جابجا كرده اند۔ مثلا مندلا براى مبارزه با آپارتايد در آفريقاى جنوبى اگر عضو پارلمان انگليس ميشد هيچگاه به نتيجه اش نميرسيد۔ اگر مصدق به جاى فشار بر انگليس اسباب و ابزار انگليس در قالب مقامات بود، قهرمان جنبشش در ملى كردن نفت نميشد۔ جلال طالبانى و مسعود بارزانى كه در احزابشان پست دايمى دارند با تحولات عراق نه در جايگاه رهبرى جنبششان بلكه، در دوره های قبل چون ابزار متناوب منافع دولتهای ایران و عراق و در این دوره در مقام ابزار سياست آمريكا بطور واقعى مجرى "لاينحل كردن مساله كرد" شدند۔
اينها با آن كاليبر، با گمارده شدن بر مسند قدرت اعمال مافيايى و غير دمكراتيك اداره احزابشان و رها كردن جامعه در فلاكت و سردرگمى استاد شدند۔ از قيافه، مشغله و سياست هاى اين دو حزب تصميم و اراده اى براى حل معضلات جنبش خود را نميشود نتيجه گرفت۔
اين جنبش فاقد اليت سياسى و روشنفكر به معناى امروزى كلمه است۔ همراه با خيل قربانيان چپ ناسيوناليست شده دوران نظم نوين، نه در راس احزاب و نه در سطح هنر و ادبيات و سياست چيزى جز تكرار و همان گويى محلى و تقديس عقب ماندگى و فضليت سازى از ضد زن و مردسالارى ديده نميشود۔ نه از سبك جديد هنرى و ادبيات خبرى است و نه از راديكاليسم سياسى، هر چه كه ميبينيد در بهترين حالت ترجمه كسالت آور "گفتمان" حقوق بشرى و دمكراسى دواير آكادميك حواشى پنتاگون و سيا فراتر نميرود۔ آن لایه از شخصیتهای دارای "تئوری" هم وقتی به طرح راه حل میرسند، یا به دوایر مخفی و اسم مستعاری پناه میبرند و یا به موقعیت گروه فشاری و اپوزیسیون خودی جریانات عشریه ای و "دو نیروی عمده" قناعت کرده و در نتیجه از دایره مدعیان اجتماعی ارائه راه حل به بیرون پرتاب شده اند.
٣۔ خصلت ضد كارگرى و ضد كمونيستى اين جنبش
بايد اذعان كرد كه در ميان كل گرفتاريها و ضعفهاى اين جنبش، در ميان اين همه مقاومت اين جنبش براى امروزى شدن، هنر ضد كمونيستى را خوب و امروزى ياد گرفته اند۔ اين بديهى ترين ادعا است چون اين جماعت اگر راجع به هر پديده اى بخواهند اظهار نظر كنند از كانال نفرت به كمونيسم و كارگر آن را بيان ميكنند۔
اگر از دستشان بر ميامد منكر وجود طبقه كارگر جهانى هم ميشدند۔ در عمل به هيچ پروسه انتخاباتى پايبند نيستند و همواره در حاشيه دمكراسى حقوق بشر مينويسند و ميگويند۔ احزاب مسلح اين جنبش دو دهه است بدون انتخابات بر سرنوشت مردم آن ديار گمارده شده اند و مورد اعتراض كسى نيست۔ شهروند از حقوق مدنى ابتدايى محروم است۔ مردم از كمترين مكانيسم اعمال اراده محروم اند۔ در منطقه تحت سلطه اين احزاب شايد دو تا سه كارخانه هنوز به حيات خود با همان ابزار قديم و سيستم دوره بعث ادامه ميدند۔ اين چند كارخانه اگر هراز چند گاهى اعتراضى كرده باشند با گلوله و زندان مواجه شده اند، نمونه بارز اين ادعا خشونت عليه كارگران كارخانه سيمان تاسلوجه در سليمانيه و كارگران نفت كركوك ميباشد۔ بارها صف اعتراض معلمان ، پرستاران، دانشجویان و هر صنفى كه قصد اعتراضى داشته است، با نيروى مسلح و زندان و ارعاب جواب گرفته است۔
٤۔ احزاب ناسيوناليست كرد اهل دولتدارى نيستند۔
اكنون آيا واقعا در اين دايره ذكر شده، كسى جايى، در جنبش ناسيوناليستى كرد، حداقل در اين دو دهه، شاهد ارائه پلاتفرمى براى تشكيل دولت مستقل در كردستان عراق بوده است؟، كسى خبر دارد كه حركتى در اين جهت راه انداخته شده باشد؟ تحركات حاشيه اى وطومار و جمع آورى امضا آنهم هنگامى كه سران احزاب كرد با آمريكا ترش كرده اند منظورم نيست، منظورم حركتى جدى كه خواهان جدايى و تشكيل دولت مستقل ميباشد۔
حقيقت اين است كه جريانات ناسيوناليستى كرد تاريخا اهل دولتدارى و سازماندهى اجتماعى نبوده و نيستند۔ در ذهنيت اين "رهبران" نگهبانى ازخاك و تيولدارى جاى ويژه اى را احراز كرده است۔ اينها اهل سازماندهى اقتصاد و سياست بصورت دولت نيستند، اگر بودند اين مدت طولانى و اين فرصتها را از دست نميدادند۔
مدعيند كه اعلام جدايى و مستقل شدن امكان نداشت چون با تعارض ايران و تركيه و ساير دول منطقه مواجه ميشد، اين يك دليل سطحى و توجيه گرايانه است، كجا اين جريانات، اين چند ساله، به مطالبات مردم توجهى كردند و قوانينى به نفع مردم تصويب كردند؟ اينها به قدرت چنگ انداختند تا از موقعيت باد اورده به صورت فراعنه در آيند، اينها اهل قانونگذارى نيستند، نيروهاى دنبالچه اين دولت و آن ارتش هنر نيست۔ اگر به نيروى مردم متكى بودند و اعلام دولت مستقل ميكردند توافق هاى بعدى و تخاصمات بعدى بر توازن قواى آن دوره معين، استوار ميشد۔ از كجا معلون است كه اين پروسه با دخالت مردم عكس اين تصورات را نتيجه نميداد؟!
٥۔ ناسيوناليسم كرد در ساير حوزه ها
وضعيت احزاب ناسيوناليسم كرد در ايران بدرجاتى متفاوت است۔ اين جريانات تا قبل از خزيدن به دامن ناسيوناليسم قومى و گسست از سنت هاى پيشين خود، بدرجه اى احزاب با ثبات ترى داشت۔ توهم در سياست خطرناكترين موقعيتها راخلق ميكند۔ حزب دمكرات كردستان ايران هستى خود را در اين مقاطع فدا كرد تا بلكه تجربه عراق در ايران آنها را به جايى برساند۔ شكست اين دورنما اوضاع آنها را بحراني تر كرد۔ احزاب دمكرات و قوم پرستانى چون سازمان زحمتكشان اكنون به حل تنگناهاى درونى گرفتارند، دارند از سرگيجه سرمستى و عربده كشى هاى قوم پرستانه چند سال قبل خود، در گوشه و كنار به خود ميپيچند۔ جديترين بخش اين جريات نظير حزب دمكرات ها در ممارسات دمكراسى درون تشكيلاتى و آزمايش عبور از آمريكا و شيفت مجدد به سوسيال دمكرسى اروپا به خود مشغولند۔
پ۔ ك۔ ك و شعبات آن اكنون در شكاف هاى منطقه جا خوش كرده ا ند، نه ابزار جدايى و حل بورژوايى مساله كرد بلكه ابزار مناقشات منطقه اى هستند، افت و خيز اين جريان بر بستر و حياط خلوت فاشيسم دولت تركيه فعلا امكان برو بيا را باقى خواهد داشت۔
نتيجه، و اين مساله در جهان چند قطبى!
نتيجتا بايد گفت امكان علاج اين زخم بر پيكر جامعه، يعنى حل مساله كرد، از كانال يك راه حل انسانى تر و در صورت حضور و شكل گيرى احزاب كمونيستى دخالتگر و پراتيك ممكن است۔ راه حل مطلوب و ممكن از اين كانال ميگذرد۔
روشن است كه مناقشه آمريكا با دولت عراق بر سر پيمان امنيتى نهايتا در غياب قدرت مردم براى رهايى خود، به نفع آمريكا فيصله خواهد يافت۔ آمريكا از حضور خود در عراق صرف نظر نخواهد كرد و موازنه تقابل با رقبايى چون اروپا چين و روسيه را بر مبناى تامين اين حضور پيش خواهد برد۔
دولت كنونى عراق و شخصيت هاى آن ابزار اين دوران انتقال هستند۔ ناسيوناليسم عرب و دول منطقه و غرب برنامه براى حل مساله كرد ندارند۔ فشار به عقب راندن و كوتاه كردن دست احزاب و جريانات كرد از مناطق نفت خيز كركوك و خانقين ادامه خواهد يافت و در موازنه بعدى سلطه دولت عراق بر اين مناطق و پاك كردن جريانات مسلح میليشاى كرد منجر خواهد شد۔ محدود كردن احزاب ملى كرد به حوزه قبل از اشغال عراق مرحله اول دل خوش كردن ناسيوناليسم عرب در منطقه خواهد بود۔
در جهان چند قطبى حل از بالای مساله اى نظير مساله كرد و يا فلسطين به مراتب دشوارتر خواهد بود۔ اما كش دادن و ساختن حوزه بحرانى براى افت و خيز حل مناقشات شكاف هاى جديدى را با خود باز خواهد كرد۔
آيا استقلال ابخاز و اوستیا جنوبى در گرجستان و سلب اميد از آمريكا، بخشى از ناسيوناليسم كرد را بسوى روسيه به حركت در خواهد آورد؟
سوالى است تازه و امكان وقوع آن هم خارج از انتظار نيست۔ عملى شدن اين چرخش جنبش ناسيوناليسم كرد را بطور كامل چند شقه خواهد كرد۔
در سطح داخلى اكنون نفرت و انزجار مردم از سران احزاب كرد بالا گرفته است، در غياب جبهه سوسياليستى كه قادر به رهبرى اين اعتراضات و مبارزات باشد، اكنون جبهه ناسيوناليستى در قالب اپوزيسيون در بارى و خودى با رهبرى جريان منشعب و نوشيروان مصطفى در محدوده معینی براى يك دوره معين، و به عنوان یک مسکن موقتی، مساله قابل ملاحظه و امكان پذير است۔ آيا سير رويداد و تداوم مبارزات مردم، امكان شكل گيرى مخالفين خودى براى نجات احزاب ناسيوناليسم كرد را از خشم مردم ممكن ميسازد؟
يكم نوامبر ٢٠٠٨
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
در دفاع از يك تاريخ!(پيرامون تنش ها و جنجال اخير حول مساله كومه له)
با اعلام علنى و رسمى جمعى از اپوزيسيون درون كومه له، به نام (فراكسيون فعاليت به نام كومه له)، بار ديگر تاريخ و سياست هاى قديم و جديد كومه له به روايت هاى گوناگون از جانب احزاب و شخصيت هاى متفاوت مورد بازبينى قرار گرفت۔
در اين ميان اين نكته قبل توجه است كه جنجال و هلهله حول مساله كومه له و فراكسيون آن، خود مساله فراكسيون را به حاشيه راند، اين جنجال از اصل موضوع برجسته تر گرديد۔ اوضاع طورى پيش رفت كه اگر كسى جانب انصاف را رها نكرده باشد، بايد از دريچه اين اتفاق به اين جنجال نيز بپردازد۔
به همين دليل من در اين نوشته سعى ميكنم ابتدا به خود مساله، يعنى فراكسيون و خود كومه له، مستقل از قضاوتهاى رايج بپردازم و آنگاه در دفاع از يك تاريخ، جنجال و پژواك حول اين قضيه را نيز بررسى كنم۔
فراكسيون محصول چيست؟
اعلام فراكسيون درون كومه له نه تنها دور از انتظار نبود بلكه تاخير و نابهنگامى سياسى تحرك راست ناسيوناليستى درون كومه له مقدارى جاى تامل است۔
فكر نميكنم اين واقعيت غير قابل انكار كه گرایش ناسیونالیستی از همان بدو فعالیت علنی کومه له در این سازمان وجود داشته است، مورد اعتراض حتى كسانى در صفوف كومه له هم واقع شود۔ اين گرايش، در هر شرایطى بسته به توازن قوا واكنش نشان داده است۔ زمانى در مقابل كمونيزم سكوت كرد، زمانى با عروج موج ضد كمونيستى سر از لاك خود در آورد و تحرك علنى خود را شروع كرد و تا اكنون در هر شرايطى به نحوى خود نمايى كرده است۔
نقد ماركسيستى منصور حكمت در اين رابطه، دستاوردهايى كه عملا، صحت و استوارى خود را به همه نشان داده اند،چه از نظر متدلوژيك و چه از نظر شفافيت تاريخى، بخشى از دستاورد كمونيسم معاصر است كه خوشبختانه در دسترس عموم است۔ (من نسل جوان و مشتاق به سرنوشت كمونيسم ايران را به مباحثى نظير، فقط دو گام به پس، كومه له و ديپلماسى در شكاف دولت هاى منطقه، سمينار انشعاب كومه له در انجمن ماركس، انشعاب كومه له و بازسازى ناسيوناليسم كرد و۔۔۔ از منصور حكمت مراجعه ميدهم۔)
من قصد ندارم اين تاريخ را تكرار كنم، اما ياد اورى بسيار كوتاه و موجز بخشى از اين رويدادهاى تاريخى برمدخل اين بحث، جهت نشان دادن پيوستگى و رابطه درونى يك رگه انتقادى معين از اين تحولات وارتباط آن با اين واقعه اخير، در متن يك پروسه، بى شك مفيد خواهد بود۔
روشن است كه جدال بر سر اينكه كومه له چيست؟ جدالى است بسيار با سابقه، از كنگره اول اتحاد مبارزان كمونيست، از كنگره دوم كومه له، تا كنون اين جدال به بهانه هاى مختلف جلودار صحنه ارزيابى تاريخى حول مساله كومه له بوده است۔
متاسفانه دفالت رهبرى كنونى كومه له بشيوه قابل تاسفى دگرگون شده است۔ اكنون حتى چند گام از همان روايت "باورهاى مشترك" هم به عقب رفته است و لحن و مواضع آنها در مقايسه با گذشته غير قابل شناسايى است۔ اكنون به نظر میرسد كه هر چه در مورد بستر کمونیستی، سابقه پراتیک کمونیستی، نقش در همسوئی با مارکسیسم انقلابی و کلا زیرو بم های تاریخ دلبستگی کومه له قدیمی تر به مارکسیسم گفته و نوشته شود، از نظر رهبری کومه له فعلی، با خونسردی نزدیک به روحیه یخ روی سنگ، روبرو شود۔
شما هر اندازه و حجم از حقايق تاريخى را سر رهبرى كومه له بريزيد از نظر آنها، كومه له همان اردوگاه نظامى و همان ذهنيت جا افتاده ناسيوناليستى است. در ذهنیت ناسیونالیسم چپ، کمونیسم، بویژه کمونیسم کارگری "عملی" نیست، اما حق تعیین سرنوشت، با هر راه و روشی، چه فدرالی و چه خودمختاری، مساله ای واقعی و عملی و مهمتر از آن میدانی برای "بقاء" نام "کومه له" است.
ماركسيسم ديگر از منظر اين ناسيوناليسم چپ نقد علمى و سلبى جهان وارونه سرمايه نيست، نوعى از چپ و "كمونيزمى" است كه با آن تنها ميشود حق تعيين سرنوشت و نهايتا مسله ملى كرد را توضيح داد۔ شما اگر ماركس را، اگر لغو كار مزدى را، اگربرابرى انسان را از حزب كمونيست ايران حذف كنيد اتفاق عجيبى روى نميدهد اما اگر مسله كرد را اگر مسله سرنگونى رژيم را حذف كنيد تار و پود اين سازمان بهم ميريزد۔ اين هم نوعى از انواع كمونيزم هاى رايج است۔
اكنون رهبرى كومه له روزانه از طرق متفاوت دارند به جامعه میگویند كه گذشته کومه له هر چه بوده، بوده، کمونیسم آن در خوش بینانه ترین حالت به برکت کمونیستهای "کرد" بوده است. اكنون افتخار به یاد همرزمیها با "کومه له رنجدران و مام جلال" در قندیل و قرار دادن کمونیستهائی چون دکتر جعفر در آن لیست حشر و نشر و در آن همسرنوشتی در "روزهای سخت شورش"، بازار گرمى و مشغله رهبرى كومه است و بر سر اين نزديكيها و دوستيهاى ديرينه با سران احزاب ناسيوناليست كرد، با ساير لايه هاى مدعى كومه له در مسابقه غم انگيز و كسل كننده اى بسر ميبرند۔ ترديد بايد داشت كه ياداورى اين تاريخ روشن و مستند، بتواند نورى بر فضاى تار و بيروح حاكم براين جريان بتاباند۔ اما با اين همه نبايد جانب حقيقت را رها كرد و اجازه داد تاريخ را با اين گونه روايات دستكارى و جعل كنند۔
بر گرديم به مسله فراكسيون، ظاهرا مساله فراكسيون حذف نام "حزب كمويست ايران" است۔ از نظر اين فراكسيون مانع، تابلو "كمونيست" بودن است۔ (فراكسيون فعاليت به نام كومه له) يك اسمگذارى سطحى و غير واقعى است۔ اين رمز و كدى است كه قرار است تابلو "كمونيست بودن" را بر در ورودى اين سازمان مورد تعرض قرار دهد۔
از منظر ناسيوناليسم كرد، كومه له، جريانى است كه به كمونيزم آلوده شده است و بايد در هر مرحله تراپى و جراحى ناسيوناليستى شود۔ اين بار خاصيت فراكسيون اين است كه با حذف نام (حزب كمونيست ايران) زمين بازى را به همان جا ببرد كه خود ميخواهند۔ حذف كلمات"كمونيست" و "ايران" براى اين فراكسيون معناى سياسى جدى دارند۔ ناسيوناليزم كرد نه با جريانى سراسرى و ايرانى و نه با جريانى كه اسم كمونيزم را يدك بكشد نميتواند به اهداف خود دست يابد۔ اينها خسته شده اند، ديگر حاضر نيستند يك بام و دو هواى تا كنونى را تحمل كنند۔
فراكسيون، بر خلاف انشعاب دور قبل (سازمان زحمتكشان)، ميخواهند تمام كومه له را با خود ببرند۔ پيروزى اين جماعت در حذف نام حزب كمونيست ايران، سير رفرم و اصلاحات ناسيوناليستى را دامنه ميزند و برنامه و اساسنامه و سياست و عملكردها را در مراحل بعدى با تكاندن اثرات "كمونيستى" مواجه خواهند شد۔ نه تنها اين بلكه در صورت پيروزى و دست بالا پيدا كردن اين جماعت، بعيد نيست كه روند تصفيه و كنار گذاشتن و محاكمات غير رسمى "كمونيستها" نيز در دستورقرار نگيرد۔
سازمان زحمتكشان درست شد تا به مسائل روز جواب دهد، اين سازمان با كنار زده شدن پروژه كه فلسفه وجوديش را توضيح ميداد، شكست خورد و رفت و تكه پاره شد۔ عملا اين باند هر كارى كنند ديگر از خاصيت تهى شده اند۔
داستان فراكسيون بر عكس است، اين جمع معين فراكسيون، هر تصميمى بگيرند و هر جايى بروند، باز ذره اى از اين واقعيت كم نميكند كه مساله اساسى فراكسيون، جواب به مساله مقطعى روز نيست بلكه پروژه دراز مدت ترى است كه ميخواهد كومه له را تصاحب كند و در فكر و چاره تحقق آرمانهاى استراتژيك تر ناسيوناليسم كرد باشد۔
تحرك ناسيوناليستى فراكسيون را با سياه لشكر و پدر خوانده هايش، بايد شناخت۔ طومار حمايت از فراكسيون را با طومارهاى دوران انشعاب عبدالله مهتدى مقايسه كنيد خوب متوجه خواهيد شد كه تقريبا همان نيرو اين بار هم به حركت در آمده است۔
اگر توجه كرده باشيد، هنگام انشعاب سازمان زحمتكشان از كومه له، صراحت ناسيوناليستى و قوم پرستى در اوج بود، مايه افتخار بود، اصلا لازم نبود كه چيزى پنهان بماند۔ عبدالله مهتدى حق به جانب ظاهر ميشد و با هلهله ضد كمونيستى آن دوره همراه شده بود۔ براى اشغال و جنگ ويرانگر آمريكا عليه مردم عراق سر دسته سازمان دادن سور و سات و "هلپه ركه" در ميادين شهرهاى اروپا بود۔ و حتى طرح حمله و خلع سلاح كومه له را جار ميزدند۔
كومه له دست بالا نداشت بلكه با سكوت و با مرزبندى خود از گذشته كمونيستى خود، به اميد سپرى شدن آن موج نشسته بود۔
امروز اوضاع فرق ميكند با فاكتورهاى انشعاب عبدالله مهتدى از كومه له نميتوان ظهور فراكسيون را توضيح داد۔
امروز همان رهبران تئوريك از بيرون سازمان زحمتكشان، همان طراحان فكرى از نوع شعيب ذكريايى دم از چپ و كمونيزم ميزنند۔ امروز همان نقش را اما با رداى قرمز دارند ايفا ميكنند، چرا؟
فراكسيون درون كومه له در هسته اصلى خود ناسيوناليست است كه سوسياليسم و چپ نمايى را به عاريه گرفته است۔ دليل اين عاريه گرفتن را بايد در موقعيت كنونى ناسيوناليسم كرد جستجو كرد۔ در چنيين شرايطى مقابله با سايه اعتبار و اثرات كمونيزم كارگرى درون كومه له اين پوشش "چپ" را ضرورى كرده است۔
ناسيوناليسم كرد اكنون از اعتبار ساقط است، افول و بى آينده بودن اين ناسيوناليسم احزاب خود را بيش از همه با بحران روبرو كرده است۔ احزاب ناسيوناليست در كردستان عراق ضربدر اوضاع بحرانى احزاب دمكرات كردستان ايران، براى كسى مايه تسلى و قوت قلب نيستند۔
شرایط عرض اندام تعرضی ناسیونالیسم درون کومه له نيز به همين موازات زیر و رو شده است. همان فاکتوری که این دریدگی قبلی را موجه میکرد و قوت قلبی بود( به قدرت رسیدن احزاب ناسیونالیست)، اکنون خود در نقطه حضیض است.
زیر سوال رفتن "حاکمیت هه ریم" توسط حکومت ائتلاف مالکی و به ریاست جمهوری طالبانی( که رئیس یکی از دو حزب "عمده" کرد است)، ابهام در مساله "کرکوک" و جریان تشنج نیروهای "دولت" مرکزی با نیروی میلیشای احزاب کرد درشهرهاى خانقین و مندلی و مهمتر از آن باز شدن یک جریان انتقادی از سوی جامعه علیه "بی کفایتی" و "فساد" حکام کرد و نیز فاصله گرفتن طیف هائی از "روشنفکران" و "اليت سياسى کرد"، به نحو روشنی نشان داده است که مساله کرد، علیرغم شرایط مساعد، از جانب احزاب ناسیونالیست پاسخ نگرفت.
انسانها عقل و هوش دارند و مقایسه میکنند. چطور شد که مسائل "ملی" کمتر مهمی چون تیمور شرقی و کوسوو "حل" شدند اما مساله کرد در کردستان عراق با وجود امکان تشکیل دولت مستقل ولی بی شهامتی سیاسی جریانات ناسیونالیست لاینحل ماند و زندگی مردم کردستان عراق بازیچه دولتمداران، ایران و ترکیه و عراق و آمریکا باقی ماند؟
با اين وضعى كه بر سر اين جنبش آمده است، با صراحت كلام ناسيوناليستى، سهمى از نيرويى نه در داخل ايران و نه در داخل كومه له به فراكسيون نخواهد رسيد۔ اين گنگى فراكسيون درون كومه له، محصول شرايط كنونى جنبش ناسيوناليستى كرد در منطقه است۔ اشتباه محض و ساده لوحى است كه جدل را به اين عرصه" كمونيزم" عاريه گرفته شده كشاند تا مثلا ثابت كنيم اين فراكسيون كمونيست هست يانه؟! دلبستگى اين جماعت به كمونيزم حتى نزد خودشان نيز قابل باور نيست۔
در اين رابطه بايد اشاره كرد كه عدم امكان به ميدان آمدن جدى یک راه حل قاطع و روشن از جانب جریان چپ و رادیکال و سوسیالیست نیز فاكتورى است كه موجب شده است "ناسیونالیسم چپ" میدانی برای فعالیت دگر باره و ابراز وجود خود پیدا کند.
این میدان را جریان فراکسیونی ها با نوستالژی کومه له قبل از تشکیل حزب کمونیست ایران و تکرار توهم آمیز تحولات آن سالها نشان میدهند. انگار میشود امثال شیخ عزالدین را دوباره به عنوان "شیخ سرخ" علم کرد و با حزب دمکرات و جریان فدائی، "هیات نمایندگی خلق کرد" و طرح چند ماده ای خودمختاری به دولت مرکزی تدوین کرد. این اشتها، علاوه بر غیر سیاسی بودنش، غیر واقعی و ذهنی و یک ساده لوحی نوستالژیک است. چرا که نه ماموستا دیگر یادش میرود که اسلامی است و نباید با کمونیستها تداعی شود، نه حزب دمکرات پس از جنگ با کومه له و تکه پاره شدن خود، ردای "هیات خلق کرد" را میپوشد، و نه جریانی چون فدائی در آن مقطع لرزان در صحنه سیاسی باقی است و نه بافت متغیر و جوان جمعیت شهر هاى گسترش یافته كردستان آن دوران قبلى است، همه چيز عوض شده است، از جمله مکانیسمهای تغییر قدرت و دخالتگری در سیاست و همراه کردن مردم با خود، نيز تغيير كرده است۔ در اين ميان چيزى كه مشمول اين تغيير نميباشد ذهنيت جماعت فراكسيون درون كومه له است، اين فراكسيون به نظر ميرسد كه در آن دوران اولیه و غیر قابل تکرار فریز شده اند. این فراکسیون در دنیای فعلی زندگی نمیکنند و تحولاتی که بر سر ذهنیت مردم، بافت جمعیتی آن و توقعات و انتظارات مردم و نیز تغییراتی که بر سر جنبشهای اجتماعی آمده است را کلا از ذهنیت خود حذف کرده اند. پر کردن این خلا با ذهنیت این لایه از ناسیونالیست چپ نوستالژیک اسیر در روحیات سه دهه قبل، مطلقا میسر نیست.
چرا كتمان حقيقت؟
نميدانم در درون كومه له چند تا انسان به همان درجه منصف، مانند محمد نبوى پيدا ميشوند كه با تفسير و لحن خاص خود، توجه را به تفكيك و تمايز منصور حكمت با امثال كورش مدرسى معطوف كنند و علنى بيان كنند۔ اما ميدانم كه حقيقتى به قدرت و واقعيت خود موجوديت كومه له وجود دارد كه كتمان ميشود و آن اين است كه تلاشى ممتد و سمج در حذف منصور حكمت از تاريخ كومه له در جریان است۔
شاید اگر کسانی که خود به فاکتهای حقیقتى واقعی تاریخ کومه له و مباحث آن، در تندپیچهای سیاسی نزدیکترند، شجاعت سیاسی لازم را داشتند، اميد به سد كردن اين تصوير سازى كاذب چندان دور از انتظار نبود۔
باور كنيد كه اين حقيقت را نميشود حذف كرد كه كومه له با منصور حكمت و كمونيزمى كه او نمايندگى كرد، كومه له شد۔ اكنون نيز حافظه تاريخى كه كومه له را با اعتبار كمونيزم در جامعه ميشناسند، تصويرهمان دوره است۔ در غياب اين روند كومه له مسير متفاوتى را ميپيمود۔
اگر كومه له در اذهان تاريخى معادل آزادى و برابرى است، معادل برابرى زن و مرد، مدافع حقوق انسانى، طرفدار طبقه كارگر و انقلاب سوسياليستى است، اگر اين تاريخ با آزادى بي قيد و شرط، اعتقاد به آزادى و برابرى حقوق شهروندىمعنی شده است، اگر كومه له با ضد مذهب و ضد خرافه ناسيوناليستى شناخته شد واگر كومه له جريانى است كه قلدرى نظامى حزب دمكرات كردستان را شكست داد و۔۔۔
اين همه تصوير انصافا و واقعا از كجا آمده است؟
اين ١٥ سال اخير اين تصوير را داده است؟ آن چند سال اول و نشريه شورش و طرح چند ماده ای "هیات نمایندگی خلق کرد" برای خودمختاری اين تصوير را ساخت؟ يا اين تصوير دهه هشتاد است كه مايه افتخار همه ماست كه در آن سهيم بوديم۔
انسان ها ميتوانند و حق دارند انتخاب هاى سياسى خود را داشته باشند، اما محق نيستند تاريخ را وارونه كنند و براى خود تاريخ سازى كنند۔
ميگويند كه منصور حكمت كومه له را منحل كرد، اسناد و مدارك و حقايق تاريخى موجودند، آيا كار زيادى ميخواهد كه رهبرى كومه له در مقابل اين اراجيف خصمانه ناسيوناليستى درون خود بايستد و از حقيقت دفاع كند؟ منصور حكمت در ساختن كومه له با آن اعتبار و قدرت طبقاتى يكى از عناصر مهم و تعيين كننده بود۔ آمدنش و رفتنش روشن و مستدل در اختيار قضاوت عمومى است۔
انصافا تنها یک سازمان را منصور حکمت منحل کرد و آن سازمان اتحاد مبارزان کمونیست بود که پس از تشکیل حزب کمونیست ایران موجودیت مستقل آنرا لازم ندید. در حالی که اصرار و پافشاری کرد که کومه له نه تنها باقی بماند، بلکه برای پس زدن تحریکات حزب دمکرات و ناسيوناليسم كرد، حتی "حق ویژه" هم داشته باشد. برعکس این کادرهای قدیمی تر کومه له در آن مقطع بودند، از جمله شعیب زکریائی، که در جلسات پلنومها و کنگره ها، از جمله کنگره موسس حزب کمونیست ایران، چند نوبت مختلف در رد حفظ استقلال تشکیلاتی کومه له استدلال میکردند که چنان موضعی "امتیاز دادن و باج دادن" به ناسیونالیسم درون کومه له است! نوار مباحث کنگره موسس و کنگره سوم کومه له که در سایت رسمی کومه له و حزب کمونیست ایران است، به نفع این حقایق گواهی میدهند.
منصور حكمت طرح حل مساله كرد را آورد۔ منصور حكمت طرح آتش بس یک جانبه در جنگ حزب دمكرات عليه كومه له را آورد. او بود كه در كمونيستی كردن و افق دادن به كومه له خستگى ناپذير كوتاه نيامد، با اين وصف سوال اين است چرا كسى پيدا نميشود و انصاف را بر هر مصالح حقير و زود گذر ترجيح دهد و بگويد " من هر چند به سياستهاى بعدى منصور حكمت انتقاد دارم و منتقد او هستم اما اين تصوير و سكوت در مقابل شيطان سازى ناسيوناليستى ضد حقيقت است"۔
و همان گونه و به همان روش انسانى كه منصور حكمت در بحث انشعاب كومه له در انجمن ماركس ميگويد كه بگوييم اينها "چيزى نيستند" غلط است. منظورش از اينها، عبدالله مهتدى و بقيه بود. گفت اینها که امروز اين انتخاب سياسى را كرده اند هر يك در پروژه هاى بزرگ و انسانى شركت داشتند۔ رهبرى كومه له در توجيه جانب محتاطانه و محافظه کارانه ای كه معمولا در مقابل مخالفين خود دارد از "احترام به زحماتى كه در راه كومه له كشيده شده" دم ميزند، انصافا كسى بود كه بيش تر از منصور حكمت در اين راه تلاش كرده باشد؟ پس انصاف و عدالت كجا رفت؟؟!!!
منصور حكمت با رفتن خود دست از سر كومه له بر نداشت و از تلاش براى تقويت كمونيزم در درون كومه له باز نايستاد او در جدل با عبدالله مهتدى و عمر ايلخايزاده، نقاط قوت تاريخى كومه له را ياداورى ميكند. در بحث انجمن ماركس بارديگر بر امكان نقش كمونيستى كومه له در آينده ميگويد و موانع آن را نشان ميدهد از اين عمل مسئولانه تر كجا ميشود پيدا كرد؟
نگاهى به جنجال حول مساله!
در ميان جنجال و بررسى تاريخ كومه له در پرتو واقعه اعلام فراكسيون درون كومه له، سناريويى كه قبلا بدان اشاره كردم به طرز عجيبى كامل ميشود۔ در ابتدا گفتم كه تاريخسازى براى خود و به اختيار خود و دستكارى تاريخ، سكوت عامدانه در مقابل مخالفان و ساختن اساطير غير واقعى كه كومه له را نجات داده اند، كارى است كه هر كس ميخواهد به جنبش هاى ديگر باج بدهد براى خود ميسازد۔ در ميان كسانى كه در مورد فراكسيون و كومه له بزبان آمدند و گفتند و نوشتند، بررسى كورش مدرسى – محمد آسنگران، جاى تامل دارد۔
هر چند محمد آسنگران چيز زيادى نگفت و فقط به تكرار فاعلین مشترک و ناموجود "ما و منصور حکمت گفتیم" بسنده كرده بود، اما خطوط مباحث اين دو آشكارا نشانى از يك نگرش را نمايش ميدهد۔
البته این نوع مواضع، بخشى از رهبرى كومه له و كل رهبرى بيرون تشكيلاتى و درونى فراكسيون را خوشحال كرد. چرا که اين نقاط ضعف بهانه شد، خود آويزان كردن اين دو به منصور حكمت دليلى بدست داد، تا بار ديگر سيل بدگويى و قضاوت هاى غير منصفانه و خصمانه را عليه منصور حكمت بر كاغذ بياورند۔
اين دو منتقد، ميگويند كه كومه له "فعال" نيست۔ معلوم نيست اين به چه معنا است؟ در چى و در چه كارى فعال نيست؟ آكسيون خارج كشورى ندارد؟ اطلاعيه هاى محكوم ميكنم و حمايت ميكنم نميدهند؟ دانشجوى هوادار ندارند؟ عليه مخالفين درون خود كمپين نميگذارند، (که انصافا به گردپای شیوه های رایج در حزب متبوع خود منتقدین نمیرسند)، و بر اين مبنا براى خود كار سياسى تعريف نميكنند؟ در چه كارى فعال نيست، اگر فعاليت هاى احزاب متبوع ايشان فعاليت است خوب كومه له هم كم و بيش از اينها كمتر فعال نبوده است۔
يكى از اين دوتن، كومه له را تحقير ميكند و ديگرى شرايط را نميبيند۔ بگذار محض يادورى دوستداران متد ماركس هم شده با ارجاع به مقدمه ماركس بر چاپ دوم آلمانى كتاب هيجدهم برومر لوئى بناپارت(١٨٦٩) اين روش را بر ملا سازيم۔ ماركس در مورد وقايع سياسى فرانسه در اواخر نيمه اول قرن نوزدهم، و در بررسى كودتا و تحولات آن دوره ميگويد: "بسيارى عكس العمل نشان دادند و نوشتند اما دو نوشته، يكى از ويكتور هوگو به اسم ناپلئون صغير و ديگرى از پرودن باسم كودتا شاخص هستند۔" او در ادامه ميگويد: "هوگو با تحقير ناپلئون شرايط را فراموش ميكند و پرودن با نديدن نقش ناپلئون و چسپيدن به شرايط با روح خشك عناصر تحركات و كودتا را مى ستايد و به اشتباه مورخان به اصطلاح واقع بين دچار ميشود۔" او در ادامه در دفاع از متد خود مي افزايد كه :" من اما نشان ميدهم كه نبرد طبقاتى در فرانسه چگونه اوضاع و احوالى به وجود مياورد كه در نتيجه آن آدم كم مايه دلقك مابى توانست نقش قهرمان را بازى كند۔۔۔"
البته قابل انتظار نيست كه متد ماركس در اين آشفته بازار جايى داشته باشد اما اوضاع هر چه باشد متد علمى بررسى تاريخى صحت خدشه ناپذير خود را از دست نميدهد۔
كورش مدرسى بر خلاف محمد آسنگران فراتر ميرود و به نقد "جعل تاريخ" البته با جعل اختيارى تاريخ و تاريخسازى براى خود ميپردازد۔ دو نمونه از چند نمونه مستتر در سخنرانيش را تحت عنوان (كومه له توهم يا واقعيت به بهانه اعلام فراكسيون) اينجا نقل به معنى ميكنم و به كذب هر كدام از اين ادعاها اشاره ميكنم۔
او ميگويد كه مذهب سراپاى كومه له را فرا گرفته بود۔ رهبرى كومه له در خرافات بود كه براى اولين بار مطلب ضد مذهبى ايشان در راديو پخش شد و رهبرى كومه له از ترس و هراس به او "بر و بر" نگاه ميكردند و۔۔۔ اين تصوير ضد واقعيت است۔ اولا مدتها قبل از آمدن كورش مدرسى، در ميان بخش قابل ملاحظه اى از كادرها و رهبرى كومه له طرفدارى جدى از مباحث ا۔ م۔ ك شكل گرفته بود۔ دوره برزخى کوتاه آمدن و محافظه کاری در برابر مذهب به بهانه "باور توده ها"، و پوپوليسم ضربات جدى خورده بود۔ خوشبختانه جمع كثيرى از شاهدان عينى آن دوره در قيد حيات هستند و حتما بسيارى از اين انسانها از جمله كسانى كه فعال حزب حكمتيست و يا احزاب ديگر هستند مانند من اين خاطرات را بياد دارند و آن دوره را به شكلى تجربه كرده اند۔ من كه هر هفته بنا به مسئوليتم در جوله واحدهاى نظامى ميبايست براى مردم سخنرانى كنم و به واحد تحت مسئوليتم خط بدهم، فاصله گرفتن از و نقد مذهب و گرايش به مانيفست و آثار كلاسيك ماركسيستى را در میان جمع زيادى از کادرهای کومه له، ميديدم و حس ميكردم۔ هنگامى که كورش مدرسى به مقرها و اردوگاههای كومه له آمد، مفاد برنامه و پيش نويس برنامه حزب از جانب ا۔ م۔ ك خيلى وقتها بود كه در مقرها و در ميان واحدهاى نظامى مورد بحث و بررسى بود۔
خيلى وقت ها بود كه ضد مذهبى بودن مايه افتخار بود۔ حتى مردمانى كه در ارتباط با كومه له بودند با اين خصلت جديد ضد مذهبى كومه له آشنا بودند۔
البته هميشه گرايشات عقب مانده در هر شرايطى چه بصورت سكوت يا ابراز وجود علنى مقاومت خواهند كرد اما در حقيقت ضد مذهبى شدن كومه له با كمترين مقاومت روبرو بود۔ اما اين تصوير را به رهبرى و كادرهاى كومه له آن دوره بار كردن براى تاريخسازى از خود، براى خود نقش تراشيدن، بشدت غير واقعى و متاسفانه ناچارم بگويم سالم نيست۔
نكته دوم مساله تخليه ناحيه اورامان است، كه بنا به ادعاى ايشان چون جمعى كشف كرده بودند كه مردم كارگر نشين اورامان بنا به خصلت كارگريشان فاسد هستند پس اين منطقه مكانى مناسب براى فعاليت كومه له نيست و به اين دليل کمیته کومه له در اورامان از جانب رهبری کومه له منحل شد۔۔۔۔ اين ادعا نشانه بى مسوليتى و اهانت به تاريخ كسانى است كه در آن تصميم شركت داشتند۔
براى روشن شدن قضيه من بار ديگر به عنوان شاهد زنده ناچارم مساله را در رد این جعل آشکار، توضیح بدهم: ماجرا از اين قرار بود كه منطقه آزاد اورامان فقط عبارت بود از نودشه و نوسود و روستاهاى اطراف، شهر پاوه هيچگاه به تصرف نيروى پيشمرگ در نيامد و يكى از پايگاههاى استراتژيك نظامى جمهورى اسلامى بود۔ واحد هاى ما در منطقه اى بسر ميبردند كه از يك طرف به مرز عراق منتهى ميشد كه آن هنگام كومه له نه تنها با دولت عراق رابطه نداشت بلكه نيروى كومه له در عراق هم تحت تعقيب بود، از طرفى ديگر با منطقه مجاور بود كه باز مانده نيروى خلع سلاح شده سپاه رزگارى در آن مستقر بودند كه با كومه له در جنگ بودند۔ و از طرفى ديگر شهر پاوه بود كه تحت اشغال نيروهاى نظامى رژيم بود۔
بدين گونه تنها راه ارتباط واحدهاى رزمى كومه له در آن منطقه با ساير تشكيلات كومه له در مريوان و كامياران از راه صعب العبور كوه شاهو ممكن بود كه آن هم در فصل سرما و زمستان كه بخش زيادى از سال بود، عملا غير ممكن بود۔
نه تنها تامين آذوقه بلكه بيمارى و مداواى زخميهاى اين واحد محاصره شده، معضل لاينحلى بود۔ در همين بحبوحه، در حاشيه اين فضا، چند نفر انگشت شمار اين مساله را طرح كرده بودند كه چون مناسبات منطقه اورامان دهقانى نيست پس بدرد فعاليت كومه له نميخورد، اين نظر عقب مانده همان جا به تندى جواب گرفت و هيچگاه به عنوان استدلال يا فشارى بر تصميم تخليه ناحيه اورامان جايى پيدا نكرد۔
هر سه تن از اعضا كميته ناحيه اورامان در دور بعدى كه من هم يكى از آنها بودم اكنون زنده هستيم و حتما به ياد داريم كه اتفاقا همين مشكلات ارتباطى باعث شد كه مقر كميته ناحيه اورامان درمنطقه ژاورود مستقر شود۔
به نظرم تصوير سازى براى جمعى جوان بيگناه و بى خبر از آن تاريخ، از رهبرى كومه له آن دوره، كه مذهبى بود و ضد كارگر بود و ضد زن بود، در جهت تاريخسازى حول محور "خود"، براى آينده كورش مدرسى نيز مفيد نيست۔ هنوز زود است كه تاريخ پر افتخار آن دوران كه كمونيزم را با جدال و فداكارى خستگى ناپذير بصورت اجتماعى به پرچمی تبدیل كرد، اختيارى و براى منافع حقير دستكارى شود۔
تصوير عقب مانده و دهقانى به رهبرى كومه له زمانى خيلى زودتر از جانب منصور حكمت چلنج شد و پرونده اش بايگانى شد۔ دست بردن مجدد به آن آرشيو خاك خورده جدل در مقابل سياست هاى امروز كومه له و فراكسيون نيست، اظهار ندامت و پشيمانى است در مقابل جواب آن موضع كه كومه له را، درست در مقطعی که به نیروهای مدافع قاطعانه برنامه حزب کمونیست تبدیل شده بود، دهقانى و عقب مانده ارزيابى ميكرد۔
عقب ماندگيهاى كه كورش مدرسى به آنها اشاره ميكند نه تصوير و معرف رهبرى و كادرهاى آن موقع كومه له، بلكه گرايشى حاشيه اى بود كه هيچگاه در آن زمان قادر به ابراز وجود علنى نشد۔
مساله تنها به اين منتهى نميشود، كورش مدرسى در بحث خود ادعا ميكند كه از نظر اصولى فراكسيون حق دارد اعلام شود. ادعای خیلی حکیمانه و حاتم بخشی سخاوتمندانه ای است، اما تاريخ زنده همين دو سال حزب حكمتيست نشان ميدهد كه اگر چه احكام ايشان در مورد فراكسيون عموما درست است اما ايشان فرد صاحب صلاحیتی برای اين ابراز نظر نميباشد۔ كومه له نهايتا اگر حتى هم صورى بوده باشد امكان تشكيلاتى را از مخالفينش قطع نكرد و كسى را بخاطر نقد و موضع متفاوت سیاسی علنا و در ملا عام تقبیح نكرده است۔
در خاتمه او اصرار دارد كه همه چيز كومه له را به كنگره اول اين سازمان نسبت دهد. اين هم واقعى نيست. كنگره اول كومه له هيچ جايگاهى حتي نزد عبدالله مهتدى و عمر ايلخانزاده هم پيدا نكرد۔ نه فراكسيون كنونى كومه له و نه كسى را نميتوان يافت كه از اين كنگره، يعنى كنگره اول كومه له، دفاع و خود را منتسب به آن بداند۔ همان گونه كه كسى كورش مدرسى را با آخرين شماره نشريه رزم انقلابى از سازمان رزم انقلابى نميشناسد و نبايد بشناسد، امروز كسى يا جناحى را از كومه له نميتوان با كنگره اول كومه له شناخت۔ اين هم متد و روش غير علمى و غير ماركسيستى است از بررسى و نقد تاريخ ميباشد كه متاسفانه در اين آشفته بازار سياست امكان خود نمايى پيدا كرده است۔
آينده كو مه له و فراكسيون!
فعلا فراكسيون و رهبرى كومه له در "همزیستی مسالمت آمیز" بسيار شكننده اى بسر ميبرند۔ رهبرى كومه له از زبان پلنوم حزب كمونيست ايران اعلام كرد كه فراكسيون را برسميت نمى شناسد و فراكسيون مستقل از ارگانهاى حزبى گزارش و تفسیر خود را از كنگره ارائه داد۔
رويدادها و شواهد نشانه اى از وحدت و توافقى بين دو طرف قضيه را نشان نميدهند۔ از طرفى ديگر، حركت از دو طرف فاقد نقشه و برنامه عمل معين و مشخصى است۔ اختلافات رفته رفته در اين مسير بيشتر ميشود و با توجه به سابقه جدل و لحن دو طرف قضيه، فعاليت دراز مدت در كنارهم، بعيد به نظر ميرسد۔
فراكسيون نيز مانند رهبرى كومه له دركى اردوگاهى از كومه له دارد و قبول اين درك مشترك، نقطه ضعف فراكسيون است، چون نيروى فراكسيون بيشتر در تشكيلات خارج ميباشد و براى مقاصد و اهداف مبنتى بر اين درك از كومه له نيروى قابل اتكايى نيست۔
ضمنا سياه لشكر طومارهاى حمايت از فراكسيون، نيروى سيال و ناپايدارى است كه هيچگاه اين نيرو جمعا در يك سازمان متحد نميشود۔ اين نيروى غير مادى و فرمال كه گروه فشار ناسيوناليسم كرد در اروپا است، در دوره هاى قبل هم نشان داد كه براى عبدالله مهتدى و سازمانش نيرويى نشد كه هيچ، بلكه اسباب"زحمت" را فراهم آورد۔
سوما رهبرى اصلى و "تحریک کنندگان" و پدر خوانده های فراكسيون خارج از تشكيلات كومه له هستند۔ اينها در ميان تشكيلات كومه له فاقد اتوريته و اعتبار ميباشند۔ اينها در جريان انشعاب عبدالله مهتدى در خصومت عليه همان مقدار چپ بودن كومه له كوتاهى نكردند و سابقه اين دوره حافظه قابل اتكاى صفوف كومه له است۔
با اين وصف اين فراكسيون نهايتا پتانسيل و امكان متلاشى شدن و هر يك به گوشه اى رفتن را در خود دارد۔ ازتناقض كاراكتر هاى شخصيتهاى فراكسيون و عبدالله مهتدى و سير رو به افول پروژه ايشان، امكان رفتن و ملحق شدن به آن بخش نيز كمترين احتمال است۔
رهبرى كومه له آلياژى از گرايشات مختلف كه از هواداران ايرج آذرين گرفته تا هواداران عبدالله مهتدى بصورت گرايشات فكرى را در خود جمع كرده است۔
خط رسمى فعلا فى سبيل الله در دست چپ طرفدار حق تعيين سرنوشت است۔ كه فعلا با اين توجيه كه نيروها را و كومه له را حفظ كنيم تا ببينيم چه ميشود، اين محافل را دور هم نگهداشته است۔
البته حفظ نيرو كار منطقى و مقوله اى سياسى و معتبر است، فى نفسه كار نادرستى نيست اما استراتژى انتظار آن هم با اتكا به توهمى محشون از يك گذشته غير قابل تكرار، گرفتار شدن در دام نوستالژى است كه نه تنها مقدور به حفظ نيرو نيست بلكه نيروى جمع شده را بتدريج و تناوب متفرق ميكند۔
تنها راه كومه له باز گشت قاطع به بستر کمونیسم پراتیک و تاریخ واقعی اش در جدال بر سر کمونیسم و افق كمونيزم ماركس است كه اين انتظار هم متاسفانه چندان ماتريال دلخوش كننده ندارد.
آيا نسل جوان كومه له قادر است با اين افق، رهبرى كومه له را در دست بگيرد و كومه له را بار ديگر به همان حافظه تاريخى قدرتمند كمونيستى وصل كند؟ سوالى است كه جواب آن را بهتر است به آينده بسپاريم۔
٥ سپتامبر ٢٠٠٨
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
جمهورى اسلامى به كدام سو ميرود؟
جايگاه اسلام سياسى در بلوك بنديهاى جهانى!
بخش دوم
جمهورى اسلامى به كدام سو ميرود؟
در بخش اول اين نوشته با عنوان (جهان به كدام سو ميرود؟)، تصوير عمومى از تعارضات جهان چند قطبى را ترسيم و بر متن اوضاع جهانى و بلوك بنديهاى امپرياليستى، جايگاه اسلام سياسى و روند تاريخى آن مورد بحث قرار گرفت۔ در امتداد منطقى بحث، در اين قسمت به جمهورى اسلامى ايران به مثابه يكى از محوريترين اهرمهاى اسلام سياسى ميپردازم۔ در اين رابطه اوضاع سياسى ايران، موقعيت مردم و طبقه كارگر، اپوزيسيون و سناريوهاى محتمل بار ديگر موارد بحث و بررسى اين نوشته ميباشند۔
عروج و افول جمهورى اسلامى
قصدم اين نيست كه بار ديگر اين تاريخ را بيان كنم، اما جهت ورد به اصل موضوع اشاره كوتاهى به آن تاريخ ضرورى است۔
جمهورى اسلامى بر متن جنگ سرد در مقابل انقلاب مردم ايران عليه نظام سلطنتى قرار داده شد۔ غرب و جهان امپرياليستى غافلگير شده در مقابل انقلاب ايران، با ناكام ماندن از تلاش هاى ناسيوناليستى، با شاه و بدون شاه، با فرمول هاى متنوع از جمله بختيار، مجلس شوراى ملى و بنى احمد ها، ارتش و ژنرال ها ۔۔۔ سر انجام جنبش اسلامى را كه ذخيره ضد كمونيستى و ضد كارگرى غير قابل انكار در حاشيه جامعه و رويدادهاى انقلاب مردم ايران بود، به جلو صحنه سياست راند۔ غرب از اين جنبش زنگ زده و عقب مانده نيرويى جدى در مقابل انقلاب و روند رو به جلو تحركات انقلابى در ايران ساخت۔
اسلام سياسى در ابتدا با اهداف معين جنگ سردى و حتى كوتاه مدت از نظر غرب به عنوان تاكتيك (كمربند امنيتى سبز در خاورميانه) به ميدان فرستاده شد۔ با پا گذاشتن اين جنبش در جنگ قدرت سياسى، با سازماندادن لومينيزم و قشر انگل جامعه، طيف وسيع و متفاوت و حتى متناقض از نيروهاى مذهبى، ملى مذهبى، چپ خلق گرا و ضد امپرياليست از اديب و شاعر و نويسنده و هنرمند و۔۔۔ شرق زده و ضد تمدن را در جوار خود به تحرك باورنكردنى دراورد۔
شكل ابتدايى حكومت اسلامى، حول محور خمينى- بازرگان، حكومتى پشمالو و معمم نبود۔ هنوز با احتياط حساب شده جرات تظاهر كاملا اسلامى را به خود نميدادند۔ مكلاهاى نيمه اسلامى و جبهه ملي هاى نماز خوان در وزارت خانه ها و كابينه ازدحام كرده بودند۔ اين دوران گذار به سرعت به تصفيه بخشى از نيروهاى درون اين جنبش مانند مجاهدين خلق همراه شد۔ دوران صدارت بنى صدر آخرين نفسهاى يك ائتلاف اسلامى ملون بود۔ اگر چه بنى صدر در راس حكومت جنايت و خشونت در مقابل طبقه كارگر، مردم كردستان، اعترضات مردم در نقاط ديگر ايران، تحركات دانشجويي و جنبش زنان از هيچ جنايتى مضايقه نكرد، اما آن شكل از حكومت قادر به تامين فلسفه وجودى اسلام سياسى به قدرت خزيده نبود۔ سركوب قطعى و خونين انقلاب ايران بدون كشتار و توحش ٣٠ خرداد ١٣٦٠ شمسى متيوانست توازن را به زيان اين جنبش ارتجاعى و به نفع مردم باز گرداند۔
٣٠ خرداد ٦٠ مقطعى است كاملا متفاوت، آغاز سربرآوردن و تولد جمهورى اسلامى است۔ بدين ترتيب جمهورى اسلامى نه محصول انقلاب ٥٧ بلكه محصول سركوب خونین و ضد انقلابى بود كه با خشونت سازمانيافته و كشتارو قلع و قمع بر اريكه قدرت تكيه زد۔
راه يافتن اسلام سياسى به قدرت، خصلت و كاراكتر اين جنبش را دگرگون كرد۔ تهاجم پليسى و نظامى عريان و لگام گسيخته، به محور سياستهاى جمهورى اسلامى براى سركوب انقلاب در تمام عرصه ها مبدل شد و علاوه بر آن شعبات خود را در منطقه گسترش داد و تقويت كرد۔
هنوز جامعه به خون نشسته ايران از اين فجايع كمر راست نكرده بود كه جنگ نسبتا دراز مدت ايران و عراق به اين جامعه تحميل شد۔
از نظر غرب كه در تقسيمات جهانى، ايران را حوزه بلامنازع خود ميدانست و با انقلاب ايران اخلالى در اين بخش مهم و حياتى متحمل شده بود، با سركوب انقلاب و به ركود كشاندن مبارزات سياسى توده مردم در ايران، توسط جمهورى اسلامى، عمر "مفيد" جمهورى اسلامى پايان يافته تلقى ميشد۔
اما شروع جنگ ايران و عراق با حضور بلوك شوروى و وحشت از تكرار بالا گرفتن تحركات مردم، سياست مماشات در مقابل جمهورى اسلامى را به صدر سياست هاى غرب راند۔ دول غربى و توليد كنندگان سلاح و مهمات نظامى، جنگ آن منطقه را به بازار دادوستد زراد خانه جنگى تبديل كردند۔ اين دوران، براى بسيارى از كشورهاى غربى، دوران طلايى اقتصادى محسوب ميشود۔
لازم به ياداورى است كه به موازات تاريخ شكل گيرى جمهورى اسلامى، ما شاهد تاريخ فروپاشى و استيصال چپ خلق گرا و دگرگونيهاى اساسى در جبهه اپوزيسيون هستيم۔ در اين بحران جدى كه طبقه كارگر از حزب با افق سوسيالستى محروم ماند و از نظر مبارزاتى تحت سيطره و هژمونى تفكر اهداف و شيوه هاى مبارزاتى سوسياليسم هاى خرده بورژوازى قرار گرفت، باعث عقب نشينى سريع جنبش كارگرى و مبارزات توده اى شد۔ سترونى چپ در اعمال رهبرى سياسى زمينه را براى عروج كمونيسم اصيل و بازگشت به ماركسيسم انقلابى ايجاد كرد۔ در اين حالت تدافعى بود كه حزب كمونيست ايران تشيل شد، تشكيل اين حزب خود تعرضى بود در متن يك عقب نشينى سياسى حاصل سركوب انقلاب، اين تعرض روند به عقب راندن مبارزات طبقه كارگر را به درجاتى سد كرد۔
جمهورى اسلامى و پايان جنگ سرد
پايان جنگ ايران و عراق مصادف بود با زمزه فروپاشى بلوك شرق، براى غرب محرز گشته بود كه بايد انرژى و هزينه خود را صرف به انتها رساندن رقابت اساسى و تاريخى خود كند۔ غرب براى رسيدن به "پيروزى" بدون جنگ، آماده پرداخت هزينه هاى هنگفت بود۔ غرب با تمام توان به فروپاشى از درون در بلوك شرق چشم دوخته بود۔ براى دول غربى اين تنها نقطه پايان رقابت طولانى مدت دوران جنگ سرد نبود، بلكه "اميدى" بود براى عبور از بحران سياسى و اقتصادى كه جهان سرمايه را فرگرفته بود۔ در اين چنين اوضاعى نه تنها مايل به رفتن جمهورى اسلامى نبودند بلكه تلاش ميكردند كه اين رژيم را از خطر ساقط شدن توسط مردم برهانند۔
با پايان جنگ ايران و عراق بار ديگر طبقه كارگر و مردم توقعات متعارف خود را كه فضاى جنگى آن را خفه كرده بود، سربر آورد۔
با اين روند بحران در بالا شدت گرفت۔ جمهورى اسلامى كه با ثبات نسبتا موقت، جنگ را به انتها رسانده بود، اكنون بار ديگر با بحران سياسى و اقتصادى در قالب جديد و ابعاد وسيع روبرو بود۔ مساله بقا بار ديگر محور جدال جناحهاى درون جمهورى اسلامى شد۔
دوران "سازندگى" و تزهاى معروف رفسنجانى براى ارتباط با غرب و رسيدن به فرمولى كه بتوان جذب بازار جهانى سرمايه شد، به اختلاف و شكاف هاى جديدى در درون حاكميت اسلامى دامن زد۔
ناكامى نظامى در جنگ با عراق، "نوشيدن جام زهر"، نيش اسلام سياسى در صادر كردن انقلاب اسلامى را كشيد۔ محافل "تعامل" و"تساهل" با غرب در درون دواير جمهورى اسلامى شكل گرفتند۔ رمز و كدهاى ايدولوژيك "شيطان بزرگ" و امپرياليسم جهانخوار" رفته رفته به بايگانى سپرده شد۔ عملا اسلام سياسى و تحرك جمهورى اسلامى به فلسطين و لبنان محدود شد۔
پايان جنگ سرد، كل مسائل روز و مطرح را دگرگون ساخت۔ جهان پر تناقض جنگ سرد پا به عرصه جهان تك قطبى و هرج و مرج "نظم نوين" گذاشت۔ بر اين بستر نه تنها جمهورى اسلامى بلكه اشكال حكومت هاى كهنه قبلى نيز به عمر خود ادامه دادند۔
شيوخ عرب و سلطنت عشيره اى در عربستان، امارات سران قبايل و نگهبانان چاههاى نفت، ديكتاتورهاى غربى شده مانند قذافى، جمهوريهاى مورثى مانند سوريه، سلطنتهاى رسمى مانند اردن، رياستهاى مدام العمر مانند مصر در بى نظمى نظم نوين با كمى عوض كردن دكور به حيات سياسى خود هم چنان بر مسند قدرت ماندگار شدند۔ اين يكى از وجوه تناقضات جنگ سرد بود كه به دوران جديد منتقل شده بود۔
شاخص اين دوران، جنگ خليج و جنگ يوگسلاوى ميباشد۔ دولت آمريكا هم چنان براى سلطه خود و نقش ژاندارمى جهان، بخشى از اين كره خاكى را به خون كشيد۔ در آن دوران اسلام سياسى نه تنها با محدويت تحركات خود مواجه نشد، بلكه از انزواى پايان جنگ ايران و عراق خارج شد، و امكان گسترش جبهه رقابت هاى منطقه اى در معادلات جديد پيدا كرد۔ ديگر نه تنها لبنان و فلسطين بلكه شمال آفريقا و آسياى مركزى و جنوبى نيز به ميدان تاخت و تاز اين جنبش ارتجاعى تبديل شد۔ همزمان با جنگ در يوگسلاوى امكان يافت تا در بخش هاى از اروپا نيز موش بدواند۔
١١ سپتامبر اوج تعرضات اسلام سياسى به حساب ميايد۔ حمله به افغانستان نه تنها طالبان خود ساخته را از بين نبرد بلكه پاكستان نيز به جبهه مورد منازعه غرب با اسلام سياسى مبدل شد۔
جمهورى اسلامى و دوخرداد
با تغيير بافت جمعيت در ايران و حضور نسلى كه با موجوديت حاكميت اسلامى بزرگ شده بود، سيماى جامعه را دگرگون كرد۔ اين نسل به سرعت به ميدان مبارزه با نظام اسلامى پا گذاشت۔ تضاد ماهوى حاكميت اسلامى و زندگى روزمره مردم بروزات عينى يافت و بار ديگر خطر ساقط كردن رژيم اسلامى مسله مطرح روز شد۔
اين دوره با اعتراضات شهرى، اعتراضات كارگرى، تحركات دانشجويى، و مبارزات زنان عليه بردگى جنسى شناخته ميشود۔ همزمان شكاف در جناحهاى حاكميت رژيم بر سر بقا نظام مساله محورى شد۔ دو خرداد، جبهه رنگين و متنوعى بود، اين جبهه شكل گرفته بود تا نظام اسلامى را از اين مهلكه نجات دهد۔
كشمكش حاد مردم و رژيم بر سر مرگ و زندگى نظام اسلامى در اين دوره قريب يك دهه بطول انجاميد۔ نزديك به يك دهه از تاريخ ايران را تقابل حاد اقشار به ستوه آمده مردم از استبداد و فقر و جنگ و نابرابرى با رژيم اسلامى رقم زد۔ جبهه آزادى از امكان حزب روشن بين كمونيستى برخوردار بود۔
دول غربى بدون مضايقه هزينه كردند كه نوعى از اسلام و نوعى ديگر از حاكميت اسلامى را به مردم حقنه كنند۔ در اين دوره بار ديگر دول غربى زيربال و پر جمهورى اسلامى رفتند و او را سر پا نگه داشتند و از سقوط محتوم نجاتش دادند۔
حمله و تهاجم نظامى آمريكا و متحدينش به عراق و اشغال عراق، معادلات را در سطح منطقه و ايران به نفع رشد و گسترش جريانات اسلامى تغيير داد۔ اين دوره، دوره سر بر آوردن جريانات قومى و اسلامى است كه مثل قارچ از هر گوشه و كنار سبز شدند۔ سياست هاى رفراندم، و معتدل غرب بر امكان تهاجم نظامى به ايران منتقل شده بود۔ جريانات ارتجاعى و فاشيستى به صحنه ريخته بودند۔ صف طويل فدراليست چى هاى قومى راه بندان كرده بودند۔ همه قومى شده بودند۔ رژيميها هم، خانه اقوام را بصورت دواير خودى برپا كرده بودند۔ كروبى يادش افتاده بود كه مادربزرگش لر بوده و خامنه اى به تركى پيام ميداد۔
سر انجام شكست دو خرداد و تسلط مجدد جناح راست درون حاكميت و همزمان سلطه اسلاميها بر اوضاع عراق و نتيجه جنگ سى و سه روزه حزب الله با اسرائيل بر تسريع طبل شكست سياست هاى نظامى بوش كوفت۔ جناحهاى در حاكميت آمريكا همراه اروپا استراتژى تغيير رفتار رژيم و طرح بيكر─ هميلتون را در ايران به صدر سياست هاى غرب رساندند۔
تشديد رقابت هاى بلوكى بر سر ايران و منطقه خاورميانه، سماجت اروپا در "حل ديپلماتيك" مناقشه ايران، منافع روسيه و چين، وابستگى صنايع ژاپن به نفت و منزوى شدن جناح بوش در عرصه داخلى و تنفر افكار عمومى و بويژه مردم آمريكا، طرفداران "حل ديپلماتيك" منازعه ايران را ميداندار كرده است۔
آيا جمهورى اسلامى رژيم تثبيت شده است؟
براى رسيدن به جواب درست اين سوال بايد ديد منظور از تثبيت چيست؟ تثبيت براى چه هدفى؟ با چه معيارى؟ اگر منظور اين است كه رژيم اسلامى ايران با خشونت و سركوب مداوم و سازمانيافته توانسته است نزديك به سه دهه بساط خود را پهن نگهدارد، بايد نتيجه اين باشد كه رژيم تثبيت شده اى است۔ اما حقيقت ماجرا، خلاف اين را به ما ميگويد۔
اولا ويژگيهاى جهان بعد از جنگ سرد غليرغم پيچيدگى خاص خود، نظم فوق العاده درهم ريخته و بى در و پيكرى بر بخش اعظم جهان حاكم كرد۔ دوما بخش قابل ملاحظه اى از مردم جهان رها شده اند وگرنه با چه معيار و چه سنجشى به حاكميت اسلامى ايران دولت و حكومت گفته ميشود؟!
ائتلاف چند باند مافيايى كه بدون كشتار و سركوب، بدون زندان و شكنجه، بدون خشونت و جنگ معنايى ندارد۔ سلاطين شكر و آستان قدس رضوى و رانت خواران اقتصادى، و مافياهاى نفت و گاز همراه مشتى آدمكش تا دندان مسلح دور هم هم جمع شده اند و به آن ميگويند دولت اسلام، شهروند در اين دولت بى حقوق ترين موجود است۔ مخالف در هر شيوه و شكلى، دستگير و زندان و نابود ميشود۔ زن در بى حقوقى محض و سركوب و تحقير دائم بسر ميبرد۔ كارگر استثمار شده از تامين حداقل معيشت روزمره عاجز است، حقوق مزد بگيران و كاركنان آن جامعه را علنى و در روز روشن بالا ميكشند۔ چپاول در هر تناوب زمانى دامنه گسترده تر بخود ميگيرد۔ اگر اين وضع ثبات است پس بايد گفت رژيم اسلامى ايران دولت با ثباتى ميباشد۔
در حقيقت اگر ايران از اهميت استراتژيك و اقتصادى و به لحاظ سياسى با تحرك، در خاورميانه نبود وضع طورى ديگر بود۔ به ليبى نگاه كنيد يك ژنرال زواردر رفته سالها است آن گوشه دنيا دستش در جيب مردم محروم است و با معيارهاى رياكارانه جهان سرمايه دارى رژيم تثبيت شده است۔
كردستان عراق را ببينيد، احزابى كه معلوم نيست از كجا صلاحيت گرفته اند و حتى خودشان هم نميدانند دولت هستند يا نه، قادرند بدون كوچكترين فوكسيونهاى رايج انتخابات حتى فرمال و نمايشى، يك دهه و نيم غارت و چپاول و بكش و ببند بر مقدرات زندگى و حيات يك جامعه چند ميليونى حاكم شوند۔ عراق را نگاه كنيد، به افغانستان سرى بكشيم۔ سوريه، لبنان، بخش اعظم قاره آفريقا چگونه؟؟ مردم سومالى و اتيوپى و سودان و۔۔ مردم اين قاره پهناور در دست سران عشاير و دستجات مسلح مذهبى و قبايل مسلح شده رها شده اند۔
ميگويند در سومالى ٦٠ حزب اسم نوشته اند، چون ٦٠ طايفه و قبيله در آن كشور در كشمكش و سازش و نزاع دائم بسر ميبرند۔ حزب در آن ديار اسم رمز و حقوق بشرى طايفه و قبيله است۔ در اين گونه كشور ها تا بخواهيد مهمات و اسلحه و مسجد و آخوند پيدا ميشود در حاليكه از دارو خانه و پزشك و مدرسه و كار و حرفه خبرى نيست۔ اكثر كشورهاى جهان "متمدن" در اين كشورها بيا و برو دارند و اسلحه و مهمات حمل ميكنند در حاليكه مردم از گرسنگى بصورت دسته جمعى تلف ميشوند۔ در معيارهاى امروزى به اين بساط هم دولت با ثبات ميگويند،!!
اگر با حداقل تمدن كنونى اكتفا كنيم بايد گفت در كشورهاى غربى دول با ثبات بورژوازى وجود دارند۔ با ثبات به اين معنى كه استثمار و سيستم كار مزدى سر جايش ميباشد، طبقات هستند، تبعيض وجود دارد تمام خواص يك جامعه طبقاتى عمل ميكند با اين وجود به هر نحوى مردمش را طورى تحت سلطه قرار داده است كه فعلا و بالفعل اين مردم قصد سرنگونى و نابودى اين نظام را ندارند۔ اگر حتى با اين معيار نظام سرمايه دارى، درجه ثبات جمهورى اسلامى را سنجيد۔، شود، چگونه به چنين رژيمى ميشود اتهام "دولت با ثبات" داد؟!
آيا رژيم جمهورى اسلامى ميتواند رژيم متعارف بورژوازى ايران باشد؟
طرح اين سوال و اين مشغله جديد نيست۔ حداقل سابقه اين بحث به دوران رياست جمهورى رفسنجانى بر ميگردد۔ سياستها و طرح هاى اقتصادى و سياسى رفسنجانى براى بقا نظام اسلامى ماتريال و منابع اين بحث بودند۔ اين بحث ابتدا از موسسات آكادميك و دواير فكرى حواشى دولت آمريكا به جريان افتاد۔ سير اين ماجرا اپیدمى كسالت آورى بود كه بعدا در زمان عروج دو خرداد به روشنفگران دگر انديش ملى و مذهبى سرايت كرد، تسرى اين خط به درون جريانات كمونيستى و چپ منجر به كشمكش هايى شد۔ كمونيست هاى دو خردادى شده با اين هماوازى از بستر خود بريدند و به دنبال مشروطه خود رفتند۔ ظاهرا اين بحث جواب خود را گرفته بود و پرونده اش مختومه اعلام شده بود۔ اما اخيرا بار ديگر بر متن جدال هاى معروف به جدال غرب و ايران، پژواك آن بحث كهنه در قالب جديد بگوش ميرسد۔ بگذاريد بار ديگر اين بحث بى جواب نماند و كوتاه در حوصله اين نوشته اشاره به آن داشته باشيم۔
باز هم من ميپرسم رژيم اسلامى متعارف ميشود يعنى چه؟ براى چه كسى و براى چه هدفى؟ طبيعى است كه خاندان ملكى حاكم بر عربستان سعودى "متعارف" است۔ در اين كشور غرب و به درجه اولى دولت آمريكا بدون مشكل منافع تجارى و اقتصادى خود را پيش ميبرند۔ دسترسى به امكانات نفت و گاز بدون ايجاد اشكال پيش ميرود۔ اين سيستم حاكميت هر چه هست مورد اعتراض دول غربى و سازمانها و نهاد هاى بين المللى نيست۔ در عربستان هنوز زنان حق داشتن شناسنامه را ندارند۔ زن املاك خانواده است و مرد حق سلب حيات او را با هر بهانه اى دارد۔ دمكراسى و حقوق بشر هم اعتراضى به اين ندارد۔ در اين جامعه قطع اعضا بدن مجرمين و سنگسار امرى طبيعى است ۔ اين چنين رژيمى سالها است كه از دوستان نزديك دولت هاى غربى هستند و كسى زبان اعتراضى به اين جنايت باز نكرده است۔ در مقابل، مردم اين سرزمين هم قادر به بروز تحركات اعتراضيى نبوده اند۔ شركت هاى نفتى مانند آرامكو مستقلا زندان، دادگاه و جلاد خود را عليه كارگران همچنان دارند۔ جنبشى، حركتى، از پايين به چشم هيچ رهگذرى راه نيافته است۔ ممكن است و طبيعى است كه نفرت و انزجار خفته عليه اين توحش قطعا بايد باشد۔ جهان بيرون در اين رابطه با هيچ تحرك عينيت يافته اى روبرو نيست۔ پس در نتيجه سيستم حاكميت در آن كشور هر چه باشد، متعارف كارش را انجام ميدهد۔
در ايران برعكس، رژيم اسلامى با تاريخ كاملا جداگانه از نوع عربستانى كه مثال آورديم سر كار آمده است۔ هم بورژوازى ايران و هم طبقه كارگر و مردم ايران دمى از تحركات سياسى باز نايستاده اند۔ از نظر سياسى اين رژيم هيچگاه نتوانسته است بدين معنا استقرار يابد۔ مردم ايران حاكميت اسلامى را با مضامين زندگى روزمره و توقعات عادى و جارى زندگى خود در تعارض ديده اند و مي بينند۔ اين حكم چه هنگامى كه فضاى اعتراضى بالا بگيرد و چه زمانى كه ركود مبارزاتى باشد صادق است۔
نه تنها طبقه كارگر و اقشار زحمتكش، نه تنها زنان و جوانان آن مملكت، بلكه حتى ناسيوناليست و ليبرال آن سرزمين هم سازگارى چندانى با رژيم اسلامى ندارد۔
از منظر قدرت ها و قطب هاى جهانى سرمايه دارى هم رژيم اسلامى با اين شكل و فرم ، مانع جدى است در مقابل خود، بحث اينكه غرب با اسلاميت رژيم و يا با افراطى گرى آن مخالف است بيشتر استدلال هاى تو خالى ژورناليستى است۔ اگر جمهورى اسلامى هم مانند قذافى ميكرد با هر آنچه كه دارد جاى اعتراض غرب نبود۔
اينجا لازم است كمى موشكافانه نقبى به اين مباحث كه قبلا كمونيسم كارگرى مبسوط به آن پرداخته است، بزنم۔ از نظر بورژوازى ايران همان درجه از ثبات و امنيت سرمايه كه بار ديگر تجارت نفت و مواد معدنى و سرمايه گذارى ها به چرخش در آيد و سكوت مردم و عقب راندن آنها به يك رضايت عمومى به آن وضع، نهايت مشروطه آنها است۔ بورژوازى ايران به حالتى شبيه به تركيه كنونى نيز قانع است۔
اين حداقل توقع طبقه بورژوا در ايران با رژيم كنونى ممكن نيست۔ براى اين حداقل نياز به امنيت نسبى سياسى است۔ انتگره شدن كاپيتاليستى در خاورميانه مدل خاص خود را دارد۔ هيچ كشور مسلمان نشين و بويژه خاورميانه اى هنوز مدل مانند كره و سنگاپور و تايوان را از خود بروز نداده است۔ ايران هر چه باشد با جمهورى اسلامى و يا سلطنتى و يا هر چيز ديگر، مرکز ثقل جذب كليت خاورميانه است۔ تابع اوضاع عمومى منطقه است۔ عقيم ماندن ناسيوناليسم در اواسط قرن گذشته در منطقه در سير سكولاريزه كردن جامعه زخمى است بر پيكره كل خاورميانه، بنابراين مدل كره و تايوان يعنى كشورهاى توليد كننده و صادر كننده صنايع و ماشين آلات سنگين، در اين نوع كشورها مستلزم سه فاكتور است يكى نيروى كار ارزان و ديگرى سرمايه گذارى عظيم و دراز مدت و سوما يافتن مكان با ثبات در بازار جهانى براى فروش و صادرات، در ايران از بركت جمهورى اسلامى اوضاع فقر و فلاكت و بيكارى به درجه اى رسيده است كه نيروى كار ارزان كم نمياورد، اما بلوك هاى جهانى سرمايه به دلايل سياسى و منطقه اى سرمايه گذارى در برزيل را بر ايران ترجيح ميدهند۔
هر گونه سرمايه گذارى عظيم در اين منطقه با مساله فلسطين، با مساله لبنان و امروز با مسائل جارى عراق و افغانستان در منطقه روبرو ميشود، دور نماى كدر و غير قابل اعتماد را در مقابل سرمايه گذاران قرار ميدهد۔ تصادفى نيست كه تمام سرمايه گذاريهاى تا كنونى در زمينه تجارت و صدور ملزومات مصرفى محدود مانده است۔
خاورميانه اگرچه يكى از نقاط پر ثروت جهان است اما سرمايه گذاريهاى تجارى، بر پايه نفت و منابع طبيعى استوار است۔ شما كسى را در هيچ گوشه و كنار دنيا نمى توانيد پيدا كنيد كه صبح زود از خواب بيدار شود و در بازار دنبال خريدن فلان ماشين و يا كامپيوتر ساخت عربستان باشد۔
نتیجتا رابطه طبقه بورژوا با دولتش و با طبقه اش، ميزان انطباق فرهنگى و سياسى با نيازهاى دراز مدت اقتصادى در ايران براى طبقه سرمايه دار چنان است كه او را هم قانع به همان درجه از متعارف بودن كرده است۔
حتى جذب بازار كار شدن به مدل خاورميانه اى هم با سد موجوديت كنونى جمهورى اسلامى مواجه ميباشد۔
بعلاوه، جمهورى اسلامى با شئونات جارى زندگى مردم در تناقض است و اين تناقض بصورت كشمكش هاى حاد خود را بروز ميدهد۔ مردم ايران خواهان سرنگونى جمهورى اسلاميند، هنوز به ماندگار شدن اين رژيم رضايت نداده اند۔ هنوز نفرت و انزجار بصورت مادى و واقعى موجود است۔ مردم ايران جمهورى اسلامى را نپذرفته اند اين حقيقتى است كتمان ناپذير و اين كشمكش از زاويه سرمايه يعنى بى ثباتى و ناامنى جهت سرمايه گذارى و۔۔۔
از بالا هم جمهورى اسلامى باعث عدم ثبات و امنيت نيازهاى اقتصادى و سياسى دراز مدت سرمايه دارى ايران و دول قدرتمند جهانى است۔
سوال اين است كه راه حل چيست؟ كوتاه و روشن، راه حل اين است كه جمهورى اسلامى بايد برود۔ بديهى است از نظر ما راه حل سوسياليستى برچيدن كل بساط نظام اسلامى و سرمايه دارى است۔ و از نظر جبهه سرمايه دارى جهانى هم نفى موجوديت كنونى به شيوه طبقاتى خود ميباشد۔
جمهورى اسلامى و سناريوهاى محتمل
اين سوال كه سرنوشت جمهورى اسلامى چه ميشود؟ چه بلايى بر سر جامعه ايران خواهد آمد؟
آيا جنگ ميشود يانه؟ و۔۔۔ سوالات واقعى و دلواپسيهاى مزمن مردم ميباشند۔
ميگويند كه رژيم اسلامى در بحران هاى اقتصادى و سياسى و فرهنگى چنان غرق است كه رفتنى است، حتى مردم ميگويند كسى نيست اين رژيم را بيندازد۔ دراين روايت عاميانه حقايق محكمى وجود دارد۔ اين رژيم از بدو تولدش ناپايدار و از نظر جامعه ايران رفتنى محسوب شده است۔ مردم مقاطعى را تجربه كرده اند كه اين رژيم به يك قدمى مرگ نزديك كرده اند۔ اين مردم، رژيم را بارها تا لب پرتگاه عقب رانده اند۔ اما هنوز از شر آن خلاص نشده اند۔ تاريخ سى ساله اخير تاريخ جدال مرگ و زندگى جمهورى اسلامى بوده است۔
ما بارها گفته ايم جمهورى اسلامى رژيم شاه نيست كه سرمايه اش را بر دارد و برود۔ اين جنبشى است كه با خون و كشتار بر مسند قدرت تكيه زده است۔ دو حالت براى رفتن اين رژيم موجود است، يا بايد اين رژيم را توسط نيروى مردم با زور از ميدان بيرون راند واين راه حل از پايين است، و يا اين رژيم بايد از درون خود سير تصفيه و نوعى استحاله را طى كند، طوری که اسلامی بودن رژیم دیگر بی معنی شود و اين محتمل ترين راه حل از بالا است، چرا؟
از منظر كمونيسم دخالتگر ما دو فرصت مناسب را به دلايل خود از دست داديم ۔ دور اول از قيام بهمن ١٣٥٧ شمسى تا خرداد ١٣٦٠ ميباشد، اين دوره هنوز فضاى انقلابى بر جامعه حاكم است ۔ در اين دوره طبقه كارگر و اقشار پايينى جامعه به حركت در آمده و ظرفيت تحرك انقلابى بالا بود۔ متاسفانه طبقه كارگر از نظر فكرى و سياسى تحت هژمونى سوسياليسم هاى خرده بورژوازيى و خلقی بود و از تحزب و افق طبقاتى و كمونيستى محروم بود۔ اين كمبود تاريخى جامعه ايران را از امكان يك دگرگونى اساسى ناتوان ساخت۔
دوره دوم، از سال ١٩٩٨ ميلادى تا ٢٠٠١ ميلادى است۔ كمونيسم در ايران در تاريخ خود هيچگاه چنين دوره اى از روشن بينى طبقاتى و آمادگى دخالتگرى سياسى به خود نديده است۔ كمونيسم در اين دوره ميرفت كه از نظر رهبرى و جلب اعتماد جامعه به نيروى جذاب و قابل انتخاب مبدل شود۔
اين دوره هنوز جبنش كارگرى از شكست هاى قبلى سر راست نكرده بود۔ هنوز در سيطره تفكر سنتى خرده بورژوايى رها نشده بود، هنوز نه امكان انتخاب و انه امكان ساختن آلترناتيو خود را نداشت۔ اين عاملى ازمجموعه عواملى بود كه باز جامعه از امكان يك تغيير رو به جلو محروم ماند۔
اكنون ما در هر دو طرف معادله مشكل داريم۔ آن كمونيسم جذاب و پذيرفتنى، ميدان تاخت و تاز فرقه اى و گرايشات غير كارگرى غير كمونيستى است۔
فشار سحر انگيز گذشته بر آينده بقدرى زياد است كه فاصله اى را كه كمونيسم معاصر، طى سى سال با تلاش بى وقفه، با جنگ و مبارزه، با عبور از تند پيچها و گذرهها، در مسير تلخ و شيرين سى سال طى كرد، در عرض سه سال اين مسير به عقب و به جاى اول خود باز گرانده شد۔
سيلونه بدرستى در كتاب فونتامارا ، قدرت بازگشت به گذشته را در بعد اجتماعى چنين توصيف ميكند" مردمانى كه طى صدها سال به برق عادت داده شده بودند، طى يك هفته با چراخ پيه سوز سازگار شدند"۔
چپ و مدعيان كمونيسم امروز خارج از فضا و سوخت وساز حيات جنبش كارگر و جامعه دارد براى خود ميچرخد و هراز چند گاهى اطلاعيه ميدهد و يا به جنبش طبقه كارگر سقلمه و تشر با پز رهنمود دهنده ظاهر ميشود، و ميرود دنبال كار اصلى خودش.
طبقه كارگر هم در اوج پراكندگى از سلطه تفكرات و سنت هاى توده ایستی اسلامى در تلاش براى بقا فيزيكى است۔ بخش سوسياليستى اين جنبش هنوز تصويرى از خود به مثابه رهبرى كننده و تسخير كننده قدرت سياسى ندارد۔ اين بخش هنوز پا به جنگ قدرت نگذاشته است، هنوز افق روشن و كمونيستى را انتخاب نكرده است، اين نواقض جدى، كار حل انقلابى از پايين را پيچيده و دشوار ساخته است۔
بررسى راه حل اول از چنان نواقص عمده اى رنج ميبرد كه متاسفانه مرور زمان توازن را چندان به نفع جبهه آزاديخواهى ثبت نكرده است، قدرت سازمانى و فقدان رهبرى شايسته جنبش مردم براى سرنگونى را در سير تاسف بار نزولى قرار داده است۔ در اين باره لازم است مفصلتر ودر فرصتى ديگر به آن بپردازيم، اما اكنون بى مناسبت نيست كه به شق دوم يعنى احتمالات راه حل از بالا اشاره اى داشته باشيم۔
انتقال قدرت از بالا بدون دخالت مردم، دوره اى، پروژه مورد نظر غرب بود۔ بعدا متوجه شدند كه اين سياست در ايران قابل اجرا نيست، چون نه جمهورى اسلامى رژيمى است كه با قرار و مدار برود و نه مردم ايران آن مردم ساكت و بى تحرك است كه بشود آنها از ميدان سياست دور كرد۔
سياست هاى تهاجم نظامى و يا بقول ژورناليسم رايج "گزينه نظامى" هم كه مدتها اميد جريانات متعدد راست بود، مدتى است كه از اولويت خارج شده است۔ مساله اشغال عراق و گرفتار شدن در عراق و افغانستان آمريكا و غرب را به حقايق جديدى نزديك كرد۔
روند جارى اگر چه مملو از تبليغات جنگى است اما از نظر تحليلى كمترين احتمال محسوب ميشود۔ غرب دنبال توازنى است كه اسلام سياسى را قابل مذاكره كند۔ اين ترند در فلسطين، در لبنان و در عراق علنا در جريان است۔
آتش بس حماس با اسرائيل پس از سفر كارتر به خاورميانه اگرچه شكننده باشد باز از نظر سیاسیتهای استراتژیک غرب نتيجه پيشرفتى در اين زمينه است۔ تبادل اسرا بين حزب الله لبنان و اسرائيل، مذاكرات مستقيم سوريه و اسرائيل در تركيه، گواه پيشروى در مسيرى است كه حمله نظامى را بشدت كمتر محتمل ميكند۔ حاد شدن اختلافات بلوكى در گوشه هاى ديگر جهان از جمله نزاع سپر ضد موشكى در چك و رور در رو شدن روسيه و احتمالا چين با آمريكا، امكان تمركز نظامى و ايجاد كانون جديد بحران را بشدت كم رنگ كرده است۔ ما بارها گفته ايم كه ايران، عراق و افغانستان نيست، حمله به ايران به قول ژنرالهاى خود ارتش آمريكا منطقه را به گلوگه آتش مبدل ميسازد۔ مانور هاى نظامى دو طرف و آزمايش تسليحاتى دو طرف هميشه بوده و خواهد بود۔
اينكه حمله و اشغال نظامى منتفى است، جاى ترديدى نيست، اما ممكن است آمريكا از طريق اسرائيل به مراكز هسته اى ايران حمله كند؟
در صورت وقوع چنين سناريويى، جنگ عملا شروع خواهد شد۔ شاخه هاى نظامى دو طرف فرصت خواهند يافت كه جلودار صحنه شوند، در چنين صورتى دستاوردهاى نسبى در عراق و فلسطين و حتى لبنان به سرعت به جاى اول خود باز خواهند گشت۔ اوضاع خاورميانه، از كنترل خارج خواهد شد، بحران اقتصادى با سرعت زياد در اكثر كشورهاى صنعتى صعود خواهد كرد و۔۔۔۔
البته در هر دو طرف تخاصم جناح هاى تندرو تر و كه محور نظاميگرى سياستشان ميباشد وجود دارند و مرتبا مشغول جو سازى خواهند بود۔ اظهارات سران سپاه پاسداران به نظر ميرسد بيشتر فشار به درون حاكميت براى حفظ سلطه سپاه پاسداران و سهم بيشتر چپاول در خدمت اين نهاد باشد۔ سپاه پاسداران هميشه در شرايط جنگى خود را به رخ مخالفين "خودى" كشانده است۔ ايجاد فضاى رعب و ترس جناح هاى رقيب درون حاكميت را متزلزل ميكند۔
بر خلاف تحليل هاى سطحى و دنباله روانه از پروپاگاند میديا كه يك خط در ميان بيانيه ضد جنگ صادر ميكنند و با هر خبر مانور نظامى در كنار "صلح طلبان درونى" نظير خانم عبادى، به تحرك در ميایند، و چند روز بعد تحليل هاى خود را رها ميكنند، احتمال جنگ يكى از احتملاتى است كه دور به نظر ميرسد۔
پس دو راه موجود را بايد مورد بررسى قرار داد۔
كم مشقت ترين راه ساقط كردن اين رژيم است توسط مردم، و پر مشقت ترين تهاجم نظامى است۔ راه سومى كه اكنون به نظر ميرسد روند مورد پذيرش و نقطه تعادل است اين است كه غرب از طريق "ديپلماسى فعال" جريانات اسلامى و جمهورى اسلامى را به پاى مذاكره بكشاند ۔ و تلاش كند كه جمهورى اسلامى از درون طبق مدل شوروى اما با ورژون اسلامى آن سير تغيير را طى كند۔
اين سير احتمالى نيز يكى از پيچيده ترين روندهايى است كه قربانيان آن كل جامعه ايران خواهد بود۔ اكنون كه از نظر اقتصادى، اگر چه قيمت نفت در بالاترين حد خو رسيده است اما نميتواند كمترين تاثير را بر تشديد بحران اقتصادى ايران داشته باشد۔ افزايش نقدينگى و اشباع بازار از صادرات خارجى و مصرفى تورم را بشدت بالا برده است۔ رها كردن اين روند فقر و فلاكت موجود را چند برابر خواهد كرد۔
از نظر سياسى نيز بحران حكومتى و كشمكش جناح هاى حاكميت اوج خواهد گرفت۔ مردم و مبارزات اعتراضى فروكش شده كنونى اين بار در منافذ غير قابل كنترل انفجار خواهد كرد۔
زمينه هاى واقعى امكان بر چيدن رژيم بسيار زياد است اما نواقض جدى اين مسله را بغرنج كرده است۔ حل انقلابى نجات از شر جمهورى اسلامى كماكان در دستان جنبش سوسياليستى و طبقه كارگر است۔
اين يكى از ويژگيهاى قرن بيست و يكم است۔ عجز تاريخى بورژوازى در منطقه حل ابتدايى ترين و غير سوسياليستى ترين مسائل جامعه از يك طرف و عقب نشينى جهانى جنبش طبقه كارگر از طرف ديگر هر راه حل به جلو را به حل سوسياليستى گره زده است۔
بخش سوسياليست جنبش كارگرى با معظلات و وظايف سنگينى مواجه است۔ درك اين شرايط تاريخى مهم است۔ هنوز متاسفانه اين بخش از طبقه كارگر از خود تصوير مدعى قدرت را ندارد، هنوز خود را صاحب اصلى جامعه نميداند، اين باور و تصوير از خود بايد دگرگون شود۔
اينكه طبقه كارگر ظرفيت و پتانسيل غير قابل تصورى را تاريخا در خود دارد جاى شك و ترديد نيست اما از پتانسيل اين طبقه نميشود اكنون صرفا حركت كرد۔ بخش سوسياليست طبقه كارگر ميتواند و بايد در فكر ساختن آلترناتيو خود، تحزب خود، وصل شدن به افق طبقاتى خود باشد، اين آن امر ضرورى است كه بالفعل قابل اجرا و عملى است۔ وظيفه كمونيستها تسريع و تسهيل اين روند دشوار و پيچيده ميباشد۔
١٠ جولاى ٢٠٠٨
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
جايگاه اسلام سياسى دربلوك بنديهاى جهانى! بخش اول جهان به كدام سو ميرود؟
مقدمه
مدتى است پروسه بایگانی کردن واژه "اسلام سياسى" از متون تحليلى سياستمداران چپ و راست در جهان مطبوعات آغاز شده است، در حاليكه در دنياى واقعى و بر متن كشمكش هاى جارى نميتوان نقش و تاثيرات اين پديده مخرب و معاصر را ناديده گرفت۔ من تلاش ميكنم در اين نوشته سير تاريخى و روند اسلام سياسى را در جهان امروز بار ديگر مورد بررسى قرار دهم. با اين وصف ناچارا و منطقا با دو سطح از تحليل روبرو خواهيم بود۔ ابتدا تصويرى از جهان رقابت ها و بلوك بنديها را بايد بدست داد و سپس بر متن اوضاع جهانى و در متن تحولات جارى جهانى، جايگاه اسلام سياسى را مانند جنبشى، به مثابه ابزارى در تقابلهاى منطقه اى و جهانى عليه آزاديخواهى در جامعه و هم چنيين در ميدان رقابت ها جهت سهم خواهى قدرت سرمايه مورد نقد و بررسى قرار داد۔ در اين سطح از بحث قطعا مباحث كنكرت تر و عملى تر، از جمله جمهورى اسلامى ايران و سر نوشت آن، موقعيت مردم و طبقه كارگر در مقابل اين پديده، موضوعات مورد بررسى خواهند بود۔
جهان چند قطبى
اگر چه بخش زيادى از سرنوشت قرن بيستم را معادلات جنگ سرد و يا به عبارت ديگر جهان دو قطبى رقم زد، اما قبل از جنگ دوم جهانى و آغاز دوره موسوم به جنگ سرد، دو پديده يعنى جنگ جهانى اول و انقلاب اكتبر دو واقعه متناقض اما در عين حال با اهميت بودند، هر دو در محدوده جغرافيايى خاصى مسدود نماندند و هر يك به سهم خود جهان را حول مسائل خود تكان دادند۔
با انقلاب اكتبر روند آگاهى بشريت و عدالتخواهى اجتماعى گسترش يافت، اين پديده سرمايه جهانى را به وحشت انداخت۔ در آن زمان، به شكست كشاندن اين روند مسله محورى بلوك هاى جهانى سرمايه دارى بود۔ سرمايه دارى در عصر انحصارات با بكار گيرى قدرت دولتى و امكانات بيدريغ كارتل هاى مالى و صنعتى بسيج شد تا با انقلاب اكتبر و روند جهانى آن تصفيه حساب كند۔ متاسفانه پیشروی انقلاب اکتبر در نيمه دوم دهه بيست قرن بيستم از قلمرو سياست به اقتصاد، مسدود شد۔ مرگ لنين و حضور فعال گرايشات ناسيوناليستى تحت نام سوسياليسم غلبه ناسيوناليسم چپ بر سوسياليسم كارگرى و شكست انقلاب اكتبر را قطعى كرد۔ اين روند تا ١٣٣٣ كه دولت آمريكا هم به ليست دول جهانى اضافه شد كه شوروى را رسما به رسميت بشناسند، پايان يافت۔ به اين ترتيب اين تناقض با متحول شدن انقلاب کارگری اکتبر و قرار گرفتن آن در بستر بورژوازی با آرمانهاى صنعتی كردن و در ادامه به نحوى "انقلاب مشروطه" روسیه، به بستر بازسازی سرمایه داری مرتفع شد۔ اما هنوز دهها فاكتور براى تجديد تقسيم جهان بقوت خود باقى بود، هنوز جهان پر تناقض و تخاصم بعد از جنگ جهانى اول معلق مانده بود، هنوز فقر و فلاكت سراسر جهان را فرا گرفته بود، هنوز قدرت بلامنازع بلوكهاى با ثباتر سرمايه بر جهان مسلط نشده بود كه بار ديگر دنيا را به كام جنگى ديگر كشاندند۔
پايان جنگ جهانى دوم، آغاز رسمى تقسيم جهان بر مبناى جهان دو قطبى بود، كه به دوران جنگ سرد معروف است۔ اين دوره نه تنها تقسيمات جغرافياى سياسى بلكه تمام شئونات زندگى بشر را تحت شعاع خود قرار داد۔ ايدوئولوژى، فرهنگ، سياست، اقتصاد و كل زير بنا و روبناى فكرى و سياسى دنيا بر اساس تقابل بين اللملى اين دو اردوگاه سرمايه دارى تعريف شد۔ در اين دوره جنبش هاى استقلال طلب، چپ، ملى، مذهبى، بر متن موازنه اين دو قطب آمدند و رفتند۔ ضرورت دفاع و حفظ سلطه اين بلوكها مكاتب فكرى متعدد را حول خود شكل داد۔ كشورهاى كه قبلا بر جغرافياى دنيا جايى نداشتند، تشكيل شدند و جنگهاى خونين فراوانى روي دادند۔ ميليونها انسان قربانى مستقيم اين منافع و موازنه شدند۔ ميليونها انسان با رنج و محنت با فقر و بى حقوقى قربانى اين تنازع بقا شدند۔
خاورميانه در اين دوره نيز با تاثير گرفتن از اين تقابل خود را به قرن بيست يكم كشاندند(در اين باره مفصل تر در قسمت بررسى اسلام سياسى اشاره شده است)۔
اگر چه جهان، قرن بيستم را با حدود يكصد و هفتاد جنگ و نزديك به صد و پنجاه ميليون تلفات انسانى(فقط طى اين جنگها) پشت سر گذاشت اما با انقلاب در عرصه تكنولوژى، پيشرفت دستاوردهاى بشر در علم پزشكى و كشاورزى جمعيت كره زمين كه در ابتداى قرن بيستم بش از يك ميليارد و دوصد ميليون نبود، در ابتداى قرن بيست و يكم نزديك به شش برابرافزايش يافت۔
با انقلابات تكنو لوژيك و انفورماتيك بشريت پا به قرن جديد نهاد۔ شكست سرمايه دولتى و غلبه سرمايه بازار آزاد و از صحنه بيرون راندن شوروى، به جنگ سرد پايانى درداور بخشيد۔ همراه با هياهوى كر كننده بورژوازى عليه كمونيسم وآزاديخواهى و آرمانهاى بشريت، تعرضى به وسعت جهان عليه انسانيت و آرمانخواهى انسانى راه افتاد۔ جهان با تناقضات حل نشده، با ابهامات پاسخ نگرفته، با تنازعات پايان نيافته وارد دوره اى شد كه آن را "نظم نوين" نامگذارى كردند۔ دوره اى كه جنگ خليج دروازه ورودى آن بود، دوره اى كه جنگهاى قومى و مذهبى در يوگسلاوى سابق و ويران كردن بلگرادها از ويژگى بارز آن بود، با توحش بيسابقه اين دوره آغاز شد۔
در غياب قطب رقيب، آمريكا جهت كسب موقعيت هژمونيك خود بر جهان و براى تثبيت جايگاه ژاندارم جهان به سياست ميليتاريزم متوسل شد۔ جنگ خليج، جنگ يوگسلاوى، جنگهاى سومالى، افغانستان، آمريكاى لاتين، آسياى مركزى منظره هايى بودند كه اين دوره برزخى را تعريف ميكردند۔
شكل دادن به كشورهاى مستقل بدون پيشينه و سابقه مبارزات استقلال طلبانه، تعويض دولتها از مجراى انقلابات رنگين، سر بر اوردن ارتجاعيترين جريانات قومى و مذهبى، گسترش جنبش هاى تروريستى اسلامى، شكل دادن به ارتش ها و مليشاى قومی و۔۔۔ نمايش جنگى بيسابقه بود كه بخش اعظم جهان را به كام خود كشاند۔ عمليات هاى انتحارى و ترور و آدمربايى و فقر و فلاكت و تخريب تمدن، تنها چند محصول اين پديده ضد بشرى به شمار ميروند۔
آمريكا با به سطح آوردن كثيف ترين رسوبات تاريخ و پاشيدن خون به بخشى از جهان نه تنها قدرت هژمونيك خود را تثبيت نكرد بلكه برعكس در موقعيت بسيارتضيف شده تر از دوران جنگ سرد گرفتارشد۔
اين هنوز نيمى از حقايقى است كه بر جهان در اين دوره گذشت۔ همزمان با سير رو به افول جايگاه آمريكا در جهان، روند ديگرى، يعنى روند سر بر آوردن قدرت هاى غول آسای ديگر كه زمينه هاى آن قبلا شكل گرفته بود به رشد و حركت صعودى خود ادامه داد۔ قطبها و بلوك هاى جديدى سر بر آوردند۔ وحدت آلمان و قدرت غول آساى اقتصاديش اين كشور را به جرگه شش كشور پر قدرت جهان ارتقا داد. اين كشور در گروه پنج بعلاوه يك بصورت نيروى غير قابل انكار به رسميت شناخت شد و به معادلات درجه اول جهانى تحميل شد۔
چين بصورت غول اقتصادى و سياسى جهان، يكى از قطبها جدى عرصه رقابت شده است كه بازار جهانى را با مخاطره جدى براى رقباى خود مبدل كرده است۔
ژاپن هر چند با شكست در مقابل آمريكا از قدرت سياسى افتاد اما به بازسازى تكنولوژيك و رشد سر سام آور از نقش صندوقدار آمريكا به عرصه رقابت پر مخاطره جهانى رانده شد۔
روسيه و ارپاى شرقى كه بافروپاشى اقتصاد دولتى از نفس افتاده بودند، با گشودن دوازه هاى خود بر روى غرب و اقتصاد آزاد كمر راست كرد و از نقش محمل و تضمين كننده اقتدار هژمونيك آمريكا به بازيگر رقابت هاى بلوكى تبديل شده اند۔
و اما مهمتر از همه تغييرات اساسى در تركيب و سير دگرگونى اروپا بود۔ با پايان جنگ سرد تنها بلوك شرق نبود كه متلاشى شد، اين به هم ريختن ها فلسفه وجودى غرب را بصورت بلوكى واحد نيز از مضمون و محتوى تهى كرد۔ اروپاى تقسيم شده غربى و شرقى حول محور جنگ سرد به صورت اروپاى واحد در آمد۔ اين اروپاى جديد به هيچ وجه آن اروپاى غربى متحد و پشت جبهه امن آمريكا در جنگ سرد نيست، بلكه اكنون با قدرتمندتر شدن و با بلعيدن بخش اعظم كشورهاى اروپاى شرقى سابق، در اتحاديه اروپا خود را به قطبى در مقابل مجوعه بلوكهاى ديگر قرار داده است۔ ظهور جديد اروپا اكنون در قالب اروپاى واحد و يا بلوك اروپاى قاره خود نمايى ميكند۔
